سلطه
شرق شناسی
(درآمدی
بر متد شرق
شناسی)
دكتر
سعد محمد
رحيم
مترجم: سعيد
آقاعليخاني
شنبه ٥ بهمن ١٣٨١
سايق
و منشأ شرق
شناسي ريشه
در ميراث
فكرياي دارد
كه ريشه عميق
آن در برهههاي
تاريخي
گسترانيده
شده و اين
ميراث
چارچوبه اصلي
شرق شناسي و
شناخت جوانب
مختلف آن
گرديده است.
شرق شناسي
صرفاً از
فرآوردههاي
غرب (آنتروپولوژي،
جامعه شناسي،
زبان شناسي و
علوم
استراتژيك
سياست) بهره
نميبرد كه
شرقي را
براساس
موقعيت
جغرافيايي كه
مشرق شناسان
آن را بر
طبقات خرافي
و موهوم
حاشيه و متن
استوار كردهاند
به شكل كلي و
جزيي آناليز
ميكنند به
نحوي كه شرقي
نسبت به خود،
واقعيت و
تاريخ و
سرنوشتش حالت
پرسشگرانهاي
مييابد و
مجموعه اين
القائات در
شعور جمعي
شرقيان تأثير
خود را ميگذارد
و كار را به
جايي ميرساند
كه اگر خود
شرقي بخواهد
نتيجهاي
معرفتي از
شرق بگيرد
ناگزير از
قبول چارچوبه
و مسلمات شرق
شناسان غربي
است.
اين درست است
كه تمام آنچه
شرق شناسان
در مورد شرق
ميگويند بد
و منفي نيست
اما چارچوبه
شرق شناسي
چارچوبه
صحيحي براي
درك درست شرق
نيست.
سعي بيشتر
شرق شناسان (حداقل
در چارچوبه
شرق شناسي
سياسي) در
بررسي ساختار
اجتماعي،
فكري و
رفتاري
شرقيان اين
بوده است كه
چهرهاي زشت
و نادرست را
به رسم علم و
عقل از
شرقيان ارائه
دهند و به
شرقيان
بباورانند كه
اين چهره
واقعي شماست.
هدف شرق
شناسي سياسي
مهار شرق است
و به همين
دليل عمده
پژوهشها دو
محور دارد: 1)
وجه واقعي آن
كه چهره
حقيقي شرق را
نشان ميدهد 2)
وجه غيرواقعي
كه براي از
بين بردن
خودباوري
شرقيها و
براي اينكه
به آنها
بباورانند
فرار از ذات
ثابت و
ناكارآمدشان
غير ممكن است
چهرهاي مشوش
و نادرست از
شرق ارائه ميكند.
گفتمان شرق
شناسي ريشه
موضوعي بحث
را ميزند
يعني اينكه
از بعد
تاريخي شرق
را قالببندي
كرده و آن را
به نوعي
نمايش ميدهد
كه گويي شيئي
ازلي و خارج
از ابعاد
زماني است و
بنابراين نقش
شرق شناسي
سياسي به
شناساندن
مراكز تصميمگيري
و فعاليتهاي
سياسي شرق –
آنچنان كه
هست- ختم نميشود
بلكه به شيوهاي
ديگر راه مييابد
كه در آن
شرقي، مثال
زده ميشود و
يا به چيزي
تشبيه شده و
در آن تجسم مييابد
و به همان شيء
يا تصوير
مثالي به
عنوان شرقي
اكتفا ميشود.
بنابراين
شرقي سخن نميگويد
بلكه از آن
سخن به ميان
آورده ميشود…
خود را نشان
نميدهد بلكه
نشانش ميدهند
مثل ماركس كه
گفته است: «شرقيان،
از شناساندن
خود عاجزند
بلكه بايد
شناساندشان» (1)
و به همين
دليل است كه
ادوارد سعيد
ميگويد: «شرق
شناس شاعر يا
نويسنده شرق
را موضوع
صحبت قرار ميدهد،
توصيفش ميكند
و براي غرب
اسرار و نكات
مبهم شرقي را
فاش ميكند.»
