آلكسی
دو توكويل
(١٨٥٩ ــ
١٨٠٥)
Alexis de Tocqueville
نخستين
انديشمند
مدرنيته كه
دغدغه اصلياش
«آزادی» و
«شوراهای
شهری» بود
محسن
حيدريان
جمعه ٢ اسفند
١٣٨١
طلايههاي
مدرنيته
مدرنيته
، نوگرايي يا مدرنيسم
هم يك مفهوم
فكري و فرهنگي
است و هم يك
رويكرد و نيز
يك واقعيت
تاريخي و
اجتماعي. مدرنيسم
به مثابه يك
رويكرد فكري و
فرهنگي ، حاصل
چند قرن تلاش
و نوآوري
نخبگان و
متفكران بسياري
بود كه از
دوران رنسانس
در قرن
پانزدهم ميلادي
و با آثار
كساني همچون
شكسپير و
ماكياولي
آغاز شده بود
و سپس در
دورانهاي روشنگري
و واقع گرايي
با طرح
خردباوري ،
حقوق طبيعي و
برابري
شهروندي و
غيره به پختگي
و قوام بيشتر
رسيد. به
عبارت ديگر
پيش زمينه هاي
مدرنيته
روندي بود كه
بذرهاي آن از
دوره رنسانس
از طريق تاسيس
انسانگرايي و
رويكرد تازه به
دين ، سياست و
اخلاق
افشانده شده
بود و سپس از
درون تحولات
اجتماعي و رشد
سرمايه داري ،
اختراعات
تازه صنعتي ،
بويژه گسترش
شهرنشيني و
انقلابهاي
فرانسه و
امريكا بر
بستر افكار روشنگرانه
سده هيجدهم سر
بلند كرده
بود. چالش هاي
فلسفي و فكري
سراسر قرن
نوزدهم بر محور
آزادي ،
دمكراسي و
فردباوري
زمينه ظهور نيرومندتر
مدرنيسم را هم
به مثابه
رويكرد و هم به
مثابه يك
واقعيت
اجتماعي در
آغاز قرن
بيستم هموار
كرد. برجسته
شدن مفهوم فرد
و فردباوري و
نگاهي تازه به
آدم و عالم كه
چندي بعد با
انقلابي بزرگ
در فيزيك و
ظهور انشتين
نيز همراه
بود، نشان از
پيش رانده شدن
ارزشهاي تازه
اي در دنياي
انديشه و
اديبات و هنر
داشت كه چه از
نظر تاريخي و
چه از منظر
رويكرد
اجتماعي و
سياسي و
فرهنگي نام
هاي گوناگوني
نظير مدرنيته
، جنبش
مدرنيسم يا
دوران مدرن
يافته است.
يكي از
موثرترين و
نام آور ترين
چهره فكري
مدرنيته
آلكسي دو
توكويل نام
دارد كه نقش
سزاواري در
روند پرسشگري
، نقد و
انديشه ورزي
بازي كرد. وي
هم عصر دو
انديشمند پر
آوازه ديگر
قرن نوزدهم
كارل ماركس و
جان استوارت
ميل بود. اما
ميان جان
استوارت ميل و
توكويل ميتوان
شباهتهاي
زيادي از جمله
در اين زمينه
كه دغدغه اصلي
هر دو امر
آزادي و
دمكراسي است ،
ملاحظه كرد.
جالب آنجاست
كه با وجود
آنكه موضوع
آزادي از
ديدگاه دو
متفكر فوق در
دو شرايط
كاملا متفاوت
و دو نظام
سياسي
جداگانه يعني
انگلستان و
امريكا مورد
بررسي قرار
گرفته است ،
هر دو در اين
استنتاج
اساسي توافق
نظر دارند كه
ميان دمكراسي
و مشاركت
سياسي ، خود
گرداني و رشد
شخصيت
انسانها نسبت
روشني وجود
دارد.
اشارهاي
كوتاه به
زندگينامه
توكويل
آلكسي
دو توكويل در
يك خانواده
اشرافي در نورماندي
فرانسه متولد
شد. پدر وي از
مقامات عاليرتبه
حكومت سلطنتي
وقت فرانسه
بود و به
بالاترين
لايه هاي
ممتاز حكومت
فرانسه تعلق
داشت و چيزي
نمانده بود كه
در جريان
انقلاب
فرانسه سرش
زير گيوتين
انقلابيون
رود. اما پس از
سقوط ناپلئون
و احياي حكومت
پادشاهي در فرانسه
، پدر توكويل
دوباره مواهب
و امتيازات سابق
را بازپس گرفت
و بطور فعال
در بازسازي
دستگاه
سلطنتي شركت
كرد.
