مفهوم حقوق بشر، فرآيند نوسازی و سياستهای استيلای غرب
نصر
حامد ابو زيد
مركز مطالعات
توسعهی ابن
خلدون (١)
برگردان: علیمحمد
طباطبايی
سهشنبه ١٠
تير ١٣٨٢
مقدمهی مترجم:
هنگامی كه ترجمهی اين مقاله را آغاز كرده و حتی وقتی آنرا به انتها میرساندم هرگز نمیدانستم كه آقای ابو زيد در ايران تا چه حد شخصيت شناخته شده و مهمی است و حتی كتابی از او ترجمه شده كه اينك توقيف میباشد. اما يكی از دوستانم به من گفت كه آخرين شمارهی ماهنامهی كيان به گفتگويی با آقای ابو زيد اختصاص داده شده بود كه گويا بهانهای برای توقيف آن نيز گشت. من با نام ايشان برای بار اول در ترجمهی قبلی خود از دكتر سونيا حجازی آشنايی پيدا كردم و پس از جستجوی كوتاهی در اينترنت ضمن قرار گفتن در جريان زندگی شخصی وی در مصر چند مقاله نيز به زبان انگليسی و آلمانی پيدا كردم كه ترجمهی يكی از آنها را در اينجا ملاحظه میكنيد. بحث مدرنيته از جمله پيچيدهترين و گمراه كنندهترين موضوعات ده پانزده سال اخير بوده است. من شخصاً هرگز نتوانستم با آن كنار بيايم و هرگز تا اين حد اهميت دادن به آن را ندانستم كه از چه جهت است. از اين رو به هيچ وجه با آنچه آقای ابوزيد در اينجا میگويند نيز توافقی ندارم كه اگر فرصتی باشد در مقالهای مجزا به آن خواهم پرداخت. اصولاً گرايش عجيبی در خاورميانه به چشم میخورد كه تحت آن اهميت به واژهها و بحثهای طولانی و بيش از اندازه ذهنی و انتزاعی از اهميتی فوق العاده بر خورداند كه شايد علت آن نفوذ گرايشهای جديد فلسفی در اروپا و به ويژه در فرانسه باشد. از طرف ديگر آن اهميتی كه بايد و شايد به امور واقع بسيار معمولی كه ميليونها انسان روزانه با آنها سر و كار دارند داده نمیشود و روشنفكران پرداختن به آنها را كسر شأن خود میدانند. رويكرد آقای ابو زيد به دشواریهای مردم خاورميانه نيز از همين قسم است. بر خلاف نگرش و شيوهی برخورد شخصيتهايی مانند برنارد لوئيس به مسائل و دشواریهای مردم خاورميانه ، آقای ابوزيد از همان زاويهی قديمی به مسائل نگاه میكند و تقصير تمام بدبختیها را به گردن امپرياليستها میاندازد. تا اينكه نظر خوانندگان چه باشد.
ضمناً جهت آشنايی بيشتر با شخصيت آقای ابو زيد زندگی نامهی وی از آخرين شمارهی ماهنامه كيان (شمارهی ٥٤) نوشتهی آقای مرتضی كريمی نيا مترجم كتاب «مفهوم النص» (كتابی از ابو زيد كه به فارسی ترجمه شده) را در اينجا آوردهام.
