پديده اى به نام جنگ امير طبرى سپتامبر ٢٠٠١ »در نگاه من، کسانى که با لذت، تفنگ بردوش گرفته و خبردار مىايستند و يا با موزيک نظامى در صفها رژه مىروند، تحقيرشدگانى هستند که به مغز نيازى ندارند و تنها داشتن نخاع براى ايشان کافى است.« " آينشتاين" )نقل به مضمون( جنگ، تبلور و در همان حال تظاهر و نمايش عريان خشونت است در گستردهترين ابعاد ممکن. با نگاهى شتابزده به تاريخ، گويا تمام جنگها جلوه و يا درونمايهاى عادلانه داشتهاند: جنگ مقدس، جنگ رهايى بخش، جنگ براى استقلال، جنگ در راه خدا و يا خلق، جنگ براى صلح، راى ميهن، جنگ براى آزادى، جنگ براى دفاع از خود، جنگ بر عليه تروريسم،... و ح تا جنگ بر عليه جنگ فقر و بيسوادى!!! البته در مورد برخى از جنگها مىتوان عدالت موجود و يا مولود آن جنگ را در حالت بسيار کلى و مشروط، تاييد نمود که نمونه آن جنگ بر عليه هيتلر و يا نظامهاى فاشيستى بوده است ولى ترسيم مرز ميان حق و باطل آنهم در ميدان خونين جنگ و آشفته در دود متراکم خشونت، بيشتر سادهلوحانه بنظر مىرسد تا خردمندانه. همهى جنگهاى داخلى و يا خارجى، گواه سرنوشت تلخ انسانهايى هستند که هستىاشان به نيستى بدل شده و اگر هم جنگ را بردهاند، صلح را بگونهاى باختهاند. خشونت، هسته مرکزى جنگ و ستاد فرمان دهنده جوخههاى مرگ است. تعريف خشونت و پيگيرى ريشههاى آن کار آسانى نيست، چراکه اين پديده همواره در چارچوب يک سيستم ارزشى مشخص، قابل بررسى است و به هنجارها، عادتها و سنتهاى موجود اخلاقى، اجتماعى و سياسى گره خورده است: سنگسار و بريدن دست و پاى محکومين در حکومتهاى اسلامى معناى خشونت نمىدهد و نمود اجراى عدالت است!! بعبارت ديگر، آستانه بروز خشونت در چنين جوامعى بسيار پايين نگهداشته شده و حساسيت نسبت به خشونت در حق شهروندان، تقريبن وجود ندارد!. اينکه پيامدهاى عمل بر پايه چنين باورها و برداشتهايى چقدر خانمان برانداز هستند، چنان آشکار و اندوهآوراست که نياز به توضيح ندارد. شايستگىها و ارزشهاى اخلاقى هر فرد، گروه و يا جامعهاى را مىتوان در موضعگيرى آنها نسبت به امر خشونت ارزيابى نمود، بايد ديد که افراد آن جامعه چه چيزى را خشن ميدانند و ب راى کاهش خشونت و يا برونرفت از خشونتهاى موجود و يا احتمالى، چگونه برخورد مىکنند.... در فلسفه غرب، در رابطه با بررسى خشونتهاى انسانى، با دو مدل متفاوت مواجه مىشويم: دبين: که نماينده آن توماس هوبز ) Th. Hobbes ، ١۶٧٩-١۵٨٨م.( است و طبيعت واقعى انسان را ١- مدل گرگ ميداند که با پيدايش حکومت نيرومند )لوياتان( به اين وضعيت طبيعى پايان داده شده و حقوق فراد تامين مىگردد. اين مدل فکرى بعدها توسط زيگموند فرويد ) S. Freud ، ١٩٣٩-١٨۵۶م.( در اجتماعى روانکاوى، کنراد لورنس ) K.Lorenz ( در زمينه پژوهشهاى رفتارى حيوانات و تالکوت پارسونز ) T. Parsons ( در رابطه با علوم اجتماعى بازتاب دوباره ميابد. وشبين: که نماينده معروف آن ژان- ژاک روسو ) J. Rousseau ، ٧٨-١٧١٢م.