سيرى در تئورى اخلاق )٣( مقولههاى اخلاقى امير طبرى amir.tabari@uni.de www.falsafeh.com زيباست، هرآنچه به آن با مهر بنگرى! " از باورهاى مشترک بينالمللى" پيش از ادامه بحث در باره ديگر رويکردها و مکتبهاى فکرى ارائه شده در زمينه اخلاق، بايد برخى از مقولههاى اخلاقى را بشکافيم. بررسى و شناخت اين مقولهها، راه دشوارى را که در پيش گرفتهايم تا اندازهاى مشخصتر و البته هموارتر مىسازد. ٣- وجدان ) Conscience ( در باره مقوله بس پيچيده وجدان در رابطه با تئورى و عمل)پراکسيس(، نوشتارها و تزهاى بيشمار و بسيار گوناگون فونکسيوناليستى، کنستروکتيويستى، پراگماتيستى، فرويديستى، مارکسيستى و غيره وجود دارندکه در اينجا ا بتدا به نظريه کلاسيک فلسفه غرب مىپردازم و در آينده، همراه بازبينى جداگانه و اخلاق شکافانه ديگر نگرشها، به مقوله وجدان نيز در ارتباط با آنها اشاره خواهم داشت. در فلسفه غرب، آموزشها و ديدگاههاى تئولوگ کاتوليک و فيلسوف ايتاليائى " توماس فون آکوين " ) Thomas von Aquin ، ١٢٧۴-١٢٢۵ميلادى( در زمينه اخلاق و بويژه تشريح مفهوم وجدان، داراى اهميت تاريخى بسزائى است و نمونه برجستهاى از تجزيه و تحليل و کنش بخردانه بشمار مىرود و ما هم براى درک اين مفهوم اخلاقى، در ابتدا به او رجوع مىکنيم: ١.٣- وجدان از ديدگاه توماس فون آکوين توماس، برخورد آگاهانه و متکى بر دانش از سوى يک کنشگر را نقطه آغاز هر کنش وجدانى مىداند. هنگامى که ما ي ک کنش مشخصى را انجام دادهايم، مىتوانيم به جنبههاى اخلاقى آن انديشه کنيم. اما در مواردى هم، پيش از عمل، به چگونگى و کيفيت اخلاقى کنش توجه داريم که در اين حالت انديشههاى ما حکم پيشاندرانهاى نسبت به کنشهاى ما دارند و داراى ويژگى هستند که ما آنرا با تاکيد، وجدان مىناميم . بنابراين مىتوان دو گونه وجدان را از هم تميز داد: وجدان پيش از عمل و پس از آن. نخستين پرسش اين است که چگونه و کدامين دانش و يا آگاهى در رابطه با وجدان، بکار بسته مىشود؟ مطابق افکار توماس، دانش کنشگر در سه سطح گوناگون خود را نشان مىدهد: ١- دانستههاى عمومى در باره اصول عملى اخلاق، که توماس آنرا Synderesis ناميده و مستقل از تجربه ) a priori ( مىداند. چنين دانشى در ذات انسانى جاى داشته و همزاد و همراه اوست. موجود انسانى با برخوردارى از همين دانش دگرگونناپذير و از دست ندادنى است که کشش جادوئى بسوى خوبىها دارد و از بدىها بيزار است. ٢- دانستههاى اکتسابى، که جهان بينى انسان را شکل مىدهند و توماس آنرا Sapientia نام مىنهد. بر اساس اين دانش است که انسان داراى پاسخهاى لازم و کافى در باره پرسشهاى کليدى هستى خويش و جهان مىباشد. محتواى اين دانستهها را باورهاى مذهبى، فرهنگى و فلسفى تشکيل مىدهند. ٣- دانستههاى اکتسابى ويژه، که به توانائىهاى تجربى و مشخص فردى مربوط مىشوند و توماس آنرا Scientia مىنامد. با استفاده از اين دانستههاست که کنشگر مىتو اند در شرايط مشخص، تصميمهاى لازم را به اجرا بگذارد. بنابراين بخش بزرگى از دانستههاى انسانى ) يعنى دوسوم آن( اکتسابى هستند و از همين جاست که ميدانهاى کنش اخلاقى، بسيار گشاده و گوناگون مىباشند و رفتارهاى اخلاقى بطور مستقيم به جهان بينى، دانش، آموزش، فرهنگ و ويژگىهاى زيستى کنشگر، وابستگى نشان مىدهند. وجه اشتراک افراد بشرى در دانستههاى همگانى و پايهاى اصول اخلاقى است. انسان در مکتب فکرى توماس يک سوژه )و نه ابژه( اخلاقى است که از وجدان برخوردار مىباشد. ١.