خرد
گرايي اخلاقي
افلاطون
اشاره :
مطالعه فلسفه
هيچ لطفي
ندارد مگر آن
كه در خود شما
آمادگي
انديشيدن
مستقلانه
وجود داشته
باشد. از اين
رو نكته غم انگيز
اين است كه
آدم هاي
برخوردار از
ذهن درخشان و
حافظه اعجاب انگيز
گاهي اوقات
نمره هاي
خيلي خوب در
درس فلسفه
نمي گيرند.
زيرا سعي
نكرده اند كه
خودشان
مستقلاً
بينديشند،
شايد ميل
ندارند تن به
اين خطر
بدهند كه در
پايان احساس
كنند كه كمتر
از آنچه
قبلاً مي دانستند،
اكنون مي دانند،
براي اين
گونه افراد
خواندن فلسفه
مضر است، اما
مقاله زير به
خوانندگاني
ارائه مي شود
كه با آگاهي
به اين امر
همدلانه،
بدون حاكميت
عوامل خارجي،
عقل و درون
خويش را
معيار بگيرند
و با غور در
معيارهاي
عدالت، خود
را محك بزنند
و جايگاه
اخلاقي خويش
را در حوزه
معيارهاي
اخلاقي مطلق
و معيارهاي
اخلاقي نسبي،
بيابند. گروه
انديشه
|
|
افلاطون در
مشهورترين
اثرش، جمهور،
به شرح چيزي
مي پردازد كه
آن را صورت
آرماني حكومت
مي انگارد.
نتيجه گيري هاي
وي در نظر ما
حيرت انگيزند:
حكومت
آرماني، به
عقيده
افلاطون،
حكومت
خودكامه
غيردموكراتيكي
است كه گروه
زبده اي
اداره اش
كنند.
پيش از بررسي
دلايل
افلاطون براي
اين نتيجه گيري هايي
كه باور
كردنش دشوار
است به نكته اي
توجه كنيد كه
در اين باره
بسيار موجه و
پذيرفتني مي نمايد.
آنچه
پذيرفتني
جلوه مي كند
آن است كه يك
نظام خرد
گرايي اخلاقي
مفهوم دادگري
را كانون
توجه خود
قرار داده
است.
تصور كنيد كه
فيلسوفي درس
فلسفه اي مي دهد
و شاگرداني
آن درس را فرا
مي گيرند.
فيلسوف در
نظر دارد كه
بنابر قاعده
زير به
شاگردان نمره
دهد: به همه
شاگرداني كه
به او لبخند
مي زنند نمره هاي
قبولي دهد و
بقيه را
مردود كند.
اين قاعده به
وضوح
نامنصفانه
است، زيرا كه
شرط لازم
دادگري را
پايمال مي كند.
تصور كنيد كه
حكومتي در
كار توزيع
برخي از نعمت هاي
جامعه باشد،
مثلاً مستمري
براي
سالخوردگان،
يا دسترسي به
آموزش و
پرورش براي
خردسالان.
حكومت چنين
نعمت هايي را
بر طبق اين
قاعده توزيع
مي كند كه همه
اشخاصي كه در
همان گروه
قومي نخبگان
قرار دارند
بايد نعمات
را دريافت
كنند و به
اشخاص ديگر
نبايد چيزي
تعلق گيرد.
اين امر نيز
آشكارا ناقض
شرط لازم
دادگري است.
اكنون به
آنچه تصور
كرده ايد
بينديشيد.
شما حقايق
اجتماعي يا
نظريه هاي
اقتصادي
پيچيده اي را
بررسي يا زير
و رو نكرده ايد.
از دانش عميق
درباره طبيعت
انساني بهره
نگرفته ايد.
به طور ساده
از اين
واقعيت
استفاده كرده ايد
كه غالباً مي توانيد
در موقعيت هاي
واقعي و
خيالي،
دادگري را از
بي دادگري
باز شناسيد.
اين امر نشان
مي دهد كه بخش هايي
از فلسفه
سياسي ممكن
است شبيه به
رياضيات
باشند. مي توانيم
با در نظر
آوردن
موردهاي
خيالي يا
آرماني و با
استفاده از
توانايي خرد
خويش در جهت
تشخيص
تمايزات و
استخراج
نتايج، به
برخي از
مسائل مربوط
به دادگري
بينديشيم.(اين
را مي توان
موضوع يك
رمان علمي-
تخيلي دانست
كه ماجرايش
در سياره اي
مي گذرد كه با
سياره زمين
سخت متفاوت
است و
موجوداتي
ساكن آنند كه
با انسان ها
تفاوت بسيار
دارند، به
طوري كه هر
خواننده رمان
از بي دادگري
بعضي از اين
موجودات
احساس نفرت
مي كند.)
گاليلئو و
دكارت مي خواستند
بعضي از
نظريه هاي
علمي را
پيشاپيش رد
كنند، زيرا
هنگامي كه
درباره آنها
مي انديشيم
پي مي بريم كه
ممكن نيست آن
نظريه ها
درست باشند.
به همين نحو
نيز افلاطون
و بسياري از
فيلسوفان
سياسي ديگر
مي خواهند
بسياري از
نظام هاي
سياسي را
پيشاپيش رد
كنند، زيرا
هنگامي كه
درباره آنها
مي انديشيم
در مي يابيم
كه ممكن است
آنها نظام ها
نتوانند
نيازهايي از
قبيل شرط هاي
لازم براي
تحقق دادگري
را برآورند.
(هشدار:
افلاطون
تقريباً دو
هزار سال قبل
از گاليلئو
مي زيست. اگر
پاي
تأثيرپذيري
در ميان
باشد، تأثير
افلاطون بر
گاليلئو در
كار است و نه
بر عكس.)
اكنون
استدلال
افلاطون در
مورد حكومت
جمهوريش را
باختصار از
نظر بگذرانيد.
وي از دو جهت
مسأله را
بررسي مي كند.
از يك سو مي انديشد
كه عادلانه
عمل كردن
بايد براي
شخصي كه
عادلانه عمل
مي كند چيز
خوبي باشد،
بايد زندگيش
را از آنچه
هست خوش تر
سازد. پس بايد
جنبه اي عميق
در درون هر
شخصي وجود
داشته باشد
كه فقط
هنگامي ارضا
مي شود كه شخص
بر طبق
دادگري عمل
مي كند. از
اين رو، جنبه
عميق ذهن يا
روح ماهيت
دادگري را
آشكار مي سازد.
همين كيفيت
دادگري را در
دولتي دادگر-يعني
شهر يا كشوري
دادگر- مي توان
يافت.(در
روزگار
افلاطون،
يونان مجموعه اي
از شهرهاي
خودمختار بود.
هيچ حكومت
ملي اي وجود
نداشت.
فيلسوفان
يونان دولت ها
را در وسعت يك
شهر مي انگارند.)
و بنابر اين،
به گفته
افلاطون، هر
دولت دادگري
بايد به نحوي
ساختار ذهن
را منعكس كند.
وانگهي،
افلاطون گمان
مي كند كه ذهن
مركب است از
تمايلات،
اراده و عقل.
انسان سعادت مند
كسي است كه
اين هر سه در
وجودش هماهنگ
عمل كنند و
دولت دادگر
دولتي است كه
گروه هاي
اجتماعي
متناظري در
آن وجود
داشته باشند
كه به همان گونه
هماهنگ باشد.
