زبانشناسي و هرمنوتيك

013520.jpg

شلاير ماخر كه فاصله تاريخي و فرهنگي مفسر از مؤلف را منشأ بدفهمي مي دانست
اصرار داشت كه فهميدن، بدون پيش فرض ها و اعتقادات مفسران امكان پذير نيست
اشاره: مقاله حاضر كوششي براي ارتباط ميان تعابير و تفاسير متفاوتي است كه در اثر نهضت هاي معاصر پساساختارگرايي با دانش نشانه شناسي و هرمنوتيك درباره مقوله زبانشناسي پديد آمده تا توجه دقيق تري بر مسأله زبان  و تفسير معنا، در جهت تأكيد بر ديالكتيكي از فرضيات و انتظارات مثبت و منفي، به عمل آيد. همچنين سعي شده كه سنت هاي جديد زبان شناسانه و تحليل انتقادي حركت هاي پيشتازانه گوناگوني را كه در تاريخ تفسير ادبي ارائه شده، بازنمايد؛ كوششي كه بر بخش گسترده اي از اين نوشته، جنبه كلامي مي دهد. مقاله زير از فصلنامه قبسات، سال هفتم، بر گرفته شده است.
شادروان دكتر سيد محمدجوادسهلاني
پيش از كاربرد اصطلاح «هرمنوتيك» براي تفسير متون در زبان انگليسي، واژگان ديگري به كار مي رفت؛ اما از قرن هجدهم، به تدريج كلمه هرمنوتيك جايگزين مناسب تري تشخيص داده شد. در واقع، هرمنوتيك نوعي معرفت شناسي است كه مي خواهد روش را نيز ارائه دهد.در عصر روشنگري، هرمنوتيك را ارائه روش براي تفسير متون و علمي كمكي براي رفع ابهامات متن مي دانستند. هرمنوتيك رمانتيك نيز از سنخ روش شناسي بود. يكي از دانشمندان هرمنوتيك، اين علم را روشي براي پرهيز از سوء تفاهم مي دانست. امروز اين اصطلاح، به رشته اي عقلي اطلاق مي شود كه به ماهيت و پيش فرض هاي تفسير ارتباط دارد. در اوايل قرن بيستم، دو تن از پژوهندگان آلماني به نام هاي ديلتاي و هانس گئورگ گادامر با تبديل «هرمنوتيك» از وضعيت خاص به قواعد عام، حول محور اصول «تفسير دستوري» و «تفسير فني»، اين ابزار تأويلي را دقيق تر كردند. ديلتاي با ارائه روش شناسي عام رايج در علوم طبيعي، هرمنوتيك را وارد عرصه جديدي ساخت، گادامر با تدوين اثر مهمي تحت عنوان حقيقت و روش (۱۹۶۰)؛ تأويل  گرايي را در جهت تفكر هايدگر قرار داد و بر خلاف شلاير ماخر كه فاصله تاريخي و فرهنگي مفسر از مؤلف را منشأ بدفهمي مي دانست، اصرار داشت كه فهميدن، بدون پيش فرض ها و اعتقادات مفسران امكان پذير نيست. بر اين اساس، كشف نيت مؤلف براي او چندان اهميت نداشت و به تفسير عيني و نهايي نيز اعتقادي نيافت؛ البته عنصر مؤلف و استقلال حياتي متون ادبي پيش از گادامر به وسيله زبان شناسان «ساخت گرا» و «شالوده شكن» مطرح بود.