نگرش سياسي
آلكسي دو
توكويل در
دوران جواني نامنسجم
و از هم
گسيخته بود.
او از يكسو با
عقايد سنتي
خانوادگي
درباره
طرفداري از
نظام پادشاهي
همسويي داشت ،
اما همزمان
نقاط ضعف بزرگي
را در نهاد
سلطنت و
آريستوكراسي
فرانسه مد نظر
قرار ميداد و
مورد انتقاد
جدي قرار
ميداد. اين
دوگانگي ،
توكويل جوان
را به آشوبي
دروني دچار
ساخته بود.
براي رهايي از
اين جدال
توكويل
سالهاي ١٨٣١ و
١٨٣٢ به
امريكا سفر
كرد و در اين
كشور اقامت
گزيد. قصد
اوليه توكويل
مطالعه نظام
جزائي امريكا
بود، اما
دوران اقامت و
مطالعات
گسترده در
امريكا ذهن
تشنه توكويل
را به قلمروهاي
وسيعتري
رهنمون شد.
توكويل در
سالهاي اقامت
در امريكا از
راه مقايسه
اوضاع اروپا كه
دستخوش بي
ثباتي و
هيجانات
سياسي دوران
گذار بود با
امريكايي كه
دوران پويايي
و سازندگي خود
را از سر مي
گذراند،
چشمان كنجكاو
و تيز بين خود
را به روي كشف
قوانين
نانوشته سياسي
مهمي گشود.
كشف خصوصيات
شگرف نظام
سياسي و
اجتماعي امريكا
چيزي بود كه
در كتاب مشهور
توكويل موسوم
به «دمكراسي
در امريكا De la democratie en
Amerique» به بار نشست.
اين كتاب در
دو
جلد جداگانه
به سالهاي
١٨٣٥ و ١٨٤٠
منتشر شد و از
آثار مهم و
كلاسيك
انديشه سياسي
به شمار
ميرود.
بياد بايد
داشت كه علاقه
توكويل به
سياست در اوايل
تنها جنبه
نظري و فكري
داشت. اما سپس
به فعاليتهاي
سياسي عملي
نيز كشانده
شد. او چندين بار
بعنوان
نماينده
منتخب مردم در
شوراهاي شهري
و نيز پارلمان
فرانسه شركت
كرد و پس از
انقلاب فوريه
١٨٤٨ يكي از
اعضاي موثر و
مركزي
پارلمان اين
كشور بود.
توكويل دوران
كوتاهي نيز به
سمت وزير خارجه
فرانسه منصوب
گرديد. اما پس
از كودتاي
لويي ناپلئون
بناپارت
دوران تصدي
پستهاي سياسي
وي پايان
يافت. زيرا وي
اين كودتا را
مورد حمايت
قرار نداد.
توكويل در
سالهاي پايان
عمر دوباره به
سياست از منظر
فكري روي آورد
و با علاقه
مندي به تكميل
نظريات و
بازنويسي
آثار تئوريك
خود مشغول شد.
توكويل قبل از
مرگ موفق به
اتمام اولين
قسمت كتاب
بزرگ خود
درباره
انقلاب
فرانسه شد. اين
كتاب در سال
١٨٥٦ يعني سه
سال قبل از
مرگ توكويل
انتشار يافت.
در اين كتاب
توكويل به
تحليل عميق
پيش شرط هاي ايدئولوژيك
و اجتماعي
انقلاب
فرانسه پرداخت.
گرچه ميان
كتاب «دمكراسي
در امريكا» و
كتاب بعدي وي
«درباره
انقلاب
فرانسه» بيش
از بيست سال
فاصله افتاده
است ، اما
درونمايه هر دو
كتاب يكي است :
نسبت ميان
آزادي و
برابري اجتماعي.
توكويل در هر
دو اثر مهم
خود از روشي
جامعه شناسي و
بررسي تاريخ
سود مي برد و
نه از متد
فلسفي. توكويل
در آثار فوق
به تحليل مشخص
نهادهاي سياسي
و اجتماعي مي
پردازد و با
ذكر نمونه هاي
مشخص در
جستجوي نشان
دادن آن است
كه اختلاف
ارزشها و هدف
ها چگونه در
رفتار
نهادهاي
سياسي
بازنمايي مي
گردد. شيوه استدلال
توكويل
تحليلي و
كاربرد
مثالهاي تاريخي
است. اما در
همه تحليل ها
و نمونه ها
آوريهاي
تاريخي او
ميتوان
متفكري را
ملاحظه كرد كه
از به خطر
افتادن
آزاديها و
امكانات عمومي
جامعه در هراس
و نگراني است.