زندگی نامهی نصر حامد ابو زيد به قلم آقای مرتضی كريمینيا:
نصر حامد ابوزيد در دهم ژوئيهی ١٩٤٣ در روستايی نزديك شهر طنطا در غرب مصر متولد شد. در كودكی حافظ قرآن و بعدها امام جماعت و جمعهی روستای خود شد ، اما به دليل فوت پدر و تنگدستی خانوادهاش نتوانست تا ٢٥ سالگی به دانشگاه برود. در ١٩٧٢ ليسانس زبان و ادبيات عربی ، و در ١٩٧٧ فوقليسانس خود را از دانشكدهی ادبيات دانشگاه قاهره دريافت كرد. موضوع رسالة فوقليسانس وی «مسألة مجاز در قرآن از ديدگاه معتزله» بود كه بعدها با عنوان الاتجاه العقلی فی التفسير به چاپ رسيد. وی چهار سال بعد دكترای خود را در همان رشته و از همان دانشگاه با تحقيق در باب «تآويل قرآن در نظر ابن عربی» دريافت كرد. ابوزيد در سال ١٩٩٢ با ارائه دو كتاب و يازده مقاله به كميتهی ارتقای رتبهی دانشگاه ، درخواست ارتقا از استاد ياری به استادی كرد. دو كتاب وی عبارت بودند از: نقد الخطاب الدينی ، و الامام الشافی و تأسيس الايديولوجيه الوسطيه. پس از هفت ماه عبدالصبور شاهين ، يكی از اعضای هيئت سه نفره داوران ، گزارشی منفی از آثار ابوزيد ارائه داد و ابوزيد را به انكار بديهيات و ضروريات دين متهم كرد. شاهين در آن زمان از استادان دارالعلوم دانشگاه قاهره و امام جمعهی مسجد عمروعاص ، بزرگترين مسجد شهر قاهره بود ، و علاوه بر اين ، از محبوبيت نسبی در ميان عامهی مسلمانان مصر برخوردار بود. با آنكه دو عضو ديگر هيئت داوران در گزارش مثبت خود ابوزيد را مستحق ارتقا به رتبة استادی دانسته بودند ، كميتهی دائمی ارتقای رتبه دانشگاه (متشكل از ١٣ نفر) با رأی هفت تن از اعضای خود در برابر شش تن باقی مانده ، با ارتقای رتبهی ابوزيد موافقت نكرد. از آن پس تا چهار ماه بعد ، اين مسأله همچنان موضوع كشمكش و بحث ميان موافقان و مخالفان ابوزيد در دانشگاهها ، جرايد و حتی خطبههای نماز جمعه بود تا آنكه در سال ١٩٩٣ در جلسهای با حضور رئيس و معاون دانشگاه حكم نهايی به عدم ارتفای ابوزيد صادر شد. دو ماه بعد ، هفت تن از شهر وندان مصری كه برخی از آنها ، استاد الازهر بودند با تسليم دادخواستی عليه ابوزيد ، خواستار جدايی وی از همسرش دكتر ابتهال يونس به دليل ارتداد شدند. ايشان با استناد به گفته برخی از اساتيد دارالعلوم دانشگاه قاهره ، جملاتی از دو كتاب نقد الخطاب الدينی و الامام الشافعی را خلاف اسلام و كفر آميز ميدانستند. ابوزيد نيز در دفاع از خود ، طرح اتهامات از سوی شاكيان را به سبب كج فهمی ، غرض ورزی و خارج كردن جملات او از سياق متن دانست. بسياری معتقدند كه انتقاد صريح ابوزيد در كتابهايش از عالمان سنتی مصر و خود عبدالصبور و شاهين در مخالفت وی و شاگردانش با ابوزيد و طرح دعوا عليه وی بيتأثير نبوده است. در ١٩٩٤ اين دادگاه در حكم خود شكايت شاكيان را به دالايلی چند ناوارد دانست و دادخواست آنها را رد كرد. شاكيان خصوصی اين حكم را نپذيرفتند و دو هفته بعد با طرح تقاضای تجديد نظر ، خواهان رسيدگی مجدد به شكايت خود در دادگاه استيناف شدند. پس از يكسال و نيم ، حكم نهايی دادگاه استيناف صادر شد. اين دادگاه با نقض حكم دادگاه بدوی ، به جدايی ميان ابوزيد و همسرش به دليل ارتداد حكم كرد. اين رأی جنجال فكری در محافل دانشگاهی و نيز رسانههای گروهی جهان عرب را افزونتر كرد. در همين ايام ، ايمن الظواهری - رهبر سازمان “ الجهاد ” كه اكنون از همكاران بن لادن در افغانستان است – حكم قتل ابوزيد را صادر كرد و اين مر سبب شد كه پليس مصر رسماً حفاظت از جان وی را بر عهده بگيرد و چون اين امر وی را آزار ميداد ، در ماه اوت ١٩٩٥ ابوزيد بنا به دعوت دانشگاه ليدن به هلند رفت و استاد رسمی اين دانشگاه و عضو شورای علمی دايره المعارف قرآن كريم (كه از طرف انتشارات بريل در شهر ليدن منتشر ميشود) گرديد. پس از وقفهای طولانی سرانجام در آخرين روز سال ١٩٩٥ دادگاه فوقالعادهی مصر حكمی صادر كرد كه بنابر آن ابوزيد الزامی به طلاق همسرش ندارد.