١.٣- وجدان پيش و پس از کنش از آنجا که دو گونه وجدان وجود دارد، اکنون به نقش هر يک از آنها در ارزشگزارى اخلاقى توجه مىکنيم. توماس هرچند مانند کانت، کيفيت اخلاق ى هر کنشى را وابسته به اراده کنشگر مىداند، اما شکلگيرى اين اراده را تنها برپايه انگيزههاى عينى و ابژکتيو مىبيند. وجدان، مرکز درونى ارزش گزارى اخلاقى است که رفتار، اراده و خواست کنشگر را مورد داورى اخلاقى قرار مىدهد و آنها را بر حسب کيفيتهاى اخلاقى و مطابق دانستههاى سه گانهاى که گفته شد، مجاز و يا ممنوع اعلام مىکند. سرچشمهى رفتار اخلاقى از اراده نيک مىباشد و اراده بد به رفتار غير اخلاقى منجر مىگردد. از آنجا که وجدان، چگونگى اخلاقى موضوع کنش را در اختيار کنشگر قرار مىدهد و از اين طريق است که مجاز يا ممنوع بودن کنش آشکار مىشود، پس بايد وجدان پيش از کنش ) conscientia antecedens (، تاثير اخلاقى تعيين کنندهترى نسبت به وجد ان پس از کنش ) conscientia consequens ( داشته باشد. اما وجدان پس از کنش نيز مهم بوده و داراى کارکرد دوگانهاى است: هرگاه کنش انجام شده نيکو باشد، اين وجدان نقش وکيل مدافع و يا بخششگر را براى کنشگر بر عهده مىگيرد و در صورتى که آن کنش و رفتار بدور از موازين اخلاقى و بد باشد، " وجدان پس از کنش" خود را بسان شاکى و آزاردهنده نمايان مىسازد. از همين جاست که ما از وجدان آسوده و يا از ناراحتى وجدان سخن مىگوئيم. ٢.١.٣- قانون ابدى و قانون طبيعى چنانچه ديديم، اصول عملى اخلاق يکى از پيکرپارههاى وجدان است، ولى اين اصول چرا و چگونه بشکل وجدان پديدار گشتهاند؟ براى توضيح دقيقتر مفهوم وجدان، نياز به استدلال و ريشهيابى فلسفى مىباشد، توم اس با تکيه بر متافيزيک و باورهاى عميق مذهبى خود به تلاشهاى جالبى براى پاسخگوئى دست مىيازد. ما در اينجا به آن نکاتى که اهميت فلسفى بيشترى دارند، توجه مىکنيم: قانون ابدى ) lex aeterna ( توسط خرد خداوندى طراحى شده است و گردانندهى تمامى گردندههاست. مشارکت مخلوقات عالم در اين قانون ابدى، از دو طريق تامين مىشود: ١- مشارکت همگانى : تمام آفريدهها داراى فرم مادى هستند و بر اين پايه، طبقه بندى و به دستههاى گوناگون تقسيم مىگردند. جنبش درونى و هدفمندى طبيعى آفريدهها، در چارچوب اين فرم جريان مىيابد. ٢- مشارکت ويژه : آفريده و يا آفريدههائى که خردمند هستند، بگونه ويژهاى در قانون ابدى هستى شريک مىباشند. آن موجودات با خرد در همان حال که در مشارکت همگانى حضور دارند، داراى توانائى پيش بينى براى خود و ديگر موجودات نيز هستند. انسان با استفاده از خرد خود در مقام تعيينگرى و آفرينندگى قرار مىگيرد. توماس اين خرد انسانى را که زير پوشش خرد خداوندى است، قانون طبيعى ) lex naturalis ( مىنامد. بنابراين، مفهوم قانون براى او برپايه خرد بکار گرفته مىشود، خردى که تنها يک توانائى روحى است. ٣.