حلقه مركزي
انديشه
توكويل اين
است كه هر چيز
در جامعه مدرن
كه به تازگي
از سد اشرافيت
گذشته ،
ميتواند موجب
به خطر افتادن
آزادي شود و
چيزي شكننده
تر از اين
آزادي يافت
نمي شود. دل
مشغولي اصلي
انديشه
توكويل اين
است كه ساز و
كارهايي بيابد
تا خطر آسيب
رساني به
آزادي فردي را
به كمترين
ميزان ممكن
برساند.
توكويل در
كتاب «انقلاب
فرانسه» به
توصيف رودر
رويي يك
«جامعه خيالي»
با يك «جامعه
واقعي» مي
پردازد و نشان
ميدهد كه
چگونه جامعه
خيالي اهل فكر
و ادب توانست بر
جامعه واقعي
غلبه كند. اين
«جامعه خيالي»
كه در ذهن و
آرمان
روشنفكران
انقلابي
فرانسه وجود
داشت ، بنا به
تز اصلي
توكويل اهميت
تعيين كننده
اي در انقلاب
فرانسه داشت و
در عمل توانست
مناسبات
اجتماعي
فرانسه را دگرگون
كند. هر دو
كتاب توكويل
اهميتي كم
سابقه يافتند
و به مراجع
مهم و كلاسيك
ادبيات سياسي
جهان تبديل
گرديدند.
بسياري از
صاحب نظران
كتاب «انقلاب
فرانسه»
توكويل را
انقلابي در
تاريخ نويسي
فرانسه
ارزيابي مي
كنند كه توانست
تفوق
ديدگاههاي
سوسياليستي و
نيز ديدگاههاي
جامعه
شناسانه و
ماركسيستي را
زير سوال برد.
اما كتاب ديگر
توكويل يعني
«دمكراسي در امريكا»
نيز يك اثر
پايه اي در
انديشه سياسي
و از مراجع
مهم انديشه
دمكراتيك
بحساب ميايد.
در اينجا تنها
به بررسي اين
اثر اكتفا
ميشود.
برابري
، آزادي و
بردگي: پرسش
مركزي دوران
مدرنيته
بايد
بياد داشت كه
موضوعهاي
مورد توجه
توكويل
مهمترين
پرسشهاي
مركزي
مدرنيته است.
اين دوراني
است كه صنعت
جديد شرايط
پيدايش
نابرابري را
هر روزه باز
توليد ميكرد و
موجب افزايش
طبقات تهيدست
مي شد. همچنين
پيشرفت صنعتي
موجب بروز
شكاف ميان دو
شعار انقلاب
فرانسه يعني
آزادي و
برابري شده
بود. چنين
وضعيتي پرسش
انتخاب ميان
آزادي يا
برابري را به
مركزي ترين
موضوع تبديل
كرده بود.
توكويل مي ديد
كه زندگي مدرن
وابسته به شكل
تازه اي از نظام
زندگي
اقتصادي
وابسته شده
است ، پس مي نوشت
كه پويايي خاص
و دروني اين
نظام ، آزادي
را به خطر مي
اندازد. اين
نكته مهم ،
همان موضوع اساسي
است كه فاصله
ي ليبراليسم
از سوسيالسيم
را موجب
گرديد.
توكويل در
همان جمله
نخست كتاب
«دمكراسي در
امريكا» مي
نويسد: «در
ميان
اقداماتي كه
دولت امريكا
انجام داده
تلاش براي
ايجاد برابري
در شرايط زيست
شهروندان
برجسته ترين
نكته اي است كه
بيش از هر چيز
نظر مرا جلب
كرده است.»
توكويل در
ادامه توضيح
ميدهد كه جهت
گيري در راه
برابري شهروندان
در كشورهاي
قاره اروپا
نيز به چشم مي
خورد، اما اين
جهت گيري در
امريكا
گامهاي
بيشتري به جلو
آمده است. با
چنين مقدمه اي
است كه توكويل
اين پرسش را
پيش مي كشد: «
جامعه امريكا
چه توضيحي
ميتواند
درباره نتايج
سياسي افزايش
برابري بدهد؟»
اين پرسش حاكي
از آن است كه
تحليل توكويل
از جامعه
امريكا متوجه
يك بررسي
عمومي است. او
در جستجوي
پاسخ به
پرسشهايي
درباره
دموكراسي و
عواقب آن ،
پيامدهاي
مثبت و نيز
نارسايي هاي
آن است.
