بررسی کوتاه مسئله ملی و ملت گرايی در پويه تاريخ

ب. کيوان

 

ملت دولت نيست. انديشة ملت بر انديشة خودانگيختگی دلالت دارد. اما انديشة دولت يک انديشة سازماندهی است که کم يا بيش ساختگی است. يک ملت می تواند حتی هنگامی که بين چند دولت تقسيم شده باشد، پابرجا بماند. يک دولت می تواند چند ملت را در بر گيرد. اما هر جامعه، حتی در وضعيت خودانگيختگی زندة خود ضرورتاً يک ملت نيست. برای اينکه واقعيت ملی رخ بنمايد، بنظر وجود دو رشته شرايط ضروری است.
الف - يک ملت ابتدا از وحدت عضوی (ارگانيک) و نوعی «همبود حياتي» سامان می گيرد. پيوندهای آن متنوع اند. آنها همزمان جغرافيايي، قومي، زباني، سياسی و گاه حتی مذهبی هستند، بی آنکه انحصاری و حتی ضروری باشند. 1- وجود پاية سرزمينی و ريشه در خاک داشتن يکی از شرايط مهم واقعيت ملی است. اما حتی زمانی که عرب ها چادرنشين بودند، ملت عرب و حتی ناسيوناليسم عرب وجود داشت. و اين تا اندازه ای نشان می دهد که هر دترمينيسم سادة جغرافيايی اين جا خود را بسيار محدود می نماياند. 2- همچنين ملت يک وحدت قومی است؛ دست کم در اين مفهوم، عنصرهای مختلف قومی که تقريباً هميشه ملت را (که يک نژاد نيست)، تشکيل می دهند، بايد برای پايدار ماندن خود در يک مجموعه بقدر کافی همگون باهم درآميزند. 3- زبان مشترک، به عنوان وسيلة انتقال فرهنگ در پيدايش ملت اهميت زيادی دارد. اما زبان ها واقعيت های تمدن اند که از مرزهای ملی فراتر می روند. دو زبانه و يا چند زبانه ای بودن نيز هرگز شرايط مساعدی برای يگانگی ملت نيست. نمونة سوئيس در اين مورد گويا است. 4- در خصوص شرايط سياسی بايد گفت که هر چند درست است که هر ملت به اين گرايش دارد که خود را با دولت تکميل کند. اما همانطور که اشاره شد ملت می تواند در شرايط تقسيم ميان چند دولت باقی بماند. همچنين، اگر درست است که يکی شدن سياسی به وسيلة قدرت سلطنتی به ساختن کشوری چون فرانسه کمک کرد، به همان اندازه ملت توانسته است راه خود را بيابد، چه مانند دورة ژاندارک هنگامی که شاه دچار ترديد و سستی شده بود، چه هنگامی که در دورة انقلاب، برای مقابله با ارادة ملی با بيگانه پيمان بست. 5- در خصوص عنصرهای مذهبی بايد گفت که اين عنصرها هنگامی که مذهب ها، مذهب های مدينه و يا آيين های مذهبی ملی بوده اند، اهميت بسيار زيادی داشته اند. و به يقين همبود باورمندان همواره به محکم کردن يگانگی روحی ملت کمک بسزايی کرده اند. اما امروز ميان جهان گرايی اعتقادهای مسيحی و ويژگی های ملی مطابقت وجود ندارد.