ديدگاه ديگر
افلاطون در
مورد اين
مسأله به
موضوع هايي
درباره فساد
اخلاق و
تمايلات و
منافع خاص
مربوط مي شود،
او بوضوح مي بيند
كه گرايش
دولت هاي
مردم سالار(دموكراتيك)
در پاي هيجان زدگي هاي
پرشور توده ها
قرباني مي شود
و گروه هاي
خاصي كه ذي نفعند
تحريك مي گردند
و گرايش
خودكامگان به
فساد و
خودپرستي را
نيز مشاهده
مي كند. از
اين رو، فكر
مي كند كه بر
دولتي شايسته
بايد كساني
فرمان برانند
كه سود و
سودايي شخصي
در نتايج
حاصل از
تصميم ها
نداشته باشند.
اينان تصميم گيرندگاني
كاملاً بي طرف
و بي غرض
خواهند بود.
در آخرين
توصيفي كه
افلاطون از
جمهوري خود
مي كند اين دو
نحوه نگرش به
يكديگر نزديك
مي شوند. «نگاهبانان»
يعني فيلسوف-
شاهاني بر
جمهوري حكم
مي رانند كه
از مالكيت بي بهره اند
و زندگي
خصوصي ندارند.
همه تصميم هاي
مهم را آنان
مي گيرند؛
ورزيدگي هاي
علمي شان در
رياضيات،
فلسفه و
اخلاق است و
از اين رو مي توانند
نماينده بخش
عقلي ذهن
باشند. پايين تر
از ايشان
سربازان و
مديرانند كه
با قواي
تصميم گيري
ذهن متناظرند
و كارگران،
كه در حكم
تمايلاتند.
بدين سان، كل
دولت تصويري
است از ذهني
هماهنگ،
متعادل و
خرسند، رها
از فساد و
منافع خاص.
در اين باره
بسا چيزها
هست كه در نظر
ما ناآشنا و
حتي نفرت انگيز،
جلوه مي كند.
با اين حال
افلاطون به
شرح جامعه اي
پرداخته است
كه بر پايه هاي
استوار
برابري و بي طرفي
قرار دارد.(و
اين نكته را
به ذهن القا
مي كند كه
زنان از
بسياري جهات
بايد از همان
حقوق مردان
برخوردار
باشند؛ و
ارتقا به
طبقه حاكم
بايد بر اساس
قابليت باشد
نه بر بنياد
زادمان.) اگر
جامعه اي را
كه افلاطون
وصف مي كند
نمي پسنديم
شايد دليل
نپسنديدنمان
اين باشد كه
جنبه مهم
ديگري هم
براي جامعه اي
شايسته وجود
دارد كه او آن
را از قلم
انداخته است.
اما آن جنبه
چيست؟ فرض
كنيد بتوانيم
بگوييم كه
افلاطون در
كجا به خطا
رفته است،
خواه با نشان
دادن اين كه
جمهوري او
زندگي خوبي
براي ساكنانش
به ارمغان
نمي آورد و
خواه با
شكافتن اين
نكته كه براي
سازمان دادن
هر جامعه اي
راهي بهتر از
اين هم وجود
دارد. در آن
صورت، باز از
راه خرد و
خيال به
نتايج خود
خواهيم رسيد.
هر يك از اين
دو راه قدرت
خردگرايي
اخلاقي را به
نمايش مي گذارد.
سه استدلال
از جمهور
افلاطون
در بخش زيرين
سه قطعه
معروف از
مكالمه جمهور
افلاطون ذكر
شده است. او در
اين مكالمه
جامعه يا
دولت آرماني
خود را وصف مي كند.
وي گمان مي برد
كه جمهوريش
شهري است
تقريباً به
وسعت شهرهاي
يونان
باستان، كه
كشورهايي
مستقل بودند
و با هيچ دولت
مركزي پيوندي
نداشتند.
قطعه اول
سخناني است
كه حريف عمده
سقراط در
مكالمه، يعني
گلائوكون،
بيان كرده
است. نقطه ها(...)
نشان مي دهند
كه در كجا
كلمات حذف
شده اند، و [قلاب]
دربرگيرنده
كلماتي است
كه فقط خلاصه اي
از سخنان
افلاطون را
منعكس مي كنند.
تصور كنيد كه
هم به دادگر و
هم به بي دادگر
آزادي داده
شود كه هر
آنچه دلخواه شان
است انجام
دهند و سپس
كارهايشان را
در عالم خيال
دنبال كنيد و
ببينيد كه
هوا و هوس
آنان را به
كجا خواهد
كشانيد.
آنگاه
درخواهيم
يافت كه
انسان دادگر
به سبب نفع
شخصي اي كه هر
آفريده اي
طبعاً از آن
پيروي مي كند،
به همان شيوه اي
رفتار خواهد
كرد كه انسان
بي دادگر... [فرض
كنيد كه آنان
داراي] قدرتي
باشند كه
زماني نياي گوگس
از آن بهره مند
بود [گوگس
انگشتري پيدا
كرده بود كه
اين قدرت در
آن بود كه] وي
هر گاه آن را
به سويي مي گردانيد،
از نظرها
ناپديد مي شد
و هنگامي كه
آن را به سويي
ديگر مي گردانيد،
ديده مي شد.
گوگس، به محض
آن كه به اين
امر پي برد،
بي درنگ
ترتيبي داد
كه او نيز به
عنوان يكي از
قاصدان به
نزد شاه
فرستاده شود
و زماني كه به
كاخ رفت همسر
شاه را اغوا
كرد و با كمك
وي بر شاه
تاخت و او را
كشت و
پادشاهي را
به چنگ آورد.
اكنون فرض
كنيد كه دو
انگشتر از
اين نوع وجود
داشته باشد،
كه يكي را
انسان دادگر
بر انگشت كند
و ديگري را
انسان بي دادگر.
در اين حال،
ديگر هيچ يك
از آن دو
دادگرانه عمل
نخواهد كرد و
ابايي نخواهد
داشت كه
اموال ديگران
را بستاند،
حتي آنچه را
بخواهد با
آسودگي خيال
از بازار
بربايد، به
خانه ها وارد
شود،هر كس را
بكشد يا از
بند برهاند و
از هر جهت
درست مانند
يكي از
خدايان رفتار
نمايد... و اين
امر ثابت مي كند
كه هيچ كس
بدلخواه
دادگر نيست
بلكه فقط
ناگزير است
كه چنين
باشد، زيرا
هر شخص، هر
گاه بداند كه
مي تواند از
زير بار كيفر
بگريزد، به
رفتار نادرست
روي مي آورد.
همگان
معتقدند و به
حق هم
معتقدند كه
از بي دادگري
سود بيشتري
حاصل مي شود
تا از دادگري.
چون اگر كسي
كه از اين
گونه قدرت
برخوردار است
از اجراي
بدكاري يا از
ستاندن
دارايي هاي
مردمان ديگر
بپرهيزد،
كساني كه از
اين نكته
آگاه باشند
در او به چشم
ابلهي قابل
ترحم خواهند
نگريست،
اگرچه او را
در انظار
عمومي
بستايند.
زيرا اينان
از ترس آن كه
مبادا گرفتار
بي دادگري
شوند، يكديگر
را مي فريبند.
تصور انگشتر
گوگس بسيار
جالب توجه
است. اما
گلائوكون
براي رسيدن
به چه نتيجه اي
به استدلال
مي پردازد؟
در اينجا چند
چيز هست كه هر
كس ممكن است
تصور كند كه
اين قطعه مي خواهد
آنها را به
ذهن القا
نمايد.(به ياد
آوريد كه
اينها نتيجه گيري هاي
افلاطون
نيستند. او
شخص گلائوكون
را وامي دارد
كه اين نتيجه ها
را بر زبان
آورد زيرا به
گمان وي لازم
است كه اين
نكته ها
بروشني بيان
شوند و با قوت
و قدرت مورد
دفاع قرار
گيرند تا او
بتواند بطلان شان
را به اثبات
رساند.)
