آزادی و برابری
سخنرانی دكتر عزت‌الله فولادوند درباره فلسفه سياسی و اخلاقی «جان رالز»

 

 

همشهری ــ 7 و 8 اسفند 1381


اشاره: جان رالز؛ فيلسوف بزرگ سياسي و اخلاقي قرن حاضر كه نزديك به چهار ماه پيش درگذشت، از جمله نظريه پردازان برجسته عدالت خواهي و آزادي بود. موضع رالز در ميان فيلسوفان ليبرال از اهميت شاياني برخوردار است. در واقع رالز خواهان آشتي و سازش ميان انديشه آزادي و برابري بود.
كتاب مهم رالز «نظريه اي در باب عدالت» نام دارد. پژوهشگران معتقدند كه جان رالز بسياري از ديدگاههايش را در كتاب ياد شده و در كتاب «ليبراليسم سياسي» گسترش بيشتري داده است. مطلب زير، متن پياده شده سخنراني دكتر عزت الله فولادوند است در باب فلسفه سياسي و اخلاقي جان رالز كه هفته پيش در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ايراد شد.

همشهری


جان رالز به عقيده بسياري از صاحب نظران بزرگترين فيلسوف اخلاقي سياسي قرن بيستم بوده است. البته بايد اينجا تفكيكي كرد. شايد برخي از افراد از شنيدن صفت «بزرگترين» كمي دچار تعجب بشوند، چرا كه در قرن بيستم متفكران بزرگ سياسي ديگري هم بوده اند، ولي اغلب آنها گرچه افكار سياسي مهمي داشته اند و در سياست عملي احيانا منشأ آثاري بوده اند، مانند سارتر و ديگران ،كارشان بيشتر جنبه روشنفكري و انتقادي داشته است. نظير اين تفاوت در اخلاق هم كه با سياست مرتبط است وجود دارد. در اخلاق هم- چنانكه مي دانيد- مردم درباره خوبي و بدي داوري مي كنند و معلمين اخلاق و موعظه گران اخلاق به مردم اندرزهاي اخلاقي مي دهند يا انتقادهايي مي كنند. حكمت اخلاقي- كه كتابهاي بزرگان خود ما سرشار از آنهاست- از اين قبيل است، اما فلسفه اخلاق يا اخلاق فلسفي چيز ديگري است و مي خواهد ببيند مفاهيم اخلاقي بر پايه كدام اصول كلي استوار است و معناي دقيق آنها چيست و كدام نظام اخلاقي مآلا به حال بشر سودمند تر است و عموما چه سازگاري و يا ناسازگاري بين افكار اخلاقي ما وجود دارد كه احيانا خودمان از آن بي خبريم. در فلسفه سياسي هم اين طور است؛ يعني اگر كساني از فلان مكتب خاص سياسي طرفداري كنند يا برضد آن سخناني بگويند، اين يك بحث است و اينكه فردي در جست وجوي اين باشد كه مباني منطقي و فلسفي يك فكر را استوار سازد، بحثي ديگر. رالز به اين معنا فيلسوف سياسي است زيرا در پي ساختن بنايي يكپارچه بر شالوده هاي محكم منطقي و فلسفي است كه علاوه بر كارآيي و سودمندي، از تناقض هم به دور باشد و بتواند عموميت پيدا كند.


رالز زندگاني پرفراز و نشيبي  نداشت. مردي در نهايت تواضع و مهرباني و انسانيت بود. گوشه گير و گريزان از شعار، بحثها و مصاحبه هاي مطبوعاتي بود. همتش يكسره وقف كار علمي و نظري شد و نمي خواست وارد غوغاهاي سياسي بشود. فقط شايد يكبار موضع گيري كرد و آن عليه استفاده آمريكا از بمب اتمي در جنگ با ژاپن بود. دوستان و همكارانش حكايتها از او نقل مي كنند كه همه حاكي از بزرگ منشي و عطوفت و فروتني است و بايد گفت علاوه بر قدرت فلسفي، او انسان بزرگواري هم بوده است.