ب - در واقع، همه اين عنصرها بنا بر اوضاع و احوال تنها شرايط کم يا بيش مساعد برای خصوصيت بسيار اساسی ديگر مانند شکل بندی آگاهی يا وجدان ملی هستند. ارنست رنان در کنفرانس تحسين برانگيزخود که همواره از فعليت برخوردار است، دربارة ملت چيست گفته است: ملت قبل از هر چيز «يک روان، يک اصل اساسي» است. او می افزايد دو چيز اين روان را تشکيل می دهد. يکی مربوط به گذشته است. مثل «برخورداری مشترک از ميراث غنی يادگارها». اين يادگارها نه تنها مربوط به افتخارهای مشترک، بلکه همچنين مربوط به رنج ها و مصيبت های مشترک اند. ديگری مربوط به آينده است؛ مثل «موافقت کنوني، تمايل به با هم زيستن، اراده به ارزش گذاری ميراثی که به اشتراک بدست آورده اند». اين دريافت کاملاً درست است. با اينهمه، اين جا نياز به دو دقت است: 1- يک چنين همبستگی روحی بی مقدمه بوجود نمی آيد. ملت بايد همواره در تاريخ ريشه دار باشد. همانطور که رنان گفته: ملت «برآمده از گذشته ای طولاني» است. چنانکه می دانيم عنصرهای روحی زندگی اجتماعی هرگز نبايد از « شالودة» مادی جدا شود. همانگونه که انسان فرشته نيست، ملت هم يک اجتماع روحی ناب نيست. از اين رو، عنصرهای پيش گفته بی آنکه يک به يک الزامی و حتی ضروری باشند، شرايط ناگزير برای دست يافتن به همرايی اخلاقی ملت است. برای اينکه ملت وجود داشته باشد، لازم است که اين واقعيت روحی به اوج خود آگاهی کامل اش برسد. «اين خودآگاهی گروهی که ضرورتاً لازمه هر ملت شکل گرفته و زنده است، به هيچ وجه قهر کور و ناآگاهانه نيست، بلکه آگاهی و اراده در گروه و در فرد به يک عنوان و به همان ترتيب است» (Davy ). رنان در اين باب بيشتر گفته است که وجود يک ملت به مثابه «يک همه پرسی همه روزه» است که در پرتو آن پيوستن آزاد به ايده آل مشترک و اراده به زيستن در زندگی مشترک به بيان در می آيد. از اين رو است که بيداری (مليت ها) يا (هويت های ملي) در قرن 19، در اروپا اغلب با جنبش های دموکراتيک همزمان شده است.

نامواره های ترکيب مردم
در علم های اجتماعی تاريخی اصطلاح «مردم» کاربرد چندان زيادی ندارد. امروز سه اصطلاح «نژاد»، «ملت» و « گروه قومي» بسيار رواج دارد. اين سه اصطلاح گونه های مختلف مردم در دنيای مدرن را نشان می دهند. اصطلاح «گروه قومي» بسيار تازه است و بتدريج جانشين اصطلاح «اقليت» می گردد که کاربرد آن در گذشته بسيار رايج بود.
لازم به يادآوری است که «نژاد» يک مقوله ژنتيک فرض شده که با شکل های ظاهری جسمانی مطابقت دارد. از 150 سال پيش بحث های علمی زيادی دربارة نام ها و مشخصه های نژادها وجود دارد. بحث ها تا اندازه ای آشنا و در بخش مهمی شرم آور است. «ملت» مقوله ای اجتماعی - سياسی فرض شده و به ترتيب معين به مرزهای واقعی يا بالقوة يک دولت مربوط می گردد. «گروه قومي» يک مقولة فرهنگی است که بنا بر رفتارهای پايدار معين که از نسلی به نسلی منتقل می شود، مشخص می گردد؛ و در اختلاف با ملت در تئوری به مرزهای يک دولت محدود نمی شود.
چنانکه می دانيم، از اين اصطلاح ها بطور باورنکردنی به صورت های گوناگون استفاده شده است. از اصطلاح های زياد ديگری نيز استفاده می شود که ذکر آنها در اين جا ضرورت ندارد. وانگهي، در بحث پيرامون ترکيب مردم يک سرزمين که از گروه های مختلف قومی تشکيل شده اند، برخی ها از اصطلاح «اقليت ملي» و برخی ديگر از «گروه قومي» استفاده می کنند. اغلب کسانی که از اين سه اصطلاح استفاده می کنند، آن را برای نشان دادن پديده ای پايدار بکار می برند که به دليل ريشه های اش در گذشته نه تنها تاثير مهمی در رفتار روزمره دارد، بلکه پايه ای را فراهم می آورد که درخواست های سياسی کنونی بر آن تکيه دارد. از اين رو، مفهوم مردم چيزی است که هست و به دليل ويژگی های ژنتيک، تاريخ سياسی - اجتماعی و يا هنجارها و ارزش های «سنتي»اش عمل می کند.
ُبعد زمانی گذشته بطور اساسی در مفهوم مردم حضور دارد. اما چرا در پی آنيم که گذشته و «هويت» داشته باشيم و چرا به آنها نياز داريم. مفهوم گذشته چيزی است که موجب می شود در حال حاضر به ترتيب ديگری که تاکنون عمل کرده ايم، رفتار کنيم. اين ابزار را در برابر مخالفان بکار می بريم. اين عنصر اساسی اجتماعی شدن افراد، حفظ همبستگی های گروهي، برقراری يا رد مشروعيت اجتماعی است. مفهوم گذشت قبل از هر چيز پديده ای اخلاقی و بنابراين سياسی است و در چشم انداز همواره پديده ای معاصر است. به يقين دليل ناپايداری اش آنجا است. چون جهان واقعی دايم تغيير می کند، آنچه برای سياست جاری مناسب است. بنابراين ضرورت دايم تغيير می کند.
