Ápz

دكتر مسعود يزدي: خودمختاري (SELF-DETERMINATION) يكي از پايه هاي اصلي فلسفه سياسي كانت و يكي از بنيادهاي مهم ليبراليسم و همچنين زمينه اي اساسي در فلسفه سياسي مكتب فرانكفورت است.

براي كانت مسئله چگونگي «خود» و نحوه تشكل آن يك موضوع اصلي در فلسفه است. خود در معناي واقعي كلمه، پديده اي است كه بيرون از زمان و مكان است. آنچه كه دانش مي تواند بدان رخنه كند بعد «پديده اي» «خود» است. خود داراي دو لايه پديده اي و «چيز در خود» است. رخنه يافتن به بعد «چيز در خود» (Thing in itself) كه زيربناي خود است غيرممكن است، چرا كه اين بخش از «خود» برون از زمان و مكان است و با قواعد زماني و مكاني نمي توان بدان راه يافت. خودمختاري از اين نظر مهم است كه از چيزي بر مي خيزد كه در زمان و مكان نيست.

از اين نظر مي توان گفت كه بنيان «خود» متعالي (TRANSCENOANTAL) بوده و لذا دانش بشري (روانشناسي و فلسفه و...) نمي توانند به جوهر وجود خود متعالي راه يابند. لذا استقلال خود Antonomy نيز «پديده اي در خود» است كه نشان دهنده كيفيت برتر انساني از ساير موجودات است. در واقع از اين كيفيت برتر است كه سيستم هاي حقوقي و سياسي و فلسفي و هنري به وجود مي آيند. تاريخ فلسفه سياسي نيز همان تجلي «استقلال خود» در دنياي پديده ها است. در اينجا بايد گفت كه در بسياري از ادوار «استقلال خود» اهميت بيشتري يافته است اما به تدريج «استقلال خود« رو به افول گذاشته و نه تنها مفهوم «استقلال خود» رو به سراشيبي گذاشته بلكه تبعات سياسي و ايدئو لوژيك آن نيز فراموش شده است. از نظر كانت وجه تمايز انسان از حيوان همانا قابليت حصول به استقلال خود است كه در موجودات غير انساني نيز ديده نمي شود اما چيزي كه در كانت كمتر ديده مي شود، همانا تاثير روح تاريخي بر «استقلال خود» است.

از نظر كانت «استقلال خود» يك پديده فوق تاريخي يا هستي شناسانه است كه تحت تاثير جريانات تاريخي قرار نمي گيرد و در اينجا است كه نقد هگلي بر كانت معنا مي يابد و آن بدين معني است كه از نظر هگل «استقلال خود» نيز مانند ساير پديده ها، بيرون از جريان تاريخي نيست. لذا «استقلال خود» نيز در پاره اي از ادوار شكوفا شده، حال آنكه در دوره هاي ديگر اهميت خود را از دست مي دهد. مدل كامل «استقلال خود» همان رفتار نمونه اي شهروند است كه در قرن هيجدهم به اوج خود مي رسد. در اينجا شهروندي را مي توان ديد كه چندبعدي است و رشد شخصيت او به صورت چندگونه است در حالي كه در دوره هاي بعد، شهروند در يك بعد رشد مي كند و ابعاد ديگر يا فراموش مي شوند و يا به آن توجه نمي شود. در عصر طلايي حكومت «شهروند»، سياست به منزله «هنر» است و سياستمدار نيز به صورت هنرمند تجلي مي يابد. اين دوره هايي است كه سياست در بطن يك مجموعه قرار دارد و هنوز تبديل به پديده اي جدا از ساير پديده ها نشده است. نمونه كامل يك چنين شهروندي را مي توان در گوته مشاهده كرد. در گوته سياست، ادبيات، فلسفه و هنر و... يك مجموعه كامل را تشكيل مي دهند، قرون ۱۷ و ۱۸، دوراني است كه شهروند براي دخالت در سياست موظف است كه فلسفه، ادبيات، هنر و... را بداند و نه تنها دانستن كافي نيست بلكه او بايد در متن جريان سياست و فلسفه و هنر و... زندگي كند. اين همان پديده اي است كه در قرون بعدي كمتر ديده مي شود. در قرن بيستم ارتباط ارگانيك ميان اين پديده ها در مرحله اي بحراني قرار مي گيرد. لذا هركدام از اين پديده ها قوانين و آداب خاص خود را مي دانند و بدين ترتيب به دست آوردن يك كليت تقريباً مشكل و شايد محال نيز باشد.

