چپ درآمریکای لاتین و سقوط سوسیالیسم

نوشتهً : هورخه کاستانیه دا*

برگردان: رامون

 (qÞo oDGhC)

دوشنبه ٢ دي ١٣٨١ – ٢٣ دسامبر٢٠٠٢

سقوط سوسیالیسم در اروپای شرقی آغازگر دورانی بطور کیفی متفاوت از گذشته بود. در نگاه اول همه چیز ساده و روشن است: این سقوط شکستی سخت برای چپ است. اما اگر با دیدی ژرف تر بنگریم، واقعیت را پیچیده تر می یابیم. از سویی ناپدید شدن سوسیالیسم از صحنهً جهان نمیتواند به اعتبار چپ ضربه نزند، اما از سویی دیگر، شرایطی که چپ را در آمریکای لاتین بوجود آورد و به آن اعتبار داد امروز بیش از گذشته وجود دارند. برای اینکه موقعیت چپ و آیندهً آن را در آمریکای لاتین بررسی کنیم، باید هردو سوی این سکه را در نظر گرفت. هم آن جنبه های واقعیت امروز که بر چپ اثری منفی دارند، و هم آن جنبه هایی که موقعیت چپ وآیندهً آن را تقویت میکنند.

 

از دید عموم، تا اندازهً زیادی، آنچه که پایان جنگ سرد و شکست سوسیالیسم نام گرفته، شکستی بزرگ برای چپ بوده و هست. این دید و احساس شکست که در میان خود چپ هم دیده میشود به گونه ای از وابستگی واقعی  یا ظاهری چپ به دنیای سوسیالیسم و اتحاد شوروی نشاًت می گیرد. برای چپ، سقوط سوسیالیسم واقعاً موجود، نشانهً پایان یک قرن جنبش و حرکت اجتماعی بود. امروز پس از این شکست، حتی باور به آلترناتیوی در برابر وضع موجود (سرمایه داری) بشدت به زیر سئوال رفته است.

 

امروز برای چپ صرف اندیشیدن در خارج از محدوده ها و پارامترهای موجود در آمریکای لاتین ناممکن می نماید. علاوه براین، "ایدهً انقلاب"، که همیشه مرکز ثقل دیدگاه چپ رادیکال در آمریکای لاتین بوده، موضوعیت خود را از دست داده است. به گفتهً خوزه انریکو (از حزب کار برزیل) " بازنویسی مدل ما در گذارمان از اندیشه های دیروز به دیدگاه نوینمان الزامی است. چرا که ایدهً انقلاب، در اثر شکست سوسیالیسم، از سر تا پا بشدت آسیب دیده است."

 

بحران در"ایدهً انقلاب" از تغییراتی اساسی در ریشه هایی که انقلاب را اجتناب ناپذیر جلوه می داد، نشاًت نگرفته است. آن ریشه های اجتماعی و اقتصادی برای انقلاب امروز هم بیش از پیش در آمریکای لاتین وجود دارند. اما در عین حال "ایدهً انقلاب" پژمرده و ازمیان رفته بنظر مآید چرا که ثمرهً انقلاب تاکنون یا ناخواسته بوده یا غیرقابل پیش بینی. علاوه براین، پس از انتخابات در نیکاراگوئه، انقلاب بازگشت پذیرهم شده است.

 

در گذشته، انقلاب ها را میشد به خیانت نظامی (شیلی 73 ، برزیل 64)، توطئهً ایالات متحده (گواتمالا 53 ، گرانادا 83)، یا اشتباهات و ساده انگاری چپ نسبت داد. اما شکست ساندینیست ها سینهً رد زدن برآنان توسط مردم بود. (هر چند که فشارخارجی ها برای چنین نتیجه ای را نباید نادیده انگاشت) دولت آمریکا علناً گفته بود که جنگ، بدون کنار رفتن ساندینیست ها از قدرت، پایان نخواهد گرفت. ولی بهرصورت، انتخابات نیکاراگوئه نشان داد، که برخلاف گذشته، انقلاب را نه با زور بلکه با خواست و حتی اشتیاق مردمی که انقلاب برای آنان صورت گرفته بود میتوان به عقب راند.