١.٣- خرد نظرى و خرد عملى توماس با استفاده از آموزشهاى ارسطو ) Aristoteles ، ٣٢٢-٣٨۴ پ.م( ، خرد را به دو بخش تقسيم مىکند: ١- خرد نظرى، که دادههاى تجربى را تجزيه و تحليل نموده و به مفهومهاى مجرد و ذهنى مىپردازد. ٢- خرد عملى، که به خود کنش بطور مشخص ت وجه دارد و البته بدون خرد نظرى نمىتواند وجود داشته باشد. در واقع، خرد عملى است که در پس قانون طبيعى نهفته است و کنشهاىانسانى را به داورى مىنشنيد که ما آنرا وجدان ناميدهايم. همانگونه که گفته شد، خرد نظرى پيش شرط وجود خرد عملى است. خرد نظرى هم بنوبه خود از اصول و پرنسيپهاى مشخصى اطاعت مىکند که عبارتند از: يکم: اصل تناقض ناپذيرى، مثلن: هستى و نيستى باهم در يکجا و يک مورد معين، جمع نمىشوند. يعنى نمىتوان پاسخ آرى و خير را همزمان ادا نمود. اين اصل، خود را در خرد عملى بشکل جدائى و تمايز خوب و بد مىنماياند. نخستين پرسش براى خرد نظرى، در زمينه هستى و بودن مطرح مىشود و ما از خود درباره هستى، و نه نيستى، مىپرسيم: آن چيست، چرا و چگونه هست؟.... و بر همين منوال است که خرد عملى هم در ابتدا به کنشهاى خوب توجه مىکند و در جستجوى خوبىهاست و نه بدىها. دوم: اصل تشخيص، که بيان کننده ظهور خرد در قالب وجدان است. آنچه ما وظيفه انجام دادن و يا انجام ندادن و دورى از آنرا داريم، توسط خرد عملى و بطور طبيعى بعنوان نيکو و يا ناپسند بر ما مشخص مىشود. خوبى، اما، در جهت هدفهاى انسانى ماست و بدى برخلاف آن است . انتخاب خوبى، امرى طبيعى و با سرشت انسانى بافته و درهم تنيده شده است. انسان با بهرهورى از خرد، داراى قدرت تشخيص مىباشد. توماس بر اساس اين دو اصل و قانونهاى ابدى و طبيعى که حاکم بر هستى هستند، سيستم هرمى ارائه مىدهد که بر اساس خرد، نظم گرفته و هماهنگ مىشود. در بالاى هرم، خرد خداوندى جاى دارد که در خرد انسانى ادامه و تجلى مىيابد. توماس اکنون توضيح مىدهد که چگونه اين خرد انسانى، که همان قانون طبيعى باشد، با کششها و تمايلهاى موجود در طبيعت انسان رابطه گرفته و آنها را نظم و ترتيب مىدهد. براى اين منظور، او خواستههاى طبيعى را به سه دسته تقسيم مىکند: ١- نگهدارى از وجود فردى خويش. اين خواست بعنوان بنيان زندگى، بين همه آفريدگان مشترک است. ٢- پاسدارى از نوع خود، که نمود آن تشکيل خانواده و سرپرستى از کودکان مىباشد. ٣- نگاهداشتن ارزشهاى نيکو، که اين تنها يک خواست والاى انسانى است و خود را در حقيقتجويى، مردم دوستى و جامعهگرايى نمودار مىکند. خرد عملى با پيروى از خرد نظرى در تمام لايههاى اين خواستها دخالت کرده و نفوذ آن بصورت اعلام و اجراى قانون و يا آيينهاى اخلاقى ديده مىشود. در راستاى خط فکرى توماس مىتوان اينگونه تصور نمود که فرد انسانى