در يك چنين دوراني است كه انديشيدن درباره «خود» نيز دلچسب و مطبوع است (كه حاصل آن همانا كانت و گوته است). در اين دوران فضا براي رشد و تكامل خود بسيار وسيع است و در جو جامعه نيز خود موضوع اصلي تفكر است (نمونه آن، كارهاي گوته است).

اما گروهي كه از اين انبساط فضا بيشترين نفع را به دست مي آورد، همانا طبقه متوسط اروپايي است كه در تعليم و تربيت، هنر، سياست و... به نقطه اوج مي رسد. سياست مانند بسياري از پديده هاي ديگر پديده اي است كه موجب تكامل شخصيتي و روحي فرد مي شود. در جهان تكامل شخصيت، فرد به شكلي چندبعدي رشد مي كند و كل جهان و جامعه نقطه و روندي براي حصول به تكامل هرچه بيشتر شخصيت است. در چنين جهاني است كه پارلمان اهميت خاص مي يابد و از آن مي توان به عنوان خانه سخنوري نمايندگان مردم نام برد.

لذا ديده مي شود كه فرد در جريان تكامل چندبعدي واقع مي شود. بديهي است كه در يك چنين فضايي، دوران «خوش بيني» به وجود آيد. افق هاي فردي و اجتماعي هردو به شكل چشم گيري باز هستند و همه چيز سخن از خوش بيني مي گويد. لذا مي توان مشاهده كرد كه «خود» پديده اي است كه قابل انقباض و انبساط است. در واقع «خود» و «جهان» «جزء» يك مجموعه هستند كه انبساط در يك پاره از آن «خود» موجب جريان انبساطي در ديگر جزء «جهان» مي گردد. البته اين بدين معني است كه جهان فقط تابعي از خود است. كانت در بحث «فضائل» نشان داده است كه چگونه «خود» مي تواند تحت تاثير «فضائل» واقع مي شود. به عنوان مثال، مي توان ذكر كرد كه چگونه دوران خوش بيني سبب انبساط خود و «در نهايت» جهان مي شود، در دوران انبساط است كه «خودمختاري» به عنوان يك فضيلت شكل مي گيرد و از آن اشكال متفاوت سياست ظاهر مي شود.

در هر حال روشن است كه فضائل با «خودمختاري» در ارتباط نزديك است و براي آنكه «خود» بتواند در جهان انبساطي قرار گيرد وجود فضائل يك پيش شرط قطعي است، در «خودمختاري»، پديده «خود» مورد كنكاش و بررسي قرار مي گيرد و جنبه هاي «ناخودآگاه» نيز تحت روشني «خود» قرار مي گيرد. ناخودآگاه، به عنوان يك دنياي سركوب شده، مي تواند علت نهايي رفتار «خود» باشد. براي آنكه «خودمختاري» بتواند ابعاد سركوب شده را نشان دهد، تشكيل «خود» در جهان بايد مورد توجه واقع شود. جنبه هاي سركوب شده خود، كه قسمتي از ناخودآگاه را تشكيل مي دهد، بايد «معني دار» شود. در وضعيت معمولي بخش هايي از آگاهي كه در ناخودآگاه قرار دارد به شكلي «عادي» زيست مي كند و اثري از معني در آن ديده نمي شود. به عبارت ديگر «معني دار» كردن يك نوع وظيفه است كه نفس (Ego) بايد آن را انجام دهد.اصولاً جوامعي متكي بر «خودمختاري» هستند كه ناخودآگاه در آنها بيشترين قابليت خودآگاهي را دارند.در «خودمختاري» است كه «خود» و «جهان» هر دو پديده يك مجموعه ارگانيك هستند.

