مارکس
منتقد برابری
گرايی است
سرمايه
داری چيز هراس
انگيز اما
ناگزير بوده است.
اين نظام موجب
درد و رنج های
هولناک بشری و
ضايعه های
عظيم انسانی
گرديد و در
عين حال برای
آزادی و
فعاليت بشری
امکان های بی
سابقه ای
ايجاد کرده
است. جنبة «خوب»
سرمايه داری
را نمی توان
از جنبة «بد» آن
جدا کرد.
وظيفة مهم از
اين پس عبارت
از سنجش امکان
هايی است که سرمايه
داری ايجاد
کرده و از خود
سرمايه داری فراتر
می رود. علاقه
های ما بايد
متوجه آن جنبش
تاريخی باشد
که توان تحقق
کامل امکان
های موقعيت
های تاريخی
مان را دارد
آلن
وود - برگردان:
ب. کيوان
جمعه ١٣
شهريور ١٣٨٣ –
٣ سپتامبر
٢٠٠۴
دربارة
نويسندة
مقاله
آلن وود
از 1980 استاد
فلسفه در
دانشگاه
کورنل آمريکا
بوده است. از
اثرهای او
«اخلاق دينی
کانت» (1970). «الهی
شناسی عقلی
کانت» (1978)، کارل
مارکس (روتلج
وکگان پل، 1981) و
«انديشة
اخلاقی هگل» (1990)
شهرت زياد
دارد.
آلن وود از
فيلسوفانی
است که علی
رغم هياهوی ُمد
روز و سطحی
نگری برخوردی
علمی با مارکس
دارد. و
ديدگاههای او
را بر پاية
مجموع اثرهای
وی نقد و
بررسی کرده
است.
در بازار
آشفته ای که
بوی انکار مطلق
همة ارزش های
عدالتخواهانه
به مشام می
رسد، آلن وود
به هسته های
پرتو ا فکن
انديشة مارکس
توجه دارد که
در کنکاش های
فلسفی و علمی
در شمار
مبناهايی
برای راه
يافتن به عرصه
های جديد تفکر
فلسفی و
اجتماعی است.
آلن وود در
نامه ای که به
درخواست ژاک
هوآرو مترجم
فرانسوی
مقالة زير
پيرامون
توضيح هدف
نوشتن اين مقاله
و موضع های
خاص خود
نگاشته،
تصريح کرده است:
«نتيجه گيری
های من آشکارا
به بيان موضع
مارکس اختصاص
دارد و موضع
خاص مرا بيان
نمی کند. پس اين
موضعگيری
مستقيم سياسی
شخصی من نيست.
موضع گيری های
اساسی سياسی
من در اين مقاله
در بخش «نقش
برابری در
مبارزه با
ستم» که در عين
حال نقد جزيي
از مارکس است،
توضيح داده
شده؛ هر چند
اين موضع گيری
ها در اين
تلاش نيستند
از خواست های
برابری
خواهانه ای
دفاع کنند که
با برداشت های
مارکس در
تعارض نباشند.
بديهی است،
انکار نمی کنم
که يکی از هدف
های من در اين
مقاله همچون
ديگر نوشته
هايم دربارة
مارکس بيان
علاقه هايم
نسبت به فکر
مارکسيستی
است. و اين در
صورتی است که
شما فکر مارکس
را از آن
نتيجه گيری
کنيد. با
اينهمه، هيچيک
از نوشته هايم
بطور مستقيم
اين مسئله را
که در وضعيت
سياسی کنونی
چه برخوردی با
فکر مارکس
بايد داشت،
مطرح نمی کند.
از يک سو می
بينيم که
امروز طبقة
کارگر جهانی
سازمان يافته
وجود ندارد.
به بيان درست،
فکر نمی کنم
که از 1914 به اين
سو، چنين چيزی
وجود داشته
است. مدت مديدی
(دست کم نيم
قرن) است که
واضح گرديد که
بر خلاف
انتظار اتحاد
شوروی (سابق) و
يا ديگر حزب
های متحد آن
در ديگر
کشورها هيچج
انقلاب
پرولتری به
مفهوم
مارکسيستی روی
نداده است.
از سوی ديگر،
فکر می کنم که
پيروزی جنبش
های راديکال
در جهان که
هدف آنها
دگرگونی ريشه
ای يا زدودن
سرمايه داری و
امپرياليسم
است، يگانه
اميدی است که
ناگزير از چيزی
داشته ايم که
به آينده به
ظاهر آراسته
برای نوع بشر
شباهت دارد.