(۱) در صورت
وجود وسوسه
كافي، بهترين
اشخاص هم دست
به كارهاي
ناشايست
خواهند زد.
(۲) هيچ كس
دادگري را
براي خاطر
خود دادگري
نمي خواهد.
(۳) مردم
دادگري را
فقط به اين
دليل پسنديده
مي خوانند كه
بيان چنين
سخني به نفع شان
است و نه به
اين دليل كه
بدان معتقدند.
(۴) ميان
دادگرانه عمل
كردن و بي دادگرانه
عمل كردن هيچ
فرقي نيست.
(۵) همه
مخلوقات بنا
بر نفع خود
عمل مي كنند.
(۶) كساني كه
دادگرانه عمل
مي كنند
ابلهند.
اين شش دعوي
را به رده «آ»، «ب»
و «پ» به ترتيب
زير تقسيم
كنيد:
(آ) نتيجه گيري هاي
اصلي اين
قطعه- يعني
دعوي هايي كه
گلائوكون ميل
داريد مؤيد
دعوي هاي
ديگري باشند
كه او عنوان
مي كند؛
(ب) نتيجه گيري هاي
فرعي اين
قطعه- يعني
دعوي هايي كه
گلائوكون در
كنار نتيجه گيري هاي
اصلي خود
عنوان مي كند؛
(پ) غير نتيجه گيري هاي
اين قطعه-
دعوي هايي كه
گلائوكون
عنوان نمي كند.
اكنون رده بندي
خود را با
گذاشتن علامت
در جدول مشخص
كنيد.(درباره
جدولي كه
حاصل مي شود
با ساير
افراد گروه
خود به بحث
پردازيد. يا
جدول مورد
توافق خود را
با جدول گروه
ديگر مقايسه
كنيد.)
قطعه بعدي
بخشي از
سخنان سقراط
است كه در
قسمت بعدي
گفت وگو
ايراد شده
است. سقراط با
گلائوكون گفت وگو
مي كند. پاسخ هاي
گلائوكون به
روال معمول
داده مي شوند.
درج اين پاسخ ها
تا حدي به اين
منظور است كه
به سبك
استدلال
سقراط، كه
متضمن طرح
بسياري از
پرسش هاي
راهنمايي
كننده است
نشان داده
شود. در پايان
قطعه به
نگاهبانان
اشاره مي شود.
اينان كساني
هستند كه
جمهوري را
اداره مي كنند:
نقش هاي
سربازان،
قاضيان،
قانونگذاران
و كاركنان
شهري را در هم
مي آميزند.
در اين نكته
توافق كرديم
كه ممكن نيست
يك تن بر
چندين حرفه
مسلط شود.
... خوب، فكر نمي كني
كه جنگيدن
خود يك حرفه
است؟...
همين طور است.
آيا لازم است
كه به حرفه
كفشگري بيشتر
از حرفه
جنگيدن توجه
شود؟
به هيچ وجه.
پس اگر طالب
كفش هاي خوب
باشيم، نمي توانيم
روا بدانيم
كه كفشگر در
عين حال
برزگر،
بافنده، يا
بنا هم باشد و
همين طور
بايد به هر
شخص يك حرفه
اختصاص دهيم،
حرفه اي كه آن
شخص در خور آن
و طبعش
سازگار با آن
باشد.
... آيا ذره اي
شك داريم كه
درست جنگيدن
اهميتي از
اين هم بيشتر
دارد؟ اما
هيچ كس نمي تواند،
براي مثال،
در بازي
شطرنج يا نرد
چيره دست شود
مگر آن كه از
كودكي آن را
بياموزد و به
تمرين در آن
بپردازد. پس
آيا كسي كه
زمين را
آماده كشت و
زرع مي سازد
مي تواند در
عين حال
سرباز و
كفشگر يا
ماهر در
پرداختن به
هر كار ديگري
هم باشد؟ هيچ
ابزار يا
وسيله اي كسي
را پيشه ور يا
ورزشكار نمي سازد
مگر آن كه
اشخاص چگونگي
استفاده از
ابزارها را
شناخته و با
آنها به
تمرين
پرداخته
باشند. آيا
بايد معتقد
شويم كه كسي
كه سپر يا
سلاح ديگري
را فقط به دست
مي گيرد مي تواند
شايستگي
جنگيدن را
داشته باشد؟
دست گرفتن
ابزار كه
تجربه اي به
بار نمي آورد!
وظيفه
نگاهبان ما
از همه مهم تر
است، زيرا
فراغتي بيشتر
از كارهاي
ديگر را مي طلبد
و به دانش و
ورزيدگي
بيشتري نياز
دارد.
آري، همين
طور است.
آيا اين نوع
وظيفه نيز
وجود انواع
خاصي از
اشخاصي را كه
در خور آن
باشند ايجاب
نمي كند؟
چرا.
گلائوكون در
مورد پنج
نكته با آنچه
سقراط مي گويد
هم عقيده است
(همين طور
است، به هيچ
وجه و از اين
قبيل). هر بار
كه چنين
تصديقي مي كند
سقراط نتيجه
ديگري در جهت
نتيجه نهايي
خود مي گيرد.
نتيجه اي را
كه سقراط در
مورد هر يك از
اين پنج نكته
مي گيرد
بيان كنيد. به
نظر نمي رسد
كه گلائوكون
مخالفت
چنداني با
سقراط ابراز
كند. در كدام
نكته ها
گلائوكون نمي بايست
به آساني
موافقت كرده
باشد؟ (در عوض
مي بايست چه
سخني گفته
باشد؟)
|
|
در سومين
قطعه منتخب،
افلاطون، با
زبان سقراط،
به نفع يكي از
انديشه هاي
خود كه از
لحاظ فلسفي
دشوارترين
انديشه او
است به
استدلال مي پردازد.
آن انديشه
اين است كه
دادگري، از
آنجا كه هم در
دولت تجلي مي يابد
و هم در شخصيت
انساني منفرد
پديدار مي شود،
چيزي است
واحد؛ پس
بايد تشابهي
ميان ساختار
دولت - البته
دولتي دادگر-
و ساختار ذهن
آدمي وجود
داشته باشد.
فرض كرديم كه
اگر دادگري
را در وجود
چيزي بزرگ تر
از فرد آدمي
مشاهده كنيم
درك دادگري
در فرد آسان تر
خواهد شد.
تصديق كرديم
كه اين چيز
بزرگ تر دولت
است و بهترين
دولت را هم آن
طور كه
توانستيم وصف
كرديم و
دانستيم كه
دادگري در
دولتي نيك و
شايسته متجلي
مي شود. اكنون
بايد ملاحظات
خود را بار
ديگر به فرد
معطوف كنيم... .
حال اگر براي
چيزي بزرگ و
چيزي كوچك
نام واحدي به
كار بريد،
آيا اين دو
چيز از آن
لحاظ همانند
يكديگر
نيستند؟... پس
انسان دادگر
و دولت دادگر
از حيث
دادگري
همانندند. ... و
باز دانستيم
كه شهر
هنگامي دادگر
است كه سه
گونه آدمي در
آن... وظايفشان
را اجرا كنند
و از اين جا
نتيجه گرفتيم
كه يكايك
اشخاص بايد
اجزايي يكسان
در ذهن هاي
خويش داشته
باشند.