تحصيلات رالز در دانشگاه پرينستون بود. در جنگ دوم جهاني به خدمت ارتش درآمد. در خاور دور، فيليپين و گينه جنگيد. پس از بازگشت از خدمت، دكترايش را گرفت. در دانشگاه پرينستون، ام آي تي و كرنل شروع به تدريس كرد، اما سرانجام به هاروارد رفت و در آنجا بود تا زماني كه به بالاترين مقام علمي رسيد و بعد بازنشسته شد، ولي پس از آن هم تا نزديك مرگ به تحقيق و كار ادامه مي داد. او مدتها از ناراحتي قلبي رنج مي برد، تا اينكه در نوامبر ۲۰۰۲ بر اثر سكته قلبي درگذشت. كتابهاي زيادي از وي در دست نيست. نويسنده بسيار پرفكر ولي كم نويسي بوده  است، بر خلاف بسياري كه كم فكر و پرنويسند. مهمترين كتاب رالز «A Theory of justice» نام دارد كه معمولا به «نظريه عدالت» ترجمه مي شود ولي به نظر من «نظريه اي در باب عدالت» برگردان بهتري است، زيرا رالز نمي گويد اين تنها نظريه است، بلكه مي خواهد بگويد اين هم نظريه اي است در ميان نظريه ها. اين كتاب اصلي رالز است. البته قبل از اين كتاب، مقاله اي نوشته بود كه ايده هايش را در باب عدالت در آن مطرح ساخته بود و بعد كتاب «نظريه اي در باب عدالت» در سال ۱۹۷۲ به تفصيل آن افكار را بسط داد. بيست سال ديگر كتاب ديگري به نام «ليبراليسم سياسي» نوشت و در نظريه اصلي اش مقداري تجديد نظر كرد تا جايي در آن براي كثرت گرايي سياسي باز كند، بدون آنكه بنياد آن را تغيير دهد. كتاب «ليبراليسم سياسي» شامل سلسله اي از نوشته هاي رالز است، از جمله پاسخي طولاني به هابرماس كه مي توان آن را جداگانه مطالعه كرد. نثر رالز برخلاف نثر فيلسوفان آلماني و فيلسوفان معاصر فرانسوي، تقريبا مانند نثر همه نويسندگان سياسي انگلوساكسن مانند هابز، لاك باركلي، هيوم و ... روان است.


تنها چيزي كه خواننده را در خواندن آثار رالز با مشكل مواجه مي كند، خشكي آن است؛ يعني مثالها و شواهد و تدبيرهاي بلاغي و ادبي در آن كمتر است. يك استدلال كاملا منطقي و فلسفي را همين طور دنبال مي كند تا به نتيجه برسد. از اين حيث كمي به نثر مدرسي شباهت دارد. شايد به اين جهت بوده كه كتابي تاكنون از وي به فارسي ترجمه نشده است، به غير از چند فقره كوچك كه آقاي مصطفي ملكيان چند سال پيش ترجمه كرده اند و چند صفحه اي از «نظريه اي در باب عدالت» كه من ترجمه  كرده ام و در شماره اخير مجله نگاه نو به چاپ رسيده است. البته جا دارد كه از اين فيلسوف بسيار مهم قرن بيستم كه تأثير بسزايي در اخلاق، سياست، حقوق و حتي اقتصاد داشته، بيشتر از اين ترجمه شود كه ان شاءالله خواهد شد. رالز دو نوشته ديگر هم دارد: يكي«عدالت به معناي انصاف»، دوم «حقوق ملل». در «حقوق ملل» او قصد دارد تا دامنه نظريه اش را به حوزه روابط بين الملل بسط بدهد. در «عدالت به معناي انصاف» رالز گرايش بيشتري به چپ ميانه نشان مي دهد و اين در حالي است كه روشنفكران و سياستمداران سوسيال دموكرات در اروپا و حزب كارگر در انگلستان بيشتر به راست تمايل پيدا مي كنند. 

در گفت وگو از هر فيلسوف و متفكري، حتي متفكران عادي، نخستين سؤالي كه به ذهن متبادر مي شود، اين است كه وي به چه مكتب و نحله اي متعلق است؟ چرا كه انسانها در عالم فكر همواره در پي جهت يابي هستند. مي خواهند ببينند در قطب نماي فكري كه در اختيار دارند، هر چيزي كجا قرار مي گيرد؟ آيا فلان كس متفكري اسلامي يا بودايي يا مثلا ماركسيست است؟ يا ممكن است پس از اين باز جستجوهاي دقيق تري بكنيم تا موضع متفكر مورد نظر (و احيانا موضع خودمان در قبال او) مشخص تر شود، الي  آخر.


همان گونه كه مطالعه كرده ايد، رالز به مكتب ليبراليسم متعلق است. اما اصطلاح ليبراليسم با كمال تأسف در كشور ما دقت و شفافيتش را از دست داده است. انواع و اقسام سوءاستفاده ها و حسن استفاده ها از آن شده و در نتيجه اين واژه  تقريبا در تداول از حيز انتفاع ساقط شده است. بسياري از مردم عادي هنوز نمي دانند وقتي گفته مي شود فلان كس ليبرال است، اين به چه معناست؟ حتي از اصطلاحات ليبرال و ليبراليسم گاهي به عنوان دشنام استفاده مي كنيم كه اين سوءاستفاده از زبان است. اما ليبراليسم در حقيقت مكتب سياسي بسيار سابقه دار و محكمي در انديشه فلسفه غرب است كه حداقل سيصد سال از عمر آن مي گذرد و متفكران نامداري بيرون داده است مثل لاك  و منتسكيو و ولتر و ميل كه بشريت مديون آنهاست و هنوز هم افكار محصول اين مكتب در صحنه سياست و فكر جهان رونق دارد. بويژه پس از فروپاشي شوروي سابق، معلوم شد كه ليبراليسم بر بزرگترين رقيب خودش يعني ماركسيسم فائق آمده است و مي شود گفت كه سال ۱۹۸۹ به يك اعتبار پيروزي جان لاك بر كارل ماركس بوده است.