( مىباشد و برخلاف ٢-مدل هوبز، طبيعت انسانى را منزه دانسته و مانع اصلى بازگشت به آن حالت ابتدايى را، در جامعه و البته حکومت آن جستجو مىکند. در حاليکه بدبينها طرفدار کنترل بيشتر افراد هستند و به نقش نيروى برتر راى بقاى نوع بشرتاکيد مىکنند، خوشبينها خواهان آزادى انسان از چنگال حکومتها و از اينراه حکومتى در پى شکوفايى طبيعت انسانى مىباشند. در هرحال، شايستهتر آنست که هر دو مدل فکرى با نظرى انتقادى مطالعه شوند تا رهيافتى براى مدلهاى فکرى جديدتر کشف نمود که از دايره اين گفتارها دقيق و پندارها فراتر بروند. چرا جنگ؟! چرا تهاجم و خشونت تا آنسوى مرزهاى پلي دى، گستاخى مىکند و خونريزى، حذف مادى و معنوى ديگرى را به کمين مىنشيند؟ براى فرويد، نيروىهاى روانى حرکت دهنده و برانگيزانندهى انسانى بر دو گونهاند: از سويى، عشق، شهوت و تمايل جنسى که انسانها را بهم جذب نموده و آنها را متحد مىکند و از سوى ديگر، نيروى بازدارنده و تخريبگر نفرت و خشونت که جدايى و مرگ را خواهان است. هر دو اين نيروها براى موجود انسانى و اراده او لازم و ضرورى هستند. بنابراين هر تلاشى براى حذف يکى از اين نيروها با شکست روبرو مىشود. بجاى مقابله با اين نيروها، بايد آنها را سمت و سوى برازنده انسانى داد. در اينجا نقش سيستم اجتماعى )در تمام زمينههاى موجود و ممکن آن( تعيين کننده است و فراخوان فرويد هم، روشن و شفاف: "همهى آنچه که فرهنگ و پيشرفتهاى فرهنگى را تقويت کند، جنگ و خشونت را تضعيف نموده و مهار مىسازد".ٰ انسانها بر خلاف حيوانات به موضوع مورد عشق و يا نفرت خود وابستگى منجمد ندارند و مىتوانند رضايت و خوشى خود را از راه " فرازش" ) Sublimation ( تامين کنندٰ مثلن رقابت در ميدانهاى ورزشى بجاى خشونتهاى ضد اجتماعى. براى لورنس، تعادل ميان " امکان براى کشتن" و "امکان براى نکشتن " برهم خورده است. انسانهاى دوران پيش از تاريخ، با چنگ و دندان و دستان تهى از اسلحه به جنگ هم مىرفتند. در آن دوران اين امکان و زمان وجود داشت که آنها تصميم خود را تغيير بدهند ولى در شرايط کنونى که بمب نوترونى در دسترس انسان قرار گرفته است، بايد مکانيسمهاى بسيار پيچيدهترى براى تحقق "امکان نکشتن" چاره جويى نمود. آهنگ رشد هوش و خرد علمى انسان نسبت به تکامل فرهنگى او شتاب بيشترى نشان مىدهد و اين چيزى نيست جز ، فاجعهآميز !!. بنابراين، نياز به گسترش و ژرفش کارهاى فرهنگى انکارناپذيرست. مفهوم جنگ عادلانه در دنياى مسيحيت )غرب(، که بايد با جنگ مقدس يا جهاد در دنياى اسلام مترادف ز سوى آگوستينوس ) Augustinus ( مطرح شده است. بنابر نظر او يک جنگ تنها هنگامى عادلانه باشد، است که بعنوان ابزارى براى بازسازى و يا بازپسگرفتن حقوق از دست رفته باشد. يعنى هدف و روش ه آن هدف بايد عادلانه باشد. توماس فون آکوين) Th. von Aquin ( همين نظريه را گرفته و تدقيق رسيدن لبته ن ظريه غالب در دوران کنونى، جنگ )هجوم( حتا عادلانه را برنمىتابد و بيخود نيست که همه مىکند. وزارتخانههاى جنگ به وزارت دفاع تغيير نام دادهاند!. در ماده ١٢ بند چهارم اساسنامه سازمان ملل متحد، جنگ تنها در صورت دفاع از خود و يا براى نگهدارى صلح و امنيت بينالملل پيش بينى شده است که البته تا هنگامى که زمينههاى بروز جنگ وجود دارند، مىتوان انتظار داشت که قرارهاى بينالمللى ناديده گرفته شده و يا نسبت به شرايط تفسير شوند. ژنرال ارتش پروس