روشن است كه
در اينجا چه
نتيجه اي
گرفته شده
است: نتيجه
اين است كه
ساختار ذهن
آدمي بايد
شبيه به
ساختار دولت
آرماني باشد (به
بياني تفصيلي تر:
هم در ذهن و هم
در دولت بايد
سه جزء وجود
داشته باشد
كه با فضيلت هاي
«دانايي»، «شجاعت»
و «فرمانبرداري»
متناظر باشند.
افلاطون در
ادامه سخن سه
جزء ذهن را «عقل»،
«ميل»و «اراده»
توصيف مي كند.
اينها با
طبقه هاي
اجتماعي «پيشوايان»،
«مجريان» و «كارگران»
متناظرند.)
و روشن است كه
افلاطون براي
چنين
استدلالي از
چه پيش فرض هايي
استفاده كرده
است. او فرض مي كند
كه دادگري در
دولت ها و در
افراد يك چيز
است و دولت
آرماني داراي
انواع
گوناگوني از
آدم ها (در
واقع سه نوع
آدم) است كه هر
يك وظيفه اي
مختص به خود
انجام مي دهد.
آنچه به هيچ وجه
روشن نيست
اين است كه
چگونه
افلاطون گمان
مي كند كه آن
پيش فرض ها
به آن نتيجه
مي انجامد. در
اينجا چند
استدلال ذكر
مي شود كه
براي رسيدن
از پيش فرض ها
به نتيجه
شايد بتوان
از آنها
استفاده كرد.
۱- هر دولت
دادگر داراي
سه طبقه از
مردمي است كه
وظيفه هاي
گوناگوني
انجام مي دهند.
پس هر دولت
دادگر سه جزء
جداگانه دارد.
دادگري در
دولت ها و
مردم يكسان
است.
پس ذهن هر شخص
دادگر هم سه
جزء جداگانه
دارد.
پس ذهن هاي
همه مردم سه
جزء جداگانه
دارند.
۲- هر دولت
دادگر داراي
سه طبقه از
مردمي است كه
وظيفه هاي
گوناگوني
انجام مي دهند.
پس سه وظيفه
وجود دارد كه
در هر دولت
دادگر بايد
اجرا شود.
دادگري در
دولت ها و
مردم يكسان
است.
پس در دولت هاي
دادگر و در
مردم دادگر
بايد وظيفه هايي
يكسان اجرا
شود.
پس سه وظيفه
وجود دارد كه
در ذهن هاي
مردم دادگر
بايد اجرا
شود.
پس سه وظيفه
وجود دارد كه
در ذهن هر
شخصي بايد
اجرا شود.
پس در ذهن هر
شخصي سه جزء
وجود دارد.
۳- هر دولت
دادگري داراي
سه طبقه از
مردمي است كه
وظيفه هاي
گوناگوني
انجام مي دهند.
دادگري در
دولت ها و
مردم يكسان
است.
پس سه وظيفه
وجود دارد كه
در هر دولت
دادگر يا در
هر شخص دادگر
بايد اجرا
شود.
اين وظايف در
هر دولت يا
شخص دادگر
بخوبي اجرا
خواهد شد.
پس خوبي نحوه
اجراي آنها
در دولت يا
شخص بي دادگر
كمتر خواهد
بود.
پس آنها در هر
شخصي به نحوي
خوب يا كمتر
خوب اجرا
خواهند شد.
پس سه وظيفه
وجود دارد كه
در هر دولت يا
شخصي اجرا مي شود.
پس در ذهن هر
شخصي سه جزء
وجود دارد.
بي اعتقادي
خود به آن پيش فرض ها
و نتايج اين
استدلال ها
را موقتاً به
حال تعليق
درآوريد.
كدام يك از
آنها بيش از
همه
متقاعدكننده
است؟ (شايد
ترجيح دهيد
كه مطلب اين
گونه تعبير
شود : كدام يك
از اين
استدلال ها
كمتر از همه
متقاعدناكننده
است؟)
در اينجا
ايرادهايي
ذكر مي شود كه
مي توان بر
اين سه
استدلال وارد
آورد. كدام يك
از اين
ايرادها بر
كدام يك از
استدلال ها
قابل اطلاق
است.
(آ) آنچه در ذهن
شخصي دادگر
روي مي دهد
شايد با آنچه
در ذهن شخصي
بي دادگر مي گذرد
بسيار متفاوت
باشد.
(ب) يك جزء از هر
دولت يا از هر
ذهن مي تواند
چندين كار
انجام دهد.
(پ) دادگري را
با انفجار
مقايسه كنيد.
تكه اي
ديناميت و
بمبي اتمي هر
دو ماده
منفجر اند.
اما ميان
اجزاي تكه
ديناميت و
اجزاي بمب اتمي
شباهت چندان
زيادي وجود
ندارد.
(ت) گاهي براي
بحث درباره
چيزهاي بسيار
متفاوت از
كلمه واحد
استفاده مي كنيم.
مثلاً «سردي»،
آن گونه كه در
مورد هوا به
كار برده مي شود،
با «سردي»، آن
طور كه بر شخص
قابل اطلاق
است به كلي
فرق دارد.(۱)
بنابراين
ابلهانه است
اگر مثلاً
گفته شود كه «سردي
امري است
واحد، خواه
در هوا يافت
شود خواه در
اشخاص».
(ث) وظيفه اي
كه در دولت يا
شخص دادگر
بخوبي اجرا
مي شود ممكن
است در دولت
يا شخص بي دادگر
اصلاً اجرا
نشود.
هنگامي كه
اين ايرادها
مد نظر قرار
گيرند، كدام
يك از
استدلال ها [يك)،
(دو)، يا (سه)]
متقاعد كننده تر
از همه جلوه
مي كند؟ براي
متقاعد كننده تر
ساختن آن آيا
مي توان باز
هم آن را جرح و
تعديل كرد؟
استدلال هاي
افلاطون در
اين باره كه
دولت دادگر و
شخص دادگر
بايد شبيه
يكديگر باشند
شايد شما را
متقاعد نسازد
و نتيجه گيري هاي
وي درباره
اين كه دولت
دادگر چه
ماهيتي دارد
ممكن است
ناخوشايند به
نظر آيند. به
احتمال زياد،
شما از اين
فكر كه اكثر
مردم كشور
نبايد هيچ
تأثيري در خط
مشي هاي آن
داشته باشند
دلزده خواهيد
شد، اما
همچنين به
احتمال زياد
اين فكر كه
اين خط مشي ها
بايد بيشتر
بر بنياد
امور
خردمندانه
استوار باشند
تا براساس
اموري صرفاً
عامه پسند،
شما را جلب
خواهد كرد.
ليكن افلاطون
گمان مي كند
كه تحقق
خصوصيت دوم
مستلزم تحقق
خصوصيت اول
است. بايد به
ياد آوريد كه
افلاطون
استدلال هاي
ديگري هم
دارد؛ جمهور
كتابي است
مفصل. با اين
حال افلاطون،
در پروردن
اين استدلال ها،
عقايدي را در
فلسفه وارد
كرد كه جاي
خالي نخواهند
كرد. اينها
مشتملند بر
اين عقيده كه
دادگري كيفيت
اصلي دولت ها
است؛ به
عوامل محرك
مردم كشور و
ساختار سياسي
آن مربوط مي شود؛
و از همه
مهمتر، ما با
استفاده از
نيروهاي
استنتاج و
تخيل خود مي توانيم
نظام هاي
سياسي اي را
وصف كنيم كه
با نظام هايي
كه عملاً
تجربه مي كنيم
تفاوت بسيار
دارند.