اكنون ببينيم كه چه مشخصات و ويژگي هايي را مي توانيم در ليبراليسمي كه جان رالز به آن تعلق داشته، مشاهده  كنيم. هدف فلسفه سياسي ليبرال، تحقيق در بنيادها و اصولي است كه معمولا به ليبراليسم سياسي نسبت داده مي شود؛ يعني آزادي، تساهل، حقوق فردي، دموكراسي و حكومت قانون. ليبرالها معتقدند كه وجود تشكيلات سياسي را فقط ممكن است با كمكي كه به مسايل مورد علاقه فرد مي كند، توجيه كرد و اين مسايل فردي جدا از مفهوم جامعه و سياست است. ليبرالها دو نظر را رد مي كنند: يكي اينكه فرهنگ، جامعه و دولت جدا از فرد في نفسه غايت محسوب مي شوند و ديگر آنكه هدف سازمانهاي سياسي و اجتماعي بايد به كمال رساندن سرشت انسان باشد. در نظر ليبرالها هر فرد انساني خودش هدفهايي دارد، اعم از اقتصادي، مادي يا معنوي كه به تعقيب آنها مشغول است. اما چون اين هدفها با يكديگر سازگاري طبيعي ندارند، وجود چارچوبي از قواعد لازم است كه افراد بتوانند به آن اعتماد كنند و بدانند چه امتيازاتي بايد به ديگران بدهند كه آنها هم به هدفهاي خودشان برسند. پس كار بزرگي را كه فلسفه سياسي بايد هدف خود قرار بدهد، طرح ريزي يك چنين چارچوب قابل اعتمادي است كه نه تنها افراد را به مقاصدشان برساند، بلكه بين هدفهاي گوناگون افراد مختلف سازش برقرار سازد.


ليبراليسم را از نظر مطالعه مي توان به ليبراليسم سياسي و فلسفه سياسي ليبراليسم تقسيم كرد. ليبراليسم سياسي، عبارت از اين است كه محور در سياست عملي دموكراسي، حكومت قانون، آزادي سياسي و آزادي بيان، تساهل در امور اخلاقي و ديني و طرز زندگي و مخالفت با هرگونه تبعيض بر مبناي نژاد، جنسيت، قوميت، زبان و سرانجام احترام به حقوق فردي است. برخي از انواع ليبراليسم نسبت به مداخله دولت در امور، نظر خوشي ندارند و معتقدند دولت بايد كوچك باشد و به حداقل برسد. ليبرالهاي ديگري هم هستند كه برخي دخالت هاي دولت را به منظور فراهم كردن زمينه استفاده فرد از آزاديهايش ضروري مي دانند. ولي تقريبا همه ليبرالها معتقدند كه همه افراد، داراي خردمندي و توان لازم براي متشكل شدن در تشكيلات غيردولتي بر مبناي منافع اجتماعي و اقتصادي يا براي تبادل نظر هستند. به عقيده ليبرالها اين كار دو حسن دارد: يكي آنكه از زورگويي هاي دولت و مهمتر از آن از ديكتاتوري اكثريت بر اقليت جلوگيري مي كند. توجه داشته باشيد كه حكومت اكثريت لزوما به معناي دموكراسي نيست. هيتلر در سال ۱۹۳۳ با اكثريت آراء به صدارت عظما انتخاب شد. حكومت اكثريت مي تواند به فاشيسم تبديل شود كه در اين صورت دموكراسي نيست و استبداد اكثريت است. فرق دموكراسي با استبداد اكثريت اين است كه در دموكراسي حكومت موقتا در دست اكثريت است، يعني تا زماني كه اكثريت آراي مردم پشتيبان حكومت باشد و در آن زمان هم حكومت مكلف به جلوگيري از تجاوز به حقوق و آزادي هاي اساسي اقليت است، حتي اگر آن اقليت فقط يك نفر باشد. آن يك نفر همانقدر حق  اظهار نظر و رأي و آزادي بيان دارد كه مثلا آن اكثريت سي ميليون نفري. بنابراين ديكتاتوري اكثريت اگر از ديكتاتوري فردي وحشتناك تر نباشد، مسلما هيچ كمتر نيست. به هرحال ليبرالها معتقدند كه در هر دو صورت چه دولت زورگويي كند و چه اكثريت، آزادي فردي كه اساس ليبراليسم است، قرباني مي شود.