نحله هاي هرمنوتيك
نحله هاي هرمنوتيك را مي توان به دو گروه تقسيم كرد: يك گروه، عيني گراها و ديگر، فيلسوفاني هستند كه از تاريخ گرايي دفاع مي كنند. عيني گرايان، فهم متفاوت افراد را در درك متون رد مي كنند و معتقدند كه مي توان به فهم مستقل از ارزش ها و ملاك هاي زمان حاضر كه تاريخ گراها برآن تأكيد دارند، نايل آمد. به عبارت ديگر، عيني گراها بر اين باورند كه مي توان به فهم درستي از متون زمان حال و متون گذشته دست يافت؛ در حالي كه تاريخ گراها اعتقاد دارند كه فهم ما اساساً تاريخي است و اصطلاح خاصي هم تحت عنوان «تاريخيت» يا «شأن تاريخي» دارند كه آن را از اصول بنيادي فهم متون گذشته قلمداد مي كنند. از نظر عيني گراها، نگاه تاريخ گراها ما را به سمت شكاكيت فلسفي سوق مي دهد و انتقادي هم كه بر تاريخ گراها وارد مي كنند، اين است كه اگر بخواهيم ديدگاه هاي آنها را بپذيريم، هيچ وقت نخواهيم توانست فهمي را اثبات يا نفي كنيم و اين در حالي است كه هر فهمي به گونه اي مي تواند براي صاحب آن فهم واقعيت و حقيقت داشته باشد. انتقاد تاريخ گراها هم به عيني گراها اين است: هر متني را كه در نظر بگيريد، بر مبناي چه ملاك و معيارهايي يك تفسير را بر تفسير ديگر ارجح مي دانيد؟... اين امر نيازمند شواهد و مدارك گوناگوني است كه بشر همواره نمي تواند به همه مداركي كه براي فهم متن لازم دارد، دست يابد. عيني گراها همچنين اين انتقاد را مطرح مي كنند كه ديدگاه تاريخ گراها سبب شكاف ميان متن گذشته و زمان حال مي شود و ما نمي توانيم از هيچ متني درك درستي داشته باشيم؛ در نتيجه، فهم هيچ متني امكان پذير نيست. عيني گراها اعتقاد دارند: مي توانيم از يك سلسله پيش داوري ها و تحريف هايي كه سنت ها و وضعيت هاي جدي بر ما تحميل مي كنند، رها شويم؛ اما تاريخ گراها معتقدند كه نمي توانيم رها شويم.
نكته مهم ديگر اين است كه عيني گراها طرفدار مسأله صدق اعتبار متن هستند؛ ولي براي تاريخ گراها اين مسئله مهم نيست. آن چه آنها با اهميت مي دانند، اين نكته است كه نمي توان در فهم متون به آن عينيتي كه در علوم طبيعي وجود دارد، دست يافت. ماهيت شناسايي و ماهيت موضوعات خارج از علوم طبيعي به بحث و بررسي درباره آنها مي پردازد، بسيار متفاوت است؛ البته اين امر را بعضي از عيني گراها بيان كرده اند كه اگر بحث از متون گذشته و عينيت آنها، مطرح مي شود، عينيت به آن معنا نيست كه در علوم طبيعي به كار مي رود. برخي از صاحب نظران تاريخ گرا، از جمله گادامر، به اين بحث پرداخته اند. او معتقد است كه ما در علوم تجربي هم به عينيتي كه گذشتگان ما تصور مي كردند نمي توانيم برسيم؛ زيرا عينيت در علوم طبيعي و تجربي به يك سلسله عوامل خاص وابسته است. ما در علوم تجربي با يك سلسله محدوديت ها مانند ابزارهاي اندازه گيري روبه رو مي شويم كه گاهي سبب مي شود به عينيتي كه گذشتگان تصور مي كردند، دست نيابيم.
منطق فهم متون
گروهي از غربي ها كه اغلب هم آلماني هستند، هم وطن خود يعني شلاير ماخر را بنيانگذار منطق هرمنوتيك معاصر مي دانند و مي گويند: او در نظر داشت براي برطرف كردن مشكل توجيه مطالب نامعقول يا مبهم مجموع متوني كه در دست است، قواعدي را وضع كند تا بتواند پاسخگوي اين مشكل اساسي باشد. شيوه او در بررسي متون به اين صورت بود كه بداند متن در چه زماني، شرايط خاصي، به وسيله چه گوينده اي و با چه ويژگي هاي شخصي تنظيم شده است. به طور كلي، شلاير ماخر، دو شيوه فهم را در نظر گرفت: يكي شيوه دستوري كه چارچوب لغت و ادب در هر زماني قابل فهم است و ديگري كه كار اصلي او بود، گونه اي شيوه روان شناختي به شمار مي رفت. در شيوه روان شناختي به ابعاد ديگري هم توجه داشت؛ يعني شخصيت نگارنده را هم در نظر مي گرفت كه به طور مسلم، كاري بس دشوار بود. پس از او مي توان از ديلتاي همتاي آلماني شلاير ماخر نام برد كه به تاريخ توجه خاص داشته و اين نكته را به تمام علوم گسترش مي داده است.