خرد گرايي
اخلاقي
افلاطون ـ
واپسين بخش
قانون و
اخلاق
اگر اخلاق
درباره
چيزهايي
باشد كه مردم
يك فرهنگ
آنها را درست
و نادرست مي انگارند،پس
اخلاق را مي توان
شناخت
|
|
نسبي گرايي
اخلاقي
نسبي گرايي
اخلاقي دشمن
خردگرايي
اخلاقي است.
خردگرايي
اخلاقي بر
بنياد اين
انديشه
استوار است
كه ما با
استنتاج و
استدلال مي توانيم
اعتقادهاي
اخلاقي و
سياسي درست
را كشف كنيم.
اما نسبي گرايي
اخلاقي
اصولاً وجود
هرگونه
اعتقاد
اخلاقي و
سياسي درست
را انكار مي كند.
بنابر نسبي گرايي
اخلاقي،
چنين نيست كه
چيزي صرفاً
درست يا
نادرست باشد.
آن چيز مطابق
با جامعه اي
درست است و
مطابق با
جامعه اي
ديگر نادرست
و عقايد هيچ
جامعه اي
درباره درست
و نادرست
حقيقي تر از
عقايد جامعه اي
ديگر نيست. بر
طبق نسبي گرايي
اخلاقي، هيچ
حقيقت
اخلاقي اي
وجود ندارد.
هيچ حقيقتي
درباره آنچه
درست و
نادرست است
وجود ندارد.
فقط درباره
آنچه مردم
گمان مي كنند
درست و
نادرست است
حقايقي وجود
دارند.
بسيار فرق
است ميان
حقايقي
درباره آنچه
مردم مي انديشند
و حقايقي
درباره آنچه
درست است.
دشوار نيست
پي بردن به
اين كه چگونه
ممكن است
حقايقي
درباره آنچه
به راستي
درست و
نادرست است
وجود داشته
باشد.
فرض كنيد كه
درست و
نادرست را آن
چيزي تعيين
كند كه يگانه
راهي باشد كه
انسانها در
آن بتوانند
زندگي را به
صلح آميزترين
و سودبخش ترين
وجه با
يكديگر بسر
آورند. (اين
عقيده شايد
عقيده اي
محافظه كارانه
باشد و جامعه اي
سنتي را
يگانه جامعه اي
بينگارد كه
مردم در آن مي توانند
شكوفا شوند.
يا ممكن است
نظري
تندروانه و
در وصف نظم
اجتماعي
خاصي باشد كه
هنوز به آن
دست نيافته ايم.)
در اين حال
باز هم حقيقت ها
و خطاهاي
ساده اي در
ميان خواهند
بود. اگر مردم
در عملي ترين
و
كارآمدترين
شكل زندگي
اجتماعي از
فرزندانشان
مراقبت مي كنند،
پس حقيقت اين
است كه بايد
از
فرزندانتان
مراقبت كنيد.
پس حقايق
اخلاقي وجود
دارند. اين
حقايق ممكن
است با عقايد
اخلاقي مردم
در هر جامعه اي
فرق بسيار
داشته باشند.
شايد مردم
درباره روش هايي
كه در آنها
بتوانند يا
نتوانند به
نحوي موفقيت آميز
با يكديگر
زندگي كنند
دچار خطا
شوند. يا ممكن
است راه حل
ساده اي
براي بسياري
از مسائل
اجتماعي
وجود داشته
باشد كه مردم
هرگز فكرش را
هم نكرده
باشند. در هر
يك از اين
گفته ها
آنچه درست يا
نادرست است
بكلي مستقل
از آن چيزي
است كه مردم
گمان مي كنند،
مثل اين
واقعيت كه
۱۲۱۹۲۵۳۹۲۵=۱۲۳۴۵*۹۸۷۶۵
و اين واقعيت
كه سينه سرخ ها
كرم مي خورند.
اما به «اگر»ها
توجه كنيد.
اگر اخلاق
شرح شيوه
منحصراً
پسنديده
زندگي باشد،
پس حقايق
اخلاقي وجود
دارند. اما
درباره اين
كه اخلاق
چيست مي توانيم
فرض هاي
گوناگون
كنيم و سپس
نتيجه
بگيريم كه
هيچ حقيقت
اخلاقي ساده اي
وجود ندارد.
اعتقادهاي
اخلاقي
چگونه ممكن
است درباره
حقايق
اخلاقي
نباشند؟
شايد آنها به
اعتقادهاي
مربوط به «آداب
سفره» شبيه
باشند. تصور
مي رود كه
مردم در
اروپا چنگال ها
را در سمت چپ و
كاردها را در
سمت راست
قرار مي دهند
و آنها را به
همين نحو بر
جا مي گذارند.
مردم
آمريكاي
شمالي به
همين ترتيب
شروع مي كنند.
اما بعداً جاي
كارد و چنگال
را تغيير مي دهند.
مردم در چين
با چوب ميل
غذا مي خورند.
آيا حقايقي
از اين نوع كه «غذا
خوردن به
فلان يا
بهمان نحو
روش پسنديده اي
است» وجود
دارند؟
البته نه.
آنچه هست
حقايقي است
از اين نوع كه «در
فلان يا
بهمان كشور
غذا خوردن به
فلان يا
بهمان نحو
شيوه
پسنديده اي
است.»
پس آداب سفره
اندكي به چپ و
راست شباهت
دارند. اگر چه
مي گوييم كه «اين
چيز در سمت
راست آن چيز
است»، آنچه
عملاً حقيقت
دارد اين است
كه اين چيز از
نقطه نگرش
معيني در سمت
راست آن چيز
است. (پاريس،
هر گاه از
جنوب
نگريسته
شود، در سمت
راست
نيويورك است
و اگر از شمال
نگريسته شود
در سمت چپ
نيويورك
قرار دارد.) به
همين ترتيب،
ممكن است پدر
و مادري در
اروپا يا
آمريكا به
كودكي
بگويند كه «خوب
است كارد را
به دست راست
بگيري» اما
آنچه عملاً
حقيقت دارد
اين است كه
گرفتن كارد
به دست راست
در فرهنگي
خاص روشي
پسنديده است.
نسبي گرايي
اخلاقي از
جهاتي عقيده اي
است بي دردسر؛
شناخت
اخلاقي را
آسان مي كند.
دست كم، به
آساني مي توانيد
آنچه را مردم
درست و
نادرست مي انگارند
بشناسيد. شما
صرفاً با
اطلاع يافتن
از اعتقادات
و معيارهايي
كه در جامعه تان
رايجند مي توانيد
بدانيد كه چه
چيزي بر طبق
جامعه شما
درست محسوب
مي شود. از
آنچه والدين
به فرزندان
مي آموزند و
مراجع
اخلاقي از
قبيل رهبران
مذهبي و
اجتماعي
مردم عادي را
تشويق به
اجراي آنها
مي كنند با
خبر مي شويد
و سپس مي فهميد
كه چه چيزي در
جامعه شما
براي مردم
درست است. (و مي توانيد
همين چيزها
را درباره
جامعه اي
ديگر
بياموزيد و
مطلع شويد كه
بر طبق آن
جامعه چه
چيزي درست
است.)
موافق و
مخالف نسبي گرايي
اخلاقي
در اينجا سه
استدلال در
موفقيت با
نسبي گرايي
اخلاقي و در
پي آنها، سه
استدلال در
مخالفت با آن
ذكر مي شود.
