Ápz :qC éO¾pÊpF
هربرتماركوزه، ترجمه اميدمهرگان : هربرت ماركوزه، فيلسوف و جامعه شناس آلماني اواسط سده بيستم، اثر مشهور خود، «اروس و تمدن» را در اواسط دهه 1950 نوشت. اين كتاب بازانديشي روايت فرويد از فرهنگ و تمدن و بسط محتواي جامعه شناختي و تاريخي آموزه هاي روانكاوانه فرويد در باب انسان بود.
به واقع ماركوزه در اين اثر، آميزه اي از آموزه هاي ماركس و فرويد به دست مي دهد.«اروس و تمدن» واكنشي «فلسفي» است به كتاب «ناخوشايندي هاي فرهنگ» فرويد. فرويد در اثر مذكور، روايت بدبينانه اي از فرهنگ بشري عرضه مي كند و نشان مي دهد كه ماهيت فرهنگ و تمدن، سركوبگري و به اسارت در آوردن غرايز است. در مقابل، ماركوزه در اروس و تمدن مي كوشد بديلي براي اين روايت به دست دهد، بنابراين از ماهيت «همچنين» غيرسركوبگرانه تمدن سخن مي گويد. اين كتاب در دهه هاي پنجاه و شصت، تبديل به يك حركت شد. آنچه مي خوانيد ترجمه درآمد اين كتاب است.
Eros and Civilization.A Philosophical Inquiry into FreudBeacon Press Boston.1974
•••
اين گزاره فرويد كه تمدن برپايه به اسارت درآوردن مداوم و پايدار غرايز بشر استوار شده، اكنون پذيرش عام يافته است. پرسش او در اين باره كه آيا موهبات و نعمات فرهنگ، ارزش رنج و دردي را كه از اين رهگذر بر سر افراد مي آيد، داشته است يا نه، چندان جدي گرفته نشده است - و از آن هنگام كه خود فرويد نيز اين فرآيند را ناگزير و برگشت ناپذير در نظر آورد، بيش از پيش مورد بي توجهي واقع شد.كاميابي آزادانه نيازهاي غريزي بشر، با جامعه متمدن سازگار نيست: ترك و تاخير معطوف به ارضاي اميال، در حكم شرط هاي لازم پيشرفت اند.
فرويد مي گويد: «شادماني و سعادت، هيچ ارزش فرهنگي به حساب نمي آيد.»شادماني بايد پيرو و زيردست انضباط كار به مثابه اشتغالي تمام وقت، انضباط توليدمثل تك همسرانه و نظام استقرار يافته قانون و نظم باشد. قرباني كردن روشمند ليبيدو، كژروي سخت تقويت شده آن به جانب كردارها و گفتارهاي سودمند اجتماعي، همانا فرهنگ «است».قرباني به خوبي تقديم شده است: در مناطق به لحاظ تكنيكي پيشرفته تمدن، فتح طبيعت عملا به كمال رسيده و در قياس با گذشته، نيازهاي بيشتري از شمار بزرگ تري از آدميان برآورده شده است. نه ماشيني كردن و استاندارد كردن زندگي، نه فقرزدگي روحي و ذهني و نه خصلت ويرانگري بالنده پيشرفت امروزين، هيچ كدام دليل كافي براي به پرسش گرفتن آن «اصل»ي فراهم نمي آورد كه بر رشد و توسعه تمدن غربي حاكم بوده است. افزايش بي وقفه باروري و توليدگري، پيوسته واقع گرايانه تر، وعده زندگي هر چه بهتري را به همگان مي دهد.
با اين وجود چنين مي نمايد كه پيشرفت فزاينده، در پيوند تنگاتنگي با «ناآزادي» شدت يافته قرار دارد. در بطن جهان تمدن صنعتي، سلطه انسان بر انسان از حيث گستره و بازده، در حال رشد است. حتي اين گونه نيست كه اين گرايش، در مقام پسرفتي موقتي و گذرا در مسير پيشرفت پديدار شود.