شايان ذكر است كه ما در علوم طبيعي با طبيعت ساكت و صامت روبه رو هستيم؛ اما در علوم انساني با انسان داراي اراده، فعال و با ادراك سروكار داريم كه در چگونگي برخورد با او، با وضعيت و تصميم گيري مواجه خواهيم شد و بايد به همه شاخه هاي علوم انساني توجه كنيم كه البته توجه به جايي هم هست؛ ولي در مجموعه علوم انساني، بخشي است كه به زبان شناسي مربوط مي شود. متون مبتني بر زبان شناختي و زبان ادبي و زبان اجتماعي از نظر تفسير و تأويل، چندان مشكلي ندارند؛ چون در شيوه تفسير و فهم آنها، چه در حالت محتوايي و چه در حال معنايي، اشكال مفهومي بسيار پيچيده اي پيدا نمي شود. ديلتاي به اين قضايا توجه داشت و معتقد بود كه مي توانيم با همه مشكلاتي كه تاريخ پيش پاي ما گذاشته، با عبور از لايه هايي از آن و حذف پيش داوري هايش، مقصود مؤلف و نويسنده متن را دريابيم؛ اما گادامر با اين نظر به مناقشه افراط گونه ا ي پرداخته، مدعي شد كه تفسير متون به اين شيوه، دست نيافتني است و از اين رو، ما خود معنايي را مي آفرينيم. اين همان چيزي است كه كانت در باب پديده ها در نظر داشت و درصدد كشف معنايي برمي آمد كه دست نيافتني بوده باشد.
در اين داوري عجيب، بهترين و خوش بينانه ترين تصوري كه مي توانيم از ادعاي اين نظريه استخراج كنيم، اين نكته است كه خواندن متن، در حقيقت گفت وگويي است كه خواننده با متن دارد و از طريق اين گفت وگو، اندكي از واقعيت مطلب در فهم مي آيد كه البته سهم بسيار ناچيزي در دستيابي به حقيقت خواهد داشت. در اين نگاه، هيچ ملاك و ميزاني نداريم و در نهايت، از ارائه نظر قطعي مبني بر اين باور كه تفسيري درست است يا خير، ناتوان خواهيم ماند!... اگر چنين سفسطه اي را بپذيريم و مدعي باشيم كه نمي توانيم به هيچ روي وراي اعصار گذشته، حقيقت و مقصود گوينده اي را درك كنيم، به طور مسلم در زمان حاضر هم با اين مشكل مواجه خواهيم بود. بديهي است كه بايد از افراط و تفريط دوري جست؛ يعني از اين طرف هم نبايد گفت كه تمام جنبه هاي شخصيت گوينده، به نوشته اي كه از او چاپ مي شود، انتقال مي يابد؛ حتي نمي توانيم بگوييم كساني را كه با آنها سروكار داريم،  به خوبي مي شناسيم و شخصيت آنها را به طور كامل درك مي كنيم؛ حتي خود فرد هم ممكن است نتواند شخصيت ده سال پيش خود رادر كنترل فكري داشته باشد...؛ اما بر اساس يك سلسله پرسش ها مي توان به سراغ متن رفت و از آن پاسخ گرفت؛ هر چند همه پاسخ ها هميشه آشكار نيست؛ بلكه برخي در متن نهفته؛ ولي قابل استخراج است. اين نكته، يعني پاسخ يافتن يك سلسله از پرسش ها از متن هاي خوانده شده كه به گذشته تعلق دارند، دليل بر وجود معيار خردمندانه مشترك براي فهم متون است. با پذيرش اين معيارها و ضابطه هاي مشترك و مستدل مي توانيم به طور طبيعي به افزايش معلومات درست خود بپردازيم؛ به همين طريق مي توان پرسش هاي متون گذشته را به زبان حال پاسخ داد و به اين طريق گفتماني دو سره با گذشته و حال داشت. از اين جا به دست مي آيد كه با تامل كافي مي توان به مباني بدون اشكال دست يافت و مشكلات و سوسه آميز و سفسطه سا را كنار گذاشت و به جاي توقف در مبادي و بديهيات، به ادامه راه تعقل و تعالي خوشبين بود.