 

 البته، این بازگشت پذیری انقلاب بیش از همه "پیشتاز انقلاب" یعنی دانشجویان، روشنفکران، و کادرهای حرفه ای را متاًثر میکند. به گفتهً سالوادور سومویا (از اف.ام.ال.ان) "باور من براین است که مردم انگیزه های متفاوتی از گروههای روشنتر و پیشرو برای مبارزه دارند. از دیدگاه سیاسی، مردم خواستهای ابتدایی تری دارند. گاه دلیل شرکت آنان در مبارزه بطور ساده آن است که راه دیگری ندارند، مانند کشاورزان تهیدست در ال سالوادور که سهمی مهم در مبارزه دارند. پیوستن این کشاورزان به چریک ها برای این بود که نمی توانستند در آن طرف مبارزه باشند. سربازان دولتی خانواده هایشان را قتل عام کرده بودند. آنها از زمانی که به دنیا می آیند این را میدانند که ارتش نیرویی است پلید، و، پارتیزان ها با ارتش میجنگند. همین. مردم ممکن است دید سیاسی یسیار تیزی داشته باشند، اما ژرف اندیشی دربارهً سوسیالیسم یا مارکسیسم برایشان مطرح نیست. اینها جدل نخبه گان است."

 

اینکه یک دورهً تاریخی برگشت پذیراست یا نه، یا اینکه زیربنای فلسفی ایدهً انقلاب دچار اشکال شده است، کشاورز تهیدست را تحت تاًثیر قرار نمیدهد؛ بحث هایی که برای دانشجوی ژزوئیتی که انقلابی شده است می تواند بسیار مهم باشد. اما در تحلیل نهایی، زمان و وسایل ارتباط جمعی، در دراز مدت، اثر خود را میگذارند و ایدهً نه چندان پویای مبارزه برای بخشی از خواستها به همه سرایت می کند. در چنین شرایطی، انقلابیون نمی توانند دوام پیدا کنند. از سوی دیگر، بدون انقلابیون، انقلاب و دیدگاه انقلابی نمی تواند وجود داشته باشد؛ مگر در کوههای پرو و تحت شرایط بسیار استثنایی و سخت.

 

مردم برای چیزی که برایشان قابل لمس نیست یا حتمی نیست مبارزه نمی کنند، کشته نمی شوند، به زندان نمی روند، و شکنجه را تحمل نمی کنند. اما این پایان فرضیهً انقلاب را نباید پایان تاریخ دانست، بلکه بیشتر با پایان دیدی ویژه از تاریخ روبرو هستیم. انقلاب امروز بیشتر به کابوس (1) می ماند، ولی انقلابی هم چنان به روًیا نیازمند است. پس چه باید کرد؟

 

از زمان قرن نوزدهم و آغاز جنبش سوسیالیستی (و به نوعی دیدگاه مارکسیستی)، ایده و آرمان و رویای آینده ای بطور کیفی متفاوت و بهتر زیربنای جنبش های پیشرو و اعتراضی ضد حکومتی بوده است. آینده می بایست به طور پایه ای متفاوت و در سطح بالاتری از تمدن باشد. "پیشرفت" گرانیگاه این اندیشه بود و البته طبیعت (سرشت) این پیشرفت خطی نبود. این "جهان بینی" بطورکامل با ریشه های کاتولیک جنبش چپ در آمریکای لاتین پیوند می خورد و با توجه به واقعیت تلخ و کریه و پایان ناپذیر آمریکای لاتین زمینهً مناسبی برای رشد می یافت.

 

هرچه "امروز" زشت و زشت تر میشد، ایدهً آینده ای بطور کیفی متفاوت جایگاهی مهم تر مییافت. نفوذ محیط کاتولیک، "پیشرفت" از دید مارکس، و ناخشنودی روشنفکران از بحران دائم زندگی در آمریکای لاتین، پایه های اندیشهً چپ در آمریکای لاتین را تشکیل میدادند. این آینده، به گونه ای روز قیامت یا روز انتقام هم بود. روز پیروزی خوب بر بد، فقیر برغنی، خودی بر بیگانه. اما با از میان رفتن مدل(2) چپ، چپی ها به گونه ای بی فردا شده اند. اکنون ایدهً فردای بهتر اعتبارخود، و در نتیجه، کاربرد خود را از دست داده است. تنها چیزی که برای مبارزه باقی مانده، فردایی است که شباهتی بسیار به امروز دارد.