در ابتدا بر اساس ميل به حفظ و پايدارى وجود خودش بدنبال زندگى و خوشبختى است، اما براى نگهداشت نسل، به انسان ديگر و زندگى با او نيازمند است از اينرو خانواده شکل مىگيرد. البته توماس نيازهاى آدمى به انسان ديگر و جمع انسانى را بسيار بيشتر مىداند، ولى در اينجا امکان را برپايه اين سه خواست بنيانى و در نتيجه سادهتر در نظر گرفتهايم. بنابراين انسان تا اين مرحله، چون جانوران ديگر، موجودى هترونوم و دنبالهرو حکمهاى طبيعى است. درست با پيدايش خان واده و قرار گرفتن در مدار زندگى اجتماعى است که خرد، پا به عرصه گذاشته و نيروى خود را در تمام جهتها مىگسترد. در اين مرحله، انسان به مقام خودمختارى مىرسد و " بايد " علاوه بر خودش، در خدمت " انسانيت " نيز باشد. اصل گوهرين خرد را بدون اين جانمايه نمىتوان به تصوير کشيد. با بستن اين بخش از بررسى کوتاه خود به اين نکته توجه داريم که نگرش اخلاقى توماس، همچون کانت، با دريافتها و برداشتهاى امپيريستى اخلاق نه همپود است و نه همشکل. در مقايسه کانت و توماس هم مىبينيم که کانت-بعنوان يک متفکر دوران جديد- به خودمختارى تاکيد شايستهترى دارد، چيزى که در زمان توماس و با توجه به پايگاه مذهبى او، اصولن مطرح نبود و همين اشاره حاشي هاى او به اين امر، جلوهاى از ارزشهاى انديشمندانهى انسانى است. بشر امروزى بخوبى مىداند که پذيرش تئوريک خودمختارى وجدان، پيششرط راى دادن به آزادى وجدان است که در اعلاميه جهانى حقوق بشر به آن استناد شده است و براين پايه، آزادى تصميمگيرى شهروندان جامعه جهانى بايد از طرف حکومتهاى محلى نه تنها محترم شمرده شود، که واقعن هم تضمين گردد. ٢.٣- وجدان درست و نادرست طبق آموزشهاى کانت و توماس، وجدان خودمختار مسئوليت اخلاقى و نهايى رفتارها و انگيزههاى انسانى را برعهده دارد و نيکى به معناى دقيق کلمه چيزى نيست جز وجدانى. پس با درجهى وجدانى بودن هر کنشى، مىتوان ميزان اخلاقى بودن آنرا سنجيد و به اين ترتيب، و جدان هرگز اشتباه نمىکند و نادرستى را نمىخواهد. با اين حال مىتوان در برخى از موارد، مسئلهى نادرست بودن وجدان )بقول کانت: وجدان بيهوده!( را بطور جدى در نظر گرفت، هرگاه توجه داشته باشيم که مفهومهاى درست و نادرست وابسته به شرايط فرهنگى و تکاملى تعريف مىشوند. مثلن سنگسار و بريدن دست و پاى محکومان در حکومتهاى اسلامى درست تلقى مىشود، ولى از نظر استانداردهاى بينالمللى اقدامى وحشيانه و نادرست است. در زمانهاى گذشته بسيارى پديدهها از بردهدارى گرفته تا سر از تن جداکردن دشمنان، در قالبهاى فرهنگى همان دوران درست بوده و وجدانى شناخته مىشدند که انسان بر اساس تجربهها و روند پرهزينهى تکامل فکرى و فرهنگى خود به نادرستى و بيهوده بودن آنها پى برده است. در پايان اين بخش از جستار خود، از وجدان آگاه يکى از افتخارات انديشه و ادب سرزمين جاويد، سعدى بزرگ، ياد مىکنم: ميازار مورى که دانهکش است که جان دارد و جان شيرين خوش است.

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.