نمونه عيني
اين سخن مثال
ذيل است:
گوستا و
فلوبر از مصر
ديدار ميكند
و در مصر شاهد
اتاقهاي
مخصوصي در
خانههاست كه
بانوي خانه
در آنجا
زندگي ميكند
و به «اندروني»
مشهور است.
فلوبر در
نوشتههاي
خود به هيچ
وجه در مورد
خود «اندروني»
توضيح نميدهد
بلكه دايماً
آن را به
چيزهاي
مختلفي تشبيه
ميكند در
اينجا بايد
توجه داشته
باشيم كه او
يك غربي اصيل
است و اين
جزيي از
حقيقت تاريخي
و منش «سيطره
جويي» است كه
به فرد اجازه
مي دهد موضوع
را آنچنانكه
خود ميخواهد
و فارغ از
شائبههاي
ديگر به
عنوان يك شيء
فيزيكي جلوه
دهد و به هر
شيوهاي كه
خودش به شرق
ميچسباند
نام «روش شرقي»
بدهد، شيوهاي
كه فلوبر در
مورد «اندروني»
در پيش ميگيرد
بيطرفانه
نيست بلكه او
به شيوه حاكم
بر روابط شرق
و غرب به
الگويي كه
اين مقصود را
فراهم ميكند
عمل كرده
است، روشي كه
مورد استفاده
ادوارد سعيد
نيز بوده و در
آثار او نمود
پيدا كرده
است.
از نظر
فرانسيس بيكن
دانايي
توانايي است
بنابراين
آگاهي غرب از
شرق به او
قدرت استيلا
ميدهد… منم
كه ميشناسمت
– تو موضوع
شناخت مني- تو
موضوع قدرت
من و تحت
سيطره مني و
بنابراين
منفعل و بيروح
شدن مجازاتي
است كه قدرت
مسلط براي
شرق تعيين ميكند(3)
اين چنين است
كه استعمار
رخ مينماياند
و غرب مركز و
مدار ميشود،
جغرافياي
جهان را مشخص
و غنايم را
تقسيم و
تاريخ را
منجمد ميكند.
احساس
خودمحوري و
تفوق عقلي در
نهايت به
تحريف هويت «ديگري»
ختم ميشود و
بنابراين «ديگري»
بايد بداند
آنچنانكه هست
نبايد باشد
بلكه بايستي
به ميل آنكه
بر او سلطه
دارد، رفتار
كند.
الگوي تمدن
غربي منطق،
ارزش و
گفتمان خود
را بر ديگري
تحميل ميكند
و «ديگري» نيز
ناتوان از
ايجاد الگوي
مناسبي براي
خويش است و
گريزي از
نسخهبرداري
يا تقليد از
آن ندارد،
اين نسخه
برداري در
چارچوبه
ديناميكي كه
ممكن است به
واسطه تحول
منطقي و
تاريخي با
خلاقيت او
نيز همراه
شود تكوين
نمييابد
بلكه به شكل
موضوعي و
مستقل و به
گونهاي كه
شرقي فاقد يك
ذهن خودآگاه
و پيشرفته
توليدي باشد
صورت ميگيرد.
در مقابل؛
تمامي تلاشهايي
كه براي
توليد يك
الگوي منحصر
به فرد، ويژه
و ذهني آزاد
صورت ميگيرد
يا با برخورد
شديد نظامي و
تبليغات
رسانهاي و
يا با دلايل و
براهين به
ظاهر علمي كه
واجد رويكرد «نگاه
بالا به
پايين» است،
مواجهه ميشوند.
بنابراين
اساس سيطره
غرب بر شرق
مبتني بر
تئوري شناخت
غرب از شرق و
شرقي است،
تئورياي كه
نتيجه منطقي
آن سيطره
جبهه واجد
شناخت (غرب) بر
موضوع شناخت (شرق)
است و قبول
اين سلطه نيز
به معناي
محروميت شرقي
از چارچوبه
معرفتي آزاد،
ديناميك و
مستقل است.