پس مضمون مفهوم گذشته بی وقفه تغيير می کند. اما چون بنابر تعريف مستلزم تاييد گذشته پايدار است، هيچکس هرگز نمی تواند بپذيرد که گذشته تغيير کرده يا توانسته است، تغيير کند. گذشته معمولاً مانند نقش روی لوح مرمرين است و يک سويه نگريسته می شود. گذشتة واقعی نقش لوح مرمرين است. اما گذشتة اجتماعي، آنگونه که آن را گذشتة واقعی درک می کنيم، در بهترين حالت همچون حکاکی روی خاک رس است.
از اين قرار، اهميت کمی دارد که گذشته را در رابطه با گروه ژنتيک پيوسته (نژاد)، گروه اجتماعی – سياسی تاريخی (ملت) يا گروه فرهنگی (گروه قومي) تعريف کنيم. همه اينها شيوه های ترکيب مفهوم مردم، شکل های بوجود آمدن گذشته و پديده های سياسی معاصر هستند.
در هر حال، نژاد يگانه مقوله ای نيست که آن را برای تعريف هويت اجتماعی مؤثر بدانيم. اين مقوله به ظاهر برای اين تعريف کافی نيست. برای بيان هويت همواره از مقولة ملت استفاده می کنند. همانطور که سميراميس تصريح می کند: ملت با ملت مدرن و دولت ملی آنگونه که در پيدايش سرمايه داری در غرب می بينيم يکسان نيست. از اين رو، « چيز» معينی در اصطلاح ملت وجود دارد که عبارت از يگانگی ويژه بازتوليد مجموع رابطه های اجتماعی خيلی پيش از سرمايه داری است. در واقع، ساخت ملت در آنچه که مرزهای جديد، امکان های جديد و زمانی بودن بازتوليد اجتماعی را ترسيم می کند، منطبق با گذار از جامعه های بدون طبقات به جامعه های طبقاتی است. در اين باب استالين نمايندة برجستة مارکسيسم روسی با مقولة ملت برخورد ديگری داشت. او با طرح وجود يک بازار يکپارچة سرمايه داری به عنوان يکی از رکن های ضروری شکل گيری ملت اين واقعيت اجتماعی را به چارچوب دنيای سرمايه داری مدرن محدود می ساخت. اما، برعکس، بسيار پر معناست که کلاسيک های مارکسيسم ضمن درنگ هميشگی روی رابطه های ميان ملت ها و طبقه های اجتماعی آشکارا دوام خود ملت را پس از زوال دولت در جامعه «کمونيستي» بدون طبقه ها می پذيرند.
ايمانوئل والرشتاين نظريه پرداز آوازه مند ارزش يابی خود ويژه ای در باب مقولة ملت دارد: به عقيدة او « ملت از ساختاری شدن سياسی سيستم - جهان سرچشمه می گيرد. دولت هايی که امروز عضو سازمان ملل متحدند، همه آفريدة سيستم - جهان مدرن اند. اکثريت اين دولت ها تا يک يا دو قرن پيش حتی با نام ها يا هويت های اداری وجود نداشتند. در مورد شمار کوچکی از دولت ها که می توانند مدعی نام و وجود هويت اداری در يک سرزمين در دورة پيش از 1450 باشند آنقدر کم اند که در فکر نمی گنجد. فرانسه، روسيه، پرتغال، دانمارک، سوئد، سوييس، مراکش، ژاپن، چين، ايران، اتيوپی شايد از کمترين موردهای مبهم اند. باز می توان خاطرنشان کرد که حتی اين دولت ها تنها با پيدايش سيستم - جهان کنونی به دولت های حاکم مدرن تبديل شده اند.