در كوشش براي
پاسخ به اين
پرسشها
توكويل شروع به
دادن تصويري
از جامعه
امريكا از
منظر برابري
عمومي مي كند.
بنا به
توضيحات
توكويل
برابري گرچه
بطور كامل در
امريكا تحقق
نيافته است ،
اما در همه
بخشهاي زندگي
اجتماعي اين
كشور رخنه
كرده و در حال
جا افتادن
است. اين
وضعيت اولا
نتيجه كوشش در
راه برابري
مادي به معناي
رفع تبعيضات
سنتي است كه
بوضوح در
جامعه امريكا
رخ مي نمايد.
اين كوشش بيش
از هر چيز
نتيجه قانون
وراثت در اين
كشور است. طبق
اين قانون همه
فرزندان در هر
خانواده
صرفنظر از
جنسيت و ديگر
عوامل در كسب
ارث ، برابر و
يكسانند. وجود
چنين قانوني
سبب ميشود كه
زمينداران
كلان در حال
تجزيه و
فروپاشي اند و
هيرارشي آنان
دوامي ندارد.
ثانيا برابري
فكري intellectual در
امريكا بيش از
هرجاي ديگر
دنيا ايجاد
شده است.
توضيحات
توكويل حاكي
از آن است كه
منظور او
تعداد باسوادان
نسبت به جمعيت
كل كشور است
كه بالاترين رقم
موجود در
دنياست. توكويل
ادامه ميدهد
كه: «آموزش
عمومي براي
همه افراد
جامعه امريكا
قابل دسترس
است ، اما از
آنجا كه آموزش
تخصصي براي
يافتن شغل
اهميت دارد، بسياري
ترجيح ميدهند
كه اوقات خود
را بجاي آموزش
عمومي به
آموزش تخصصي
اختصاص دهند.
اين وضعيت خود
نوعي برابري
آموزشي و فكري
ايجاد كرده
است.»
قبل از دنبال
كردن
استدلالات
توكويل لازم
است كه به
توضيحي
درباره مفهوم
دمكراسي نزد
وي اشاره
كنيم. زيرا
مفهوم و معناي
دمكراسي براي
فهم استدلال و
مباحث وي
اهميت مركزي
دارد. توكويل
دمكراسي را به
دو مفهوم بكار
مي برد. در معناي
نخست منظور
توكويل از
دمكراسي
وضعيت معيني
است كه در آن
برابري مادي و
فكري ميان
افراد جامعه
ايجاد گرديده
است. در اكثر
موارد توكويل
از دمكراسي يك
وضعيت اجتماعي
و نه يك شكل
حكومتي را در
نظر دارد. او
دمكراسي را
عليه اشرافيت
و رژيم پيشين
كه استوار به
نابرابري بود
به كار مي برد.
او تاكيد مي
كند كه با از
بين رفتن رژيم
اشرافي سابق
در امريكا
فرصت برابر
ميان طبقات
اجتماعي
گوناگون و
افراد جامعه
ايجاد شده
است. اما در
معناي دوم
مراد توكويل
از دمكراسي
«نظام تصميم
گيري سياسي بر
اساس انتخاب
اكثريت جامعه
و حقوق سياسي
همگاني» و
بطور ويژه
مردم سالاري
است. بنابراين
تفكيك ميان دو
مفهوم فوق براي
درك انديشه
توكويل اهميت
جدي دارد.
زيرا از
ديدگاه
توكويل
دمكراسي به
معناي اول و
عام خود لزوما
منجر به
پديدار شدن
دمكراسي به
معناي دوم و
خاص خود
نميشود.
توكويل بر اين
باور است كه
چنين نيست كه
با از ميان
رفتن رژيم
اشرافي و يا
تحقق نسبي
برابري
اجتماعي هميشه
راه بسوي
تامين مردم
سالاري گشوده
مي گردد.
توكويل سپس به
يك جنبه ديگر
از برابري در
جامعه امريكا
مي پردازد كه
توزيع قدرت
است. وي با اشاره
به برابري
مادي و فكري
فوق به اين
نتيجه گيري
ميرسد كه چنين
پيش زمينه اي
به برابري
بيشتر افراد
در برابر قدرت
منجر ميشود.