اغلب اين جنبش
ها نوشته های
مارکس را به
عنوان منبع
اساسی الهام
اخذ کرده اند
و من فکر می
کنم که آنها
در اين کار حق
داشته اند.
اما روندها و
رويدادها «در
کشورهای سوسياليستی»
در مقياسی است
که آنها نه
تنها به بی
اعتبار کردن
امپرياليسم
شوروی و
استالينيسم
بلکه
متأسفانه در
مجموع به بی اعتبار
کردن انديشة
مارکسيستی و
انديشة سوسياليستی
انجاميده اند
که ماية زيان
های بی شمار
است. در کوتاه
مدت، من نسبت
به جريان
سياست جهانی
بدبينم. دليل
های خوش بينی
ام تنها مبتنی
بر اين واقعيت
است که انتقاد
مارکس از سرمايه
داری همواره
بطور بنيادی
درست و عادلانه
است. تضادهای
اساسی سرمايه
داری از بين
نرفته اند؛
زور و ستم فوق
العاده زيادی
که بعنوان
بيماری مزمن
اين سيستم
بروز می کند،
هميشه وجود
خواهد داشت که
بايد زدوده
شود. بديهی
است که انديشة
مارکس می
تواند در
ديدگاه بسياری
از افراد بی
اعتبار جلوه
کند، اما
حقيقتی که او
روشن
گردانيده
است، تکذيب
نشده اند و در معرض
چنين تکذيبی
قرار ندارند.
دير يا زود
بشريت به آن
روی خواهد
آورد.
من برخوردم را
نسبت به
رويدادهای
تازه با برخورد
کانت نسبت به
انقلاب
فرانسه (که
غالباً بد
فهميده شده) مقايسه
می کنم. اين دو
برخورد بنا به
ملاحظه های
معينی عکس
يکديگرند.
کانت بطور کلی
انقلاب را
تأييد نمی کرد
و اميد نداشت
که انقلاب
فرانسه نتيجه
های خوبی ببار
آورد. اما
برخورد جالب
توجه او باعث
حضورش در اين
انقلاب و
الهام بخشيدن
به شاهدان آن
گرديد. کانت
فکر می کرد
علاقه هايي که
طبقه های
فرهيختة
اروپا نسبت به
انقلاب نشان
می دهند.
نشانه ای
معتبر برای
آيندة تمدن
اروپاست.
برخورد من به
دگرگونی
اروپای شرقی
درست عکس آن
است. من فکر می
کنم که اين
دگرگونی ها
مفيد واقع
شوند و از اين
رو به آن درود
می فرستم. اما
از سوی ديگر، نسبت
به واکنش
کسانی که در
اين دگرگونی
ها شرکت
دارند، سخت در
شگفتم. به زعم
آنها اين
رويدادها
مارکسيسم و
بطور کلی
سوسياليسم
انقلابی را بی
اعتبار کرده
اند. اين
واکنش چنانچه
ادامه يابد،
به يقين در
درازمدت
مصيبت های به
مراتب بدتری
در مقايسه با
رويدادهای
گذشته ببار می
آورد.
نمی دانم
چگونه بين
توضيح های
متفاوت من که
شما انگيزندة
آن بوديد،
انتخاب انجام
می گيرد. بنا
به دليل هايي
که اکنون با
توضيح های من
در بالا بايد
روشن شده
باشد. من خود
را يک خوشبين
اصلاح ناپذير
تلقی نمی کنم؛
اما اشکال کار
را در انتخاب
موضع همجون يک
راديکال آشتی
ناپذير نمی
بينم. من کم
توانم، اما
سرگشته
نيستم، چرا که
انديشه هايم
ُمد روز نيست.
انديشه هايی
را در نظر
گيريد که در کشورم
ُمد روزند.
البته، هيچ
شخص شايسته ای
به ُمد روز
بودن رغبت
ندارد. به
يقين برداشت
من اين نيست
که
راديکاليسم
برای پيروزی
انتخاب می
شود. اما اگر
مسئله پيروزی
در اساس منتفی
باشد، در اين
صورت نوع بشر
بايد درانتظار
آيندة فوق
العاده تيره و
تاری بسر برد.
اگر
روشنفکران
راديکال
آمريکا بهر
شکلی متلون و
درجا زده
بمانند،
احساس نمی کنم
که چيزی در
ميان باشد که
يکی از ما
بتواند يا
بايد برای
تغيير آن
انجام دهد.
