فلسفه زبر- اخلاق )متااتيک(

 

  امير طبرى www.falsafeh.com

  قطب نما، همواره و تنها يک جهت را نشان مىدهد: جهت شمال. يعنى، قطب نما راه درست را بطور مستقيم به ما نشان نمىدهد، ولى ما به کمک آن مىتوانيم راه درست خود را بيابيم. " گهلن"

 

  فلسفه اخلاق از سطحى بالاتر ) Metaebene = زبر-سطح ؟( به کنشها و پديدههاى اخلاقى توجه نموده و با نظرى مجرد و عام به مفهومهاى اخلاقى مىپردازد. شايد بتوان در مثال مورچهاى که بر روى يک سطح حرکت مىکند، تصوير روشن ترى از مفهوم "سطح بالاتر" ترسيم نمود، آنگاه که اين مورچه داراى بال شده و بعنوان يک مورچه بالدار به آن سطح و مورچههاى ديگر بن گرد. در فلسفه چنين است که مىتوان همين مورچه بالدار را هم از سطح بالاترى، يعنى زبر، زبر-سطح مشاهده و بررسى نمود )روشن است که براى رفتن به سطح بالاتر، نياز به توانايىها و امکانات بيشترى هست(. بخشى از فلسفه اخلاق، که خود فلسفه اخلاق را موضوع مطالعه و بررسى قرار مىدهد، " زبر-اخلاق" )متا اتيک( ناميده مىشود، چرا که از زبر- تئورى )متاتئورى، فوق نظريه( استفاده مىبرد. متا تئورى داراى بار ارزشى و جانبدارانه نيست، مانند بيان اين جمله: برده داران، بردگان را پايينتر از انسان مىدانستند، که جملهاى توصيفى )ديسکريپتيو( است. گونههاى بيانى )اکسپرسيو: برده داران ستمکارند( و برانگيزنده )اووکاتيو: نابود باد برده دارى!( هم از ديگر حال تهاى ممکن هستند)١( که خنثا و هيچ سويه نبوده و به همين دليل در زبر-اخلاق کاربردى ندارند. بنابر اين، براى بررسى هنجارها و ارزشها از جملهها و گفتههايى استفاده مىشود که خود داراى بار ارزشى و هنجارى نباشند. " رابطه فلسفه اخلاق با فلسفه زبر-اخلاق، مانند رابطه علم با تئورى علمى است")٢(. در زبر-اخلاق )متااتيک يا اخلاق تجزيه و تحليلى(، تئورىها و گفتارهاى اخلاقى از نظر منطقى، زبانى ، پراگماتيستى و معناشناسانه مورد پژوهش قرار گرفته و طبقه بندى مىشوند)٣(، که در اينجا همراه اشارهاى کوتاه به برخى از تئورىها، با نگرش فلسفى زبر-اخلاق هم مشغول مىشويم. منبع مورد استفاده اين نوشته در رابطه با طبقه بندى Franz von Kutschera, Grundlagen der Ethik, Berlin 199 مىب اشد که مهمترين تئورىها، کتاب و معتبرترين مرجع آلمانى زبان در اين باب است. توضيح اين طبقه بندى، همراه تقسيم بندى تئورىهاى اخلاقى از سوى "آنه مارى پيپر" )۴(که در نوع خود کامل و دقيق است، بطور جداگانه در سايت فلسفه )در فرهنگ فلسفه( آورده مىشود. اکنون برخى از تئورىهاى مطرح در بخش زبر-اخلاق را از نظر مىگذرانيم:

  نظريه ادوارد مور ) Edward Moore ( خوب و نيک مفهوم مرکزى تمام اخلاق بوده، تعريف و توضيح چيستى و چرايى آن، از پرسشهاى اصلى در فلسفه اخلاق است، پرسشى که تاکنون پاسخهايى بس گوناگون يافته است. براى نمونه )۵(: خوب به معنى بيشترين فايده براى بيشترين افراد )فايده باورى(، بعنوان يک خصلت ت اريخى، جبرانى و ترميمى )در رفتارشناسى يا اتولوژى(، به مفهوم عنصر کاهنده پيچيدگىها )مطابق تئورى سيستمها(. فيلسوف انگليسى جرج ادوارد مور )١٩۵٨-١٨٧٣ Moore, ( با نگاه ديگرى به مفهوم خوب، در برابر اين نمونهها قرار گرفته و تعريفهاى ياد شده را ناشى از يک نتيجه گيرى اشتباه طبيعت گرايانه ) naturalistic fallacy ( مىداند )-< سايت فلسفه(. هر واژهاى که بکار مىبريم، داراى معنى بوده و به چيز ويژهاى اشاره مىکند. اين چيز ممکن است ساده )مانند؛ رنگ زرد( و يا پيچيده )مثلن؛ اسب( باشد. "مور" بر اين است که مفهوم خوب، اصولن قابل تعريف نيست، چرا که مفهومى است ساده. مفهوم پيچيدهاى چون اسب را مىتوان بر پايه ويژگىها و پيکرپا رههاى تشکيل دهنده آن تعريف نموده و توضيح داد )اسب حيوانى است چهارپا،...(، ولى براى توضيح رنگ زرد )بعنوان يک مفهوم ساده( بايد به چيزهايى رجوع نمود که زرد هستند، يعنى بجاى " زرد" مفهوم "زردى" )چيزى که زرد است( توضيح داده مىشود. بنابر اين براى تعريف مفهوم خوب هم بايد از خوبى ياد نمود، که البته به معنى استفاده از يک واژه به منظور تعريف واژهاى ديگر بوده و در نتيجه، دو چيز با يکديگر جابجا شده و اشتباه گرفته مىشوند. به عبارت ديگر، مفهومهاى زردى و خوبى، که درون مايه پيچيده دارند، قابل تعريف مىباشند، ولى معنى خوب را تنها بايد بگونهاى غريزى شناخت. بر همين پايه است که از تئورى مور در ادبيات فلسفى بعنوان شهود باورى ) intuitionism ( ياد مىکنند. مور، در تئورى خود، تعريف " خوب " در چارچوبهاى ناتوراليستى )مانند هدونيسم، اوتيليتاريسم( را مردود مىداند. مثلن، هرگاه مطابق هدونيستها، مفهوم خوب را به معنى لذت بخش بدانيم، مىتوان بر ضد آن استدلال نمود که هر چيزى که لذت بخش است، حتمن " خوب" نيست. با اين حال، ايراد جدى به تئورى مور، مربوط به فروکاستن معناى واژههاى اخلاقى در حد مفهومهايى توصيفى- تجربى است)۶(.

  ويتگنشتاين و نظريه آلفرد آير ) Alfred Ayer ( بنا بر نظر آلفرد آير )١٩٨٩-١٩١٠، Ayer ( فيلسوف امپيريست انگليسى، واژههاى اخلاقى تنها و تنها کارکرد احساسى و هيجانى داشته و بيان مستقيم و بدون واسطه دريافتهاى حس ى هستند، در نتيجه، واژههايى بيهوده و بى معنى مىباشند. جهت گيرىهاى پوزيتيويستى، شاخهاى از امپيريسم سده نوزدهم مىباشند که در نيمه نخست سده بيستم ميلادى در شکل پوزيتيويسم منطقى )نئوپوزيتيويسم( و با نام حلقه وين شهرت يافتند. چنانچه مىبينيم، گفتههاى اخلاقى براى جريان فکرى پوزيتيويسم، بيهوده گويى بيش نيستند، چراکه چنين واژهها و گفتههايى را نمىتوان بطور تجربى و با دقت علمى ارزيابى و اثبات نمود. لودويگ ويتگنشتاين )١٩۵١-١٨٨٩، Wittgenstein (، فيلسوف اتريشى-انگليسى و نماينده اصلى فلسفه آناليتيک سده بيستم، با اينکه وابستگى به حلقه وين نداشت، ولى داراى بيشترين تاثير فکرى در اين جمع فيلسوفان بود. از نظر او، جملهها بيانگر تاثير و بازتاب جهان در ذهن ما هستند. جملههاى با معنى هم از دو عنصر تشکيل شدهاند: ١- مفهومهاى تجربى از چيزها و يا ويژگىها ٢- کارکردهاى منطقى، که مفهومهاى تجربى را به يکديگر مربوط مىکنند. بنابراين، مجموعه جملههاى درست، برابر است با مجموعه علوم طبيعى. از آنجا که جملههاى اخلاقى داراى اين دو خصلت نيستند، بايد آنها را بى معنى دانست. ويتگنشتاين، البته در اين سطح نمىماند و با اشاره به کانت و مثال چشم و ميدان ديد )-< اخلاق از ديدگاه کانت(، براى جهان، معنايى در خارج از آن جستجو مىکند: " در جهان همه چيز چنان است که هست و رويدادها همين گونهاند که روى مىدهند؛ هيچ ارزشى درون جهان وجود ندارد، اگر هم وجود داشته باشد، ارزشى ندارد. اما، هرگاه ارزشى که ارزش دارد، وجود داشته باشد، موجوديت آن تنها در خارج از اين جهان ميسر است..... اخلاق امرى است فراسويانه.... ارادهاى که بار اخلاقى دارد را نمىتوان در جملهها بازگفت...". ويتگنشتاين با موضع گيرى ناشناخت انگارانه خود، تلاش مىکند تا اخلاق را از فروکاست گرايىهاى ناتوراليستى برهاند.