در اينجا انبساط «خود» موجب انبساط جهان نيز خواهد بود. لذا «خودمختاري» محتواي پنهان ولي تاثيرگذار همان «جهان» است. در اينجا جهان اجتماعي «شفاف» بوده و آگاهي به مثابه پاره اي از خود در نهايت سبب افزايش خودآگاهي فرد مي شود. به عبارت ديگر فهميدن نحوه تشكيل خود، همان درك نحوه شكل گيري جهان است. جنبه ديگر «خودمختاري» اين است كه تنها انسان دارنده اين بعد است. جانوران داراي بعد «تابعيت» هستند و لذا فاقد «خودمختاري»اند. آگاهي نسبت به نحوه تشكيل خود،  آگاهي نسبت به چگونگي جهان نيز هست. در دنياي «تابعيت» جانوران ابعاد «حسي» (SENSUAL) داراي برتري مطلق اند. اما در انسان به علت وجود «آزادي» و «خودمختاري»، ابعاد «حسي» در مرحله اي ثانوي قرار مي گيرند. در كانت «آزادي» مقابل «ابعاد حسي» است و بخشي از «فضائل» انساني همانا چيره شدن بر «ابعاد حسي» است. بنابر تفسير هايدگر، فقط انسان داراي «جهان» است. از اينجاست كه مقوله «بودن- در- جهان» هايد گر شكل و معني مي گيرد.

آزادي براي كانت، همان چيره شدن بر ابعاد «حسي» موجود است. لذا وجود آزادي همراه است با «فضائل» و در واقع همراه با دنياي فضائل است كه آزادي شكل مي گيرد. از آنجايي كه كانت در بطن عصر روشنگري زيست مي كرده لذا طرح مسئله «عقلانيت» همراه با آزادي، نمي تواند براي او دور از ذهن باشد. در اينجا است كه «عقلانيت» كانتي در كنار «فضائل» قرار مي گيرد. به واسطه وجود فضائل است، كه ما قادريم بر خواهش هاي حسي غلبه كنيم و از خود يك «غايت» بسازيم و ديگران را نيز به صورت غايت درنظر آوريم. جامعه مدرن بيش از آنكه ضد هگلي باشد، ضد كانتي است. اين بدان معنا است كه ضد كانتي ايسم در معنا و مفهوم «جامعه توده اي» تجلي مي يابد. جامعه توده اي اساساً، جامعه اي ابزاري است و از شخصيت و فرد برداشتي ابزاري داشته و بيرون از ابزارگرايي، ساير تفسيرها را پوچ و خالي از معنا مي داند. ابزارگرايي در اينجا در محتواي انسان شناسي مدرن خود را نشان مي دهد. در دوره اي كه سخن از به پايان رسيدن فلسفه مي شود انسان شناسي مدرن جايي ممتاز را به خود اختصاص مي دهد، در واقع «خودمختاري» در كنار انسان شناسي جديد لزوماً ابزاري شده و نقطه نهايت آن از بين رفتن خصوصيات «انساني» در انسان شناسي است. خصوصيات انساني، آن بعد از انسان است كه قابل تحليل نبوده و به صورت صنفي از پيش براي انسان وجود دارد «بعد از متعين» آنچنان است كه قابليت شكل گيري را داشته ولي لزوماً قابل توصيف نيست.

تحول در علوم جديد (مانند انسان شناسي، جامعه شناسي، علوم سياسي و...) آنچنان است كه لزوماً تخفيف پذير بوده و در نهايت جهان ابزاري بر آن چيره مي شود. نتيجه انقلاب نيوتني در علوم انساني، همانا تخفيف پذير كردن آن است. در اينجا ضرورت هستي شناسانه «چيز در خود» از ميان مي رود. همين بحث در مورد روانشناسي نيز وجود دارد. در روانشناسي نيز چيز در خود، (در روان بشر) حذف شده و روان فقط از جنبه پديده اي مورد بررسي واقع مي شود. اين همان روانشناسي تجربي يا روانشناسي علمي است كه فراسوي دنياي پديده ها چيزي را به رسميت نمي شناسد. اگرچه ممكن است خود به عنوان يك مفهوم وجود داشته باشد، ولي جنبه اصلي آن همان جنبه ابزاري در آن است كه بتواند در آزمايشگاه نيز درآيد. شكل گيري «جهان» و «خود» در جنبه فلسفه عقلي يا تجربي نتيجه نهايي اين نوع علوم آزمايشگاهي است. تنها نوع روانشناسي كه از اين بعد بيرون است، مي تواند روانشناسي فنومنولوژيك باشد كه سنت كانت در آن تا حدودي حفظ شده است.