موافق
گوناگوني
فرهنگي. ساده ترين
دليل براي
معتقد شدن به
نسبي گرايي
اخلاقي اين
است كه
اعتقادات
اخلاقي از يك
فرهنگ تا
فرهنگ ديگر
تغيير مي پذيرند.
هر گاه اشخاص
هوشمند،
مهربان و
درستكار در
فرهنگ هاي
ديگر
اعتقاداتي
بسيار
متفاوت با
اعتقادات
شما درباره
درست و
نادرست
داشته باشند
و شما هم
دليلي
نداشته
باشيد كه
گمان بريد كه
بيشتر از
آنها بصيرت
اخلاقي
داريد، آن گاه
شايد به اين
فكر افتيد كه
نادرست
خواندن
عقايد آنان
كار غلطي است.
اما در مورد
آنان نيز به
همين اندازه
غلط است كه
عقايد شما را
نادرست
بنامند.
هرعقيده اي
درباره
اخلاق براي
كساني كه
بدان
معتقدند
درست است.
اگر اين
استدلال را
به شكل
كالبدي
درآوريم و آن
را بر دو
فرهنگ خيالي
و اعتقاد
اخلاقي خاصي
متمركز
كنيم، صورت
زيرين را
خواهيم داشت:
مردم فرهنگ «آ»
فكر مي كنند
كه خودكشي
هميشه
نادرست است.
مردم فرهنگ «ب»
فكر مي كنند
كه خودكشي
گاهي درست
است.
مردم هر دو
فرهنگ متفكر
و روشنبينند.
پس خودكشي در
نظر مردم
فرهنگ «آ»
نادرست است
اما براي
مردم فرهنگ «ب»
گاهي درست
است.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد.
اين امر كمك
مي كند كه به
واكنش هاي
خودتان، پيش
از اين كه
آنها را با
واكنش هاي
ديگران
مقايسه كنيد
پاي بند
شويد. در يك يا
چند جاي خالي
زير علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
متقاعد
كننده &
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديدآميز&
نامتقاعد
كننده&
شناخت پذيري.
مراد از
اخلاق اين
است كه اعمال
و كردار ما را
هدايت كند.
اگر نتوانيم
آنچه را كه
اخلاقي است
بشناسيم هدف
اخلاق قابل
تحقق نيست.
اگر بتوانيم
آنچه را كه
اخلاقي است
بشناسيم، پس
اخلاق بايد
مربوط به
چيزهايي
باشد كه در
درون و در
اطراف زندگي
روزمره ما
وجود دارند.
شناختن
اعتقادات
اخلاقي
اجتماعاتي
كه ما بدان ها
تعلق داريم
كار دشواري
نيست؛ اين
اعتقادات با
زندگي
روزمره ما
پيوند نزديك
دارند.
بنابراين،
منطقي است كه
آنها را
چيزهايي
بينگاريم كه
درست بودن
امور را
تعريف و
تعيين مي كنند.
گونه اي از
اين استدلال
در شكل
كالبدي فوق العاده
ساده به قرار
زير است:
اخلاق را مي توان
شناخت.
اگر اخلاق
درباره
چيزهايي
باشد كه مردم
يك فرهنگ
آنها را درست
و نادرست مي انگارند،
پس اخلاق را
مي توان
شناخت.
پس اخلاق
درباره
چيزهايي است
كه مردم يك
فرهنگ آنها
را درست و
نادرست مي
انگارند.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد. در
يك يا چند جاي
خالي علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
متقاعد كننده&
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديدآميز&
نامتقاعد كننده&
گشاده دلي.
مردماني كه
به اجتماعات
و فرهنگ هاي
گوناگون
متعلقند
درباره اين
كه چگونه
بايد عمل
كنند عقايد
گوناگون
دارند. اگر
معتقديد كه
يك اخلاق
عيني واحد
وجود دارد پس
بايد معتقد
باشيد كه
بسياري از
اين
اجتماعات و
فرهنگ ها
اشتباه مي كنند.
اما شما كي
هستيد كه مي گوييد
همه فرهنگ ها،
كه هزاران
سال باليده اند،
در اشتباهند.
وانگهي، در
زندگي جديد،
فرهنگ ها
ناگزيرند كه
با يكديگر به
سر برند و اين
كار محال است
مگر آن كه به
معتقدات
يكديگر
درباره
اخلاق
احترام
بگذارند. از
اين رو، اگر
قرار باشد كه
با صلح و
آرامش در
جهاني به سر
بريم كه در آن
فرهنگ هاي
گوناگون با
يكديگر
همزيستي
دارند، پس
نبايد معتقد
باشيم كه
برخي از
فرهنگ ها
درباره آنچه
درست است
اشتباه مي كنند.
گشاده دلي
لازمه نسبي گرايي
است.
يكي از راه هاي
درآوردن اين
استدلال به
شكل كالبدي
راه زير است:
بايد در
برابر فرهنگ هاي
ديگر گشاده دل
باشيم.
اگر فرهنگ هاي
ديگر را تحمل
مي كنيم
بايد معتقد
باشيم كه
عقايدشان
خطا نيست.
پس بايد
معتقد باشيم
كه عقايد
فرهنگ هاي
ديگر درباره
درست و
نادرست خطا
نيست.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد. در
يك يا چند جاي
خالي علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
متقاعد
كننده&
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديد آميز&
نامتقاعد كننده&
مخالف
فرهنگ هاي
هولناك. در
برخي از زمان ها
و مكان ها
مردم نه تنها
به كارهاي
وحشتناك دست
زده اند
بلكه اين
اعمال
دلخراش را با
اجازه فرهنگ هايشان
انجام داده اند.
اعمال
وحشتناك مثل-
بردگي، رها
كردن
كودكان،
كشتن بيوگان-
كارهاي درست
انگاشته شده اند.
اما،
معتقدات
مردم اين
فرهنگ ها
هرچه باشد،
اين كارها بي چون
و چرا
نادرستند. از
اين رو، اگر
چه مردم
فرهنگ هايي
كه مثلاً به
بردگي معتقد
بودند
صادقانه
گمان مي كردند
كه بردگي عمل
نادرستي
نيست، با اين
حال بردگي
عمل نادرستي
بود و هست حتي
براي آن ها.
در اينجا، با
استفاده از
مثال خاص
بردگي،
استدلال را
به شكل
كالبدي ذكر
مي كنيم:
مردم برخي از
فرهنگ ها
تصور كرده اند
كه بردگي كار
درستي بوده
است.
بردگي براي
اين مردم
كاري نادرست
بوده است.
پس صحيح نيست
كه هرگاه
فرهنگي به
درست بودن
عملي معتقد
باشد آن عمل
براي آن
فرهنگ درست
باشد.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد. در
يك يا چند جاي
خالي علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
متقاعد كننده&
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديدآميز&
نامتقاعد كننده&
پيشرفت
اخلاقي.
فرهنگ ها
تحول مي يابند.
همه فرهنگ ها
در گذشته بيش
از اكنون،
اعتقادات
گوناگون
درباره درست
و نادرست
داشته اند.
مثلاً مردم
اروپا و
آمريكا سيصد
سال پيش
بردگي را مي پذيرفتند،
اما اكنون آن
را كاري
نادرست
تشخيص مي دهند.
در دوره هاي
جديد تر،
عقايد
درباره مقام
و پايگاه
زنان تغيير
كرده است.
بسياري از
مردم، ديگر
معتقد
نيستند كه
وظيفه زن فقط
ازدواج كردن
و زاييدن
فرزند است.
اين تغييرات
به دلخواه
صورت
نپذيرفته اند.
