ما محتاج فضای نقد و بررسی هستيم…!

جمشيد طاهری پور

پيشگفتار

کودک ماندگی ما در سياست، يک دليل و علت اساسی آن فقدان فضای نقد و بررسی است. با اين که تائيد و تکذيب های غرض آلود و نابردباری و عصبيت در نگاه و نظر به انديشه مخالف، کم و بيش رواج دارد اما نشانه هائی در دست است که از ورود "اپوزسيون" به فضای نقد و بررسی حکايت می کند. اين نشانه ها را بايد گرامی داشت و در راه تقويت آن کوشيد. بجای تأئيد يا تکذيب و داوری های يکجانبه و بدون استناد، خوب است در راه شکل بخشيدن به فرهنگی بکوشيم که به ما اين توانائی را می دهد تا در نظر و سخن يکديگر حصه ی "حقيقت" بجوئيم و رشته ی همرائی و همگامی به دست دهيم.

انتشار چندين نقد و بررسی پيرامون "مانيفست اصلاح طلبی" نوشته آقای فرخ نگهدار( ايران امروز-21.02.07) آن هم در زمانی کوتاه و از منظرهائی متفاوت و متنوع؛ پديدار مبارکی است. با اندکی تسامح می توان نوشت در همه نقدها؛ کلام مهربان، روشنگر و سلامت بخش است و پيداست محرک اصلی "دفاع از حقيقت" از منظر نگاهی است که منتقد به آن باور دارد. اين نقد و نظر ها در عين حال بيانگر رشد بالنده ی انديشه ورزی در صفوف ماست، ما رشد کرده-ايم و توانسته-ايم سطح "گفتمان" اپوزسيون را بالا ببريم و ارتقاء ببخشيم. در تمام نقدها و حتی در "مانيفست اصلاح طلبی"، روحيه ای محسوس است که می کوشد در انديشه به مسائل مشخص ايران از الگوهای قديم و عادت شده فاصله گرفته و در جستجوی پاسخ اين مسائل به الگوها و مفاهيمی دست يابد که "جديد" هستند ونياز درک واقعيات نوظهور ايران و جهان ، ما را به آنها شايق ساخته است. ما همه در جستجوی پاسخ مسائلی هستيم که در برابر ما قرار دارند و برای اينکه اين جستجو به نتايج ثمربخش برسد، بيش از پيش محتاج فضائی هستيم که ما را ازفکرکردن نترساند و به ما در بيان پاسخی که يافته-ايم شجاعت و دليری ببخشد. ما محتاجيم، بيش از پيش محتاجيم که يکديگر را درک کنيم، هسته های حقيقت را در سخن يکديگر کشف کنيم و برای رسيدن به حقيقت بزرگتر، يعنی بدست دادن تعريفی از ايران در دموکراسی، به معماری هسته های حقيقت که در سخن و انديشه هريک از ما پراکنده است، نائل آئيم.

در"اپوزسيون" يک آرايش جديد در حال شکل گيری نهائی است! هرکس می تواند ببيند که اين "اتفاق"؛ ملهم و متأثر از موقعيت پر مخاطره ايست که "ايران" در آن قرار گرفته است. تضاد ها و تعارض های نوپديد، هم در "بالا" و هم در "پائين"، همه کسانی را که در حيات سياسی کشور موثرند، به جمع آوری "نيرو" بر انگيخته و از هر سو "يارگيری" با قوت تمام جريان دارد! گرايش های موجود در حکومت دينی در کنش و واکنش ستيزه جويانه، متوجه برقراری موازنه ی تازه –ای هستند و گرايش های موجود در "اپوزسيون"، بطور ناگزير و با شتاب، به موقعيتی رانده می شوند که بايد معلوم کنند در کدام سمت ايستاده-اند!
قرار داشتن در موقعيت انتخاب بطور گريز ناپذيری بحث ميزان و ملاک را به ميان می آورد؛ با کدام سنجه بايد انتخاب کرد؟ سنجه بايسته کدام است؟ من به تجربه دريافتم؛ "انسان" وقتی در" موقعيت" "انتخاب" قرار می گيرد، بايد بداند که ميان او و موقعيت، فضائی وجود دارد که انتخاب او را رقم می زند! همه ی عواملی که اين فضا را می سازند در اختيار انسان نيست، اما در تحليل نهائی اوست که انتخاب می کند و همه ی مسئوليت آدمی در انتخاب خود نيز از همين روست. تجربه ی من اينست که در تحليل نهائی آنچه انتخاب را قطعيت می بخشد؛ طرز نگاه انسان است؛ همه چيز بر می گردد به ماهيت نگاه آدم!