در اينجا مي توان بدين نتيجه رسيد كه «خودمختاري» نمي تواند يك پديده آماري و يا كمي باشد. از آنجايي كه «خود» فوق پديده اي كمي است، هرگونه كوشش آماري براي محاسبه آن و يا پيش بيني آن، امري بيهوده است. در حقيقت، جنبه اصلي ساختمان خود فلسفي است. به عبارت ديگر، براي فهم «خودمختاري» از ابعاد ديگري مانند هنر عامه و نظاير آن مي توان استفاده كرد. خودمختاري (و يا فردگرايي) با جامعه توده ناسازگار هستند.جنبه ديگر «خودمختاري»، پيروز شدن بر ناخودآگاه است. در اينجا فرض بر اين است كه انسان تحت انقياد نيروهاي ناخودآگاه است و جنبه هاي ناخودآگاه فرد را تحت نفوذ خود دارد. در عقل گرايي نيز كوشش مي شود تا اينكه ناخودآگاه خود عقلاني شود. بسياري از جنبه هاي شخصيت، در رفتار روزانه، فوق عقلاني هستند. در اينجا كوشش بر اين است كه اين پديده هاي فوق عقلاني در چارچوب عقل گرايي درآيد. در واقع، در جامعه معاصر بسياري از كنش ها تحت تاثير پديده هايي است كه فرد شناخت كمي نسبت به آن دارد. فردگرايي به معناي ويژه كلمه، نوعي از رفتار است كه تحت تاثير ابعاد جمع گرا قرار نمي گيرد. جامعه معاصر با توسل به تكنولوژي ارتباطي رو به سوي حكومت جمع گرايي دارد. «خودمختاري» فقط مقابل «جمع گرايي» است. در اينجا بايد گفت كه «خودمختاري» نوعي «پرورش خود» است.به عبارت ديگر «خودمختاري» بيشتر «روند» است. پرورش خود چيزهاي متفاوت دارد كه «خودمختاري» و «استقلال شخصيت » يكي از آن جنبه ها است. براي كانت و گوته پرورش خود در كنار حركت به سوي آزادي قرار مي گيرد. (خود) پديده اي است كه داراي امكانات وسيع جهت تكامل است پرورش خود يك روند ديالكتيكي است كه داراي طوفان ها و جزر و مدهاي بسيار است. لذا بنيان (خودمختاري) و استقلال شخصيت همانا خيزش هاي وسيع است كه در شخصيت روي مي دهد. لذا بايد گفت كه «پرورش خود» يك جريان آرام تربيتي شخصيت نيست. استقلال شخصيت نقطه عطف تحولات در پرورش خود است. (آن دسته از متفكران مانند هانا آرنت كه تحت تاثير ايده آليسم آلماني بوده اند سعي كرده اند كه جامعه توده را با ديد كانت بنگرند.)

آنچه كه در اينجا جلب نظر مي كند، مسئله آزادي، استقلال شخصيت و دنياي سياست است. خودمختاري يا استقلال شخصيت نقطه مقابل ابعاد حسي جامعه توده است. در كانت آزادي در مقابل حسيات قرار مي گيرد. از تفاوت هاي اساسي ميان انسان و حيوان، بعد غلبه بر حسيات شايان توجه است. در مقايسه انسان و حيوان، اين انسان است كه داراي بعد «غايت» است. يعني مي تواند يك نوع غايت را براي خود تجسم كند. در حالي كه حيوان صرفاً در جهان حيات به سر برده و قدرت تفكر نسبت به چيز بالاتري را ندارد. در اينجا است كه معناي آزادي براي انسان معلوم مي شود. آزادي در حقيقت از محور حسيات فراتر رفته و در چارچوب عقل قرار مي گيرد. لذا خودمختاري در دامنه عقل قرار مي گيرد. جامعه توده، عمدتاً جامعه اي است كه بر پايه حيات استوار است و لذا «عقل گرايي» در آن مورد هجوم است. بدين ترتيب ديده مي شود كه خودمختاري در چنين جامعه اي، تا چه اندازه دشوار به دست مي آيد، به عبارت ديگر «پرورش خود» در جامعه توده به سختي حاصل مي شود. به همين ترتيب نيز خودمختاري و عقل گرايي نيز دور از دسترس جامعه توده است. در اينجا مي توان پايه هاي اجتماعي و رواني عقل گرايي را مشاهده كرد. براي تئوريسين هاي سياسي آنچه كه بر «خود» اتفاق مي افتد داراي بعد اجتماعي بوده و صرفاً معرفت شناسانه نيست. لازم به تذكر است كه نفس در جامعه توده به صورت پديده اي در مي آيد كه ميان اين سو و آن سو در حال نوسان است. همراه با اتميزاسيون جامعه است كه «خود» دچار بحران شده و از پيوندهاي اجتماعي اش به دور مي افتد. واضح است كه «نفس» به صورت يك اتم شناور نمي تواند زمينه هاي اجتماعي حكومت عقل را فراهم كند.