اگر مايليم
چنين نباشد بايد
کوشش خود را
در تغيير وضع
روحی اشخاص
ادامه دهيم؛
بگونه ای که
انديشه های ما
برای آنها
ديگر اين چنين
متلون نباشد».
لازم به
يادآوری است
که «راديکال»
در ايالات متحد
نمايشگر
جريان
انقلابی است.
مقالة آلن وود
شامل يک مقدمه
و پنج بخش
بشرح زير است:
1- انگلس و
برابری
2- مارکس و
توزيع در «نقد
برنامي گوتا»
3- برابری
توزيعی و
برآوردن
نيازها
4- نقش برابری
در مبارزه با
ستم
5- مارکس مخالف
ستم و مخالف
برابری گرايی
مقدمه
جامعة
سرمايه داری
برای مارکس در
اساس يک جامعة
طبقاتی و جامعه
ای است که
پويايی عمدة
آن بنا بر ستم
يک طبقه به
طبقه ديگر
برانگيخته می
شود. مارکس همواره
مخالف آشتی
ناپذير ستم در
همة شکل های
آن بود. رسالت
اساسی
پرولتاريا
آنطور که
مارکس آن را
درک می کرد،
محو ستم
طبقاتی از راه
محو اختلاف
های طبقاتی
است که آن را
ممکن می سازد.
با اينهمه،
تقسيم جامعه
به طبقه ها و بويژه
ستم يک طبقه
به طبقه ديگر
همواره مستلزم
نابرابری های
شديد
اجتماعی،
نابرابری ها در
ثروت و امکان
ها، قدرت و
اعتبار،
آزادی و برآوردن
آرزوها، درک
خويش،
رضامندی و
خوشبختی است.
بر عکس، جامعة
بدون طبقه ها
بنظر می رسد
قبل از هر چيز
جامعه
برابرهايی
باشد که در آن
همه بطور
برابر در خرج
و دخل زندگی
اجتماعی سهيم
اند. کسانی که
با ستم در همة
شکل های آن مبارزه
می کنند، اغلب
مبارزة خود را
به مثابه مبارزه
برای برابری
تلقی کرده
اند. آنها
خواسته های
شان را در
ارتباط با
ايده آلها يا
اصول برابری
که عبارت از
برابری حقوق
صوری و
شناسايي قطعی
آن از طرف
جامعه يا
برابری فرصت
ها در زمينة
آموزش و پرورش
و تحقق آرزوها
يا تقسيم
برابر ثروت و
رفاه است،
بيان کرده اند.
اين امر می
تواند ما را
به اين فرضيدن
سوق دهد که
مارکس يک
برابری خواه و
رزمندة
برابری است و
چون به جامعة
برابرها می
انديشيد در
سودای جامعة
بدون طبقه ها
بود. ولی با
اينهمه، اين
را می دانيم
که هيچ تأييد
صريح و بدون
ابهام نسبت به
مفهوم برابری
در نوشته های
مارکس وجود
ندارد. در
نوشته های
انگلس، بويژه
در تحليل های
او پيرامون
نخستين جنبش های
راديکال
مانند جنگ
دهقانی در قرن
شانزده در
آلمان به
اظهارهايي بر
می خوريم که
علاقه به گونه
های مختلف
خواست های
برابری
خواهانه را نشان
می دهد. البته
در نوشته های
اين دو انديشمند،
انکارهای
کاملاً صريح و
انتقادهايی
از برابری
خواهی وجود
دارد. آنها در
نوشته های خود
تأکيد می کنند
که «برابری» در
اساس يک انديشه
بورژوايي است
و در بيان
خواسته ها يا
هدف های طبقه
کارگر جايي
ندارد. با
تکيه بر متن
ها، من فکر می
کنم که ما
بايد مارکس را
با وجود اين
واقعيت که
مخالف همة شکل
های امتياز
اجتماعی و ستم
بود، بعنوان
مخالف ايده آل
برابری تلقی
کنيم. مارکس
انديشة
برابری را رد
می کند. چون آن
را در پراتيک
به مثابه
دستاويزی
برای ستم
طبقاتی می
داند. به گمان
من ديدگاه های
مارکس دربارة
اين مسئله ها
شايستة پژوهش
و کند و کاو
است. با توجه
به اينکه ما
بشدت کوشيده
ايم فکر کنيم
که مارکس بايد
يک برابری
خواه باشد،
اين می تواند
برای ما در اين
کشف که چرا
مارکس برابری
خواه نيست،
آموزنده باشد.