او تاكيد مي
كند كه : «در
امريكا هيچ
خانواده و
گروه خاصي
داراي قدرت
مافوق ويژه اي
نيست. حتي در
اكثر موارد
نميتوان فرد
خارق العاده
اي را يافت كه
از قدرت و
نفوذ پايداري
برخوردار باشد.»
شايان ذكر است
كه نظام قضايي
مستقل و
عادلانه
امريكا در
توزيع و نظارت
به بازتوليد
قدرت سياسي
نقش مهمي به
عهده داشته است.
بر اساس چنين
تاويلي از
جامعه
امريكاست كه
توكويل
خواننده كتاب
خود را يك گام
ديگر به اهميت
نظريه برابري
اجتماعي
نزديك تر مي
كند. وي استدلال
مي كند هنگامي
كه فرد يا گروه
خاصي در سايه
فرصتهاي
برابر مادي و
فكري امكان
كسب اهرمهاي
ماورا و بر
فراز ديگر
شهروندان را
ندارد و
هنگامي كه فرد
امكان
سواستفاده از
ثروت و منزلت
اجتماعي خود
را ندارد، امكان
نابرابري
قانوني نيز در
كسب قدرت
پايدار نميتواند
شكل بگيرد.
بنابراين
جوهر تاويل توكويل
چنين است كه:
«خواست برابري
حقوق سياسي ،
نتيجه اجتباب
ناپذير
برابري واقعي
مادي است.»
اما برابري
سياسي در
ديدگاه
توكويل به
اشكال گوناگون
قابل تحقق
است. محتمل
ترين راه حل
اين است كه
همه افراد
جامعه از حقوق
مشاركت يكسان
و برابر در
روند تصميم
گيريهاي همگاني
سياسي
برخوردار
شوند. مهمترين
قلمروهاي اين
حقوق برابر
عبارتند از :
آزادي بيان ،
آزادي تشكل ،
حق انتخاب
كردن و انتخاب
شدن در انتخابات
سياسي مي
باشد. اما
توكويل مي
نويسد كه
علاوه بر اين
يك راهكار
ديگر نيز
ميتواند وجود
داشته باشد كه
عليرغم اينكه
كاملا مغاير
راهكار فوق
است ، اما
ميتواند به
برابري سياسي
منجر شود. اين
راه آن است كه
يك فرد تمام حقوق
تصميم گيري را
به انحصار خود
در آورد و ديگر
افراد جامعه
از حقوق
قانوني خود در
زمينه تصميم
گيري صرفنظر
كنند. توكويل
مي نويسد: « من براي
دستيابي به
حقوق برابر
سياسي تنها دو
راه مي شناسم؛
يا اينكه همه
شهروندان از
حقوق برابر
برخوردار
باشند و يا
اينكه هيچ كس
داراي چنين
حقوقي نباشد.
زيرا براي
مردمي كه به
موقعيت
اجتماعي در حد
انگلوامريكاييها
دست يافته
اند، بسيار
مشكل است كه
خطي ميان حاكميت
همگاني و
حاكميت
استبدادي
بيابند. نميتوان
پنهان كرد آن
موقعيت
اجتماعي كه
توصيف كردم
براحتي
ميتواند اين
يا آن راه حل
را بعنوان
پيامد
بپذيرد.»
راه حل دوم
يعني حاكميت
فردي اما
معادل استبداد
است. توكويل
بر اين باور
است كه چنين
برابري
همگاني گرچه
در حقيقت
«برابري در
بردگي» است ،
اما بهر رو يك
شكل از برابري
سياسي است.
توكويل سپس يك
پرسش ديگر پيش
مي كشد: چگونه
يك جامعه مدرن
ميتواند بجاي
«حاكميت
همگاني» به
سمت حاكميت
فردي استبدادي
جهت گيري كند؟
زيرا در هر دو
گزينه فوق امر
برابري
انسانها
ميتواند تحقق
يابد. بنابراين
پرسش اين است
كه اصولا چرا
مردم ميتوانند
«برابري در
بردگي» را به
«برابري در حاكميت
همگاني» ترجيح
دهند؟ چه
عواملي موجب
ميشود كه
افزايش
برابري در
جامعه موجب به
خطر انداختن
حقوق سياسي
گردد؟ منظور
واقعي توكويل
از طرح چنين
پرسشهايي
اشاره به
خطرهايي است
كه در كمين
دمكراسي
سياسي نشسته
است.