از هنگامي كه ليبراليسم در سياست ظهور كرد تا به امروز، دو گروه عمده از ليبرالها بوجود آمدند كه باز هر كدام گروههاي فرعي ديگري دارند. مي توان گفت كه طيفي از مواضع مختلف ليبرال وجود دارد كه مانند هر خانواده اي بين افراد آن اختلاف نظرهايي چه بسا عميق هست. به طور كلي، دو طرز فكر عمده در ليبراليسم وجود داشته و دارد كه از نظر فلسفه رالز بسيار اساسي است، يكي ليبراليسم كلاسيك قرن نوزدهمي است. اين ليبراليسم بر اين عقيده است كه شرط آزادي فقط و فقط نبود مانع و رادع خارجي است. كافي است كه در مقابل فرد مانعي نباشد، تا بتوان گفت كه او در عمل و گفتار آزاد است. اين مكتب تا اواخر قرن نوزدهم دست بالا را داشت و آثارش چه خوب و چه بد در سياست و اقتصاد آشكار بود. از اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم، رفته رفته اين نتيجه حاصل شد كه اين كافي نيست، يعني ممكن است در مقابل من هيچ مانعي براي انجام هر كاري كه خواستم، وجود نداشته باشد ولي امكانات براي استفاده از آن آزادي در اختيار من نباشد. از اين رو برخي از متفكران به آن چيزي اضافه كردند و گفتند كه ليبراليسم عبارت است از نبود موانع خارجي به اضافه وجود امكانات ملموس و واقعي و نه فقط در تئوري. ليبرالهاي كلاسيك يا دست راستي كه نمونه هايشان در قرن بيستم يكي متفكر بزرگ و برنده جايزه نوبل اقتصاد فريدريش هايك است و ديگري نازيك فيلسوف  هاروارد و معاصر رالز، بيشتر بر آزادي تأكيد دارند و مي خواهند ملاحظات دولت به حداقل ممكن محدود شود. اما ليبرالهاي به اصطلاح چپ كه كم كم به سوسيال دموكراسي نزديك مي شوند، بيشتر به برابري معتقدند. در انديشه رالز خواهيم ديد كه اين هر دو جنبه مورد نظر است و وي مي خواهد بين اين دو، گونه اي توازن و تعادل برقرار سازد.


براي آنكه توجه بكنيد كه برچسب هاي سياسي تا چه اندازه ممكن است براي افراد ناوارد گمراه كننده باشند، اشاره مي كنم كه در آمريكا از اوايل قرن بيستم، مقصود از ليبرال همان كسي است كه به دخالت دولت و ايجاد برنامه هاي رفاهي و عام المنفعه، اصلاحات اقتصادي و اجتماعي و تعديل درآمدها معتقد است. به آن ليبرالي كه فقط معتقد به آزادي است و معتقد نيست كه بايد بيمه هاي اجتماعي و تعديل درآمدها و ماليات بر درآمدهاي سنگين وجود داشته باشد،در آمريكا محافظه كار مي گويند. اما در اروپا برعكس است. به اين دسته اخير مي گويند ليبرال و به اشخاص معتقد به مواضع دسته اول كه در آمريكا به ليبرال معروفند، در اروپا مي گويند چپگرايان يا سوسياليست هاي معتدل.


اين اجمالي بود از معناي ليبراليسم در سياست. اكنون ببينيم كه ليبراليسم در فلسفه چه معنايي دارد. در فلسفه ليبراليسم صرفا  به يك سلسله برنامه ها و سياستهاي اقتصادي اطلاق نمي شود، بلكه به ميراث فكري و فلسفي گرانبهايي برمي گردد كه در قرن هفدهم از افكار فلاسفه انگليسي يعني هابز و لاك آغاز مي شود و در قرن هيجدهم به فلسفه سياسي متفكران عصر روشنگري، روسو، ولتر و كانت مي رسد و در نهايت در قرن نوزدهم با كساني مانند جرمي بنتام و جان استوارت ميل اوج مي گيرد. در قرن بيستم با ظهور پوزيتيويسم منطقي و فلسفه تحليلي در انگلستان بحث در باب مسائل اخلاقي و سياسي كنار گذاشته شد و فلاسفه به تحليل زبان سرگرم شدند. زماني كه من در آمريكا تحصيل مي كردم، در دانشگاههاي آمريكا فلسفه تحليل زبان مسلط بود و وقتي مي خواستم تزم را درباره كانت بنويسم، با مشكل يافتن استاد مواجه شدم، خوشبختانه اين دوره در دانشگاههاي انگلستان و آمريكا به اتمام رسيده است. امروزه فلسفه تحليلي ديگر به آن معناي خشك گذشته نيست و به اصطلاح به فلسفه هاي محتوايي در مقابل فلسفه هاي صوري خيلي بيشتر توجه مي شود. در كشورهاي اروپايي، به غير از انگليس، هم ماركسيسم و هم اگزيستانسياليسم و هم پديدارشناسي مشغله روز بود. اما كم كم لااقل در انگلستان و آمريكا وضع تغيير كرد و كساني مثل هايك و نازيك و از همه مهمتر رالز به سنت فكري و سياسي فلسفي بازگشتند و ليبراليسم به تعبيرهاي گوناگون اوج گرفت كه هنوز هم ادامه دارد.