انواع تأويل
متعالي
با توجه به مباني زبان شناسانه متون مطرح كشورهاي مختلف، در ميان آنها تأويلات گوناگوني را مي يابيم؛ چنان كه در زبان فارسي نيز تفاوت هاي زيباي متعددي را مي توان سراغ گرفت: از بين گذشتگان شايد هيچ كس به اندازه مولانا شيفته تأويل نبوده است. او خود آن قدر آراء و تعبيرات بكر و بديع به كار مي برد كه مي توان گفت:«مولوي با تأويل هاي خود، معاني را ارتقا مي داد و از داني به عالي مي رسيد.»
گاهي به وسيله تأويل، هم رمز افكني و هم رمزگشايي مي كرد؛ يعني سمبل هايي را مي آفريد و هم آنها را توضيح مي داد. مثالي در اين زمينه:
گفت  پيغمبر زسرماي بهار
تن مپوشانيد ياران زينهار
زانك با جان شما آن مي كند
كان بهاران با درختان مي كند
ليك بگريزيد از سرد خزان
كان كند كوكرد با باغ و رزان
راويان اين را به ظاهر برده اند
هم بر آن صورت قناعت كرده اند
بي خبر بودند از جان آن گروه
كوه را ديده نديده كان به كوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عين بهارست و بقاست
مر تورا عقلي است جزوي در نهان
كامل العقلي بجو اندرجهان
جزو تو از كل او كلي شود
عقل كل بر نفس چون غلي شود
پس به تأويل اين بود كانفاس پاك
چون بهارست و حيات برگ و تاك
گفته هاي اوليا نرم و درشت
تن مپوشان زانك دينت راست پشت
گرم گويد سرد گويد خوش بگير
زان زگرم و سرد بجهي و زسعير
گرم و سردش نوبهار زندگي است
مايه صدق و يقين و بندگي است
چنانكه ملاحظه مي شود، مولانا اين گفته پيغمبر را كه باد خنك بهاري را مغتنم بشماريد، چنين تأويل كرده است كه مرشد و شيخي بيابيد(تأويل به معناي برداشت). به احتمال بسيار، مقصود پيامبر(ص) از اين سخن خطاب به اعراب، معناي ظاهري و لفظي بوده است؛ اما مولانا نيت گوينده را لحاظ نمي كند. به نظر او، تأويل، تعبيه معناي عالي تري است كه بايد در كردار و گفتار الاهيون و قديسان معمول شود. قول و فعل آن بزرگواران، از نظر او، به طور كامل، پيام و حكمت است كه جز به تأويل آشكار نمي شود.
ذوقي
ابن عربي، اديب و عارف بسيار بزرگ عرب زبان، در اثر ممتاز و بسيار معروفش فصوص الحكم، در وجه اشتقاق لغات، به چنان تأويلاتي دست يازيده كه اگر كسي از جنبه تأويلات مذكور غافل باشد، ممكن است او را به خطا و خبط در اشتقاق متهم كند! حال آن كه ابن عربي، اديب و خود عرب زبان بوده است. ازجمله تأويلات ذوقي او مي توان به اين نكات اشاره كرد: «نساء»(زنان)، نسا(تأخير) و نسي (فراموشي) را از يك ماده مي گيرد يا «مال» (دارايي) را با «ميل» هم ريشه مي داند يا «عصا»(چوبدستي) را با «عصي»(سركشي كرد) مرتبط معرفي مي كند. به اين ترتيب بايد او را «هرمنوتيست ذوقي» نام نهاد.
باطني
فرقه اسماعيليه هر نوع تعبير را مجاز مي دانند و اغلب به شدت باطني گري به خرج مي دهند؛ به طور مثال درباره حكم شرعي «تيمم مسافر به جاي وضو» چنين تأويل مي كنند:
منظور از مسافر... كسي است كه از داعي و حجت خويش جدا افتاده باشد... و زدن او مر دو كف را بر خاك يك بار چون تيمم كند، دليل است بر اقرار مؤمن به امام زمان وحجت او ... و زكات دليل است به هر اساس از بهر آن كه پاكي نفس از آلايش شك و شبهت، تأويل او است... نماز كنيد و زكات دهيد. لازم است بر امت تا ظاهر شريعت ناطق را بر پاي دارند و باطن آن را به تأويل اساس بدانند...