به اين دليل
پديد آمده اند
كه ما راه هاي
بهتري براي
هدايت زندگي
خود يافته ايم.
پس پيشرفت
اخلاقي
امكان پذير
است: هر فرهنگ
گاهي اوقات
معتقداتش را
در جهت بهتر
شدن تغيير مي دهد.
اما اگر
اعتقادات
بعدي بهترند
شايد به اين
دليل باشد كه
آنها به چيزي
كه درست
بودنش جنبه
عيني دارد
نزديك ترند.
راه هاي
متعددي براي
نمايش و
تفسير اين
استدلال
وجود دارد. يك
استدلال
ساده به شكل
كالبدي به
قرار زير است:
فرهنگ ها
اعتقادات شان
را درباره
درست و
نادرست
تغيير مي دهند.
گاهي اوقات
اعتقادات
بعدي صورت
اصلاح شده
اعتقادات
قبلي است.
پس اعتقادات
بعدي براي
مردم اين
فرهنگ درست تر
از اعتقادات
قبلي است.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد. در
يك يا چند جاي
خالي علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
|
|
متقاعد كننده&
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديدآميز&
نامتقاعد كننده&
استدلال.
هرگاه
اعتقادات
اخلاقي كسي
با اعتقادات
اخلاقي شما
فرق داشته
باشد مي توانيد
آن ها را يا
تحمل كنيد يا
مردود
شماريد؛ مي توانيد
دليل
بياوريد. مي توانيد
با شخصي كه با
آن عقايد
مخالف است
بحثي را آغاز
كنيد. بي ترديد
در چنين بحثي
شخص ديگري
نيز با عقايد
شما به
مخالفت
برخواهد
خاست. اما يك
شخص غالباً
شخص ديگر را
متقاعد
خواهد ساخت.
مثلاً از
نژاد پرستان
مي توان
پرسيد كه چرا
گمان مي كنند
كه با مردم
نژادهاي
مختلف بايد
رفتارهاي
متفاوتي
داشت. اينان
اگر نتوانند
دليل هاي
متقاعد كننده اي
عرضه كنند
خود را در
فشار وضعيتي
خواهند يافت
كه ناگزيرند
عقايدشان را
تغيير دهند.
درواقع،
بسياري از
عقايد
اخلاقي و
سياسي ما در
برابر
استدلال ها
تغيير
پذيرفته اند.
(گاهي اوقات
اين استدلال ها
تا چندين دهه
دوام مي آورند.)
اگر بتوانيد
بر ضد اعتقاد
يا عملي
اخلاقي
استدلال
متقاعد كننده اي
بيابيد پس
راهي را
پيموده ايد
كه نادرست
بودن آن
اعتقاد را به
نحوي عيني
برملا مي سازد.
پس همين
واقعيت كه
استدلال
اخلاقي
امكان پذير
است نشان مي دهد
كه نسبي گرايي
اخلاقي
نادرست است.
استدلال
كالبدي اي
كه مي توان
در اينجا
استخراج كرد
بدين قرار
است:
ما مي توانيم
معقولانه
درباره
اخلاق
استدلال
كنيم و گاهي
مي توانيم
يكديگر را
متقاعد
سازيم.
اگر نسبي گرايي
اخلاقي درست
مي بود، نمي شد
درباره چيزي
استدلال كرد.
پس نسبي گرايي
اخلاقي
نادرست است.
به واكنش خود
در برابر اين
استدلال
بينديشيد. در
يك يا چند جاي
خالي علامت
بگذاريد. اين
استدلال
چنين است:
متقاعد كننده&
روشنگر اما
نه متقاعد
كننده&
ترديدآميز&
نامتقاعد كننده&
مقايسه
موافق و
مخالف
به واكنش هاي
خود در برابر
اين شش
استدلال، از
روي نشانه هايي
كه در جاهاي
خالي پس از هر
يك گذاشته ايد،
از نو نظر
افكنيد. با
ديگران به
بحث پردازيد
و هر يك از آن
واكنش ها
را، در جايي
كه مي بينيد
اكثر كسان
ديگر با شما
موافق
نيستند، از
نو بررسي
كنيد. (اما كار
را به سرعت
تعطيل نكنيد.
ممكن است
ديگران هم
اشتباه كرده
باشند.)
براساس اين
واكنش ها،
كدامين
استدلال ها
را نيرومند تر
تشخيص مي دهيد:
استدلال هاي
موافق با
نسبي گرايي
اخلاقي يا
استدلال هاي
مخالف با آن
را؟
با راهنمايي
واكنش هايتان
از روي علامت گذاري
جاهاي خالي و
براساس
واكنش
ديگران،
معلوم سازيد
كه چه
استدلالي را
نيرومند ترين
استدلال بر
ضد ديدگاه
مطلوب خود به شمار
مي آوريد. (اگر
با نسبي گرايي
اخلاقي نظر
موافق داريد
به استدلال
مخالفي كه
ظاهراً با
عقيده شما به
قاطع ترين
نحو مباينت
دارد توجه
كنيد و اگر با
آن نظر ناموافق
داريد
نيرومند ترين
استدلال
موافق با آن
را بررسي
نماييد.) سعي
كنيد
استدلال را
يا از طريق
وارد ساختن
اعتراض به
مقدمه هاي
آن يا با ذكر
اين كه چرا
مقدمه هايش
مؤيد نتايج
آن نيست باطل
سازيد. (شكل هاي
كالبدي ممكن
است در اينجا
به شما ياري
رسانند، اما
مي توانيد
درباره هر
چيزي كه در
حكم هاي
كامل تر
استدلال
وجود دارند
به بررسي
بپردازيد.)
پس از اجراي
اين كار، به
هر شش
استدلال از
نو نظر
افكنيد. آيا
مايليد از نو
درباره اين
نتيجه بررسي
كنيد كه آيا
دفاع كردن از
نسبي گرايي
اخلاقي آسان تر
است يا حمله
كردن به آن؟
قانون و
اخلاق
بسياري از
دعوي هاي
بحث انگيزي
كه نسبي گرايي
اخلاقي
درباره
اخلاق مطرح
مي كند
هرگاه در
مورد قانون
مطرح شوند
بسيار كمتر
موجب جر و بحث
خواهند شد.
آنچه در يك
كشور جنبه
قانوني دارد
غالباً در
كشورهاي
ديگر قانوني
نيست. شما مي توانيد
با هر سرعتي
كه
دلخواهتان
باشد در
بزرگراه هاي
آلمان
رانندگي
كنيد، اما
اگر سرعت تان
در ايالات
متحده از ۹۰
كيلومتر در
ساعت تجاوز
كند ممكن است
بازداشت
شويد. پس
حقايق ساده اي
نظير اين كه «رانندگي
با سرعتي
بيشتر از ۹۰
كيلومتر در
ساعت
غيرقانوني
است» وجود
ندارند. مي توان
در ارتباط با
يك نظام
قانوني
ادعايي كرد و
مثلاً گفت: «رانندگي
با سرعتي
بيشتر از ۹۰
كيلومتر در
اوهايو
غيرقانوني
است».
وانگهي، تا
حدي توجيه بردار
است كه
اعتقادات
مربوط به
قانون در
واقع به
اعمال و
رفتار
قانوني
مربوط مي شوند،
يعني درباره
آن چيزهايي
هستند كه
قانون گذاران
تعيين كرده اند
و قاضيان حكم
نموده اند.
شرح اعتقاد
كسي در اين
مورد كه
رانندگي با
سرعتي بيشتر
از ۹۰
كيلومتر در
ساعت در
اوهايو
غيرقانوني
است در نهايت
شرح اين نكته
است كه
دستگاه
قانون گذاري
ايالات
اوهايو
لايحه خاصي
را در زماني
خاص به تصويب
رسانده است.