اصل
مقالهی نصر
حامد ابو زيد:
پس از
مصيبت و
بدبختی حاصل
از خسارتهای
جانی بيشمار
و برباد دادن
توانايیهای
انسانی و
منابع طبيعی
كه توسط دو
جنگ جهانی و
چندين جنگ
داخلی،
درگيریهای
قومی نژادی و
دينی بوجود
آمده بودند،
اروپا و در
مجموع جهان
غرب درس
عبرتی گرفتند:
زندگی در
تمامی شكلهای
خود گوهری
گرانبهاست و
از اين رو
بايد از آن
محافظت شود.
اما محافظت
از زندگی فقط
هنگامی میتواند
در نظر گرفته
شود كه حقوق
اساسی هر
موجود بشری
كه بر روی
زمين زندگی
میكند در
برابر هرگونه
تجاوزی كه
تحت هرگونه
ادعايی مورد
حمايت قرار
گرفته محافظت
شده باشد.
اعلاميهی
حقوق بشر در
سال ١٩٤٨
ترجمان چنين
نگرانیهايی
بود. اين
آگاهی دارای
ريشههای
فلسفی،
اجتماعی و
سياسی در
روشنگری،
خردگرايی،
فردگرايی،
دموكراسی و
آزادی در
وسيعترين
مفهوم خود
بود.
هرچند كه
اعلاميهی
حقوق بشر از
بنياد چنان
در نظر گرفته
شده بود كه به
طور همگانی
به مرحلهی
عمل درآورده
شود، با اين
وجود به
عنوان وسيلهای
برای اعمال
سلطه بر
كشورهای جهان
سوم آلت دست
سياسی قدرتهای
شمالی قرار
گرفت. پس از
تجزيهی
اتحاد شوروی،
ايالات متحد
آمريكا به
يگانه قدرت
سياسی تبديل
گرديد. در
نتيجه
ليبراليزم و
سرمايه داری
به اصول
عالمگير نظم «نوين»
جهانی تبديل
شدند كه بنا
به گفتهی
فوكوياما «پايان
تاريخ» را رقم
میزنند. به
گفته ساموئل
هانتينگتون
«برخورد تمدنها»
يا همان نزاع
اصلی سياستهای
جهانی بين
ملتهايی كه
به تمدنهای
گوناگون تعلق
دارند رخ
خواهد داد. وی
تعداد هفت
تمدن ـ ملت را
شناسايی كرد،
كه ميان آنها
اسلام در
كنار تمدن
غربی ايستاده
است. پرسش اين
نيست كه آيا
اين نگرش
موجه و معتبر
است يا نيست،
بلكه آنچه از
اهميت بيشتری
برخوردار است
اين كه ارجاعهانتينگتون
به كشمكشهای
جهانی است،
ارجاعی كه به
تنگنايی
اشاره دارد
كه جهان سوم
در رعايت
حقوق بشر در
برابر آن
قرار گرفته
است. برای
اكثريت مردم
اين كشورها،
كه از غارتهای
امپرياليستی
و استعماری
منابع خود
بسيار رنج
كشيده و هنوز
هم در حال
صدمه ديدن
هستند،
اعلاميهی
حقوق بشر به
عنوان محصولی
غربی استنباط
گرديد كه هدف
از آن حفاظت
از سعادت و
خوشبختی
شهروندان غرب
به هزينهی
سعادت و
خوشبختی ملتهای
غير غربی است.