گفتيم كه تعبيرهاي مختلف از ليبراليسم برچسبي نبود كه در انحصار هيچ گروهي باشد و جالب اين كه كساني كه خواستند بيش از همه ليبراليسم را تعريف كنند، مخالفان و دشمنان آن بودند و حاصل كارشان گاهي بدگويي يا استهزا بود. ليبرالها كمتر درصدد تعريف واحدي از مكتبشان برآمدند.

ليبرالها در خصوص گستره مالكيت خصوصي و برابري اقتصادي و نقش دولت و در سطح عميق تر فلسفي در باب ماهيت ارزشها، آزادي و رابطه ميان فرد و جامعه اختلاف نظر دارند. از اين رو تعريف ليبراليسم كار آساني نيست و آنچه خواهم گفت، نكات مورد توافق اكثر ليبرالهاست نه همه آنها.

مهمترين وجوه امتياز ليبراليسم فلسفي به اين شرح است:
۱- فردگرايي. در زمينه ارزشها ليبراليسم تعهد عميقي به فرد و فردگرايي دارد. اما خود فردگرايي هم چهار ركن دارد:
الف- اولويت فرد. ليبرالها معتقدند كه آنچه در ارزيابي هاي سياسي و اجتماعي به حساب مي آيد، فرد است. سرنوشت فرهنگ، ملت و زبان هميشه نسبت به سرنوشت فرد در درجه دوم اهميت است. بالاترين ارزش مربوط به اين است كه وضع مردان و زنان عادي چگونه است؟ يعني خوشبختي ها، بدبختي ها، آرزوها، رشد و پرورش استعدادها و ... گروهي از ليبرالها ارزش را با خواست يا ترجيحات فرد ارتباط مي دهند كه همان اهل مكتب «فايده نگري» باشند. براي آنان اصل بيشترين فايده و خوشي براي بيشترين عده است كه رالز اين مسأله را رد مي كند. گروه ديگري هم كه باز براي آنان فرد محوريت دارد، به پيروي از كانت ارزش را با وجدان و تكليف مرتبط مي  كنند و مي گويند كه هر فرد را بايد هميشه غايت في نفسه دانست و هرگز نبايد از او براي رسيدن به هدفهاي وسيع تر خواه اجتماعي، خواه سياسي و خواه اقتصادي به عنوان ابزار استفاده كرد.


۲- ليبرالها مي گويند فرد بايد در گزينش هدف و اداره زندگيش آزاد باشد. ولي در اينجا يك اختلاف مهم پيش مي آيد. گروهي بر اين باورند كه نبود زور و جبر و مانع و رادع كافي است كه به آن آزادي منفي مي گويند يا به تعبير زبان انگليسي «آزادي از» بدين معنا كه فرد از زنجير اسارت و قيادت و قيمومت و غيره آزاد است. گروه ديگر معتقدند كه علاوه بر اين بايد فرد را براي استفاده از اين آزادي و رسيدن به هدفهاي والا پرورش داد و اين وظيفه دولت است. به اين آزادي، آزادي مثبت مي گويند. شخصي مانند آيزايا برلين در كتاب «چهار مقاله درباره آزادي» هنگامي كه راجع به آزادي مثبت و آزادي منفي سخن مي گويد، نشان مي دهد كه اين برداشت مثبت از آزادي در مقابل برداشت منفي مي تواند چه نتايج وحشتناكي داشته باشد و چه اختيارات هول انگيزي به دستگاه دولت و هيأت حاكمه بدهد كه فرد را به بهانه پروراندن و راندن به سوي سعادت و هدفهاي والا در انقياد قرار بدهد و آزاديهاي شخصي و حقوق فردي او را سلب كند و بدبختي به بار بياورد. ناگفته پيداست كه چنين اعتقادي در را بر روي انواع و اقسام مداخلات دولت باز مي كند.


سومين ركن فرد گرايي، برابري است كه رالز به آن توجه وافر دارد. فيلسوفان ليبرال به برابري تعهد عميقي دارند، البته ضرورتا  نه به معناي تساوي اقتصادي. تساوي مورد نظر آنها برابري ارزش ذاتي و اساسي يكايك انسانهاست،آنها مي گويند همه بايد به طور مساوي در طراحي و عملكرد نهادهاي جامعه سهيم باشند. بايد به همه كس در اين زمينه كه زندگيش را مطابق با صلاحديد و سليقه خودش اداره كند، احترام برابر گذاشت.(البته تا جايي كه حق و آزادي ديگران را محترم بشمارد.)