سياست را می توان کنشی برخاسته از ماهيت نگاه در قبال موقعيت تعريف کرد. برای آن که اين کنش "نابخردانه" و صرفا" "برانگيختگی" نباشد؛ لازمه-اش داشتن جهان بينی سياسی است. پس ما ناگزير هستيم ميان جهان بينی و موقعيت، نسبتی برقرار کنيم و برای اين کار محتاج شناخت عينی موقعيت هستيم. بدون شناخت عينی موقعيت، ما قادر نخواهيم بود نيروها و روند های سازگار با جهان بينی خود را تشخيص داده و اراده ای را برای آنچه که بايد انجام شود و تحقق بيابد، سازمان بدهيم. اين نيروها و روند ها عينی هستند، سنجش پذير هستند و بطور عينی واجد چنان کارکرد عامی می باشند که انتخاب هريک از ما را به سنجش در می آورند. در موقعيت کنونی "جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران" واجد چنين جايگاهی است.

چند و چون نسبت هر کدام از ما با جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران؛ توضيح دهنده ماهيت نگاه ما و بيانگر سرشت جهان بينی ماست! اين جنبش ما را در سمت و سوی سياسی که از آن بر خورداريم، به تعريف در می آورد.

من می کوشم با چنين نگاهی به بررسی نقد هائی بپردازم که پيرامون "مانيفست اصلاح طلبی" نوشته و نشر يافتند. قصدم در اين بررسی تنها اين نيست که به چند و چون نگاه و جهان بينی و نسبت "مانيفست اصلاح طلبی" با جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران وضوح ببخشم، کوشش من توضيح نگاه و ترسيم نسبت نقد های بعمل آمده با اين جنبش نيز می باشد. اميدوارم توان آن را داشته باشم در پرتو بازنگری نسبت تا کنونی -ام با اين جنبش، به ماهيت نگاه و جهان بينی و نيز به مواضع و سمتگيری سياسی خود؛ صراحت و دقت بيشتری بدهم.

بايسته های اخلاقی "کانت"

نخستين نقد به "مانيفست اصلاح طلبی" را در مقاله ای می خوانيم که آقای اسفنديار طبری نوشته است: ( نظری به "مانيفست اصلاح طلبی"- ايران امروز- 24 فوريه2007). نقد آقای طبری يک نقد فلسفی است و از اين جاست که مضامين نقد او – کلا" و قسما"- نقد هائی را که ديگران نوشتند در بر می گيرد و در حقيقت برای نقد ديگران يک زمينه فلسفی فراهم آورده است. برداشت من اين است که نقد آقای طبری بر فلسفه کانت و بايسته های اخلاقی کانت در سياست متکی است. توجه به "فلسفه اخلاق" کانت در سياست، در دهه دوم و سوم قرن گذشته در سوسيال دموکراسی آلمان به ظهور رسيد و اتفاقا" مباحث تازه ای را در طرز نگاه به دولت و ساختار و کارکرد آن بر انگيخت. جالب است اگر اضافه کنم که زمينه اجتماعی چنين توجه ای رشد و تکامل جامعه مدنی و نهادينه شدن دموکراسی در آلمان بود.