توكويل بر اين
باور است كه
مردم عادي قبل
از آنكه به
فكر محافظت از
دمكراسي
سياسي باشند،
به فكر دفاع
از برابري
اند. وي مي
گويد: «گرچه
همه انسانها
بطور غريزي
آزادي مي
خواهند، اما
تنها عده
اندكي حاضرند
كه به دفاع
جانانه از آن
برخيزند. در
حاليكه
اكثريت مردم
تاب تحمل از
دست دادن
آزادي سياسي
را دارند.»
توكويل همچنين
بر اين باور
است كه
آزاديخواهي
نسبت به برابري
طلبي در ذهنيت
اكثريت افراد
جامعه از كشش
ضعيف تري
برخوردار است.
توكويل مي
نويسد: « در
حاليكه دغدغه
آزادي هر از
چند گاهي
ميتواند
تعدادي از
شهروندان را
به اوج لذت برساند،
اما برابري
دغدغه اي است
كه همه روزه هر
فرد انساني را
از انبوهي
لذات كوچك
برخوردار مي
كند....لذت از
آزادي تنها
هنگامي
گسترده تر
ميشود كه
انسان در راه
آن چيزي را
قرباني كرده
باشد، در
حاليكه
برابري لذتي
در خود و براي
خود است.»
يك نگراني
ديگر توكويل قرباني
كردن آزادي
سياسي براي
كسب برابري است.
توكويل مي
نويسد: « نوعي
لوده گي در
بين ضعفا وجود
دارد كه آنها
را به فكر به
زير كشيدن
قدرتمندان به
سطح خود مي
اندازد. بخاطر
آنكه مي خواهند
از زندگي در
جامعه اي رها
شوند كه عده
اي از امكانات
بيشتر از
ديگران
برخوردارند.»
بنابراين
توكويل بر اين
باور است كه
گاهي
زمامداران
سياسي با
افراد پاييني
و بي حقوق
جامعه متحد
ميشوند تا
حقوق سياسي
موجود در جامعه
را
براندازند،
بويژه اگر
قدرتمندان از طبقه
اشراف باشند.
توكويل مي
نويسد: « من بر
اين باورم كه
افراد دموكرات
يك عشق طبيعي
به آزادي
دارند...اما
براي برابري
مي سوزند و براي
كسب آن به
گونه خارق
العاده اي رنج
مي برند. آنها
خواهان
برابري در
آزادي هستند و
اگر موفق به
كسب آن نگردند
حتي برابري در
بردگي را
ترجيح ميدهند.
آنها حاضر به
تحمل فقر،
بردگي و توحش
هستند، اما نه
با حكومت اشرافي.»
موضوع ديگري
كه نگراني
توكويل را بر
مي انگيزد
آسيب پذيري
جامعه مدرن در
برابر
استبداد است.
زيرا هنگامي
كه امكان
برابري در
جامعه افزايش
مي يابد،
عواملي همچون
فردگرايي و
ناكافي بودن
تلاشهاي جمعي
در دفاع از
آزادي در
شرايطي كه
«تنها توافق و
اتحاد همگاني
براي حفاظت از
آزادي نياز
است» هر فرد به
تنهايي قادر
در دفاع از
آزادي در
برابر
خودكامگي نيست.
لذا توكويل از
نوعي «ترس
مذهبي» در
برابر به خطر
افتادن
دمكراسي
سياسي سخن مي
گويد كه همچون
«گزينه اي
هولناك»
ميتواند
آزادي را
تهديد كند.
اما توكويل
درباره فرجام
دمكراسي
سياسي و مردم
سالاري نيز
نگران است.
بنا به تاويل
توكويل يك خطر
ديگري كه
دمكراسي
سياسي را
تهديد مي كند
«استبداد
اكثريت» عليه
اقليت و تباهي
و اضمحلال
دمكراسي
سياسي از درون
است. بعبارت
ديگر دغدغه
فكري توكويل
دفع دو خطر مهم
از دمكراسي
است. يكي
تهديدي كه
عليه مردم
سالاري در بطن
شرايط
اجتماعي وجود
دارد و ديگري
خطري كه در
بطن خود نظام
مردم سالاري همچون
«استبداد
اكثريت» نهفته
است. اما بنا
به تاويل
توكويل
«دمكراسي در
امريكا»
توانسته است
راه حلهاي
لازم براي دفع
هر دو خطر فوق
را چاره جويي
كند. اما قبل
از پرداختن به
اين راه حلها،
كمي بيشتر
درباره مفهوم
و ارزش دمكراسي
سياسي و رفاه
همگاني از
منظر توكويل مكث
مي كنيم.