چهارم كه شايد مهمترين وجه ليبراليسم است، عقل فردي است. به نظر ليبرالها آزادي انديشه و بيان و عقيده و مذهب كافي نيست، بلكه قواعد و نهادهاي سياسي و اجتماعي بايد در پيشگاه عقل فردي قابل توجيه باشند. يعني هر يك از افراد در دادگاه عقل خويش، هنگامي كه سياست يا نهادي را مورد محاكمه قرار مي دهد، بتواند آن را تصويب و تأييد كند. رابطه انديشه ليبرال با ميراث فلسفي روشنگري در اينجا از همه جا روشن تر است.


خصلت اساسي عصر روشنگري اعتماد به توانايي انسان براي فهم جهان و درك قواعد و اصول حاكم بر آن و تصرف در آن بود. شايد يكي از زيباترين شواهد در اين زمينه نوشته نسبتا كوتاهي باشد به نام «روشنگري يا روشن انديشي چيست؟» به قلم كانت، او در اين رساله مشهور كه خوشبختانه به فارسي هم درآمده است، مي گويد روشن  انديشي به معناي درآمدن از حالت صغارت و قيمومت و خودانديش شدن است. هنگامي كه شخص خودش بتواند درباره امور فكر كند وداوري كند، خودانديش شده و به بلوغ رسيده است و آن وقت كانت آن جمله مشهورش را مي آورد كه شعار نهضت روشنگري شد و مي گويد «جرأت دانستن داشته باش» يا به تعبير ديگر «جرأت داشته باش فهم خودت را به كار بيندازي.» پس انسان مي تواند جهان را درك و در آن تصرف كند و اين به هيچ وجه با اقرار به وجود خدا و حكمت ايزدي منافات ندارد. مقصود از جهان در نزد متفكران عصر روشنگري هم عالم طبيعت بود و هم عالم بشريت و اين خوش بيني و اعتماد به توانايي انسان اساس تأسيس علومي مانند جامعه شناسي، تاريخ و اقتصاد به مفهوم جديد شد. متفكران روشنگري معتقد بودند كه طبيعت كتابش را در برابر ما گشوده است. از طرف ديگر، همين خوش بيني و اعتماد به عقل بشري منشأ نگرشي به توجيهات سياسي و اجتماعي و طرد سنن و خرافات شد. از آن زمان به بعد اين عقيده به وجود آمد كه قدرت سياسي و اجتماعي بايد در دادگاه عقل ثابت كند كه لايق احترام و اطاعت است. دنياي اجتماعي، دنيايي است كه براي يكايك ما به وجود آمده و اساس و عملكرد آن را بايد با عقل انسان درك كرد نه با جزميات ايماني و سنت هاي نابخردانه و قيل و قالهاي انبوه خلق. به طور كلي و براي نتيجه گيري از اين بحث، ليبرالها اعم از راست يا چپ، مي گويند كه در جهاني كه همه چيز دگرگون شده و هر روز شاهد تغييرات جديد و بعضا بنيادبرانداز در ارزشها، نگرشها و هدفهاي زندگي هستيم و اين شتاب پيوسته بيشتر مي شود، بايد در فكر ساختن چارچوبي جديد براي زندگي سياسي و اجتماعي و اقتصادي بود كه گنجايش اين همه تعدد، تكثر و تنوع را داشته باشد و زير اين بار خرد نشود و كار به هرج و مرج و بدبختي نكشد. يكي از مهمترين اين چارچوبها كه هم از بديهاي سرمايه داري لگام گسيخته به دور باشد و هم از تباهكاريهاي كمونيسم، ساخته و پيشنهاد شده جان رالز است.