توجه به وجه فلسفی نقد آقای طبری برای "اپوزسيون" و "چپ" ايران دارای اهميت بزرگ است. فرهنگ سياسی ايران در کليت خود از فلسفه خالی است و در عوض قويا" متأثر و ملهم از ايدئولوژی و الهيات و گزاره های دينی و اعتقادی است و به همين جهت نيز سياست در نزد ما عقل ستيز و واقعيت گريز است و بر ايمان و برانگيختگی متکی است! بر فرهنگ سياسی ايران اصول و کليت های قدسی حاکم است! و به همين دليل سياست در نزد ما در حقيقت همان است که آقای طبری نوشته: " کنشی صرفا" هيجانی و نابخردانه".

اين فاکت که همه منقدين "مانيفست اصلاح طلبی" اين ايراد را به نويسنده آن وارد آورده- اند که چشم بر واقعيت استبداد دينی و انسداد در نظام حقوقی و سياسی جمهوری اسلامی فروبسته و در استنتاج های باصطلاح تئوريک، "دليل های عقلانی قانع کننده" ارائه نمی دهد و " از دليل های خود استفاده ابزاری"- استفاده ابزاری در برابر دليل آوری منطقی- می کند، قبل از هر چيز با تمايل به ايدئولوژيک و اعتقادی کردن سياست و سرشت الهياتی فرهنگ سياسی در ارتباط است. نويسنده "مانيفست..." می کوشد از طريق مطلق ساختن از مفهوم دولت، بمثابه ارگانی در هر حال خدمتگزار مردم، برای روش خود در قبال حکومت دينی يک اعتقاد و يک ايدئولوژی بسازد! شايد ريشخند بر انگيزد اما برداشت من اين است که اين پژواکی است از "خود داشته" ای در نزد نويسنده! می خواهم بگويم؛ به نظر من لنينيسم وارونه است! بدون آن که نويسنده به آن وقوف داشته باشد. همه ی کتاب "دولت و انقلاب" اثر لنين؛ شرح و بسطی از مطلق کردن مفهوم دولت است! لنين؛ وقتی خواست از روش خود در قبال دولت "کرنسکی" يک اعتقاد و ايدئولوژی بسازد؛ خود را ناگزير از اين ديد که از مفهوم دولت يک مطلق بسازد، مستقل از زمان و مکان اما در هر حال ارگانی دشمن مردم. در اساس؛ هردو تلاش از يک جنس و جوهر-اند: هر اين دو رويکرد؛ سياست را ايدئولوژيک می کنند و با آنان که خواهان استقرار دموکراسی در کشور-اند، به عناد و ستيز برمی خيزند! اين روش ها – چنانچه در روسيه شوروی و جمهوری اسلامی به ظهور رسيد- با محروم ساختن بخش هائی از جامعه از آزادی که در سمت دولت قرار ندارند و "غيرخودی" به حساب می آيند، و درانحصار خواستن آزادی برای آنان که در سمت دولت قرار دارند و "خودی" محسوب می شوند، روند تاريخی دموکراتيزه کردن کل جامعه را تخريب می کنند، تحول دموکراتيک را به تأخير می اندازند و موجد بدوی ترين انواع استبداد ها می شوند!

الزام ساخت اعتقاد و ايدئولوژی اقتضاء می کند "که برای رسيدن به مقصود و هدف مورد نظر، سيستمی از تعريف ها را برای سياست بنا نمود" به ترتيبی که " به هر شکل و شمايلی در بيايند" و" چهارچوب" از پيش تعين شده ای باشند برای اعتبار بخشيدن به "مقصود و هدف مورد نظر" (برداشت آزاد از نوشته اسفنديار طبری- همانجا).اگر آقای طبری نوشته: " من اين را ممکن؛ ولی کمی خطرناک می بينم" ( همانجا) منطقا" بايد هشداری باشد به "خطر" ايدئولوژيک کردن سياست!