******

 

چپ آمریکای لاتین در آغاز حتی قادر به واکنش به آنچه که در اردوی سوسیالیسم روی میداد نبود. احزاب سنتی چپ و کمونیست در ابتدا یک برخورد فرمولیک را برگزیدند: "آنچه که در اروپای شرقی میگذرد نمونه ای دیگر از شادابی سوسیالیسم و توانایی آن به انتقاد و بازسازی خود است."

 

وقتی که این برخورد دیگر با واقعیت ها جور در نمی آمد، واکنش ها پیچیده تر شدند. فیدل کاسترو، از آنجایی که انقلاب خود او بیش از همه از دگرگونی ها آسیب می دید، واکنشی انتقادی، مستقیم، و قابل پیش بینی داشت. او دراولین سخنرانی رسمی خود در این رابطه به تاثیر فروپاشی سوسیالیسم برآمریکای لاتین پرداخت. سخنرانی کاسترو در هفتم دسامبر 89 (چند روز پس از ویران شدن دیوار برلین و چند روز قبل از اشغال پاناما توسط ایالات متحده) هم از جهت لحن آن و هم از جهت زمانی قابل توجه است. اولین نکته ای که کاسترو به آن پرداخت، کاملاً اقتصادی بود: "از بحران اردوگاه سوسیالیسم ما تنها انتظار سخت شدن شرایط اقتصادی برای کشورمان را داریم." نکتهً دیگر کاسترو در ارتباط با خطرات گزنده ای که نتایج ژئوپلبتبک دگرگونی ها برای آمریکای لاتین میتواند درپی داشته باشد بود: "پذیرفتن اصل دخالت توسط یک نیروی جهانی، پایان استقلال و تمامیت ارضی در جهان ماست ... اگر وقایع بر روال کنونی ادامه یابد، اگر ایالات متحده مجبور به دست برداشتن از این سیاست نشود، جهان دو قطبی ما به جهانی یک قطبی زیر کنترل ایالات متحده تبدیل خواهد شد."

 

واکنش برخی احزاب کمونیست دیگر، جدا از شعارهای کهنهً تکراری، در مجموع متوازن بود. در بیانیهً مشترک پنج حزب کمونیست (از جمله احزاب هندوراس، ال سالوادور، و آرژانتین) در حالیکه از پرسترویکا بعنوان نیازی برای برخورد با بحران سوسیالیسم سخن رانده میشد، سیروقایع در اتحاد شوروی هم مورد انتقاد قرار گرفت. بیانیهً مشترک هم چنین از نتایج متضاد دگرگونیهای اروپای شرقی بر نیروهای پیشرو و انقلابی در آمریکای لاتین سخن میگفت - رک گویی بیانیه در این باب قابل توجه است: "در برخی موارد، با یاًس و یا طرح دیدگاههایی که از نیازهای جوامع ما بدورند و از جوامع اروپایی کپی شده اند روبروهستیم ... در مواردی دیگر، شاهد قوی ترشدن باورهای سوسیالیستی انقلابی و ضد امپریالیستی هستیم، همراه با جدیت در شکل گیری استقلال فکری خلاق ..." 

 

برخی دیگر از احزاب کمونیست در آغاز روش و موضعی طرفدار گرباچف را اتخاذ کردند. بهترین نمونه از این گروه، حذب کمونیست برزیل بود که یکی از رهبرانش (روبرتو فره رو) شقوط سوسیالیسم در اروپای شرقی را بهترین واقعه برای سوسیالیسم خواند. بنیانگذار افسانه ای حزب کمونیست برزیل (لوییز کارلوس پرستس) نیز موضعی طرفدار گورباچف داشت. جالب است که او خودش از حزب کمونیست برای مواضع استالینی اخراج شد و خیلی از نزدیکانش دید او نسبت به گورباچف را بیشتر برآیند وابستگی او به اتحاد شوروی و هرآنچه که در شوروی می گذشت میدانستند.

******

 

برای تمامی این جریان های سیاسی و فکری چپ، پایان سوسیالیسم در اروپای شرقی از دست رفتن مدل آنها برای سوسیالیسم بود. این پایان نقطهً مرجعی بود که برای پنج دهه به آن استناد می کردند. اما حتی چین هم به گونه ای به گذشتهً خود و سوسیالیسم پشت می کرد و کوبا، بخاطر مشکلات روزافزونش و ایزوله بودنش، موضوعیت خود را برای کمونیست های آمریکای لاتین از دست می داد.