اين استنباط
توسط سطح
فرهنگی ـ
اجتماعی كه
در اين جوامع
اعمال میگردند
مورد تاييد
قرار میگيرد،
سطحی فرهنگی
كه هنوز هم به
استاندارد
فرهنگی
مدرنيته و
ارزشهای
مدرن نرسيده
است. علاوه بر
آن گوناگونی
فرهنگی كه
توسط دولتهای
نظامی يا شبه
نظامی جهان
سوم جهت
توجيه نظامهای
خودكامهی
سياسی
استفاده شده،
در عين حال
برای توجيه
دشواریهای
اعمال حقوق
بشر نيز مورد
استفاده قرار
میگيرد.
بنابراين
پرسش اصلی
اين نيست كه
آيا حقوق بشر
موضوعی جهانی
است يا خير،
بلكه چرا اين
حقوق همگانی
در همه جای
جهان به يك
اندازه مورد
موافقت قرار
نگرفته و به
طور همه جايی
اعمال
نميگردد. در
تلاش برای
يافتن پاسخ
اين سوال
لازم است كه
ابتدا پرسش
ضروری ديگری
مطرح شود: آيا
مدرنيته،
روشنگری،
برابری و
آزادی يا حتی
حقوق بشر
صرفاً ابداعی
غربی هستند؟
اين واقعيت
كه تمدن بشری
در بخش غربی
جهان بود كه
به شكوفايی
اخير و مدرن
خود نائل شد
به اين معنا
نخواهد بود
كه تمدن بشری
امری كاملاً
غربی است.
همانگونه كه
همگی میدانيم
مدرنيته به
عنوان «شيوهی
زندگی صنعتی
مدرن و شهری»
معنا شده است
كه مظهر
مجموعهی به
ويژه غربی از
انديشههايی
است كه منشأ
آنها به قرن
هژدهم باز میگردد.
مدرنيته
مستلزم زمان
بندی جديدی
از تاريخ (باستانی،
قرون ميانه،
مدرن) است كه
در آن مدرن
دلالت دارد
بر دورهای
كه عقل و علم
بر نوشتههای
مقدس، سنت و
عرف فائق میآيد.
در قلب
مدرنيته
تصوری قرار
گرفته از
موجودی دانا
كه آزادانه
دست به عمل میزند
و «كسی كه
تجربيات او
میتواند به
رازهای طبيعت
نفوذ كرده و
عمل او در
همكاری با
ساير انسانها
جهانی نوتر و
بهتر
بيافريند» (٢).
اين تعريف
مدرنيته كه
از بنياد
مقتضی است
لازم است كه
تجزيه و
تحليلی از
اجزاء
مدرنيته را
در خود
بگنجاند.
چنين تجزيه و
تحليلهايی
آشكار خواهند
ساخت كه
مدرنيته
محتوی عناصر
بسياری است
كه ريشههايشان
با بعضی
اقسام
مدرنيتهای
كه پيش از
تاريخ مدرن
وجود داشته
در پيونداند.
از اين رو
مدرنيته
فرآيندی است
از تكامل و
استمرار.
مدرنيته
زمانی آغاز
گشت كه انسانها
به دور منابع
آبی گرد هم
آمدند، در
همانجا مستقر
شدند و توسط
زراعت به
توليد
مايحتاج خود
مبادرت
ورزيده و نظم
اجتماعی را
شكل بخشيدند
كه به آن «جامعه»
گفته میشود.
تا پيش از
دوران مدرن،
مدرنيته
مفهومی
فراگير يا
جهانی نبود،
بلكه مفهومی
بود كه با
زمان و مكان
خاصی در
ارتباط قرار
داده میشد و
توسط آنها
شكل میگرفت.
آنچه به
عنوان «مدرن»
در زمان و
مكانی خاص در
نظر گرفته میشد،
با گذشت
تاريخ به
عنوان «اصيل»
يا حتی «از مد
افتاده» از آب
در میآمد.
همهی اينها
در مورد
ادبيات، هنر،
موسيقی،
فلسفه و
انديشهها و
غيره صدق میكند.