اردوگاه هاي كار اجباري، كشتارهاي جمعي، جنگ هاي جهاني و بمب اتم، رجعت به توحش و بربريت نيست، بلكه در حكم به اجرا درآوردن كاربست ناسركوفته و بي قيد و شرط خود دستاوردهاي علم، تكنولوژي و سلطه مدرن اند و موثرترين نوع به اسارت درآوردن و تخريب انسان به دست انسان، از قضا در اوج تمدن دست مي دهد، آن زمان كه به نظر مي رسد دستاوردهاي مادي و فكري نوع بشر، آفرينش يك جهان حقيقتا آزاد را تحقق مي بخشد.
اين سويه هاي منفي فرهنگ امروزين به خوبي مي تواند مبين كهنگي و زوال نهادهاي مستقر و پيدايش شكل هاي جديدي از تمدن باشند: شايد سركوبگري، هر چه ضرورت خود را بيشتر از دست مي دهد، نيرومندانه تر نگه داشته مي شود.
اگر اين وضع، ذاتي تمدن به طور كلي باشد، آن گاه پرسش فرويد در باب ارزش و بهاي تمدن بي معنا خواهد بود، زيرا در غير اين صورت بديل ديگري وجود نخواهد داشت.ليكن خود نظريه فرويد، دلايلي را براي رد اين هماني يا يكساني تمدن و سركوب فراهم مي آورند. برپايه دستاوردهاي نظري خود او، بحث در باب اين مسئله بايد همچنان گشوده بماند.آيا همبستگي دروني آزادي و سركوب، باروري و تخريب، سلطه و پيشرفت، واقعا برسازنده اصل تمدن است؟
يا اينكه اين همبستگي، پيامد نوعي سازماندهي تاريخي خاص وجود بشر است؟ به زبان فرويدي، آيا كشمكش موجود ميان اصل لذت و اصل واقعيت، تا بدان پايه آشتي ناپذير است كه استحاله و دگرديسي سركوبگرانه ساختار غريزي بشر را ضروري مي سازد؟ يا اينكه اين امر راه به مفهوم نوعي تمدن غيرسركوبگر مي گشايد، تمدني كه برپايه تجربه اي اساسا متفاوت از وجود، رابطه اي اساسا متفاوت ميان انسان و طبيعت و روابط وجودي اساسا متفاوتي، استوار گشته است؟
قصد بر آن نيست كه مفهوم تمدن غيرسركوبگر به مثابه گمانه زني اي انتزاعي و خيالبافانه مورد بحث قرار گيرد. بر اين باوريم كه بحث مذكور برپايه دو دليل انضمامي و واقع گرايانه توجيه مي يابد: نخست اينكه، به نظر مي رسد خود برداشت نظري فرويد، نافي انكار يكدست و پاياي هر نوع امكان تاريخي براي تمدني غيرسركوبگر است و دوم اينكه، چنين مي نمايد كه خود دستاوردهاي تمدن سركوبگر پيش شرط ها را براي براندازي تدريجي سركوب به وجود مي آورند. براي وضوح بخشيدن به اين دلايل، مي كوشيم برداشت نظري فرويد را از نو با نگاه به درون مايه اجتماعي - تاريخي خودش تفسير كنيم.
روند اين كار، موضعي مخالف با مكاتب فرويدي تجديد نظر طلب اتخاذ مي كند. در تقابل با تجديد نظرطلبان، من بر اين باورم كه نظريه فرويد در جوهر خود «جامعه شناختي» است و براي آشكار ساختن اين جوهر، نياز به هيچ نوع سوي يابي فرهنگي يا جامعه شناختي جديد نيست. «زيست شناسي گرايي» فرويد، نوعي نظريه اجتماعي با ابعاد وسيع است كه پيوسته از جانب مكاتب نوفرويدي كنار گذاشته شده است.
آنها با جابه جا كردن محل تاكيدگذاري از ناخودآگاهي به خود آگاهي، از عوامل زيست شناختي به عوامل فرهنگي، تيشه به ريشه هاي جامعه كه در اعماق غرايز جاي دارد مي زنند و در عوض جامعه را در آن سطحي قرار مي دهند كه [صرفا] به مثابه «محيط زيست» حاضر و آماده فرد، با فرد رويارو مي شود، بي آنكه خاستگاه و مشروعيت اش را به پرسش بگيرد. بنابراين تحليل نوفرويدي از اين محيط زيست دچار رازورانه ساختن روابط اجتماعي مي شود، و نقد آنها صرفا درون حيطه به خوبي حفاظت شده نهادهاي مستقر حركت مي كند.