اما نكته شايان ذكر در اينجا، وجود «فضاي دروني» در شخصيت خودمختار است. در رابطه جهان و خود، خود داراي «فضايي دروني» است كه به وسيله آن از جهان فاصله گرفته و همين امر سبب «استقلال رأي» در او مي شود. دوران قرون ۱۷ و ۱۸، روزگاري است كه شهروند داراي فضاي دروني است. همين امر سبب آن مي شود كه افكار عمومي معني پيدا كند. در رابطه ميان «خود» و «جهان»، «فضاي دروني» شهروند اهميتي خاص دارد. همين امر سبب آن مي شود كه جهان نتواند به شكلي كلي و وسيع بر «خود» استيلا پيدا كند. استقلال رأي از نتايج «فضاي دروني» شهروند است. «مراقبت از درون» «فضاي دروني» را بارورتر مي كند و نوعي ديالكتيك زنده ميان «فضاي دروني» و جهان به وجود مي آورد. در تاريخ فلسفه سياست قرن ۱۷ و ۱۸ اهميتي ويژه دارد، چرا كه در اين قرون است كه «فضاي دروني» وسيعاً و عميقاً رشد مي كند. خودشكوفايي فرد نيز تحت تاثير «فضاي دروني» قرار مي گيرد. «فضاي دروني» اين قابليت را دارد كه به فرد جنبه هاي چندبعدي اعطا كند و لذا شخصيت چندبعدي از نتايج رشد و تكامل «فضاي دروني» است. رشد بعد نقادانه نسبت به زندگي از نتايج وجود «فضاي دروني» است.

در قرن بيستم، تفكر در باب «زندگي دروني» و «زندگي متمايل به ديگران» به خصوص پس از جنگ جهاني دوم، مسئله روز مي شود. ديويد ريسمن جامعه شناس آمريكايي انواع شخصيت را براساس «زندگي دروني» و «زندگي متمايل به ديگران»، تحت يك تقسيم بندي در مي آورد. شخصيت زندگي دروني متكي به خود بوده و تحت تاثير ديگران قرار نمي گيرد. تا زماني كه شخصيت زندگي دروني وجود دارد دموكراسي ليبرال در اوج تكامل خود قرار مي گيرد، ولي «زندگي متمايل به ديگران»، نوع ديگري از شخصيت را به وجود مي آورد كه جامعه توده نتيجه آن است. «زندگي متمايل به درون» در جامعه كالوينيست ديده مي شود در صورتي كه «زندگي متمايل به ديگران»، از مختصات جامعه توده است.

با از بين رفتن بعد دروني، فرد به صورت يك اتم شناور مي آيد كه ريسمن مجموعه آن را «جمعيت تنها» ناميده است. اين همان اتميزاسيون است كه قبلاً به آن اشاره كرديم. مديران بنگاه هاي بزرگ، سرمايه گذاران، وكلا، تكنوكرات ها داراي زندگي متمايل به درون بوده اند. در اينجا مي توان ريشه هاي پيوريتنيسم را مشاهده كرد. از ديدگاه مكتب فرانكفورت سقوط رواني مديران اقتصادي يكي از زمينه هاي اصلي فاشيسم است. لذا مي توان بدين نتيجه رسيد كه «فضاي دروني» يك پديده همه جاگير نيست بلكه تحت تاثير روح تاريخي قرار دارد. «اتكا به خود» و «خودبسندگي» از پديده هايي است كه تحت تاثير تاريخ قرار دارد. در اتكا به خود فرد تحت تاثير ابعاد دروني است و در حقيقت فرد داراي فضاي دروني است كه در شكل گرفتن شخصيت دخالت فراوان دارد. در رابطه با همين فضاي دروني است كه فرد به سادگي تحت تاثير افكار عمومي واقع نمي شود و در حقيقت خود سازنده افكار عمومي است.