ديگري – شرقي-
در گفتمان
شرق شناسي
موجودي
متفاوت،
غيرطبيعي و
عجيب است و
مسأله «تفاوت»
نقطه مركزي
اين گفتمان
است اين
تفاوت صرفاً
به برخي
ظواهر، خواص
و حالات ختم
نميشود بلكه
جزو طبيعت
اشياء و
انباء بشر و
حتي شامل
صفات
فيزيولوژيك
مثل هوش،
رويا، موقعيت
مكاني و
تواناييهاي
شرقيان نيز
ميشود!! اين
تفاوت حتي به
تفاوت شرقيان
با غربيان در
نوع رابطه با
عالم و هستي…
زمان و مكان…
ذات و موضوع…
علم، فن و ادب
نيز تعميم
داده شده است.
اچ.اي.ار جپ (شرق
شناس) ميگويد:
عقل عربي (اسلامي)
ذاتاً در
رابطهاش با
جهان خارج و
يا در رابطهاش
با تفكر قادر
به جدا كردن
افكار خود از
فرديت و
پديدههاي
محسوسش نيست
و به نظر من
اين عامل
دليل اصلي
قانونگريزياي
است كه استاد
مك دونالد به
عنوان وجه
تمايز شرقي و
غربي عنوان
كرده است اين
عامل همچنين
دليل اصلي
نفرت مسلمين
از تفكر
عقلاني
قلمداد ميشود.(4)
لوئيز يا جيپ
نيز ميگويد: «عقل
شرقي اثر خود
را از دست
داده است و
آيندهاي نيز
ندارد… خدا
سرنوشتشان را
اينگونه رقم
زده سرنوشتي
كه در واقع
هيچ ربطي به
حوادث و
رويدادها
ندارد… آنها
هيچ تلاشي
براي بهبود
وضعيت خود
نميكنند و
از
اختلافاتشان
نيز نميكاهند
گذشته چيز
خاصي از آنها
نديد… آنها در
حال زندگي ميكنند
اما به واسطه
بهرهمندي از
مناطق پرنعمت
بي هيچ هراسي
به حيف و ميل
اين نعمتها
مشغولند»(5)
اين اختلاف
راه را براي
مسخ
جغرافيايي و
تبديل مكان
تاريخي «ديگري»
(شرقي) به
مناطق تحت
نفوذ باز ميكند
و مرزها و
نقشهها را
با مصالح
اقتصادي و
سياسي غرب
منطبق ميكند.
در جهان
معنايي شرق
شناسان دو
دنياي شرق و
غرب، برابر و
هم سو نيستند
بلكه دنيايي
وجود دارد كه
شايسته سروري
است و غرب
ناميده ميشود
و دنيايي كه
در سطوح
پاييني قرار
گرفته و شرق
است زيرا
اولي باهوش،
فعال و بلند
پرواز است
اما دومي
جاهل، تنبل و
فاقد خلاقيت
است.
بنابراين
انسان شرقياي
كه در گفتمان
شرق شناسي
معرفي، قالببندي
و مشخص ميشود
داراي صفات و
ماهيتي ميشود
كه در نهايت
هستي از او
نااميد است
خلق شده تا
ابد تحت
فرمان و در
حاشيه باشد.
بدين ترتيب
شرقي- به
خواست شرق
شناسياي كه
حق اظهارنظر
در مورد
ديگري را
دارد- به خارج
از محدوده
عقلانيت و
منطق علمي
پرتاب ميشود
و در برابر
دادههاي
جهان منفعل
است او قادر
به انجام
عملي قاطع و
مؤثر نيست و
احساساتش
آبكي و سطحي
باقي ميماند
و در نهايت با
رويگرداني از
هر گونه
مخالفت بندگي
را پذيرفته و
تا ابد مجالي
براي آزادي
نمييابد.
شاتو بريان
در مورد
مسلمانان ميگويد:
«چيزي از
آزادي نميدانند…
اثري از
بزرگي در
ايشان نيست…
قدرتشان
خدايشان است
و اگر بارها
وراندازشان
كني چيزي از
فتح و پيروزي
كه با عدالت
آسماني مطابق
باشد در
ايشان نميبيني…
مسلمانان مثل
سربازان بيفرماندهاند
مثل شهروندان
بيبرنامه…
مثل خانواده
بيپدر…»(6)
شرقي كنوني-
در گفتمان
شرق شناسان-
موجودي اصلاح
ناپذير است.