سهروردي، داستان«رستم و سهراب» را با تأويلي نو توضيح مي دهد... و انگيزه نبرد بين پدر و پسر را عرضه ديانت جوانمردان به يكديگر مي بيند.... تبديل كلمات انگليسي story به history نوعي تأويل واژگاني است، اما علم هرمنوتيك در دنياي جديد، در واقع ، بحث  هايي جدي و فلسفي درباره نفس ادراك و فهم متون است، به گونه اي كه نزد پيشينيان مرسوم نبوده است. به عبارتي مي توان گفت كه هرمنوتيك، امروزه نظري، و در قديم عملي بوده است.

كاربرد زبان شناسي در هرمنوتيك
يكي از دانشمندان هرمنوتيك (ديلتاي ۱۹۷۶، ص ۱۵) در اين زمينه مي گويد:
بايد به ياري واژگان و تركيب هاي آنها، مجموعه يك اثر را بشناسيم؛ يعني به ياري عنصري يا جزيي از يك كل، آن كل را بشناسيم؛ پس ناگزيريم از استقرا كه ويژه علوم فيزيكي و طبيعي است، به گونه اي كمك بگيريم و در تأويل به گونه اي ديگر به آن روش بازگرديم.
وقتي با اين رويكرد، «آواشناسي»، «زبان شناسي» و «معناشناسي» در علوم فيزيكي و كاربرد يافتند، مسائل تازه اي تحت عناويني چون «ارتباط شناسي» و «سيبرنتيكس» مطرح شدند. هم  اكنون نياز به سامان دهي هر چه دقيق تر زبان ويژه اي در انفورماتيك احساس مي شود. تكامل انواع رايانه ها و زبان ويژه آنها، ترجمه يا برگرداندن متون به ياري ماشين و اساساً «مناسبت زبان با ماشين»، «امر كاركرد زبان شناسي ذهن و خاطره»، «كاركرد مستقل ماشين ها»، يعني سازوكار تنظيم داده هاي تازه اي بر اساس فرايند پس خورد ها، شناخت ناسازه ها در پراگماتيك، فقط نمونه هايي در تمركز پژوهش علمي بر مسأله زبان به شمار مي آيند.
ساختار يك متن، به معناي مجموعه اي از مناسبات دروني نشانه هاي متن است. روش ساختارگرايي ادبي، كوششي براي راه يابي به دنياي نشانه هاي هر اثر نوشتاري، يعني كشف رمزگان (كدها) و نشانه هاي تازه آن و فهم روابط دروني آن ها است. هر مدلول در ذهن مخاطب موردي «تأويلي» است؛ از اين رو، ما همواره با تأويل هاي گوناگون از هر اثر هنري روبه رو مي شويم.
زبان صوري و تحليل هرمنوتيك
به قول يكي از پژوهشگران فرانسوي، «زبان طبيعي» تحت تأثير نظريه هاي دانشمند آلماني، ويتگن شتاين، به محدوده بحث «فلسفه تحليل هرمنوتيكي» رسيد.
بنابر آنچه ليوتار در كتاب موقعيت پسامدرن نوشته، پژوهشگراني مانند كارناپ، تارسكي و آستين و جومسكي، مفاهيم تازه اي را در معناشناسي و ساختار نحوي در آثار خود مطرح كردند.[ در عين حال، آثار زبان شناسان نام آوري چون ياكوبسن و چومسكي پرسش هاي فلسفي بي نظيري آفريده است. مباحث «نشانه شناسي  در گستره زبان، در بنيان خود ماهيت فلسفي دارد. فردينان دوسوسور با طرح «مدلول همچون واقعيتي در ذهن» موضعي فلسفي گرفت و پيرس «مورد تأويلي» نشانه شناسي را در فلسفه علم جاي داد.]۱۹۵۸،ص ۹۷.
امروزه زبان شناسي به چشم بسياري از دانشمندان، «الگوي فرهنگ بشري» به شمار مي آيد. اين نكته اي است كه پژوهندگان برجسته علوم مختلف انساني، از قبيل لوي استراوس در تحقيق «اسطوره هاي اقوام ابتدايي قاره آمريكا، ژاك لاكان در مطلب «نمادهاي روان كاوي» و ميشل فوكو در بحث هاي ديرينه شناسي و رولان بارت در مقاله «نشانه شناسي در سخن ادبي» از آن ياد مي كنند و همه اين پژوهش ها، استوار بر الگويي زبان شناسي تحليل شده اند؛ به طور مثال، رولان بارت مي گويد:
هرگونه نظام نشانه شناسي را فقط مي توان از راه قوانين، قاعده ها و روش هاي علم زبان شناسي شناخت. هيچ نظام دلالت معنايي بدون زبان شناسي، شناختني نيست.