ايدوئولوژی آگاهی کاذب است پس برای برساختن آن لازم می آيد از واقعيت چشم پوشيد و يا از واقعيت تصويری دروغين و دلخواه ساخت و به تفکر نه مبنائی عقلانی بلکه سائقه ای اعتقادی و ايمانی بخشيد! در ايدئولوژی؛ انتزاع تئوريک، مبتنی بر احکام پيشينی و تعاريف ايقانی گسسته از عينيت است و در خدمت اين است که از پويه واقعيت مسيری خود خواسته و دلبخواه ترسيم کند در حاليکه در تفکر عقلانی انتزاع تئوريک دستاورد مشاهده و سنجش و انديشه نقاد معطوف به تجربه و پراتيک است؛ محتوای عينی دارد و از انکشاف مسيری آگاهی می دهد که تحول واقعيت بطور عينی آبستن آن است.

بنياد اشتباهات تئوريک و ذهنگرائی و تعقل گريزی علاج ناپذيری که "چپ" ايران طی هفتاد سال به آن مبتلا بوده و هنوز هم – چنانکه می بينيم- نمی توان گفت از آن رهائی يافته است، در بيگانه خوئی آن از فلسفه و ابتلا به انديشه ورزی ايدئولوژيک- واقعيت ستيز وخرد گريز- نهفته است.

نويسنده "مانيفست..." در تلاش خود برای بر ساختن يک "مطلق" از معنای دولت و اثبات روش شناسانه دسته بندی تمام نحله ها و سمتگيريهای سياسی بر پايه اصل قراردادن آن و موافق اين مدعا که: " مبنای انتخاب خط مشی سياسی، تحليل معنای دولت است"، از جمله به اين روش استناد کرده که: "فلسفه مارکسيستی تمام مکاتب فلسفی را بر اساس پاسخ اين سوأل دسته بندی می کند: "شعور مقدم است يا ماده". نمی دانم اين آموزه از کجا در خاطر او مانده اما من در سالهای نوجوانی، با اين آموزه در کتاب استالين زير عنوان "ماترياليسم ديالکتيک و ماترياليسم تاريخی" ، که يک کتاب پايه آموزشی در چپ ايران بود آشنا شدم. کتاب استالين با انشقاق و دو پاره کردن جهان انديشگی بشری! با تقسيم جهان فلسفه به دوپاره "حق" و "باطل"،اين باور را در ذهن من نشاند که تمام فيلسوفانی که پاسخ آنها به اين سوأل؛ "تقدم ايده بر ماده" است، يکسره خيال باف و ياوه گو و در خدمت ستمگران و استثمارکنندگان بوده-اند! من در امروز خود اين آموزه را تبهکاری می شناسم که چشم "چپ" ايران را بر فلسفه و جهان انديشگی مدرنيته فرو بست!
آقای طبری در نکوهش الگوبرداری نويسنده "مانيفست..." از روش بی پايه دسته بندی فلسفه بر پايه پرسش يادشده، خاطر نشان می کند:"... اشتباه است اگر رابطه ميان ماده و شعور در فلسفه مارکس را به عنوان يک اصل بفهميم و سپس آنرا بطور تمثيلی در سياست به کار بنديم. رابطه ماده و شعور نه يک اصل، که پرسشی تاريخی همراه فلاسفه بوده و هست. پاسخ مارکس يکی از پاسخ های ممکن است..."( اسفنديار طبری- همانجا)

از بابت تحکيم دوستی "چپ" ايران با فلسفه خوب است اضافه کنم که مارکس گرچه يک فيلسوف بود اما نمی توان او را آورنده فلسفه جديدی دانست. مارکس از ديالکتيک هگل و نيز از فلسفه تاريخ هگل، تأويل ماترياليستی بدست داد و همانگونه که آقای ب. بی نياز در يادداشت خود؛ (نگاهی کوتاه به "منشور اصلاح طلبی" آقای نگهدار- اخبار روز-5 مارس2007)، به درستی و با دقت خاطر نشان کرده-اند: " دستاورد مارکس... روش و شيوه او در بررسی علوم انسانی بوده است، او اقتصاد و جامعه شناسی را از گمانه زنی به يک موضوع علمی تبديل کرد."