پاره ای دولت های مدرن ديگر مانند يونان، هند، مصر وجود دارند که امکان می دهند که رد پای تاريخ ناپيوسته استفاده از يک نام برای نشان دادن يک منطقه را بازيابيم. اگر به نام هايی چون ترکيه، آلمان، ايتاليا يا سوريه بينديشيم موضوع هنوز مغزنده تر خواهد بود. اگر واقعيت را درست بررسی کنيم، در تاريخ 1450 چندين هويت مثل هلند بورگيون، امپراتوری مقدس رومی ژرمني، امپراتوری مغول کبير وجود داشت. ملاحظه می کنيم که در هر مورد امروز نه يک دولت، بلکه دست کم سه دولت حاکم وجود دارد که می توانند در درجه معينی مدعی پيوند سياسي، فرهنگی و مکانی با اين هويت ها باشند.
اين واقعيت که امروز سه دولت وجود دارد، آيا معنی آن اينست که سه ملت وجود دارد؟ آيا امروز يک ملت بلژيک، يک ملت هلندي، يک ملت لوکزامبورگی وجود دارد؟ بنظر می رسد که اغلب پژوهشگران اينطور فکر می کنند. اما اگر قضيه از اين قرار است، بخاطر اين نيست که ابتدا يک دولت هلندي، يک دولت بلژيکي، يک دولت لوکزامبورگی وجود داشته است. يک بررسی منظم تاريخ مدرن نشان می دهد که تقريباً در همة موارد دولت مقدم بر ملت بوده است، نه بنا بر افسانه وسيعاً رايج خلاف آن».

قوم و ملت در پوية تاريخ
همانطور که پيش از اين اشاره شد: «قوم» و «ملت» نسبت بهم و در رابطه با دولت پيوندی ديالک تيکی دارند. قوم بر همبود (Communauté) زبانی و فرهنگی و همگونی (Homogénéité) سرزمين جغرافيايی و بويژه آگاهی از اين همگونی فرهنگی که با وجود اين ناکامل خواهد بود و بر تنوع گويش ها که از «ايالتي» تا ايالت ديگر فرق می کند و نيز بر همگونی آيين های مذهبی دلالت دارد. ملت مستلزم قوم است، اما از آن فراتر می رود.
پيش از برقراری نامناسب سرمايه داري، ملت بطور کلی در صورتی تحقق می يافت که يک طبقه اجتماعی کنترل کنندة دستگاه مرکزی دولت، يگانگی اقتصادی را برای زندگی همبود تامين کند و با سازماندهی پيدايش مازاد و سازماندهی گردش و توزيع آن سرنوشت ها را همبسته سازد. البته، در منطقه هايی که کنترل آبياری نيازمند تمرکز دستگاه اداری و برنامه ريزی توليد در مقياس مجموع کشورها است، طبقه- دولت فرمانروا امپراتوری را به ملت تبديل می کند. در صورتی که قوم از پيش همگون باشد. مورد چين (با وجود شکل های متفاوت منطقه ای بارز آن) يا بهتر مورد مصر در اين زمينه بسيار قانع کننده اند.
لازم به يادآوری است که طبقه - دولت تنها طبقه در پيش از سرمايه داری نيست که به عنوان سرچشمه واقعيت های ملی رخ می نمايد. طبقه سوداگران در شکل بندی های خراجی - کالايی يا برده داری - کالايی همان وظيفه را انجام می دهند. يگانگی اينجا به وسيله گردش مازاد توليد تامين می گردد. يونان باستان يا جهان عرب نمونه های ملت از اين نوع را تشکيل می دهند. در يونان علی رغم فقدان قدرت سياسی مرکزی که در حالت جنينی بود، ملت در پرتو کنفدراسيون ها و اتحاديه های مدينه های يونانی سر بر می آورد.
البته، در آن وقت ملت های متکی بر طبقه سوداگران در هنگامی که به بنيانی خراجی داشتند، به شدت نااستوار بودند و بر حسب اينکه طبقه متحد کننده قدرت خود را حفظ می کرد و يا آن را از دست می داد استحکام فزونتری می يافت و يا فرو می پاشيد و در اين صورت چنانکه ديده شد، پديدة ملی برگشت پذير بود. دنيای عرب نمونة روشنی از اين وضعيت است. فراز و نشيب های تجارت در شهرهای عرب و نيز رويدادهای مهم تاريخی مانند جنگهای صليبی و انتقال مرکز ثقل تجارت از شهرهای عرب به شرهای ايتاليا، سقوط بغداد زير ضربه های مغول ها در قرن سيزده و سپس پيروزی عثمانيان در قرن 16، انتقال تجارت از مديترانه به آتلانتيک در همان دوره و از بين رفتن نقش ميانجی عرب ها در تماس اروپا با آسيا، منطقه بادهای موسمی و آفريقای سياه موجب فروپاشی ملی و پس روی دنيای عرب گرديد.