هنگامي كه به فلسفه رالز نگاه مي كنيم، اولين چيزي كه جلب نظر مي كند، اين است كه او با استفاده از يكي از قديمي ترين و معروفترين تدابير فيلسوفان ليبرال يعني نظريه پيمان اجتماعي، نظريه اش را بنا مي كند. دو چيز هميشه مشغله فكري فيلسوفان بوده است: يكي آنكه با توجه به تكيه اي كه بر فرد و آزادي فردي و برابري افراد مي شود، چگونه بايد از آنارشيسم و هرج و مرج جلوگيري كرد و چه نمادي بايد پديد آورد كه تنازع و تعارض بين هدفهاي فردي را حل كند تا زندگي مدني بتواند به مسير آرام و عادي بيفتد؟ دوم آنكه چه چيزي به اين نهاد يا بناي سياسي همه گير كه دولت گفته مي شود، مشروعيت مي بخشد؟ بايد توجه داشته باشيم كه ليبراليسم مكتبي اصلاح طلب است نه انقلابي. بنابراين راه حلي كه بگويد همه چيز را برمي اندازيم و بناي جديدي از بنياد درمي اندازيم، قابل قبول نيست. حاكم حكيم افلاطوني، ديكتاتور پرولتاريا، ديكتاتور مصلح و نخبگان واقف به اسرار هيچ كدام در ليبراليسم پذيرفتني نيستند. چرا كه از بالا بايد تصميم بگيرند. مردم يعني همان مردان و زنان بالغ، عاقل، رشيد، آزاد و برابر بايد بناي جامعه و سياست را بالا ببرند و بپذيرند كه حكومت شان مشروع است و حق اعمال قوه قهريه دارند. باز به ياد داشته باشيد كه ليبراليسم به مردان و زنان همان طور كه هستند احترام مي گذارد نه آن گونه كه بايد باشند و يا بايد بشوند. ليبراليسم نمي گويد كه نسلهاي پياپي بايد زندگي را بگذرانند تا روز نامعلومي كه جامعه اي ايده آل تأسيس شود. ليبراليسم مي خواهد وضع جديدي به وجود بيايد كه افراد بتوانند درباره هدفها و مطالبات مختلف شان به سازش برسند و با هم در صلح و مدارا زندگي كنند و سعادت شان به دست خودشان باشد.


تدبيري كه فيلسوفان ليبرال مسلك- عمدتا هابز و لاك و روسو و به مقدار محدودتري كانت- براي حل مسأله تأسيس جامعه مدني و مشروعيت بخشيدن به دولت انديشيدند اين بود كه فرض كردند در ابتدا انسان در وضع طبيعي زندگي مي كرده است. البته اين وضع طبيعي فقط يك فرض است و مورخان و مردم شناسان چيزي مانند آن را كشف نكرده اند. در جهان واقعي حتي اگر به بدوي ترين و عقب افتاده ترين قبايل هم نگاه كنيم، مي بينيم كسي به عنوان ريش سفيد يا بزرگتر يا جادوگر يا شفاگر بالاي سرشان هست و سلسله مراتبي وجود دارد. ولي موضوعي كه هميشه خاطر هر انسان متفكري را مشغول كرده اين بوده كه چرا من بايد از فرمانهاي دولت و مأموران حكومت اطاعت كنم؟ آيا اين اطاعت به دليل زور بيشتر حكومت است كه من چاره اي جز گردن نهادن به آن ندارم، يا به دليل قانونيت يا مشروعيت قدرت دولت؟  فيلسوفاني كه گفتيم هركدام بنا به تصور خودش تصوير ديگري از آن وضع طبيعي ترسيم كرده است.


هابز و هيوم وضع طبيعي را جنگ همه با همه توصيف مي كنند كه زندگي در آن، به تعبير معروف هابز، «تنها و فقير و نكبت بار و حيواني و كوتاه است». لاك مي گويد افراد در وضعي طبيعي به حقوق يكديگر واقفند ولي ساز و كاري براي احقاق حق وجود ندارد. كانت مي گويد در وضع طبيعي توافقي در اين باره نيست كه عدالت و حق اصولا چيست. اما صرف نظر از اين اختلافات، قدر مشترك اين است كه در وضع طبيعي قاعده و قانوني نيست و چون قانون نيست و مرجعي براي اجراي قانون نيست، پس عدالت هم نيست. مادر ممكن است بچه خودش را بكشد و چون هيچ ملاك و قانوني نيست، عمل او جرم و خلاف عدالت تلقي نمي شود. مردم براي اينكه از اين وضع خلاص شوند، ميان خودشان توافق مي كنند و پيمان مي بندند كه هر يك از مقداري از آزادي بي حد و حسابي كه دارد دست بردارد در ازاي اينكه در امان زندگي كند و به هدف هايش برسد.


به موجب اين پيمان، مردم همچنين موافقت مي كنند نهادي تأسيس شود به نام دولت كه با رضايت و قبول آنها قوانيني وضع كند و به اجرا بگذارد و مهم تر از همه اينكه، به قول ماكس وبر، انحصار قوه قهريه در دست او باشد و هيچ كس ديگر حق استفاده از زور را نداشته باشد. هم مشروعيت دولت و هم طبعا ضرورت قانوني اطاعت از قوانين و دستورهاي حكومت از اين پيمان اوليه سرچشمه مي گيرد، چون از آن پس، هم قانون در حقيقت قانوني است كه خودمان اطاعت از آن را الزامي كرده ايم و هم مأمور اجراي قانون در واقع مأمور خود ماست.
توجه داشته باشيد كه نگفتيم واقعا وضعي مثل وضع طبيعي وجود داشته يا واقعا چنان پيماني بسته شده است. مطلب كاملا فرضي است. فرض اين است كه اگر من در وضع طبيعي با همه آن بديها و ناامني ها و ناهنجاريها زندگي مي كردم، چنان پيماني با ديگران مي بستم، زيرا سرشت من به عنوان انسان به آن حكم مي كرد.