از اين رو در
واقع میتوان
در بارهی
وجود «مدرنيتهها»
سخن گفت كه
عناصر جهانی
خود را در
تكوين
مدرنيته عرضه
كردند، يعنی
همان مدرنيتهای
كه به غلط «غربی»
خوانده میشود.
بر همين قياس
حقوق بشر
محصول تاريخ
كشمكشهای
انسانی ـ از
زمان
اسپارتاكوس
در روم تا
نلسون ماندلا
در آفريقای
جنوبی ـ بر ضد
تمامی انواع
بی عدالتیهای
بشری است.
چنانچه هر
فرهنگی بر
روی زمين به
طريقی و به
طور تاريخی
سهم خود را به
مدرنيته و
تكوين
اعلاميهی
حقوق بشر ادا
كرده باشد،
چرا آنها
نبايد به يك
ندازه در
مزيتهای
مدرنيته و
حقوق بشر
سهيم باشند؟
اكنون برای
بار ديگر توپ
در قسمت غربی
زمين بازی
است. اروپای
سياسی و
ايالات متحد
هنوز هم در
عصر تفوق
انسان سفيد
زندگی میكنند،
به اين معنا
كه آنها فقط
هنگامی به
حقوق بشر
توجه دارند
كه حقوق
انسان سفيد
در معرض صدمه
قرار گرفته
باشد. اما
چنانچه تجاوز
به حقوق بشر
متوجهی مردم
غير سفيد
پوست گردد
اروپای سياسی
و ايالات
متحد بسيار
به نرمی
واكنش نشان
خواهند داد ـ
يعنی اگر
اصلاً واكنشی
در كار باشد.
از نظر مردم
غير غربی
بهره كشی، بی
عدالتی و
تحقير سه
عامل روشنی
هستند كه
روابط مبنايی
ميان غرب و
بقيهی جهان
را تعين میكنند.
موضوع حقوق
بشر پيوسته
برای خدمت به
علائق سياسی
و اقتصادی
غرب استفاده
میشود.
چنانچه اين
منافع از
امنيت كافی
برخوردارد
باشند ديگر
نيازی به
استمداد
طلبيدن از
حقوق بشر
نيست.
هنگامی كه
نوبت به «اسلام»
و جهان
اسلامی میرسد،
احساس عمومی
از بی عدالتی
و تحقير حتی
شايد شديدتر
هم میشود.
مخالفت يا
پذيرش «مدرنيته»
، «دموكراسی» و
«حقوق بشر»
هميشه در
رابطه با
اسلام به
عنوان مفهوم
دينی و «ايستا»
مورد پرسش،
بررسی و
مباحثه قرار
گرفته است،
اما در اين
مباحثات و
بررسیها
شرايط
اجتماعی و
سياسی كشورها
و جوامع
اسلامی
تقريباً
هيچگاه مورد
توجه قرار
نمیگيرند...
يقيناً اسلام
برای مسلمين
بيشتر
موضوعی شخصی
يا معنوی
است، در حالی
كه مسيحيت در
جوامع مسيحی
به انتهای صف
رانده شده
است. اما اين
منحرف كردن
مسائلی كه در
بالا اشاره
شد به بحثی
بيشتر كلامی
(theological) كه هرگز هم
به جايی ختم
نمیشود را
توجيه نمیكند.
اگر مسيحيت
میبايست در
همين شيوه
مورد پرسش
قرار گيرد كه
اسلام قرار
گرفته، همه
میدانند كه
كليسا چگونه
به شدت در
برابر هرگونه
تبيين سكولار
موضع گرفته
بود. اين فقط
اعمال فشار
تغييرات
اجتماعی و
سياسی بود كه
مسيحيت را
مجبور به
سازگاری با
مدرنيته و
دخالتهای
اجتماعی،
فكری و سياسی
آن نمود.