 

با وجود تمام انتقادهایی که احزاب یا افراد چپ در سی سال گذشته به "سوسیالیسم واقعاً موجود" داشتند، و این انتقادها غالباً صمیمانه و عمیق نیز بودند، این احزاب همیشه در چهارچوب سوسیالیسم واقعاً موجود حرکت می کردند. حتی کوبا که می بایست سرآغازی نوین و جدا از تجربیات بلوک شرق باشد، خیلی زود به بخشی از مدل سوسیالیسم واقعاً موجود بدل شد. هر حزب یا جنبش چپ در آمریکای لاتین در برنامهً خود صرفاً به تغییرات و تطبیق شرایط ویژهً محیط خود بر اساس آنچه که در شوروی یا کوبا انجام میشد، اکتفا میکرد. در نتیجه، فروریزی مدل اصلی چپ به معنای از میان رفتن چهارچوب فکری و برنامه ای چپ در مقابله با وضع موجود بود. حتی پیشرفت های واقعی و تحسین برانگیز کوبا در زمینهً درمان، آموزش، و از میان بردن فقر، یکباره غیرعملی، گران، و وابسته به سوبسیدهای خارجی شناخته شدند و تکرارشان در دیگر کشورها غیرممکن.

 

تاًثیر گذار از مدل سوسیالیستی واقعاً موجود محدود به احزاب و نیروهایی که به مدل سوسیالیسم نزدیک بودند نشد. حتی اصل مرکزی همهً چپ ها یعنی نقش دولت در اقتصاد و جامعه نیز اعتبار خود را از دست داد.

 

برای خیلی ها، شکست تجربهً شوروی، اروپا، و کوبا به معنی شکست تمامی سیاستهای اقتصادی در این کشورها بود. از میان این سیاستها، نقش دولت در اقتصاد به ویژگی های آمریکای لاتین بسیار مربوط می شد -  پشتیبانی از تولید داخلی، سیاست صنعتی کردن برای جایگزینی واردات، سهم بزرگ دولت در اقتصاد، سوبسیدهای گوناگون، و تورامنیتی تاًمین اجتماعی همگی از ویژگیهای پیشرفت اقتصادی آمریکای لاتین پس از جنگ جهانی دوم بودند. بخاطر تضادهای داخلی این سیاستها و شباهت آنها به سیاستهای سوسیالیستی در بلوک شرق، این مدل اقتصادی نامناسب شناخته شد. کنار گذاشته شدن اقتصاد برنامه ریزی شدهً سوسیالیستی در شوروی دلیلی دیگر برای کاهش نقش دولت در اقتصاد آمریکای لاتین گردید.

 

چپ معتدل از مدتها پیش بسیاری از باورهای خود را به نفع سیاستهای اقتصادی محافظه کارانهً دههً هشتاد کنار گذاشته بود. بحران بدهی های خارجی و مذاکرات بی پایان برای حل آن، و شرط و شروط بخشیدن قسمتی از این بدهی ها، بطور مداوم به تضعیف "دولت تاًمین اجتماعی" کمک کرده بود. انقلاب نئولیبرالی رونالد ریگان در خارج از ایالات متحده طرفداران بیشتری داشت تا در خود آمریکا و سیاست بازار آزاد، تشویق سرمایه گذاری خارجی، و تکیهً کامل بر بخش خصوصی اقتصاد، راه حل تمامی مشکلات اقتصادی در آمریکای لاتین معرفی شدند. باوربه اقتصاد و بازار آزاد، به خاطر اینکه گویا درایالات متحده و بریتانیا موفق بوده و باعث رشد ببرهای آسیا بوده است، در آمریکای لاتین به تنها راه حل تبدیل شده بود. در نتیجه، پیش از سقوط سوسیالیسم، گذار از سرمایه داری دولتی به مدل بازار آزاد در آمریکای لاتین درحال اجرا بود. ولی این فروپاشی به سرعت وشتاب این گذار کمک بسیار کرد. و البته، مدل جدید محبوبیت خود را بیشتر به ناکامی دیگر مدل ها مدیون بود و نه براساس تحلیل و بررسی نقاط قوت و ضعف آن و اینکه آیا این مدل در آمریکای لاتین کاربرد دارد یا نه.