کلاوزهويتز) Clausewitz ( واضع تئورى گشتالت)فرم( جنگ که بخاطر ديد تحليل گرايانهاش همپاى کانت )ولى در امور جنگى( بشمار مىآيد، جنگ را نه شکست، که ادامه سياست مىداند، اما با ابزارى ديگر. اين گرايشى است که شوربختانه در دوران ما هنوز وجه بالادست و غالب بر کنشهاى سياسى است. براى کانت ـ طراح حکومت جهانى و صلح جهانىـ انسان در وضعيت طبيعى، موجودى جنگجوست و ر شرايط جنگى و خطر جنگ بسر مىبرد. صلح بخودى خود وجود ندارد، بلکه بايد بنيانگزارى شود. همواره آنچه بنيان صلح را مىگذارد، خرد نام دارد. کانت بهترين شکل حکومت را جمهورى مىداند، چراکه نيروهاى اعمال قدرت در آن تقسيم شدهاند و از نيروى تخريبى يکديگر جلوگيرى مىکنند . مردم ساکن سرزمين جمهورى، با خرد آشنا شده و خو مىگيرند و تبديل به شهروندان خوب و انسانهاى اخلاقى برجستهاى مىشوند. در نزد کانت، فيلسوف دوران روشنگرى، تنها خرد است که جنگ را نفرين مىکند ) و مىدانيم که خرد عنصراصلى دوران روشنگرى بوده و هست(. خرد، تامين صلح را وظيفه خود دانسته و براى تحقق آن به قراردادهاى اجتماعى روى مىآورد، قراردادهايى که جنگيدن را براى ابد محکوم نموده و صلح جاودانى را خواهانند. حکومت جهانى او عبارت است از يک جمهورى فدرال جهانى که کومتهاى محلى در آن محفوظ مىباشد. يک جمهورى فدرال آزاد که برپايه اعتماد و تفاهم تشکيل حقوق شده و همواره مردمان و حکومتهاى بيشترى را جذب خود مىنمايد. صلح جاويدان نه يک اتوپى، که ره آورد خرد انسانى است و تنها درشکل جهانى بهترين نوع حکومت شناخته شده يعنى جمهورى، دست يافتنى است؛ جمهورى فدرال جهانى. براى افلاطون، جنگ و اصولن همه مظاهر زشتى در صورتى از بين مىرون د که فيلسوفها به قدرت پادشاهى برسند. تا هنگاميکه خردمند، بىقدرت و قدرتمند، بىخرد است، وضع همين خواهد بود!! کانت در برابر اين ادعاى افلاطون چنين پاسخ مىدهد: اينکه پادشاهان فيلسوف شوند و فيلسوفها پادشاه، نه قابل انتظار است و نه مورد درخواست!، چراکه تملک نيروى قهر، آزادى خرد را مىربايد. ولى هم خردمندان و هم مالکين نيروى قهر بايد به يکديگر گوش فرا دهند. براى ارسطو، اساس صلح در رابطههاى انسانى پى ريزى مىشود و سرانجام تکامل ايده او در دوران ما " گفتمان ٰ" ) Diskurs ( نام دارد. منظور از گفتمان اين است که افراد متفاوت، دانستههاى خود در باره يک موضوع مشخص را برپايه دليل آورى و بطور آزادانه در جمع مبادله مى نمايند. در يک گفتمان موفق، اکثريت دانستههاى اکثريت افراد )در رابطه با آن موضوع مشخص(، مورد تبادل اکثريت قرار مىگيرد. معمولن کسانيکه اسير دگم و جزمها بوده و يا در صدد به کرسى نشاندن فقط يک ايدئولوژى خاصى باشند و يا مايل باشند که فقط با خودشان حرف بزنند!!، از دور گفتمان خارج مىشوند. همه ک گفتمان داراى شانس برابر براى گفتن ، شنيدن و پرسش و پاسخ هستند. و همينطور که شرکتکنندگان هابرماس در تئورى ارتباط تاکيد مىکند، هيچ نيرويى بر گفتمان حاکم نيست و رهبريتى )به مفهوم تسلط وند( وجود ندارد. گفتمان )ديسکورس(، مثلن در مورد زهر خشونت و عفريت جنگ، داراى نقش مدنى، بر اخلاقى و سياسى فکرساز و تعيين کنندهاى است که بايد بطور آگاهانه از آن سود برد.