بدين ترتيب می بينيم در هر جا که سطح رشد نيروهای مولد محلی برداشت مازاد کافی را برای استقرار طبقه ای که بتواند به ساخت ملی بپردازد، ناممکن می ساخت، پديدة ملی با رکود روبرو بود. پس سرنوشت اين طبقه به استعداد آن در کسب مازاد از راه تجارت گسترده از منبع های خارج و همچنين به اوضاع و احوال بيرون جامعه بستگی داشت. تعرض ها و ضربه های خارجی نيز مانع از پيشرفت اين روند بود. بديهی است که مازاد ناچيز به يکپارچگی اقتصادی کمک نمی کند و بر اثر پايين بودن گردش مازاد، جامعه به صورت تجمعی از منطقه های آماده برای يکپارچگی ملی باقی می ماند. در دنيای عرب مراکش و تونس در قرن 15، الجزاير در قرن 19 و سودان و يمن و لبنان از اين مورد ها هستند.
اروپای فئودالی پيش از قرن 13 وضعيت ديگری داشت. با اينکه مازاد داخلی در واحدهای پراکنده فئودالی به نسبت مهم بود، اما اين مازاد تا فراز قرن های ميانه در خارج از اين قلمروها به گردش در نمی آمد. رفته رفته از قرن 13 و بويژه از قرن 16، انگلستان، فرانسه، اسپانيا و پرتغال به تجارت دور دست راه می يابند و نقل و انتقال ها از منبع های خارج گسترش می يابد. با اين تحول درآمد پولی از درآمدهای ناشی از طبيعت پيشی می گيرد. توليد کالايی ساده (پيشه وري) در پيوند با تجارت رونق می يابد. در اين شرايط حکومت های مطلقه سلطنتی کشورهای ياد شده به تمرکز هر چه بيشتر مازادها می پردازند و با تکيه بر سوداگران عصر سوداگری اين مازادها را به گردش در می آورند و قلمروهای شاهی را در چارچوب ملت گرد می آورند.
بنابراين، هر چند پديدة ملی خيلی پيش از سرمايه داری وجود داشت، اما شيوة توليد سرمايه داری با تعميم شکل کالايی همه محصول ها (و نه فقط مازاد) و پيدايش مشکل کالايی کار که جمعيت عظيمی را بسيج و يکپارچه می سازد و همچنين پيدايش شکل کالايی سرمايه که موجب يکپارچگی بازار و بويژه تمرکز ادارة پولی و گردش گستردة ثروت می گردد، نقش برجسته ای در پيوند قدرت و جامعه ايفاء می کند و مضمون و شکل ملت را به سطح عالی می رساند.
در واقع کشف بزرگ اروپای سياسی ملت نيست که از ديرباز وجود داشت، بلکه دولت - ملت يا فقط دولت مدرن است. از اين رو نمی توان در آگاهی سياسی اروپا ملت را جدا از دولت و بدون آن درک کرد. ملت به مفهوم واقعی در اروپا به موهبت انديشة ويژة دولت و قدرت پديدار شده است. اين موضوع بيانگر اين واقعيت است که ملت محصول دولت - ملت است و مانند همبود تاريخی که مستقل از دولت بوجود آمده نيست. البته، اين دگرگونی مديون انقلاب سياسی است که ابتدا درون ايدئولوژی و رابطه های اجتماعی سامان يافت. بنابراين، دولت مدرن که در برابر صحنة تاريخ سياسي، اقتصادی و حتی اجتماعی طرح ريزی شده بود، در کانون روند پيشرفت اجتماعی قرار گرفت، تحول دولت را با تحول مردم همساز نمود. از اين رو، همبستگی در ملت مدرن از منشور دولت عبور می کند و به اعتبار آن در وجود می آيد. و اين درست عکس همبستگی در ملت به مفهوم همبودی آن است که از برادری محصول ايمان مشترک ناشی می شود.