نگاهي به مقوله نشانه شناسي
محقق پركار و پرمايه، اومبرتواكو، مي نگارد: وظيفه كلي نشانه شناسي، پايه گذاري دو مطلب متفاوت است: يكي نظريه رمزنگاري (كدگذاري) و ديگري نظريه توليد نشانه ها. نظريه دوم دربرگيرنده كاربرد همگاني زبان، تكامل رمزگان، ارتباط زيبايي شناسي، اشكال گوناگون رفتارهاي متقابل ارتباطي، كاربرد نشانه ها براي فهم معناي هر چيز و هر وضعيت...
رولان بارت در مقاله اي تحت عنوان «از علم تا ادبيات» نوشته است:
ساختارگرايي در شكل تخصصي خود، گونه اي تحليل از آثار هنري و فكري است و در زبان شناسي جديد ريشه دارد.
چنين تنيدگي علم زبان شناسي با همه انواع مطالعات انساني و پژوهش هاي اساسي بدان جهت است كه زبان انسان صرفاً الگوي معنا نيست؛ بلكه بنيان معنا است. به ياري روش هاي زبان شناسي مي توان ساختار اصلي و مناسبات دروني پديده هاي فرهنگي را درك كرد. پديدارهاي اجتماعي و فرهنگي، موضوعات يا موارد با معنا هستند و از اين رو، در حكم نشانه هايند كه در زمينه مناسباتي كه با يكديگر دارند، قابل شناخت مي شوند و از اين جهت، الگوي آنها نشانه هاي زباني است.
ساختار گرايي كه مبحث بسيار مهم در دانش زبان شناسي به شمار مي رود، بر اين اساس استوار است كه اگر «كنش» و «دستاوردها»ي كار و انديشه آدمي داراي معاني هستند، بايد ميان واحدهاي كنش و توليد، نظامي از تأثيرات و مناسبات وجود داشته باشد تا امكان حضور معنا پيدا شود. بررسي «كنش» خواندن، همچون «كنش» هدف دار كردن معنا، موضوع تحقيق يكي از پژوهشگران لهستاني، به نام رومن اينگاردن است كه در دو كتاب مهمش اثر هنري ادبي(۱۹۲۹)و شناخت اثر هنري ادبي (۱۹۶۸) اين بحث را به پيش راند؛ از اين لحاظ، مناسب است بحثي در مقوله «پديدارشناسي» كه به وسيله استاد او (هوسول) پايه گذاري شد، در اين جا مطرح شود.
پديدار شناسي خواندن
چنان كه پيش تر ذكر شد، اين بحث اساس خود را در انديشه هوسرل يافته است و بسط آن، به گونه اي ويژه به دو كتاب مهم رومن اينگاردن متكي است. بنيان نظر هوسرل اين است كه كنش ها معناي خود را در اجراي واقعي و عملي مي يابند. بررسي پديدارشناسانه اين كنش ها، به گونه اي ضرور، اين معناها را دربردارند؛ معناهايي كه در موضوع هاي ديگري نيز مي توانند درست باشند. ميان اين كنش، محتواي روان شناسانه و آن چه همچون حضور نيت گونش وجود دارد، يعني معناي آن، تفاوت هست. اگر معناي مورد نظر به دست آيد، معناي كنش خواهد بود و به ادراك و شناخت چيزي در دنياي راستين يا به بيان گفتاري يا به شناخت معناي بيان شده گفتاري خواهد انجاميد.