چند گزاره با اهميت در نقد آقای طبری آمده که از آنها پلی ساخته برای رسيدن به چند پرسش. من با چند و چون نقل گزاره ها از سوی او کاری ندارم، ساليان پيش وقتی نخستين بار با اصل اين گزاره ها آشنا شدم، همين پرسش ها در ذهنم شکل بست که ساليان بعدی در جستجوی يافتن پاسخ آنها گذشت. پاسخ کتاب ها ارضايم نمی کرد چون بهر حال پاسخی از آن من نبودند! معرفت من به اين پاسخ ها بر "دانستنی"های من می فزود اما می ديدم در کنش سياسی خود؛ همان آدم سابقم که بودم و اين در حالی بود که ضرورت تغيير و ديگر شدن کنش های مألوف سياسی از هر سو پيدا بود... تا يک روز! يک روز فهميدم کنش سياسی ديگری که در پی آن هستم در گروی پيدا کردن خودم هست در زمان. پس به جستجو در خود و ديگران بر آمدم و آن کنش سياسی ديگر را که می جستم در پيدا کردن خود در مقام فرد يافتم. از نظر گاه کانتی شناخت انسان در مقام فرد؛ پذيرش اختيار و آزادی برای انسان است. تجربه من اين است که اين امر با برانداختن سيطره ايدئولوژی – غير دينی و دينی- از ذهن آدمی امکان پذير می شود- مارکس در زمان خود با برانداختن سيطره دينی از ذهن روبرو بود- پس با آزاد انديشی و شکوفائی شخصيت انسان، ارتباط مستقيم دارد. انسان ابتدا در خود به اختيار و آزادی می رسد و بعد در جامعه. از اين جاست که به اين گزاره اساسی کانت می رسيم که نيروی محرکه ی تاريخ ، انسان است در مقام فرد.

من اين گزاره کانت را برای درک چند و چون گذار به دموکراسی بسيار روشنگر و پر اهميت می شناسم و موافق منطق آن؛ تلاش دوستانی را که می کوشند از دين، از جمهوری، از دموکراسی، از اصلاح طلبی يک ايدئولوژی بسازند و آن را بر ذهن ها حاکم کنند؛ ايجاد مانع در راه گذار به دموکراسی در ايران می شناسم. در حقيقت ايندسته از دوستان، دستيابی انسان ايرانی را به بازيافت خود در مقام فرد به تأخير می اندازند و به اين ترتيب جنبش دموکراسی و حقوق مدنی مردم ايران را بی رمق و بی جان می کنند!