پس دولت - ملت تنها يک شکل تاريخی سازماندهی سياسی جمعی است که پيدايش آن مديون شرايط ويژه است که آن شرايط نتوانست تکرار شود و يا رويهم رفته به همان ترتيب تکرار شود و بنابراين واقعيت محکوم به اين بوده است که به وسيلة تاريخ پشت سرگذاشته شود. دولت مدرن شکلی است که بيش از همة شکل های ديگر گروه بندی يا يکپارچگی بشری در زمينة عملی کردن دو رکن مهم همبستگی و هويت بر پاية دولت – ملت کامياب بوده است. البته، اين بدان معنا نيست که همة جامعه ها می توانند يا بايد آن شرايط تاريخی را که منجر به پيدايش اين نوع نظم سياسی گرديد، بوجود آورند و همبودهايی که در کل يا جزء در ايجاد آن توفيق نيافته اند، بکلی فاقد مفهوم همبستگی و هويت اند.
مثلاً وجود ده ها زبان خود ويژه، دوام ساختارهای کهنة کاست ها، وجود انواع کشمکش های دوامدار اعتقادی و اختلاف های مهم اجتماعی و فرهنگی مانع از آن نشد که هند به عنوان يکی از کهن ترين ملت های جهان باقی بماند. چين هم که از شيوة ديگر بسيار متفاوت سازماندهی و درک پيوند اجتماعی برخوردار است، همين وضعيت را دارد. البته، اين دو شکل بندی از نوع دولت - ملت مدرن نيستند. اما آنها کمتر از دو ملت به مفهوم همبود همبسته را تشکيل نمی دهند که مبتنی بر پذيرش همان ارزش ها است و اين مانع از آن نيست که آنها به کسب ارزش های جديد در زمينة آزادی و هويت ملی نايل آيند. با اينهمه، اين واقعيت که دولت مدرن در کشورهای پيرامونی محصول تحول سياسی درونی آفرينندة فرديت و رابطة متقابل ميان افراد آزاد و برابر نبود، بلکه بيشتر ثمرة مبارزة ميهن پرستانه و يا تقسيم استعماری بود، تحول و سرنوشت آن را کاملاً تغيير داده است. در اغلب موردها، دولت بجای اين که پايه گذار و ضامن آزادی ها که شرط مفهوم شهروندی « شخص» به حساب می آيد، باشد، همچون يک نيروی خارج از جامعه رشد يافته و موفق نشده است خود را به همبود تاريخی تحميل کند و از تعدد مکانيسم های تخريب ساختار و دفع و تجزيه بافت «ملي» مقدم برخود وارهد.
در جامعه های غير غربی که انقلاب سياسی را از سر نگذرانده و از اين رو، دولت در آنجا خارج از جامعه باقی مانده، مدرنيته سياسی عبارت از تبديل دولت به مرکز شکل بندی و سازماندهی نخبگان مجزا در گسست با همبود آغازين بوده است. تحول دولت در آنها که با انعکاس «ملی شدن جامعه» فاصله دارد، خصلت ابزار از خود بيگانه شدن آن را تاييد می کند. همين ويژگی است که دايمی بودن معنا و مفهوم همبود سنتی و در بطن های جامعه را نشان می دهد، حتی اگر پويايی و همبستگی زير فشار توسعة بی لگام شيوه های جديد توليد و نمايندگی که به تخريب پايه های اين همبستگی سنتی ادامه می دهد، بسيار ضعيف شده باشد.
در هر حال اگر اين همبود - ملت ها در دگرگون کردن و نوسازی خود بر اساس پايه های جديد شهروندی و همبستگی محکم و استوار ملی برای پاسخ به مبارزه طلبی های دنيای مدرن توفيق نيابند، مطمئناً پايه سياسی و فرهنگی اين همبستگی ها و هويت ها بيش از پيش در برابر تحول جديد به مخاطره می افتد.
در گستره هايی چون دنيای عرب که خيلی همگون تر از جامعه هند و چين اند، مانند آنها در بازتوليد حس همبستگی و هويت خود به ميهن پرستی تاريخی فرهنگی و سياسی بيش از دولت بستگی دارند.
از اين رو، اگر به همانند دانستن دولت - ملت که دو واقعيت زير را پنهان می کنند، اصرار ورزيم، درک تاريخ واقعی مدرن اين جامعه ها ناممکن خواهد بود.
- وجود مفهوم واقعی همبود و همبستگی فراسوی تعدد دولت ها و قدرت های مرکزی که کم يا بيش محصول تقسيم استعماری اند.