  

 این واقعیت که مدل های اقتصاد دولتی در برزیل توسط ارتش و در مکزیک توسط دست راستی ها ( پی.آر.آی) ساخته شدند، بسادگی نادیده گرفته شد؛ یا اینکه ببرهای آسیا و ژاپن پیشرفت خود را مدیون سیاست های "بازار آزاد" نبوده و نیستند؛ یا اینکه موفقیت واقعی سیاستهای ریگان و تاچر بطور جدی زیر سئوال می باشند.

 

بهای گزاف و اثرات مخرب سیاستهای ریگان در سال های بعد از 1990 خود را نشان دادند. در همین حوالی بود که این حقیقت بر همگان آشکار شد که خصوصی سازی و محدود کردن دولت تاًمین اجتماعی در حدی بسیار کمتر از شعارهای آن در بریتانیا به اجرا درآمدند.

 

عقب راندن دولت و کاهش نقش آن در زندگی اقتصادی و اجتماعی، شعارهایی ایدئولوژیک بودند که کاربردشان در زندگی واقعی بسیار محدودتر از آنچه که اعلام میشد از آب درآمدند. اما تصور عمومی از این انقلاب و مدل اقتصادی در آمریکای لاتین بیشتر بر اساس شعارها بود و نه واقعیت.

 

بیشتر ازاین، سیاست اقتصادی دولتی و بسته در آمریکای لاتین، بنادرستی، با سیاست سوسیالیسم دولتی در اروپا یکی دانسته شد. در واقع، حتی در دولتی ترین اقتصادهای آمریکای لاتین، نقش بازار در قیمت گذاری، بخش خصوصی قوی، و سرمایه گذاری خارجی غیرقابل انکار بوده اند. تنها اقتصاد سوسیالیستی در نیمکره از آن کوبا بوده و بس. در خیلی از این کشورها، رشد بخش دولتی و بوروکراسی شکل بادکنکی بخود گرفته بود ولی هیچکدام مانند بوروکراسی عریض و طویل و خفه کنندهً اروپای شرقی نبودند.

 

در تب و تاب ایدئولوژیک دههً نود، تفاوت میان اقتصاد سربازخانه ای و اقتصاد بازار اما با کنترل های اجتماعی و دولتی نادیده گرفته شد. و در این تب و تاب، "چپ" نمایندهً سیاستهای شکست خورده در اروپای شرقی شناخته شد و "راست" نمایندهً تغییرات و بهبودی که قرار بود در اروپای شرقی بوجود آید.

 

در این صف آرایی مصنوعی، چپ به هرحال بازنده بود. چپ یا می بایست از نقشی که برایش تعیین شده بود دفاع کند - یعنی دفاع ازاقتصاد دولتی، بسته، و متکی به سوبسید، که قابل دفاع نبود - یا اینکه به دفاع از مدل جدید برخیزد - اقتصاد و بازار آزاد مدرن مبتنی بر رقابت که میخواست جایگزین مدل دولتی شود - که در این حالت هم چپ یا در راست تحلیل میرفت و یا به زایده ای از راست تبدیل میشد و توانایی مانور خود را بکلی از دست میداد.

 

بدین ترتیب، چپ معتدل - بقول رژی دبره درمورد سوسیالیسم اروپایی - تنها میتوانست موفق باشد اگر سیاستهای طرف مقابل را به کار می انداخت، یا، محکوم به شکست بود اگر از خود برنامه ای ارائه می داد. و این موقعیت، چپ را نیرویی نشان می داد که از خودش پایهً تئوریک یا برنامه ای آلترناتیو ندارد. و از میان رفتن بلوک شرق به این تصورعمومی دامن میزد. شاید هم در این تصور حقیقتی نهفته بود. اگر رقابت سیاسی در جهان دورادور برنامهً اقتصادی می چرخد، و عملی بودن برنامهً اقتصادی هم وابسته به سرمایه گذاری خارجی باشد، چپ در آمریکای لاتین قادر نمی بود که آلترناتیوی در برابر بازار آزاد ارائه کند. آلترناتیوی که خریدار داشته باشد.