«برابری» اغلب
مفهومی
ناروشن است.
در آغاز می توان
آن را همچون
يک حق يا هدف
اجتماعی
نگريست. برابری
خواهان می
توانند به
تصديق اين
نکته پردازند
که افراد بنا
بر ملاحظه های
معين حق دارند
بطور برابر
مطرح شوند و يا
حق دارند به
نسبت های
برابر از ثروت
های معين
اجتماعی بهره
مند گردند. به
بيان ديگر،
برابری
خواهان می
توانند
ياريگر و
خواهان جامعه ای
باشند که در
آن افراد
برابرند يا کميت
های برابر از
چيزی دريافت
کنند، بی آنکه
تصديق کنند که
افراد حق
مقرری برابر
يا سهم های برابر
دارند و حتی
بی آنکه سيستم
حقوقی ای رادر
نظر گيرند که
به اعتبار آن
توزيع در
برابری وضعيتی
تحقق خواهد
يافت که جستجو
می شود. برابری
خواهان اغلب
اين دو روش
بررسی برابری
رادر هم می
آميزند و يا
به ناروا می
پندارند که
آنها در عمل
برابرند.
سيستمی از
حقوق برابر می
تواند به
توزيع بسيار
نابرابر
ثروت، قدرت و
رفاه
بيانجامد و
برعکس، می
تواند چنين رخ
نمايد که تنها
روش کسب ثروت
(يا قدرت)
برابر در جامعه
دادن حقوق
بسيار
نابرابر به افراد
بمنظور
استفاده از
استعدادها و
امکان های شان
برای بدست
آوردن ثروت و
قدرت است.
ما بايد
برخورد مارکس
به برابری به
مثابه حق را
از برخورد او
به برابری
بمثابه هدف
متمايز کنيم.
من فکر می کنم
که برخورد
مارکس به
برابری به
مثابه هدف
يکسان است. ما
در نوشته های
او انتقادهای
خاصی از کوشش
برای تحقق
برابری در
وضعيت، ثروت
يا رفاه افراد
نمی يابيم. با
اينهمه، فکر
می کنم که می
توان نشان داد
که مارکس
دريافت خاص اش
از يک جامعة
بدون طبقات را
در ارتباط با
هر هدف برابری
تدوين نکرده
است. به علاوه،
فکر می کنم که
اين نيز بغايت
مبهم است که
مارکس برابری
را به عنوان
چيزی در نفس
خود خوب يا
مطلوب تلقی
کرده باشد.
برعکس،
برخورد مارکس
به حقوق برابر
آشکارا انتقادی
است. يکی از
دليل هايی که
مارکس در نقد مفهوم
برابری دارد
پيوستگی
تنگاتنگ آن در
ذهن افراد با
مفهوم های حق
و عدالت است.
اگر کسی بگويد
که برابری
بايد در جامعه
برتری داشته
باشد، اين
بطور کلی
مترادف با اين
تصديق است که افراد
حق دارند
همچون
برابرها مطرح
شوند، يا حق
سهم های برابر
از فلان ثروت
را دارند. اين
برداشت به اين
گفته باز می
گردد که مطرح
کردن افراد
بطور نابرابر
يا اختصاص
دادن سهم های
نابرابر به
آنها ناستوده
يا ناعادلانه
است. همانطور
که من در جای
ديگر آن را
تأييد کرده
ام، مارکس از
جامعه سرمايه
داری به دليل
اين يا آن نوع
بی عدالتی يا
نقض اين يا آن
حقوق انتقاد
نمی کند. در
واقع، مارکس
نمی انديشد که
ناروايي ها و
بی عدالتی ها
لازمة توزيع
سرمايه داری
است.
بنابراين، ما
نبايد انتظار داشته
باشيم که او
را در نقد
سرمايه داری
از اين زاويه
ببينيم که اين
نظام «حق
برابری» هرکس را
در آنچه که
بايد باشد،
نقض می کند.
مارکس بدرستی
می انديشيد که
سرمايه
کارگران را
استثمار و به
آنها ستم می
کند. اما او به
استثمار و ستم
به دليل حق و
عدالت نمی
تازد. چون مارکس
محو جامعة
طبقاتی را به
مثابه اصلاح
بی عدالتی يا
دفاع از حقوق
نمی دانست و
آن را بعنوان
دفاع از
برابری حقوق
تلقی نمی کرد.