در روال خواندن، شماري از دلالت ها را درمي يابيم؛ يعني تجربه مستقيم و راستين خويش را از واقعيت با واژگان كتاب مقايسه مي كنيم و اسير واژگان و زبان مي شويم. زبان، واقعيت را براي ما دروني مي سازد. دنياي داستان ها كه از واژگان ساخته شده اند، از دنياي مادي بيرون انعطاف پذيرتر است. همه چيز به ياري زبان وارد دنياي ذهني ما مي شود. به بياني ديگر، «دروني» مي شود. در جهان كتاب، مورد بيروني بي معنا است، آنچه هست، نسبت ما با موارد ذهني و دروني است. بزرگ ترين امتياز ادبيات اين است كه فاصله را به گونه اي كامل از ميان برمي دارد؛ دنياي جسماني و محسوس بيرون را حذف مي كند و همه چيز را در رابطه نزديك با آگاهي ما قرار مي دهد. پرسش هاي اصلي از اين جا آغاز مي شود: ما از راه كتاب (زبان، نظام واژگاني كه بيانگر عقايد و انديشه هاي كسي ديگر است) عقايد و انديشه هاي ديگران را دروني و متعلق به خويشتن مي كنيم؛ پس آگاهي به يكديگر نزديك مي شوند و ديگر هيچ عقيده و انديشه اي به يك فرد تعلق ندارد. آيا آن چه «من» مي انديشم، متعلق به من است و در همان حال انديشه كسي ديگر است؟... در واقع، خواندن، كنش جداكننده من از اين من ديگر است. اين جا نكته بنيادين حس كردن است نه فهميدن. در زمان خواندن، من ديگري سر بر مي آورد كه به جاي من مي بيند، حس مي كند و مي انديشد. ... آن چه تا اين جا مطرح شد، اصول انديشه پوله درباره «پديدار شناسي خواندن» است. او در مقاله اي با همين عنوان، چكيده اين اصول را آورده است: كتاب ها فقط به دليل خواننده وجود دارند. خواننده هردم بيشتر در جريان خواندن، عقايد نويسنده را به گزاره هايي تبديل مي كند كه فاعل و سوژه آنها خود خواننده است. اين «يكي شدن» خواننده با متن، دنياي خواننده و جهان متن را به هم نزديك مي كند: «تمام چيزهايي كه من مي انديشم، در جهان ذهني من ريشه دارند. اكنون عقايدي را تكامل مي دهم كه از جهان ذهني ديگري آمده اند»، و اين تناقض را چنين حل مي كنم كه فاعل تمام انديشه ها من هستم. «هربار كه مي خوانم، من خاصي را در ذهن بيان مي كنم؛ «مني» كه به راستي خودم نيستم. ....
تطبيق
در مباحث هرمنوتيك كه تتبع و فحصي در روند فهم متون و چگونگي فهم متون است، طبعاً اين مسأله پيش مي آيد كه نقش زبان چيست. در اين بحث، به دو نكته پرداخته مي شود:
۱- براي فهميدن هر متن، ابتدا بايد جمله را فهميد و براي فهميدن جمله بايد لغات را فهميد كه در عين حال، فهم لغات جديد، مستلزم درك آن در جمله است؛ بنابراين، در روند فهم، اين دو با هم تعامل دارند؛ يعني معاني نسبي كلمات، معاني نسبي جمله را شكل مي دهد و به تدريج در روند فهم، هر دو دقيق تر مي شوند. نظير همين رابطه بين جمله و كلام و سپس بين كلام و كل متن و آنگاه بين كل متن و آثار نويسنده و پس از آن، بين آثار نويسنده و نوع ادبي و ساير متون برقرار است و بدين ترتيب، عمل فهم، مرز و حدي ندارد و مدام در حال توسع و تكامل است.
۲- هر امري، نخست دروني، سپس ادراك مي شود. در حين عمل انطباق، كم كم هاله معنايي متن، قوي تر و روشن تر و مقاومت ذهن ضعيف تر مي شود و سرانجام، متن، ذهن را تسخير مي كند. پس از اين مرحله، اتساع معنايي (توجه به جزئيات گذشته و حال...) است. مثال مناسب در اين  باره، توجه به نحوه ادراك مراثي است. تأثير شديد مراثي از آن جا است كه سوژه را با مفهوم انسان كاملي كه در ذهن داريم و جنبه «اركي تايپ»دارد، منطبق مي كنيم؛ بدين سبب از مراثي مربوط به كساني كه نمي شناسيم، بيشتر لذت مي بريم و نيز مراثي بزرگان تأثير بيشتري بر ما دارد؛ زيرا كنش انطباق قوي تر است. مثال ديگر درباره شخصيت هاي داستاني است. در رمان هاي جديد، هر چند بيشتر با «فرد» مواجهيم، با انطباق آنها به افراد مختلف از جمله خود، آنها را به «تيپ» تبديل مي كنيم. با توجه به نظر فلسفه زبان، «جملات اتمي» نظير «حسن مي ميرد» به «جملات مولكولي» همانند«هر كسي مي ميرد»، تبديل مي شود.