 

 البته، مدل بازار آزاد ، حتی در سطح تئوریک هم در همهً کشورهای آمریکای لاتین قابل اجرا نبود. بازار آزاد و مدل اقتصادی زیربنایی آن نیازمند امکانات مالی گسترده، که از خارج هم می باید وارد شود، است. و این برای همهً کشورهای آمریکای لاتین عملی نبود. در طول سال های بعد، حتی در کشورهایی که امکان جذب این سرمایه از خارج را داشتند، نشان داده شد که سرمایهً جذب شده بسیار کمتر از اندازه ای بود که باور میشد. ( اگر برنامه های سرمایه گذاری ویژه، یعنی برای یکبار، را در نظر نگیریم) اما، اتفاق نظر دربارهً نیاز و مفید بودن مدل بازار آزاد مبتنی بر واقعیات نبود، بلکه پدیده ای کاملاً ایدئولوژیک بود. و البته، شکست سیاستهای گذشته به این اتفاق نظر کمک میکرد که سیاست بازار آزاد پاسخگوی همهٌ پرسش هاست.

 

در این شرایط، فرموله کردن سیاستی متفاوت و قابل تصور برای چپ بسیار مشکل بوده (وهست). در بهترین حالت، آلترناتیو چپ میتوانست سیاستی میانه رو در اقتصاد باشد. سیاستی که جلوی افراطی گری بازار آزاد را میگرفت، اما اساساً بر بازار آزاد استوار بود. آلترناتیوی که چپ برای مقابله با راست به پیش کشید شامل پول بیشتر برای امور اجتماعی - مانند آموزش، بهداشت، خانه، آب آشامیدنی، و غیره - و سطح بالاتری از عدالت اجتماعی - اما در چهارچوب محدودیت های منابع مالی - بود. این سیاست بیشتر از پاکیزه کردن بخش دولتی اقتصاد از فساد و بوروکراسی دفاع میکرد و خواستار محدود شدن دامنهً خصوصی سازی بود. از حمایت کامل از اقتصاد داخلی و درهای بسته خودداری میکرد، اما خواهان محدود شدن "درهای باز" و گشودن درها بطور انتخابی و براساس نیاز بود. خواهان نقش بیشتری برای دولت در اقتصاد بود ولی دولتی متفاوت از گذشته: دولتی دمکراتیک پاسخگو و سالم.

 

سیاست چپ هم چنین از عدم اتکای کامل به بخش خصوصی و بویژه سرمایه گذاریهای خارجی دفاع میکرد. چپی ها در آمریکای لاتین هم چنین تلاش خود را برای بازکردن باب گفتگو و همکاری با "بیزینس" را آغاز کردند. این سیاستی متفاوت از دشمنی چپ در سابق و نزدیکی بسیار زیاد راست به "بیزینس" بود. در کنار این، چپ خواهان روابطی بطور کیفی متفاوت با ایالات متحده، متفاوت با آنچه که تا آنروز در آمریکای لاتین مطرح بود، شد.

 

در کل، آلترناتیو پیشنهادی چپ ها، بیشتر بر اساس متعادل کردن سیاست بازار آزاد و دوری از افراط و تفریط بود تا برنامه ای بطور ماهوی متفاوت. این سیاستی بود که جذابیت لازم برای سرمایه داران داخلی و خارجی نداشت و برایشان بیش از حد رادیکال میزد، ودرعین حال، بسیار رقیق و آب رفته برای مردم عادی و طرفداران طبیعی چپ مینمود و کشش کافی را برای راًی مردم یا قیام مردمی نداشت.

 

  سیاست چپ تلاشی برای همزیستی مدل سنتی پیشرفت در آمریکای لاتین و واقعیت های روز بود. برنامه ای برای جوامع شهرنشین، باسواد، با تمایلات دمکراتیک در دنیایی چند قطبی که امکانات آن برای جهان سومی ها محدود است. در تئوری، این مدل میتوانست در انتخابات پیروزی آفرین باشد، ولی با توجه به جو ایدئولوژیک حاکم، چنین چیزی محال بود.

 

پارادوکس در این است که چپ آمریکای لاتین، که همیشه بخاطر افراطی گری معروف بود، به یک سیاست اقتصادی معتدل، دراز مدت، در پروسه ای بدور از کارهای خارق العاده و برای بهبود گام به گام، اما بطور یقین، زندگی مردم رو آورد. در مقابل، راست که همیشه محافظه کار بود، صحبت از انقلاب و یک شبه ره صد ساله پیمودن می کرد. انقلاب راست، البته، انقلابی با طبیعت محافظه کارانه بود.

 

*********

 

با وجود همهً اینها و با وجود مشکلاتی که در ادبیات مارکسیستی از آن به عنوان "شرایط ذهنی" نام برده میشود، "شرایط عینی" برای چپ بسیار مناسب بنظر می آید. در نتیجه مهم است که عقب نشینی نظری و پایین آمدن شوروشوق چپ را در چهارچوبهً محدود خود بررسی کنیم.