- خصلت کلاسيک يا ضد دموکراتيک و ضد ملی قدرت های کنونی
بنابراين، برای عملی بودن، از مفهوم ملت در اين وضعيت با احتياط و نظم منطقی استفاده شده است. مثلاً هنگامی که می خواهيم به تقسيم بندی دولت کمک کنيم نمی توانيم از انديشه ملت به عنوان مترادف قوم استفاده کنيم. ملت واقعيت يک وجود سياسی يا دولت را تاييد می کند. قوم در معنای جديد و سنتی معادل ملت نيست. ملت بنا بر تعريف مکانی است که در آن پيوندهايی بوجود می آيد که عضوهای يک قوم را به وجودهای سياسی تبديل می کند. ملت اصل مسلم فرارفت سياسی از تقسيم بندی های قومی است.
برای منطقه های عربي، چينی و هندی که پيش از دولت، همبود قوی فرهنگی در آنها وجود داشته است، وضع به گونه ديگر بوده است. برعکس، اين جا فرارفت از شکافی که جامعه های دولت های وابسته به نيروهای خارجی يا داخلی را جدا می کرد، سرچشمه ناسيوناليسم دمبدم تازه است. مبارزه عليه سياست استعماری داخلی و خارجی معنای حقيقی انقلاب ناسيوناليستی در اين جامعه ها است که بخش مهم قرن بيستم را فرو پوشانيد. در مقياسی که دولت ها منافع اقليت يا خارجی را منعکس کرده اند، اپوزيسيون ملی هميشه عنصرهای اخلاقی و مادی استراتژی جانشين را که مبتنی بر دو اصل استقلال و همبستگی است در همبود - ملت برون دولتی جستجو کرده است و می کند.
بنابراين، هر دولت تنها با ويژگی های فرهنگی يا قومی جمعيت نمی تواند به يک دولت - ملت تبديل شود. برای ايجاد يک ملت مدرن به آزادی ها، برابری ها و حاکميت مردم نياز است. بدون اين مؤلفه ها شهروند و دولت وجود ندارد. دولت بايد از وسيله های کافی برای فرمانروايی در محيط خود برخوردار باشد تا بتواند سياست تامی را بکار بندد و شرايط مادی و سياسی لازم را برای يکپارچگی جامعة مدرن فراهم آورد.
اين موضوع به وضوح نشان می دهد که چگونه تعداد زيادی از دولت ها که ناتوانی خود را در زمينة رهبری مسئله رشد به اثبات رساندند، به زندان واقعی برای مردم خود تبديل شدند و تلاش جمعيت اين کشورها فرار از اين زندان به سوی کشورهايی است که بنظر آنها فضای آزاد و رفاه وجود دارد.
البته، هدف از اين تحليل نشان دادن اين واقعيت است که تا چه ميزان ساختار و مدل شبه دولت - ملت تعميم يافته به مانعی برای تحول سياسی و اقتصادی مردم برای شکوفايی آزادی هايی که انديشة دولت- ملت همواره متضمن آنها است، تبديل شده است. بديهی است که راه حل برای برون رفت از اين بن بست، نفی مدل شبه دولت - ملت و ارزش گذاری دوبارة مفهوم کلاسيک همبود ارزش ها و منافعی است که در آن تحول انسان ها مقدم بر تحول دولت ها است.
اين چنين است که درک واقعيت جهان غير اروپايی چنانچه تحليل در محدودة فلسفه سياسی کلاسيک محبوس بماند، ناممکن است. مفهوم دولت - ملت برای تحليل تنوع شکل های همکاری و همبستگی که رابطه ها ميان مردمان متعدد و همبودهای بشری را توصيف می کنند، بسيار محدود کننده و يا اروپا مرکز انگارگرايانه است.
اين مفهومی است که با تاريخ کلاسيک اروپا پيوند تنگاتنگ دارد و برای تثبيت جايگاه قدرت سياسی که به شدت مورد انکار گروه گرايی قومی و منتقدان مذهی است، از آن استفاده می شود و بنابراين، از انديشه دولت. يگانگی نهادها، همگونی مردم، حاکميت و نفوذ ناپذيری مرزها در برابر و عليه هويت های فرهنگی و مذهبی که از هويت های دولتی فراتر می رود و برتری می جويد، برانگيخته می شود.