  نظريه چارلز استونسون ) Charles Stevenson ( در تئورى زبر-اخلاقى استونسن )١٩٧٨-١٩٠٨(، فيلسوف آمريکايى، ايدههاى شور باورى يا هيجان باورى ) emotivism ( به اوج خود مىرسند: گفتههاى اخلاقى با ويژگىهاى انگيزشى ) persuasive (، فراخوانى) appellative ( و اشارت گرى) suggestive ( ، کارکردهاى هيجانى داشته و در مرتبه نخست، به منظور تاثير گذارى احساسى )در رابطه با ديگران( بکار مىروند. همانگونه که خرد خصلت نماى علم و دانش است، هيجان ويژه نماى اخلاق و گفتارهاى اخلاقى است. در نتيجه، در گفتمانهاى خردمندانه هرگز نمىتوان موضوعهاى اخلاقى را به بحث گذاشت. جهت گيرىهاى اخلاقى بدليل نابخردانه بودن، جريان يک گفتمان را سد مىکنند. استونسن در تئورى خود تنها به جنبه هيجان برانگيزى گفتههاى اخلاقى توجه و تمرکز داشته و آنرا عموميت مىدهد. امپيريستها، بطور کلى، در استدلالهاى خود فقط با گفتههاى اخلاقى نيست که اينگونه برخورد مىکنند، آنها هر تئورى را که در قالبهاى علمى )امپيريستى( آنان نگنجد، مردود مىدانند. ن قطه ضعف مهمى که در متاتئورىهاى استونسن، مور، آير ديده مىشود، نبود تعريف دقيق و مرزبندى مشخص ميان گفتههاى اخلاقى و غير اخلاقى است. با اين حال، ديدگاه استونسن از سوى فيلسوفهاى اخلاق بعنوان يک انتقاد جدى پذيرفته شده است تا ديسکورسهاى اخلاقى را بدور از هيجانهاى "طبيعى" انسانى و تنها براساس دليل آورىهاى محکم پيش برند.

  نظريه جان آوستين ) John Austin ( جان آوستين )١٩۶٠-١٩١١(، نمونه برجستهاى از فيلسوفهاى انگليسى در شاخه اخلاق و زبان است که تاثير زيادى در تکوين فلسفه اخلاق داشتهاند. جان آستين چنين مطرح مىکند که با کمک تئورى کنشهاى زبانى تفاوت ميان مفهومهاى اخلاقى آشکار مىشوند. اين تئور ى با نظريه " واقعيتهاى نهادين" ) institutional facts ( که از سوى جان سيرل ) Searle (-همکار آمريکايى آوستين- عنوان گرديده، در هماهنگى کامل است: با کاربرد واژههايى چون خوب، بد، درست، اشتباه،.. ميزان برآورده شدن متفاوت کنشهاى زبانى بيان مىشود. اين برآورده شدن بستگى به رعايت قاعدههاى سنتى در زبان دارد، قاعدههايى که ما آنها را بعنوان واقعيتهاى بنيادين توصيف مىکنيم. در تئورى آوستين و سرل که بنام وصف گرايى ) descriptivism ( مشهور است، واژههاى اخلاقى، به تنهايى و بطور مستقل، داراى معنى و مفهومى نيستند. آن واژهها را بايد در ارتباط با کارکردهاى سنتى و قاعده مندى که بر زبان تسلط دارند، معنا نمود. برخلاف اين نظر يه، فلسفه اخلاق وظيفه خود مىداند که با تمامى نهادها و پيش فرضهاى موجود بطور انتقادى برخورد نموده و در همان حال که بر زمينه دادهها حرکت مىکند، توانايى خود در پرواز بر فراز همه آنها را از دست ندهد.