تصادفی نيست
که گفتمان
بسيار وسيع و
نافذ مارکس
دربارة
برابری نقد او
از درخواست
برنامة گوتا
است که طبق آن
«محصول های
کار» با حق
برابر برای
همة عضوهای
جامعه تقسيم
می شوند (1).
برابری اعم از
اين که به
مثابه حق يا
عدالت تلقی
شود، ايده آل
سادة اجتماعی
نيست، بلکه
چندين ايده آل
مختلف و اغلب
سازش ناپذير
است. رابطه
های گوناگون
زيادی وجود
دارد که در
ساية آن افراد
می توانند از
طريق جامعه
بطور برابر
مطرح شوند و
گونه های
متعدد شئ ها
را به سهم هاي
برابر دريافت
دارند. نتيجه
گزينش برابرانه
در يکی از اين
رابطه ها می
تواند با نتيجة
اين گزينش در
رابطه ديگر
بسيار متفاوت
باشد. مثلاً
جامعة
بورژوايي در
آنجا که امتيازهای
مربوط به تولد
و کاست (طبقه
بسته) را برسميت
نمی شناسد،
جامعة
برابرها است؛
اما افراد را
به مثابه
برابرها در
مقياسی که
صاحب اختيار
خود و مالکيت
خود هستند،
مطرح می کنند،
حق برابر
دارند. مارکس
حتی روی اين
واقعيت تأکيد
دارد که بازار
يا خريد و
فروش نيروی کار
در محدودة خود
يک قلمرو
برابری است:
«چون هر کس
بعنوان مالک
ساده کالا با
ديگری رابطه
برقرار می کند
و آنها معادل
را با معادل
مبادله می
کنند» (2). بازار
کار سرمايه
دار و کارگر
را در مقياسی
که آنها مالک
و سوداگر
کالاها
هستند، همچون
برابرها مطرح
می کند. تئوری
مارکس در کتاب
اول کاپيتال
مبتنی بر اين
فرض است که
کارگر ارزشی
معادل با
نيروی کارش
دريافت می
کند. يعنی مزد
کارگر بيانگر
کميت زمان کار
اجتماعاً
لازم برای
بازتوليد
نيروی کار فروخته
شده است.
بديهی است که
اين گفته
مارکس که طبق
آن بازار کار
قلمرو برابری
است، معنی
طعنه آميزی
دارد. بازار
کار آنگونه که
مارکس آن را
می بيند بغايت
الزام آور است
و نتيجة انباشتی
بازارها
اينست که
جامعه به طبقة
ستمگر سرمايه
داران و طبقة
ستمکش
کارگران
تقسيم شده
است. البته از
کنار مسئله می
گذريم، هرگاه
تصور کنيم که
قصد ريشخند
آميز مارکس بدين
معناست که او
واقعاً نمی
انديشيد که
بازار کار
قلمرو برابری
است يا می
انديشيد که
برابری در
آنجا فقط
برابری ظاهری
است. روشن است
که در قياس با
رابطه های
ميان برده
داران و
بردگان،
اربابان و
رعيت ها،
استادکاران و
پادوها، رابطة
ميان سرمايه
داران و
کارگران رابطة
برابرانه است.
ريشخند برای
اينست که اين
برابری نه
تنها کارگران
را از ستم
مصون نمی
دارد، بلکه
دقيقاً وسيلة
ستم عليه
کارمزدبری
است. از آن اين
نتجيه بدست
نمی ايد که
نوع ديگر برابری
بر برابری
بورژوايي
برتری دارد،
برعکس اين
نتيجه بدست می
آيد که مبارزه
با ستم عليه
طبقه کارگر
نبايد بنام
برابری هدايت
شود.
انگلس و
برابری
بنظر می
رسد که برخی
قطعه ها و
نوشته های
انگلس اين
نتيجه گيری را
تأييد نمی
کنند. انگلس
به احتمال
ميان «برابری
سياسی» يا
«برابری
حقوقی» و
«برابری
اجتماعی» يا
«برابری
مالکيت» فرق
قايل بود. اين
تمايز را در
متن های مارکس
هم می بينيم (3).
در يک مناسبت انگلس
کمونيسم را به
مثابه «برابری
واقعی» (4) توصيف
می کند. از سوی
ديگر، او به
اقدام در
تعيين ماليات
برای کسب حق
رأی می تازد و
در برخورد به
آن می گويد: «
برابری هنوز
بنا بر
محدوديت خود با
«برابری ناب
در برابر
قانون» فاصله
دارد. آنچه که
علی رغم
نابرابری
ثروتمندان و