از سوی ديگر، وجود همبود - ملت تاريخی که در خلال رابطه های متعدد يا شبکه های موازی و برون دولتی توليد می شود، نمايشگر شکل ديگر مفصل بندی امر سياسی و اجتماعی است که در آن دولت فقط يکی از شاخص های تامين کنندة نمايندگی به صورت سازمان جمعی همبستگی است. از اين رو، در قلمروهايی چون دنيای عرب ناسيوناليسم دولت به شدت با ناسيوناليسم همبود يا حتی ميهن پرستی سرزمين رقابت می کند. در اين حالت، درک تاريخ اجتماعی اين مردم با پی کاوی زمانمندی سياسی شان تنها در چارچوب دولت سرزمينی يا صرفنظر کردن از تداخل شکل های متعدد همبستگی ناممکن است.
در واقع، اين شکل های متفاوت همبستگی سرزميني، سياسي، مذهبي، حرفه ای و غيره در همة جامعه ها، البته بنابر سلسله مراتب و حالتمندی های متفاوت همزيستی دارند. همبستگی مذهبی بطور مداوم رابطه های بشری را در جامعه های صنعتی بر می انگيزند، حتی اگر اين همبستگی در لحظه به وضعيت غيرسياسی گرايش داشته باشد. در جامعه های عربي، ناسيوناليسم جديد منبع خود را در توسعه واقعی جامعه مدنی جديد و پيدايش افراد آزاد می يابد، حتی اگر استقبال از ارزش آزادی هنوز در سطح نخست نمودار نباشد. دليل اين تناقض، برخلاف تاريخ اروپا، پيدايش اين ازادی به عنوان اصل پيوستگی و سازماندهی بازتاب اش را در دولت نمی يابد. اما برای تثبيت هنوز به تقابل با آن نياز دارد. زيرا اين دولت بيشتر پی آيند تاريخ بين المللی است. يعنی نبود استقلال آن توسط جامعة محلی که نتيجة تحول جامعه بنا بر ديناميک تاريخی درونی آن است.
پس، برای بدست دادن مفهوم جديدی از ملت با کارايی جديد به سياست زدايی بحث دربارة شکل بندی ملت ها که بيشتر جدلی است تا علمی و عرفی کردن مفهومی که بار بسيار زياد اسطوره پيدا کرده و بنابراين تناسب و ارتباط اش را از دست داده، نياز زيادی وجود دارد. بهرترتيب، بيش از پيش روشن است که اين مفهوم آنگونه که به تحليل همة آزمون های تاريخی در قلمرو شکل بندی ملت ها يا توضيح ديناميک واقعی آن مربوط است، نارسا است. پس اين مفهوم به هيچ وجه در کوشش برای استفاده از آن به عنوان کليد تحليل شکل های سازمان سياسی يا روندهای اجتماعی - تاريخی گذشته و آينده کاربرد ندارد.
برعکس، در اين نوسازی تاريخی سياست های بين المللی و شکل های همبستگی و سازمانی است که بايد بيش از مقاومت در برابر بريدن و تکه تکه کردن جامعه های زنده و باقيمانده و تصوير تاريخ بر حسب مفهوم های مجرد که کهنه شده اند، دقيق بود. جامعه های آفريقايی هرگز در افشای مضمون دقيق پراتيک سياسی شان و تحليل واقعيت های آنها بنا بر مفهوم دولت - ملت کامياب نبوده اند، بدون شک، هر چند آنها ارزش های اساسی را درک می کنند. البته، اين بدان معنا نيست که می توان شکل های پيشين سازمانی را که به شدت با نيازهای توسعه مدرن همخوانی ندارد، حفظ کرد. انديشة حفظ سيستم سنتی قومی آنگونه که هست و به برخی ها در ستودن قوم گرايي، کنفسيوس گرايی و ديگر کهنه گرايی های ديرپا الهام می بخشد، ناگزير رو به سوی اختلال، بی نظمی و هرج و مرج بيشتر است. شکل های سازماندهی پيشين دگرگونی های زيادی يافته اند.
در واقع، جامعه هايی که با انقلاب سياسی روبرو نشدند، مجبور به توسعه برای جذب ارزش های آن شده اند، و در تاريخ مدرن که امر اجتناب ناپذيری است، و شکل جديد سازماندهی گام نهاده اند که ناگزير باعث دگرگونی رابطة بين دولت و جامعه به عنوان کارکردها و دريافت های همبستگی گرديده است.
وظيفه سياست بدرستی مساعدت به پيوستگی ساختارهای اجتماعی يعنی ابداع شکل های سازش، همياري، همکاری و يکپارچگی برای غلبه بر عامل ها و فرارفت از تضادها است. در برابر بی نظمی که با جذب اجباری شکل سياسی ايجاد می شود و از پيش به ن¡