  نظريه ريچارد هير ) Richard Hare ( فيلسوف انگليسى ديگرى بنام ريچارد هاره ) Hare (، استاد فلسفه اخلاق دانشگاه آکسفورد، با جانبدارى از تئورى داورىهاى اخلاقى، که بنام prescriptivism معروف است، در برابر ناتوراليسم اخلاقى و هيجان باورى موضع مىگيرد. "هير" در رابطه با مفهوم " خوب" به اين نکتهها توجه مىکند: خوب داراى دو جنبه توصيفى ) descriptive ( و هنجارگذارانه ) prescriptive ( است؛ ١- بخش توصيفى، متغير بوده و به ويژگىهاى قابل شرح و توضيح مربوط مىباشد. ٢- بخش هنجارگذارانه، ثابت بوده و داراى بار ارزشى است و هميشه وجه امرى دارد. مثلن مىگوييم، اين ماشين سوارى بدليل مصرف کم در سوخت و راحتى و ايمنى در جاده، "خوب" است. يعنى هر سوارى ديگرى را هم که داراى اين شرايط باشد، "خوب" مىدانيم. در اينجا توجه داريم که بخش هنجارگذارانه مفهوم خوب را مىتوان گسترانيد )ويژگى دامن گسترى( و از سوى ديگر اين امکان را داريم که بخش توصيفى را همواره تغيير دهيم: ماشين سوارى که امروز خوب است، مىتواند فردا يا در شرايطى ديگر تغيير کند و خوب نباشد يا ماشينى که از آن خوبتر است، مطرح شود. اصلاح گران اخلاقى هم دقيقن بر پايه همين اصل است که با حفظ بخش هنجارى مفهوم خوب، توصيفهاى جديدتر و مناسب با شرايط تکاملى موجود را تبليغ مىکنند. البته، همانگونه که "هير" تاکيد مىکند، بر خلاف تلاشهاى ناتوراليستها، نمىتوان بخش توصيفى "خوب" را از بخش هنجارى آن نتيجه گرفت و ديگر اينکه، بخشهنجارگذارانه به اندازه زيادى تابع بخش توصيفى مفهوم خوب است، چراکه ويژگىهاى هنجارى در بخش توصيفى تعيين مىشوند )سوپ "خوب" و ماشين "خوب" داراى ويژگىهاى همسانى نيستند!(. اکنون، براى اينکه بدانيم انسان "خوب" کيست و يا کنش خوب کدام است، بايد ويژگىهاى آنها را مشخص کنيم، امرى که به معنى اجراى داورى اخلاقى است. پيش شرط هر داورى هم در وجود پرنسيپها و اصول بنيانى نهفته است. اين اصلها از نظر "هير"، اصلهايى هستند که ما بطور سوبژکتيو انتخاب نموده و يا در مورد آنها تصميم مىگيريم. در اينجا، هير" Dezisionismus " را مطرح مىکند: جملههاى هنجارى )با وجه امرى( بر پيش گذاردههاى هنجارى استوار بوده و از آنها بوجود مىآيند، اين پيش گذاردهها هم به نوبه خود نمىتوانند از پيش گذاردههاى توصيفى )با وجه خبرى( صرف سرچشمه بگيرند. پس، بايد يک هنجار نخستين، که نيازى به دليل آورى ندارد، وجود داشته باشد. هير با اشاره به ارسطو، کانت و ويتگنشتاين تاکيد مىکند که چنين پيش گذارده هنجارى نمىتواند يک واقعيت تجربى- توصيفى باشد. "هير" در تئورى Dezisionismus خود، کنشگر اخلاقى را داراى آزادى کامل مىداند، ولى پاسخ نمىدهد که چرا آن کنشگر بايد ميان امکانهاى موجود، اخلاق و کنشهاى اخلاقى را انتخاب کند؟ *******

  نوشتارگان ) literature ( :

  F. von Kutschera, Sprachphilosophie, Franke, )مثال گفته شده از من است( ١- München, 1971 ٢- A. Pieper, Einfuehrung in die Ethik, Franke, Tübingen 2000 (S.86) ٣- A. Anzenbacher, Einfuehrung in die Ethik, Duesseldorf, 1992 (S.262) ۴- Annemarie Pieper, Einfuehrung.... ۵- O. Hoeffe, Sittlich-politische Diskurse, Suhrkamp, 1981 (S.16) M. Riedinger, Das Wort "gut" in der angelsaechsischen Metaethik ۶- Muenchen, 1984 (S.53ff) ٧- R. Hare, Die Sprache der Moral, Frankfurt/M, 1972 ٨- H. Reiner, Die Grunglagen der Sittlichkeit, Meisenheim, 1974

 

 

 

 

 

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.