در واقع، در اينجا آن جامعه مورد ستايش است كه راه را براي تكامل «خود» باز كند. يوتوپياي جامعه ليبرال _ كانتي همانا «تكامل خود» است. در اينجا تمامي يوتوپياها در قالب «تكامل خود» نقش مي بندد. در اينجا مي توان مشاهده كرد كه دنياي جامعه توده تا چه اندازه از يوتوپياي جامعه ليبرال- كانتي به دور است. خودمختاري فقط در سياست بروز نمي كند، بلكه در نحوه زندگي و هنر نيز تجلي مي يابد. قهرمانان «رمان تكامل دروني» پيوسته با جهان در حال گفت وگو و كنش متقابل هستند. جدايي و كناره جويي از جهان و جامعه چيزي است كه در رمان تكامل دروني كمتر به چشم مي خورد. البته اين بدين معني نيست كه قهرمانان رمان داراي سرنوشت شيرين هستند. در رمان هايي كه به شكلي تراژيك به پايان مي رسند قهرمان و جهان هردو داراي يك نوع سرنوشت هستند. جهان در انتها تراژيك است، بدين معني كه جهان در انتهاي رمان آن جهان شروع رمان نيست و به همين ترتيب سرنوشت قهرمان نيز نوعي آموزش حياتي تراژيك است.اما حيات تراژيك چندان با زندگي طبقه متوسط سنخيت ندارد.

طبقه متوسط بيشتر در جست وجوي رمان هايي است كه بتواند آن را كنار آموزش زندگي دروني قرار دهد. زندگي دروني و تكامل درون نقطه اصلي زندگي طبقه متوسط است و اين آن چيزي است كه رمان تكامل درون براي اين طبقه به ارمغان مي آورد. به علت همين دنياي تكامل درون است كه طبقه متوسط پروسي از طبقه متوسط فرانسه و انگليس جدا مي شود و دنياي خاص خود را دارد. اگر طبقه متوسط فرانسوي بيشتر انقلابي و برون گرا است، طبقه متوسط پروسي، بيشتر درون گرا است لذا در جست وجوي يك قدرت خارجي است كه بتواند به او امنيت دهد. ايده آل اين طبقه همانا قدرتي است كه بتواند در كنار آن به انديشه هاي درون گرايانه بپردازد. بنابراين جاي تعجب نيست كه طبقه متوسط پروسي در قرن بيستم به فاشيسم روي مي آورد، چرا كه فاشيسم حل نهايي مسئله نظم است و تسلط طبقه متوسط را تضمين مي كند. لذا در آلمان پس از بيسمارك، كاپيتاليسم همان كاپيتاليسم دولتي است و اين دولت است كه موقعيت برتر كاپيتال را تضمين مي كند.

اما ترس و اضطراب در كنار اين طبقه متوسط نيز وجود دارد. گاه اين ترس و اضطراب كه داراي ريشه اي جامعه شناسانه است، به صورت ادبيات تغزلي در مي آيد و گاه نيز وضعي فلسفي (هايدگري به خود مي گيرد.) هايدگر،  فيلسوفي است كه اين نوع ترس و اضطراب را به شكلي فيلسوفانه بيان مي كند، با نگرشي تاريخي مي توان متوجه اين نكته شد كه ترس و اضطراب در هايدگر فقط محصول جمهوري وايمار نبوده، بلكه ريشه در نحوه هستي طبقه متوسط پروسي داشته است. اين اضطراب فقط ناشي از ترس از انقلاب نبوده، بلكه ريشه هستي شناسانه طبقه متوسط دچار چنين ترسي است. به همين علت است كه طبقه متوسط داراي گرايش به سوي قدرت است و قدرت گرايي خصلت برجسته آن است. اهميت تئوري هاي مكتب فرانكفورت همانا در بررسي هستي شناسانه طبقه متوسط است و در اينجا اين امر روشن مي شود كه چگونه ترس به صورت يك پديده جهانشمول درآمده كه باعث فلج شدن زندگي در جمهوري وايمار مي شود. در اينجا فقط فيلسوفاني مستثني (مانند ارنست كاسيرر) روح فلسفه كانتي را حفظ كرده اند و صرفاً به روش شناسي كانت نپرداخته اند.

در هنر جمهوري وايمار نيز ترس و اضطراب در حد گسترده اي به چشم مي خورد و به رغم كوشش فيلسوفان مكتب فرانكفورت، هنر ترس آلود همچنان جاي خود را حفظ كرده است. اين هنر بيشتر متوجه نخبگان است و در واقع نخبگان را مورد خطاب قرار مي دهد. اهميت مكتب فرانكفورت در اين است، كه در پس ترس و اضطراب، هنر وايمار را كشف مي كند و به رغم اينكه اين هنر مختص گروه هاي نخبه است، بعد واقعي هنر وايمار را استخراج مي كند.