ساختار ذهن

گزاره کانت پرسش هائی را در حوزه سياست به ميان می آورد: "... آيا ما در رابطه با کنش های سياسی خود بايد وابسته به يک جهان بينی باشيم يا نه؟ پاسخ- نگهدار- به اين پرسش منفی است ..." ( اسفنديار طبری- همانجا)
هرکس می تواند بگويد پاسخ نگهدار به اين پرسش منفی است، در عين حال می تواند نشان دهد که پاسخ او مثبت است!! نقد آقای مرتضی ملک محمدی- تارنمای اخبار روز- روی همين دوگانه گوئی ها ی آشکارا متناقض نگهدار متمرکز است و من فقط اضافه می کنم که اين از سر سهو و يا بر سبيل تصادف نيست! می توان نوشت او اصلا" خود را با چنين پرسشی روبرو نمی بيند و برای اين که به چنين پرسش های دشواری پاسخ بگويد، خود را تدارک نديده است. راست اين است که تا آنجا که به نويسنده "مانيفست..." مربوط می شود مسأله به اين صورت مطرح است که به سهم خود- و پيداست در اثبات گرايش سياسی که به آن باور دارد- می کوشداز روش خود در قبال حکومت دينی که بدان نام " اصلاح طلبی" می نهد؛ يک باور ابدی و ازلی و لامکان و لا زمان بسازد! آقای رضا چرندابی در نقد خود به اين نکته پرداخته و می نويسد: "هدف فرخ نگهدار در کشف يا اختراع اين مدل تحليلی و ارائه تئوری جهانشمول در باره ماهيت دولت اثبات اصلاح پذيری جمهوری اسلامی است... او تلاش می کند خط مشی سياسی حاصل از اين جمع بندی را تا حد تئوری جهانشمول برای همه زمان ها، مکان ها و شرايط ارتقاء دهد."( ايران امروز-15.03.07- رضا چرندابی- مسأله مرکزی "گذار به دموکراسی" است). آقای چرندابی البته با هدف و تلاش نويسنده "مانيفست..." مخالف است و با استناد به واقعيات ايران و حهان، به طرز قانع کننده-ای توضيح می دهد که مستندات و نتيجه گيری های "مانيفست..." غير واقعی و غيرعقلانی است؛ اما نمی گويد اين اندازه واقعيت ستيزی و عقل گريزی از کجاست!؟

ساختار ذهن انسان ايرانی، عليرغم پذيرش دانستنی های بسيار از "عصر جديد"؛ در کليت خود واقعيت ستيز و عقل گريز برجا مانده است! دانستنی های جديد به "جوهر" اين ساختار؛ که در هستی شناسی و انسان شناسی آن متبلور است، چندان نفوذ نکرده که آن را متحول کند! هستی شناسی آن "مثالين" باقی مانده است که عالم واقع را بر نمی تابد، آنرا سايه ای از عالم ازلی می شناسد و معتقد است واقعيت گذرا و محل نسيان است. در اين ساختار، انسان وجودی قائم به ذات نيست، وجودی متکی و متوکل است و بر اين باور است که عقل او قاصر از شناخت حقيقت است! پس محتاج قيم و پيشواست و در هرحال احتياج به يک "عقل منفصل" – سرنمون "مثالين"، يا الگوی ايدئولوژيک و ايمانی- دارد.

ساختار ذهن ما چون "جوهر قديم" آن محفوظ و دست نخورده باقی مانده، موهوم پرور و ايدئولوژی پرداز است! علی العموم به اين حقيقت مشرف نيستيم! اشراف با" خودآگاهی" از جنس زمان ممکن می شود و تا زمانی که ذهن به چنين خودآگاهی دست نيافته، آن استعداد که گفتم در همه ما باقی است، ممکن است از اين يا آن ايدئولوژی رهائی يافته باشيم اما تا زمانی که ذهنيت ما به نقد "جوهر قديم" خود نائل نيامده و به ذهنيت با "جوهر جديد" تحول نيافته است؛ ما کماکان آدم هائی راغب به ناکجا آباد که به ايدئولوژيک، ايمانی و اعتقادی کردن سياست تمايل داريم، باقی خواهيم ماند. بايد اضافه کنم؛ اساس ساختار "قديم" يا استبدادی و ايدئولوژيک ذهن، تصور انحصار حقيقت است.