 

 به قول ایناسیو تایبو:"اینکه انقلاب امروز غیرممکن است، آن را از جهت اخلاقی غیرلازم نمیکند. دلیل برای شورش را غیراضطراری نمیکند، حتی اگر آلترناتیوی وجود نداشته باشد. پی.آر.آی در مکزیک هنوز لجن هستند، کشوری را که آنها ارائه میدهند، هنوز مخلوطی است از فقر و فاقهً اقتصادی برای بسیاری، فقر اجتماعی برای اکثریت، و فقر اخلاقی برای همه."

 

منطق انقلاب، از قرن هفدهم در انگلستان تا رومانی در پایان قرن بیستم، به همان اندازه که در جذابیت برنامهً فردایی بهتر بوده، در نفرت اخلاقی از شرایط غیرقابل قبول حاکم نیز بوده است. قدرتمندترین ابزار در دست چپ در آمریکای لاتین و همه جا، هیچوقت برتری یا عملی بودن آلترناتیوی که پیشنهاد کرده است نبوده. جذابیت چپ در شرایط غیراخلاقی و غیرانسانی زندگی اکثریت مردم جامعه بوده است. اگر چپ احساس خشم و نفرت خود را از بدبختی و رنج مردم و شورش اخلاقی خود علیه نظام موجود را کنار بگذارد وبه بحث آرام و منطقی در زمینهً "رآل پلیتیک" دست یازد، ممکن است که مورد تشویق نشریات سطح بالا و رسانه های بین المللی قرار بگیرد، اما راًی و سمپاتی در میان مردم را از دست خواهد داد.

 

مردم فقیر منطقه، مانند دیگر مردم تهیدست، خودبخود انقلابی نیستند و شاید از وضع زندگی تراژیک خود وغیرقابل قبول بودن آن آگاه هم نباشند. مهاجرت بین مناطق شهری، خروج از روستا به سوی شهر، دین و مذهب، خشونت، و هزارویک فرم قبول ایدئولوژیکی وضع وجود، باعث میشوند که شورش و نافرمانی کم رخ دهند و با فاصلهً زیاد از هم. اما این رابطهً وارونه با واقعیت دو طرفه است. تصمیم به قبول وضع موجود منطقی تراز قیام علیه شرایطی است که ناگهان  غیرقابل پذیرش می نماید، حتی اگر تنها کمی از گذشته بدتر باشد.

 

تا آنجا که غیرقابل تغییر بودن وضع موجود، اساس قبول آن به عنوان یک واقعیت است، ناتوانی چپ در ساختن اتوپیای دیگری در آغاز قرن بیست و یکم مشکل بزرگ و سد عظیمی در برابر چپ در بدست آوردن پشتیبانی مردم و، در نتیجه، قدرت سیاسی است.

 

اما از آنجا که انسانها از روی نفرت اخلاقی در رویارویی با فقر گسترده، بیعدالتی ، وستم به پا می خیزند، مشکل چپ در از دست دادن آلترناتیو/اتوپیای سوسیالیستی، تاًثیر زیادی در نقش آن در جامعه ندارد. این مشکل تنها در صورتی برای نقش چپ مساًله ساز خواهد شد اگر چپ بخواهد نقش اخلاقی و سخنگوی فقرا بودن را به کناری نهد و خود را به عنوان راه حلی در چهارچوب موجود ارائه دهد.  

_________________________________        

 

 این نوشته برگرفته از کتاب "خلع سلاح اتوپی" ، صفحات 266-240  است.

Jorge Castaneda, Utopia Unarmed - The Latin American Left After The Cold War, Vintage Books, 1994

 

 * "کاستانیه دا" پروفسور اقتصاد و روابط بین المللی در دانشگاه های پرینستون، کالیفرنیا، انستیتیوی کارنه گی و دانشگاه ملی مکزیک بوده. او نویسندهً بیش از شش کتاب، از جمله "زندگی و مرگ چه گوارا"، است و مقالات بسیاری از او در نشریات لس آنجلس تایمز، نیوزویک بین المللی، و هفته نامهً مکزیکی "پروسه سو" انتشار یافته. او هم اکنون وزیر امور خارجهً مکزیک است.

 

Dystopia (1

Paradigm (2