وطن
دوستي مدرن
توكويل
همچون ديگر
نظريه
پردازان
دوران مدرن ،
استبداد و
خودكامگي را
يكي از عوارض
برابري
اجتماعي و
همچون «گزينه
اي هولناك»
ميشمرد. چنين
برداشتي به
معناي ارزش
مهمي است كه
او براي
دمكراسي و
مردم سالاري
قائل است.
زيرا آزادي در
ديد او نه
همچون ابزاري
براي ديگر
اهداف
اجتماعي و سياسي
بلكه يك «ارزش
مهم» و سزاوار
است. اما توكويل
نه همچون جان
استوارت ميل
كه ارزش آزادي
را با طرح
سيستماتيك
فلسفي توجيه
مي كرد، بلكه
بطور ساده
آنرا «ارزشي
مقدس» مي شمرد.
توكويل در
توجيه و تحليل
اين «ارزش
مقدس» از اثرات
مثبت آزادي
سياسي در كسب
رفاه اجتماعي
سخن مي گويد.
بنابراين
مشاركت هرچه
گسترده مردم
در روند تصميم
گيريهاي
سياسي از
ديدگاه توكويل
همچون «
آفرينشگر
شاهكاري در حد
هنر آزاد
زيستن» است.
چنين شاهكاري
تنها هنگامي
ميتواند خلق
شود كه
گرايشهاي
دروني انسان در
جامعه اي آزاد
شكوفا گردد.
نخستين
گرايشي كه بنا
به تاويل
توكويل در
پرتو آزادي
رشد مي كند،
وطن دوستي و
توجيه مردم به
تلاش در راه
شكوفايي ميهن
شان است. او
تاكيد مي كند
چنين گرايش
وطن دوستانه
اي بسيار بيش
از حب وطن است
كه در هر
انسان نسبت به
كشور زادگاه
خود بطور
طبيعي وجود
دارد. زيرا
وطن دوستي در
شرايط
دمكراسي
سياسي به
منبعي نيرو
بخش و پيوند
دهنده فرد با
منافع همگاني
جامعه تبديل
مي شود. در اين
خصوص رويكرد
توكويل معطوف
به نوعي وطن
دوستي عقلايي
است كه به
تاكيد او «پر
بارتر و
پايدارتر» از
وطن دوستي
صرفا عاطفي
است. در زمينه
وطن دوستي
آميخته با
آزادي و
دمكراسي
توكويل مي
نويسد:
« با فهم
روشنگرانه
متولد مي شود،
با كمك قانون
تكامل مي
يابد، با كسب
حقوق انساني
افزايش مي
يابد و سرانجام
با علاقه فردي
انسان در هم
آميخته مي
شود.»
توكويل وطن
دوستي را تحقق
منافع فردي
انسان تاويل
مي كند كه از
طريق كسب حقوق
سياسي تكامل مي
يابد. در عين
حال مشاركت
افراد در امور
همگاني جامعه
، ملت را به
كشف نسبت تلاش
فردي با منافع
همگاني نائل
مي كند.
توكويل مي
نويسد: «اين
واقعيتي است
كه در امريكا
تحقق يافته
است. از همين
رو امريكايي
ها تنها بخاطر
انجام وظيفه
در برابر كشور
و يا احساس
غرور ملي زحمت
نمي كشند،
بلكه در جهت
پيروزي و كسب
منافع فردي
خود كار و
تلاش مي كنند.»
از نگاه
توكويل وطن
دوستي عقلايي
تنها به نيرومند
شدن انگيزه
هاي حب وطن
منجر نميشود،
بلكه تنها شكل
شهروندي در
جامعه مدرن
جهت بقا نسل
انسان نيز
هست. توكويل
توضيح ميدهد
كه دگرگوني
سياسي ،
سكولاريسم و
از بين رفتن
نرمهاي سنتي ،
بطور كلي به
تضعيف پيوند
صرفا عاطفي
فرد با ميهنش
منجر ميشود.
اين دريافت
توكويل حاصل
مشاهدات وي نه
تنها در
امريكا بلكه
از تجربه
دوران پس از
انقلاب
فرانسه است.
