ژيلا گل عنبر: اول خرداد سالگرد ولادت (ملاصدرا صدرالمتألهين) است، ۴۴۴ سال از ولادت اين حكيم و مفسر الهى مى گذرد، به همين مناسبت دومين همايش جهانى با حضور فلاسفه و دانشمندان شرق و غرب از اول تا پنجم خرداد برگزار مى شود.پرفسور محمد كمال يكى از ميهمانان كرد است كه از ملبورن استراليا به اين همايش دعوت شده است.محمد كمال در سال ۱۹۵۵ در كركوك (كردستان عراق) متولد شد. تحصيلات متوسطه، ديپلم و فوق ديپلم را در سليمانيه و اربيل به پايان رساند، در سال ۱۹۷۹ به پاكستان رفت و در رشته فلسفه تا مقطع دكترا پيش رفت. تز فوق ليسانس او درباره «هويت شخصى در فلسفه هيوم» و تز دكترايش هم «منطق جدلى هگل» بود.

در سال ۱۹۸۸ در گروه فلسفه دانشگاه كراچى به مدت ۱۰ سال تدريس كرد و در همين فاصله (۱۹۹۲) براى فوق دكترا به آلمان رفت، تز فوق دكتراى او «من و كسان ديگر» از فلسفه هگل و هايدگر بود. سال ۱۹۹۳ به پاكستان برمى گردد و در سال ۱۹۹۴ به استراليا مى رود. در حال حاضر در دانشگاه ملبورن در مؤسسه مطالعات آسيايى (
Melbourne Institute Of Asian Languages& Societies) استاد فلسفه شرق و اسلامى است. او چند سالى است كه درباره فلسفه هايدگر و اگزيستانسياليسم تحقيق مى كند. چهار كتاب به زبان انگليسى و پنج كتاب به زبان كردى تأليف كرده است كه همگى درباره فلسفه اند. همچنين حدود چهل مقاله فلسفى از او در كشورهاى مختلف (آمريكا، انگليس و ...) به چاپ رسيده است.كمال مقاله اى هم در باب ملاصدرا در همايش ملاصدرا را دارد.

•براى شما ملاصدرا كيست؟

ملاصدرا يكى از فيلسوفان ايرانى است كه توانسته تغييرى اساسى در بنياد فكرى فلسفه اسلامى داشته باشد. محمد شيرازى پس از مرگ پدر به اصفهان رفت و تحت تأثير فلسفه سهروردى قرار گرفت، چنان كه در كتاب «المشاعر» گفته است مثل ميرداماد استادش باور به اصالت ماهيت فلسفه اشراق داشته است. پس از آن كه به «كهك» رفت نزديك ده سال، تنها مشغول خواندن و زهد و عرفان شد، باور فلسفى خود را تغيير داد و به «اصالت وجود» معتقد شد.

مقاله من در همايش درباره مقايسه تحليلى در دكترين وجود شناسى ملاصدرا و هايدگر (
A Comparative Analysis Of Molla Sadraصs Doctrine Of The Primacy Of Being With Martin Heideggerصs Fundamental Ontology) است. در اين مقاله از سه جهت وجود شناسى ملاصدرا و هايدگر با هم مقايسه شده، اولاً از آنجا كه هر دوى اينها «اصالت وجود» را باور دارند، دوم هر دو عليه متافيزيك افلاطون موضع دارند، سوم هر دو نفر با منطق ارسطويى نمى توانند حقيقت وجود را بشناسند.

اين مقاله مقدمه اى است براى نوشتن كتابى درباره وجود شناسى ملاصدرا از پنجره هايدگر (
The principality Of being in the Transcendent philosophy Of MollaSadra a Book In English) كه هنوز چاپ نشده و قرار است سال ۲۰۰۵ چاپ شود.

• براى روشن كردن هدف فلسفه، ابتدا بايد فلسفه را تعريف كرد، تعريف فلسفه هم برمى گردد به ديدگاه فيلسوفان درباره «وجود»، با اين حال مى توان تعريفى كلى از فلسفه ارائه داد؟

به همين دليلى كه شما گفتيد، نمى توانيم تعريفى كلى براى فلسفه داشته باشيم. براى مثال اگر فلسفه براى افلاطون شناخت راستى و حقيقت باشد، افلاطون به آن حقيقت باور دارد مانند «جهان مثل». اما ارسطو از او پيروى نمى كند. حقيقت براى ارسطو مفهوم ديگرى دارد، در تاريخ فلسفه، فيلسوفان ديدگاه مختلفى را درباره حقيقت دارند؛ همين هم باعث ايجاد چندين مدرسه فكرى و فلسفى شده است (ماترياليسم، اگزيستانسياليسم و...). بنابراين تعريف فلسفه و مشخص كردن هدف آن كارى مشكل است و به ديدگاه فلسفى هر فرد برمى گردد.

•تفاوت ديدگاه سهروردى با ملاصدرا چيست؟

براى بعضى ها فلسفه اسلامى با ابن رشد تمام مى شود، آنها نمى دانند كه فلسفه اسلامى در ايران پس از ابن رشد از طريق شيخ اشراق رشد كرد و جلو افتاد.