مفهوم افلاطونی دولت

می توان نشان داد که "ارائه تئوری جهانشمول در باره ماهيت دولت"، رونوشت برابر با اصل از يک مفهوم افلاطونی از دولت است! منظورم اين است که ادراک "مانيفست..." از "دولت" مثالين است. دولت او يک "مثل"( "مثل به ضم ميم و ث) يا "ايده" است و به همين جهت نيز فراسوی زمان و مکان و شرايط قرار دارد!
در تاريخ فلسفه سياست؛ دولت مثالين افلاطون سرنمون همه دولت های تماميت گرا و توتاليتر بوده است. آن هيمنه ی قدسی حکومت ها در جوامع پيشامدرن که از شاه، پيامبر- از سلطان، ظل الله- و از ولی فقيه، برگزيده باری تعالی می سازد و قدرت دولت را نه ناشی از ملت بلکه ناشی از جبروتی بيرون از اراده ملت می شناسد، همه ی حکومت های جابر قيم مآب که خود را دارای رسالتی آسمانی و رستگاری بخش معرفی می کنند، از آموزه افلاطونی دولت بمثابه "ايده" يا "مثل" الهام می گرفته است.

ممکن است در خوانندگان اين تصور پيدا شود که گويا من می گويم نويسنده "مانيفست..."، آگاهانه طرحی از "ايده" افلاطونی دولت برگرفته و سپس آن را بمنظور "رسيدن به هدف و مقصود مورد نظر" به دولت دينی- ايدئولوژيک در ايران امروز تعميم داده است. اصلا" چنين چيزی نيست و من می کوشم نشان دهم که "مانيفست اصلاح طلبی" قبل از اين که تراوشی از "خودآگاهی" نويسنده آن باشد، محصولی است که ساختار استبدادی، واقعيت گريز و عقل ستيز ذهن، و "خود داشته" های او آنرا رقم زده است!

متأسفانه سياست هنوز "علم" نيست، سياست يک "کنش" است؛ کنشی که خاستگاه آن منافع و علايق آدميان و طبقات و اقشاری است که در ترکيب اجتماعی جامعه حضور دارند. پيداست که اين علايق و منافع يکدست نيستند از اين رو يک منازعه دائمی ميان آنان وجود دارد. برای اين که بر اثر اين منازعه، آدميان خود و کل جامعه را به نابودی نکشانند؛ مفهوم دولت و ضرورت تشکيل آن به ميان آمده است. تکامل تاريخی اين مفهوم از دولت دينی تا دولت قومی، تا دولت طبقاتی و تا تشکيل ملت و تأسيس دولت- کشور و بالاخره دولت- ملت؛ به ضرورت دولت های مدنی - دموکراتيک راه برده است که شرط تشکيل آن، توافق بر سر يک "ميٍثاق همگانی" - قانون اساسی- است، به ترتيبی که چنان "ساختاری" به دولت ببخشد که علايق و منافع اقشار و طبقات جامعه و اراده آحاد ملت؛ در آن به طرزی "قانونمند" امکان بازتاب و نيز "نهادينه" شدن را داشته باشد. تجربه بشری در صد سال اخير شاهد تشکيل دولت های توتاليتر- ايدئولوژيک – کمونيسم و فاشيسم- و با انقلاب اسلامی ايران، نوع تازه-ای از دولت توتاليتر- ايدئولوژيک؛ يعنی دولت دينی- ايدئولوژيک، بوده است که بيرون از فرايند مدنی- دموکراتيک تکامل دولت قرار دارند. در اين فرايند، دولت ساختار مدنی پيدا می کند و از اين جا مفهوم دموکراسی، مفهوم حقوق شهروندی و حقوق بشر و جامعه مدنی شکل پذيرفته است؛ که به تشکيل و تکامل دولت/ملت در مفهوم امروزين انجاميده است. دولت/ملت يک فرايند مدنی و دموکراتيک است، طی اين فرايند؛ سياست و احزاب سياسی در "کنش" های خود، کم و بيش ويژگی قانون مدار و دموکراتيک پيدا کرده و پيدا می کنند و اين در حالی است که سياست را هنوز نمی توان در تمام اجزاء آن يک "علم" شناخت و هم از اينرو در کليت خود پديداری متعلق به حوزه "خرد عملی"است و چونان "کنش" مورد ارزيابی قرار می گيرد اما زير تأثير فرايند مدنی- دموکراتيک تأکيد و تصريح می شود: " ما