پس نوعي «نسبي گرايي
قانوني»
ملايم، يعني
اين دعوي كه
اعتقادات
مربوط به
قانون در
واقع به
اعمال و
رفتار
قانوني در
نظام هاي
مختلف
قانوني
مربوط مي شوند،
صحيح است.
مسائل
واقعاً
دشوار
آنهايي
هستند كه به
رابطه ميان
اخلاق و
قانون مربوط
مي شوند. فرض
كنيد كه گمان
مي بريد كه
قانوني
اخلاقاً
نادرست
باشد؛ پس
بايد از آن
سرپيچي
كنيد؟ فرض
كنيد به كشور
بيگانه اي
سفر كرده ايد
كه به نظام
قانوني اش
هيچ گونه
احساس
دلبستگي نمي كنيد:
آيا
ناگزيريد كه
از قوانين آن
كشور اطاعت
كنيد؟
مفهوم مهم در
اينجا همان
فشار اخلاقي
قانون است.
اين مفهوم كه
اخلاقي است
اما قانوني
نيست، به
الزام
اخلاقي هر
شخص براي
پيروي از
قانون مربوط
مي شود.
بيشتر مردم
احساس مي كنند
كه چنين
الزامي
دارند. زير پا
گذاشتن
قانون را
اخلاقاً
نادرست مي دانند.
اما بيشتر
مردم گمان
نمي كنند كه
اين الزام
يگانه الزام
يا نيرومند ترين
الزام آنان
باشد. ازاين رو
هنگامي كه از
قانون اطاعت
مي كنند
گويي كار
نادرستي
انجام مي دهند
كه در حكم
قانون شكني
خواهد بود. (يك
مثال پيش پا
افتاده: با
اتومبيل تان
شتابان كسي
را به
بيمارستان
مي رسانيد،
كه اگر قانون
حداكثر سرعت
مجاز را زير
پا نگذاريد
ممكن است
جانش را از
دست بدهد.
وظيفه
اخلاقي شما
حفظ جان
بيمار است و
اين وظيفه
نيرومندتر
از الزام شما
به اطاعت از
اين قانون
خاص است.)
آيا بعضي از
قوانين فشار
اخلاقي اي
بيشتر از
قوانين ديگر
دارند؟
احتمال مي رود
كه شما قانون
حداكثر سرعت
مجاز را زير
پا گذاريد
ليكن به
پيماني كه با
دوستي بسته ايد
وفادار
بمانيد، اما
ممكن است
قانون هاي
ضدسرقت را
زيرپا
نگذاريد ولي
پيمانتان را
بشكنيد. اين
امر شايد
بدان سبب
باشد كه
قانون هاي
ضد سرقت از
اعمالي
جلوگيري مي كنند
كه هم
اخلاقاً و هم
قانوناً
نادرستند.
باري، دزدي
به منزله «برداشتن
چيزي متعلق
به ديگري»
تعريف شده
است و اين
مفهوم
مالكيت («آنچه
به ديگري
تعلق دارد»)
مفهومي است
قانوني كه با
قوانين زمان
و مكان خاصي
تعريف و
تعيين مي شود.
(مثلاً قانون ها
درباره نحوه
ارث بردن
دارايي،
درباره اين
كه چه كسي
مالك اموال
خانواده است
و درباره
دارايي
كودكان از يك
مجمع القوانين
تا مجمع القوانين
ديگر بسيار
با هم فرق
دارند.)پس
قانون و
اخلاق در
اينجا سخت با
يكديگر دست
به گريبانند.
از اين نكته
مي توانيم
استدلالي در
موافقت با
نسبي گرايي
اخلاقي و
استدلالي در
مخالفت با آن
استنتاج
كنيم:
* در موافقت:
آنچه
قانوناً
مورد نياز
است از جايي
تا جاي ديگر
تفاوت مي كند
و قوانين
غالباً
مفهوم هايي (از
قبيل دارايي)
را تعريف مي كنند
كه اخلاق
آنها را به
كار مي برد.
پس آنچه
اخلاقاً
مورد نياز
است از جايي
تا جاي ديگر
تغيير خواهد
پذيرفت.
* در مخالفت:
برخي از
قوانين فشار
اخلاقي
نيرومندي
دارند و بعضي
ندارند. اين
امر بايد
بدان سبب
باشد كه برخي
از قوانين
اعتبار و
حجيت خود را
نه از عقايد و
اعمال مردم
بلكه از حوزه اي
بالاتر كسب
مي كنند.
حالا در نظر
آوريد كه اگر
قوانين محلي
كه در آن بسر
مي بريد به
نحوه هاي
گوناگون
تغيير مي كردند
واكنش هاي
شما چه مي بود.
ممكن بود
بعضي از آنها
فشارهايي
اخلاقي براي
شما داشته
باشند- يعني
شايد فكر مي كرديد
كه بايد از
آنها پيروي
كنيد حتي اگر
حكومت شما را
مجبور به اين
كار نكند- و
بعضي از آنها
نداشته
باشند. در
واقع، ممكن
بود برخي از
آنها در
نظرتان چنان
غيراخلاقي
بنمايند كه
فكر كنيد
بايد از آنها
سر بپيچيد يا
سد راه شان
شويد. به
قوانين
امكان پذيري
كه در زير ذكر
مي شوند
توجه كنيد:
۱- قانوني كه
پرداخت وجه
كلاني را
براي دادن
رأي در
انتخابات
لازم سازد.
۲- قانوني كه
هوا را در
شمار اموال
خصوصي
درآورد، به طوري
كه اگر هواي
متعلق به
اشخاص ديگر
را استنشاق
كنيد ناگزير
باشيد بهايش
را بپردازيد.
۳- قانوني كه
از هر كس
بخواهد كه
براي رفع
خشكسالي در
هر جايي از
جهان در
خدمتي شركت
كند.
۴- قانوني كه
گفتن لطيفه هاي
نژادپرستانه
يا مربوط به
موضوعات
جنسي را
ممنوع كند.
۵- قانوني كه
والدين را از
تعليم
اعتقادات
دين هايي كه
آيين هاي
نامتعارف
دارند
بازدارد.
۶- قانوني كه
مردم را ملزم
سازد كه
تصوير سران
مملكت را بر
ديوار خانه هايشان
به نمايش
گذارند.
از كدامين
اينها
اخلاقاً
ملزم به
اطاعتيد؟
اخلاقاً
مجازيد كه به
كدام يك بي اعتنا
باشيد؟
اخلاقاً
ملزميد كه از
كدامين آنها
سربپيچيد يا
سد راه شان
شويد؟ (در هر
مورد ممكن
است فكر كنيد
كه جوابتان «هيچ يك»
است.) پس از گفت وگو
با ديگران
درباره اين
پرسش ها،
پاسخ هايتان
را با گذاشتن
علامت در
جدول مشخص
نماييد.
شايد بتوان
تصور كرد كه
برخي از اين
قانون هاي
امكان پذير
ممكن است
مسايلي براي
دو استدلال (مخالف
و موافق) بالا
به وجود
آورند. در
واقع واكنش هايتان
در برابر
قانون هاي
احتمالي
شايد
وادارتان
سازند كه در
قضاوت خود
راجع به
چگونگي
متقاعد
كننده بودن
استدلال ها
تجديدنظر
كنيد.
نويسنده : آدم
مورتون
ترجمه از :
فريبرز
مجيدي