تجلي اين
آموزه تحريف
شده خسارت بيشماري
در برداشته
است و ديگري –
شرقي- را طوري
به قبول آن
واداشته كه
گويي از
مسلمات طبيعي
است و از اين
رو جغرافيا
آشفته و مسير
تاريخ عوض
شده است… وجود
غربي يك
واقعيت
تاريخي شده و
وجود شرقي در
حد يك اسطوره
غريب و نادر
باقي مانده
است.
شرق شناسي به
چه ميانديشد؟
به موضوع
شرق؟ شرق چه
ميكند ماهيت
خود را حفظ و
روبه تعالي
ميرود؟ يا
دست به دامان
تفكر غرب ميشود؟
آيا تفكر
غربي سرانجام
در برابر
دادههايي كه
آينده از
حقيقت ارائه
ميدهد
سرتعظيم فرو
ميآورد؟
همزمان با
نهضتهاي
بيداري و
آگاهي بخشي
مشرق زمين كه
منجر به
استقلال،
خودگرداني و
تمسك به
تغييرات و
يافتههاي
علمي بود
بسياري از
ثوابت القاء
شده از سوي
شرق شناسان
به لرزه
درآمد و
غباري كه در
طول قرون
تاريكي بر
اذهان شرقيها
نشسته بود تا
حدودي پاك شد
و حتي نام شرق
شناسي به
همراه بسياري
از اين ثوابت
در كنفرانسي
كه در سال 1970
براي همين
منظور برگزار
شد، كنار
گذاشته شد.
اما شرق
شناسان
همچنان به
رويه خود
ادامه ميدهند
و هر مشرق
شناسي كه قصد
بررسي يكي از
موضوعات را
در سر ميپروراند
براي هماهنگ
كردن آن
موضوع با
مسلمات شرق
شناسي –
آگاهانه يا
ناآگاهانه-
آنچه را كه
خود ميخواهد
برميگزيند و
آن را با
خواسته خود و
نه براساس
منطق علمي
موضوعي تفسير
ميكند
بنابراين شرق
شناس در دام
وهم نتيجهگيري
جزيي از كلي
افتاده و با
قطعي نشان
دادن عقيده
خود بحث را از
چارچوبه
واقعي تاريخي
خود بيرون ميبرد،
شرقي در اين
پروسه موجودي
منفعل، عجيب،
تنبل و از
لحاظ فطري
ابتدايي و
جداي از حس
زمان خويش
جلوه داده
شده و اسلام
بياصالت
تلقي شده
است، فلسفه
اسلامي صرفاً
ترجمه متون
يوناني و خود
اسلام به
عنوان شكل
تحريف شده
مسيحيت معرفي
و نكات عميق و
آموزنده قرآن
برگرفته از
تورات
نمايانده ميشود.
غرب اسير
خرافه و كينهاي
است كه او را
به روش
اسطورهاي در
نماياندن
هويت شرق
كشانيده و
باعث شده كه
تاريخ را به
اسم علم
تأويل به
اسطوره كند و
جالب اينجاست
كه عدهاي
نيز با غربيها
در اين طرح همداستان
ميشوند.
گفتمان شرق
شناسان محكوم
به ابطال است
زيرا مبتني
بر فرضهاي
اوليه
متافيزيكي
است بدون
آنكه با
چارچوبه علمي
همخواني
داشته باشد و
بدون در نظر
داشتن اين
حقيقت است كه
تاريخ تزوير
را به فضاحت
ميكشاند و
اين نتيجه
تفكر شرق
شناسانه است.
--------------------------
پانوشت:
1) به نقل از
ادوارد سعيد
مقاله
انگليسي «معرفت…
سلطه… انشاء»
ترجمه كمال
ابوديب مؤسسه
پژوهشي عربي،
ط 1-1981 ص 65
2) همان – ص 41
3) همان – ص 3 از
مقدمه مترجم
4) همان – ص 129
5) نقل از مقاله
محمد
عبدالحسين
الدعمي با
عنوان «شرق…
شرق شناسي… و
ادبيات صحرا»
دارالشوون
الثقافيه
العامه
بغداد، 1987، ص 102
6) نقل از
ادوارد سعيد،
ص 187، همان