نتيجتا نقد نوفرويدي، به معناي مطلق كلمه، ايدئولوژيك باقي مي ماند: اين نقد بيرون از نظام مستقر، واجد هيچ نوع اساس و مفهومي نيست؛ بيشتر ايده هاي انتقادي و ارزش هايش همان هايي است كه توسط نظام فراهم آورده شده است. اخلاقيت و ديانت ايده آليستي رستاخيز خويش را جشن مي گيرند. اين واقعيت كه آنها با قاموس لغات و خود روانشناسي بزك شده اند - روانشناسي اي كه مدعاي آنها را به عنوان امري بيمارگونه ابطال مي سازد - همانندي شان را با مواضع رسما طلبيده و تبليغ شده مي پوشاند.
به علاوه ما بر اين باوريم كه انضمامي ترين بينش ها در باب ساختار تاريخي تمدن، دقيقا در بطن همان مفاهيمي نهفته است كه تجديد نظر طلبان، آنها را رد مي كنند. تقريبا تمام فراروانشناسي فرويدي نظريه متاخر وي در باب غرايز و بازسازي پيش تاريخ نوع بشر به دست او متعلق به همين مفاهيم اند. خود فرويد با اين مفاهيم به مثابه فرضيه هاي صرفا كارآمد برخورد مي كرد، فرضيه هايي كه در وضوح بخشيدن به برخي ابهامات و برقرارسازي پيوندهاي آزمايشي و موقت ميان بينش هايي كه از حيث نظري گسسته اند، ياري رسانند - به علاوه آنها همواره به روي تصحيحات گشوده اند و چنان چه ديگر نتوانند فرآيند پيشرفت نظريه و پراكسيس روانكاوي را تسهيل سازند ملغي مي شوند . اين فراروانشناسي در خلال بسط پسا فرويدي روانكاوي تقريبا به طور كامل حذف شده است.
همچنان كه روان شناسي به لحاظ اجتماعي و علمي محترم شمرده شده خود را از گمانه زني هاي سازشكارانه رها ساخت. در واقع آنها، سازشكارانه به چند جهت بودند: نه تنها قلمرو مشاهده باليني و كارآمدي درمانگرانه را استعلا مي دادند، انسان را نيز با ترم هايي تفسير مي كردند كه در قياس با «پان سكسواليسم» متقدم فرويد، بس ستيزگرايانه تر با تابوها و محرمات اجتماعي مواجه مي شوند. ترم هايي كه شالوده انفجاري تمدن را آشكار مي ساخت. بحث بعدي مي كوشد بينش هاي تابع شده روانكاوي (تابو شده حتي در خود روانكاوي)، را در تفسير گرايش هاي بنيادين تمدن به كار بندد.
هدف رساله حاضر (اروس و تمدن) اداي سهمي است به «فلسفه» روانكاوي - نه خود روانكاوي. اين رساله منحصرا در حيطه نظريه حركت مي كند و خارج از آن رشته تخصصي اي كه روانكاوي بدان بدل شده است باقي مي ماند. فرويد نظريه اي در باب انسان را بسط و گسترش داد، نوعي «روان - شناخت» به معناي مطلق كلمه.
به همراه اين
نظريه، فرويد خود را در سنت بزرگ فلسفه و زير لواي سنجه فلسفي قرار داد. سروكار ما
نه با هيچ نوع تفسير تصحيح شده يا بهبود يافته از مفاهيم فرويدي، بلكه با كاربست ها
و دلالت هاي فلسفي و جامعه شناختي آنهاست. فرويد آگاهانه فلسفه خود را از علم اش
جدا مي ساخت؛ نو فرويدي ها بخش عظيمي از مورد نخست را كنار گذاشته اند. بر پايه
دلايل ناظر به درمان، كنارگذاردني از اين دست ممكن است كاملا موجه باشد. ليكن هيچ
نوع احتجاج درمانگرانه نبايد مانع از بسط و گسترش آن ساخت نظري اي شود كه هدفش نه
معالجه بيماري فردي، بلكه تشخيص و شناسايي نابساماني عمومي است