بنابراين
توكويل اين
پرسش را پيش
مي كشد كه در
شرايط تضعيف
روحيه وطن
پرستانه
عاطفي چگونه
بايد ميهن
دوستي سنتي و
كهن را
جايگزين كرد؟
زيرا براي يك
انسان بالغ
بازگشت به
تفكر دوران كودكي
امري غير ممكن
است. پاسخ
توكويل چنين
است: « تنها راه
درست ايجاد يك
وطن دوستي
خردورزانه و
سنجش گرانه ،
تحقق مردم
سالاري و
كشاندن شهروندان
به فعاليت
سياسي
دمكراتيك
است....كسب روحيه
شهروندي بدون
كسب حقوق
سياسي ناممكن
است.»
از ديدگاه
توكويل
آزاديهاي
سياسي نه تنها
به تقويت وطن
دوستي
خردورزانه
منجر ميشود
بلكه منبع
توليد بيشتر و
كسب و كار
سودمندتر نيز
مي باشد. اين
تاويل ناشي از
مشاهدات عيني
دوران اقامت
توكويل در
امريكا و
مقايسه آن با
اروپاست.
توكويل مي
گويد كه در
امريكا مشاهده
كرده است كه
چگونه همه
طبقات و گروههاي
اجتماعي و در
سطوح و
قلمروهاي
گوناگون به
فعاليت
چشمگير و
خستگي ناپذير
مشغولند. مي
نويسد: « هنوز
انسان پاي خود
را در امريكا
به زمين
نگذاشته است
كه بسرعت خود
را در غوغاي
فعاليت مي
يابد....و تضاد
برجسته اي را
احساس مي كند كه
ميان يك ملت
آزاد و يك ملت
استبداد زده
وجود دارد. در
حالت اول
(آزاد) مسئله بطور
دائم بر سر
بهتر كردن و
رشد و ترقي
است ، اما در
حالت دوم
جامعه پس از
فعاليت
روزانه در پي
چيز ديگري جز
استراحت كردن
نيست.»
توكويل بهبود
رفاه همگاني
را نتيجه وطن
دوستي مدرن و
پيامد مستقيم
آزادي سياسي
ميداند. وي مي
نويسد:
«مهمترين خدمت
يك حكومت
دمكراتيك آن
است كه افراد
جامعه را در
وضعي قرار
ميدهد كه
نتايج و دستاورهاي
كار آنان در
جامعه مدني
بسيار بيشتر
از شرايطي است
كه تحت يك
حكومت
استبدادي قادر
به توليد آن
هستند.»
به عقيده
توكويل حكومت
استبدادي ميل
به فعاليت و
بهبود در
انسانها را
تباه مي سازد.
مي نويسد: «
هنگامي كه
انسان از يك
كشور
دموكراتيك به
يك كشور
استبداد زده
مسافرت مي كند
متوجه نكته
غريبي ميشود؛
در كشور
خودكامه همه
فعاليتها و
تحركات مختل
بنظر ميرسد.»
توكويل
بعنوان نمونه
به «تحرك فوق
العاده صنايع
گوناگون» در
امريكا اشاره
ميكند و از آن
بعنوان «معجزه
دمكراسي» ياد
مي كند.
توكويل مي
نويسد:«معجزه
دمكراسي
محصول قوانين
نيست بلكه
چيزي است كه
مردم آنرا در
شرايط
دمكراتيك خلق
كرده اند.» لذا
مهمترين
فايده حكومت
دمكراتيك از
ديد توكويل آن
است كه كارايي
همه نظام به
فرد انساني
گره مي خورد و
هرچه فرد
كارآمد تر ميشود،
كل زندگي
اجتماعي و
سياسي نيز
كارآمد تر مي
گردد.
بنابراين
دمكراسي در
عمل به وطن دوستي
واقعي و تحرك
و كار آمدي
بيشتر
شهروندان و
جامعه منجر
ميشود. بر
اساس چنين
استدلالي است
كه توكويل
تاكيد مي كند
كه عدم محافظت
جدي از آزادي
و دمكراسي
عواقب فوق
العاده منفي
براي فرد و
جامعه دارد و
نتيجه مي گيرد
كه: « گزينه
استبدادي هر
گونه كارآيي و
ميل به فعاليت
خلاق در انسان
ها را مي كشد.»
استبداد
اكثريت
يكي
ديگر از
مسايلي كه
نگراني
توكويل در
باره به خطر
افتادن آزادي
را بر مي
انگيزد،
امكان
سواستفاده از
آن است. او مي نويسد:
«انسانها
ميتوانند از
طريق تخطي
كردن از
مرزهاي عدالت
و خرد از
آزادي
سواستفاده
كنند.»
توكويل بحث
گسترده و ريزي
درباره
«مرزهاي عدالت»
پيش مي كشد.
فشرده بحث
توكويل اين
است كه