فلسفه سهروردى اصالت همه چيز را به «ماهيت» برمى گرداند. «ماهيت» از ديد او «نور» است. به عقيده او- همان طور كه در «حكمه الاشراق» بحث شده- اين شيوه فلسفى از قديم در زمان هرمس و آيين قديمى زرتشتى و افلاطون رشد كرد. خدا نيز كه منشأ همه چيز است يا همه چيز از او خارج شده، نور مطلق است كه سهروردى نامش را «نورالانوار» مى گذارد. پس از استقرار فلسفه شرق در ايران در دوران صفوى، ملاصدرا در اين زمينه تغييرات تازه اى در بنياد فكرى اسلامى ايجاد كرد و فلسفه اگزيستانسياليست اسلامى در مقابل فلسفه اشراق كه معتقد به «اصالت ماهيت» است، ايجاد شد.

غير از اينكه ملاصدرا مسئله اصالت وجود را مطرح كرد به اين باور رسيد كه جهان در يك حركت جوهرى است. اين هم در تقابل با باور ارسطو و فيلسوفانى مشايى اسلامى است. براى ارسطو و مشايى ها، جوهر يا ماهيت (
Substance) ثابت است، اما هر تغييرى كه ايجاد مى شود در چهار مقوله كيفيت (quality)، كميت (quantity)، وضعيت (Position) و مكان (Place) مى گنجد.

برخلاف مشايى ها ملاصدرا عقيده دارد كه جوهر (
Substance) هم متغير است. از اين ديدگاه همه چيز در جهان به طرف حركتى جوهرى و اساسى پيش مى رود و همواره تازه است و حركت جوهرى در همان لحظه پروسه تكاملى از پايين ترين مرحله «وجود» آغاز مى شود، آخرين مرحله پروسه تكاملى، «وجود خالص» است كه ماهيتى ندارد.

•با توجه به اينكه فلسفه شرق برآيند فلسفه ژاپنى، چينى، هندى و... است، بنابراين گرچه دينى است اما لزوماً اسلامى نيست؛ از طرفى فلسفه غرب (غير از قرون وسطى) پديده اى كاملاً بومى و محدود است كه از حاصل ستيز ميان علوم نوين فيزيك و سنت هاى مذهبى سربرآورد؛ با اين حال واژه فلسفه اسلامى تا چه حد معنادار است؟

بله، در زمان يونان باستان «عقل» سرچشمه تفكر فلسفى بوده است. اين منشا از دين و علوم نقلى دور شده است. امروز فلسفه غرب با تمام مكاتبش براى شناخت حقيقت به علوم نقلى تكيه نكرده و به عقلانيت استناد مى كند.

برگرديم به فلسفه اسلامى؛ فلسفه اسلامى اگر مانند فلسفه وجود داشته باشد نوعى تفسير (
inquiry) است كه بر اساس علوم عقلى و علوم نقلى ايجاد شده است. بنابراين به رغم فلسفه غرب، فلسفه اسلامى از ديدگاه اعتقادى به دين مربوط مى شود، اين فلسفه از علوم نقلى بهره مى گيرد براى حل مشكلات فلسفه اسلامى. همزمان علوم عقلى بسترى براى علوم نقلى فراهم مى كند، پس مى بينيم كه بين علوم عقلى و علوم نقلى يك رابطه اساسى وجود دارد.

از طرفى به اعتقاد من استفاده از كلمه «فلسفه اسلامى» جايز نيست. آن فلسفه اى كه امروز به نام فلسفه اسلامى شناخته شده _ از كندى تا ملاصدرا _ درباره اش بحث هاى زيادى شده كه از نظر علماى دينى بخشى از اين بحث ها از حوزه دين خارج شده اند. بنابراين بهتر است بگوييم فلسفه مسلمانان، نه فلسفه اسلامى.

اگر به تاريخ برگرديم مى بينيم كه فلسفه مسلمانان تحت تأثير فلسفه يونان بوده است. اولين فيلسوف مسلمان «كندى» است كه در دوره مأمون خليفه عباسى زندگى مى كرده است. در آن زمان، مأمون «بيت الحكمه» را به منظور ترجمه كتاب هاى فلسفى يونانى به عربى ايجاد كرد؛ قبل از مأمون فلسفه در ميان مسلمانان رواج نداشته است. امروز فيلسوف هاى بزرگى كه به فيلسوف اسلام شناخته شده اند مثل فارابى، ابن سينا و ابن رشد تحت تأثير فلسفه افلاطون و ارسطو و فلوطين، سيستم فلسفى خودشان را ايجاد كردند.

•اسلام امروز با مسئله جهانى سازى روبه رو است و در برخى موارد مقاومت هايى در برابر آن انجام داده است، اين مقاومت ها تا چه حد روى فلسفه جهان اسلام تأثيرگذار است؟ آيا فلسفه مانند اقتصاد و تكنولوژى و بهداشت مى تواند جهانى شود؟

اين حركتى كه امروز در بعضى از مناطق دنياى اسلام ديده مى شود، هنوز آن قدر جنبش بزرگى نيست كه سبب تحولات فرهنگى _ اجتماعى در كشورهاى اسلامى شود. اسلام سياسى از تغيير هراس دارد و از اين نگران است كه اين تحولات، شناخت اسلامى را از بين ببرد؛ بنابراين فلسفه در اين كشورها هم دچار مشكل مى شود.

در مورد جهانى شدن فلسفه، گمان نمى كنم چنين اتفاقى بيفتد. در مدرنيسم اعتقادى به تمايز منطقه اى، فرهنگى و... وجود ندارد؛ اما در پست مدرنيسم ما به حقيقت بومى مناطق اعتقاد داريم. بنابراين گرچه اقتصاد و تكنولوژى و بهداشت جهانى هستند يا مى توانند جهانى شوند، اما در مورد فلسفه اين طور نخواهد بود.