اينجا كم كم مي رسيم به رالز كه در ساختن نظريه اش از همين فرض شروع مي كند. ولي پيش از پرداختن به او، به يك نكته ديگر بايد توجه كنيم. بعضي از اصحاب نظريه پيمان اجتماعي گفته اند كه موافقت مردم در عقد آن پيمان جنبه ماهوي داشته است- يعني مردم گفته اند كه مي خواهيم محتواي قواعدي كه بر ما حاكم خواهد شد چنين و چنان باشد. مثلا خواسته اند كه منابع جامعه عادلانه توزيع شود يا همه از فلان آزاديهاي اساسي بهره مند باشند. روسو و رالز از اين دسته اند. اما دسته ديگر گفته اند كه موافقت فقط بر سر روش و آيين قانونگذاري و تصميم گيري است و محتواي قوانين بعدا بر آن اساس تعيين مي شود.
حال با اين مقدمات برويم بر سر فلسفه رالز و ببينيم او چه ابتكاري در اين زمينه به خرج داده است.
رالز مي گويد: فرض كنيد عده اي نشسته اند و مي خواهند پيمان اجتماعي جديدي ابداع كنند كه اساس آن بر انصاف باشد، يعني عدالت در جامعه آنها به معناي انصاف باشد.


به چنين وضعي رالز مي گويد «موقعيت اوليه». و باز فرض كنيد در اين موقعيت اوليه براي اينكه مانع از دخالت اغراض و پيشداوريها شويم، هيچ كس از مليت و نژاد و سليقه ها و استعدادها و حتي جنسيت خودش خبر نداشته باشد و همه، به تعبير معروف رالز، پشت حجاب بي خبري يا ناآگاهي باشند. اما دو چيز حتي در پشت اين حجاب بي خبري صادق است: يكي اينكه همه افراد موجوداتي عاقل و آزاد و اخلاقي باشند، ديگر اينكه با وجود بي خبري كامل از وضع خودشان، به وضع دنياي خارج آگاه باشند و بدانند در دنياي واقعي، تواناييها و استعدادها و فرهنگها و نژادها و جنسيتها مختلفند.


رالز مي پرسد در اين موقعيت اوليه و پشت حجاب بي خبري، گزينش چه اصلي به عنوان اصل بنيادي جامعه منطبق با عقل است؟ و پاسخ مي دهد يگانه اصلي كه انتخاب آن كمترين خطر را دربردارد، اصل انصاف است. چرا؟ براي اينكه در آن وضع بي خبري شما نمي دانيد در آينده در چه وضعي خواهيد بود و آيا از ساختار جامعه آتيه سود خواهيد برد يا زيان. پس كم خطرترين اصل، اصلي است كه بالاترين حداقل عدالت را تضمين كند.


به عقيده رالز، در چنين جامعه اي هر فرد عاقل خواهد خواست كه دو قاعده زير به عنوان قواعد اساسي رعايت شوند: (۱) هركس بايد محق به برخورداري از بيشترين آزادي سازگار با همان مقدار آزادي براي ديگران باشد و (۲) نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي فقط بايد تا حدي روا باشد كه (الف) بتوان عاقلانه انتظار داشت به نفع همه باشد و (ب) نابرابريها به سمتها و مقامهايي تعلق بگيرد كه به روي همه باز باشند. اصل دوم را به اين عبارت هم مي توان بيان كرد كه نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي فقط تا حدي جايز است كه به سود محروم ترين افراد جامعه تمام شود.


اصل اول كه رالز به آن اصل آزادي مي گويد ملهم از كانت است و حقوق و آزاديهاي اساسي را به عنوان يك حداقل براي يكايك افراد جامعه تضمين مي كند و مبناي آن ارزش برابر همه انسانها در فلسفه ليبرالي است. اما مي دانيم كه با وجود اين ارزش برابر، در دنياي واقعي تفاوتهاي مهم بين افراد وجود دارد كه در شرايطي كه آزادي حكمفرماست، به نابرابريهاي اجتماعي و اقتصادي مي انجامد. بنابراين، اصل دوم كه رالز به آن اصل تفاوت يا اختلاف مي گويد، آن نابرابريها را اجتناب ناپذير مي داند و مي پذيرد ولي به همان دو شرطي كه گفتيم.
البته به فلسفه رالز هم مثل هر فلسفه ديگر اشكالاتي وارد شده است كه فعلا مجال بحث در آنها نيست و به آينده موكول مي كنيم.