زبان محوري علم هرمنوتيك
علم هرمنوتيك از دو نقطه متفاوت آغاز مي شود: نخست فهم در زبان و ديگر فهم در گوينده يا نويسنده. به گفته شلايرماخر، علم هرمنوتيك فن فهم گوينده است در آنچه گفته، اما زبان، پيش فرض و كليد كار آن است. همه آنچه كه بايد پيش فرض علم هرمنوتيك قرار گيرد و همه چيزهايي كه به ديگر پيش فرض هاي ذهني و عيني تعلق مي گيرد، از طريق زبان صورت مي يابد. [اني بور، ۱۹۶۹، ص ۲۶۱]؛ زيرا متن نمي تواند تجلي مستقيم عمل ذهني دروني انگاشته شود؛ بلكه چيزي به شمار مي رود كه تسليم مقتضيات تجربي زبان است؛ بدين سبب وظيفه علم هرمنوتيك سرانجام به وظيفه استعلا از زبان مي انجامد تا عمل دروني را كشف كند. در نظر شلايرماخر، زبان مترادف تفكر انگاشته مي شود و طبق نوشته گادامر، شلايرماخر در اواخر ۱۸۱۳ به تأكيد گفته بود كه «تفكر و بيان، ذاتاً و باطناً كاملاً يكي هستند». اين امر، هرمنوتيك را در جهت تازه اي هدايت كرد و آن حركت به سوي علم شدن بود؛ سپس ديلتاي در جست و جويش براي دانش «به طور عيني معتبر» و در فرضش مبني بر اين نكته كه وظيفه علم هرمنوتيك كشف كردن قوانين و اصول فهم است، به اين راه ادامه داد... . حركت به سوي علم هرمنوتيكي كه مسأله فهم را نقطه آغاز خود فرض كند، مساهمت پرثمري در نظريه تأويل بود. سال ها بايست مي گذشت تا اين ادعا مطرح مي شد كه كليات موجود در فهم شلايرماخر در اصطلاحات علمي، با توجه به ساختار باطناً تاريخي فهم و به طور مشخص تر، اهميت پيش فهم در هر فهم، بهتر مي تواند فن عام فهم را مقدم بر هر فن خاص تأويل به پيش ببرد و روش هايي با قاطعيت، برگرفته از اصول و فنون زبان شناسي بيابد.
ماهيت زبان و هرمنوتيك ديالكتيكي
خصلت غيرابزاري زبان، آن را از «نشانه» بودن محض خارج مي سازد؛ بلكه بايد گفت كه كاركرد زبان، به خصلت زبان زنده و مشاركت ما در آن اشاره مي كند. دگرديسي كلمه به نشانه، در اساس علم تجربي نهفته است كه كمال مطلوب آن نام گذاري دقيق و مفاهيم بي ابهام است. اين برداشت از كلمات، يعني نشانه دانستن زبان، شكل گيري كلمات را محصول تدبر نمي  داند؛ بلكه محصول تجربه مي پندارد؛ در حالي كه كلمه، هم بيان روح يا ذهن، و هم بيان موقعيت و هستي است. تفكري كه طالب بيان است، خود را فقط به ذهن مربوط نمي كند؛ بلكه به امر واقع و انضمامي هم مربوط مي سازد. به گفته گادامر، وحدت دروني تفكر و گفتن كه با راز آفرينندگي تطابق دارد، متمضمن اين تصور است كه كلمه دروني روح از راه عمل تدبر، شكل مي گيرد. كسي كه خودش را بيان مي كند، در واقع، چيزي را بيان مي دارد كه مي انديشد. كلمه به يقين از عمل فعاليت ذهن بيرون مي آيد؛ پس كلمه خود را خارجي كردن، عين تدبر نيست. زباني كه در سخن زنده است، زباني كه بر هر فهم و تأويل كننده متني محيط است، چنان با جريان تفكر و تأويل متصل مي شود كه ما وقتي &#