اكنون اين
پرسش مطرح
است: آيا اين
دين است كه
پيوسته زندگی
اجتماعی را
تعيين میكند
و به آن شكل میبخشد
يا اينكه خود
دين است كه
توسط زمينه و
بافت شرايط
اجتماعی ـ
تاريخی معينی
شكل پذيرفته
و مورد تفسير
قرار گرفته
است؟
برای نزديك
شدن به پاسخ
چنين پرسشی
بايد تمايز
روشنی بين
زمينه و بافت
اصلی (نخستين)
اجتماعی ـ
تاريخی از يك
دين معين از
يك طرف و
تكامل آن دين
از طريق سفر
اجتماعی ـ
تاريخی خود
تا زمان حاضر
از طرف ديگر
گذارده شود.
از طريق يك
چنين سفر
طولانی لايههای
تفسير و
تفسير مجدد
يا بلكه
تفسير و ضد
تفسير در
اطراف متنهای
اصلی به حدی
تمركز يافتهاند
كه زمينه و
بافت اصلی
اجتماعی ـ
تاريخی مخفی
گرديده است.
چنانچه متنهای
اصلی (نخستين)
وحی اسلامی
در برابر
زمينه و بافت
تاريخی خود
تجزيه و
تحليل شوند
آنگاه بسيار
بجا خواهد
بود كه در
بارهی نوعی
از « مدرنيته »
سخن گفته شود
كه اسلام در
قرن هفتم به
جهان عرضه
كرد و توضيح
داده شود كه
چگونه اين
مدرنيته تا
قرن دوازدهم
توسط مسلمين
به مرحلهی
عمل در آمد و
تكامل يافت.
هرچند كه
امروز
مسلمانان به
پذيرش «
مدرنيته »
فعلی بسيار
بی ميل هستند.
دليل آن اين
است كه
بسياری از
روشهای
مدرنيته ارزشهای
اسلام را نقض
میكنند يا
آنكه منشاء
آنها قانون
گذاری بشری
است حال آنكه
منشاء ارزشهای
اسلامی در
وحی الهی
قرار دارد. (٣)
از آنجا كه
مدرنيته
اساساً از
طريق استعمار
به مسلمانان
عرضه گرديد،
تصوير غرب و
مطابق با آن
تصوير
مدرنيته برای
هميشه ـ و
البته هنوز ـ
غامض ماند:
اين تصويری
است از
استعمارگر و
استاد، دشمن
و آموزگار.
متفكرين
معاصر اسلامی
بر خلاف
اسلاف خود
بين تنفر و
ستايش، خصومت
و عشق
سرگردان
ماندند.
مدرنيته در
اين زمينه و
بافت است كه
طلب میشود
زيرا عملی و
به دردبخور
است، اما هم
زمان پس
رانده میشود
زيرا
نمايانگر
تهديدی است
به هويت سنتی.
تصوير غرب به
آن شكلی كه در
ادبيات به
دست داده میشود
و توسط
نخبگان
استنباط میگردد
ركن ضروری را
در مطالعهی
آن مسائل و
دشواریهايی
تشكيل میدهد
كه باعث حفظ
فاصله و ثابت
نگه داشتن
اختلاف میگردند.
از طرف ديگر
تمامی رژيمهای
سياسی جهان
اسلامی به
نظر میرسد
كه از يك
مدرنيتهی
ناقص بهره
مند میشوند،
به عبارت
ديگر مدرنيتهای
بدون خردمندی
(من اين عبارت
را از فاطمه
مرنيسی (٤) وام
گرفته ام:
اسلام و
دموكراسی،
ترجمهی Mary Jo Lakeland ،
١٩٩٢). حتی در
مورد نمونهی
تركيه، تنها
كشور اسلامی
كه ادعای
داشتن دولتی
سكولار دارد،
مدرنيته زير
نظر سانسور
نظاميان قرار
گرفت. عدم
حضور نهادهای
جامعهی مدنی
كه تنها ضامن
دوام آن
هستند نشانهی
كاملاً روشنی
است از
مدرنيتهی
ناقص. در اين
نسخهی بدل
از مدرنيته،
فردگرايی (كيش
اصالت فرد)
پيوسته به
عنوان تهديدی
عليه همبستگی
و اتحاد
جامعه تلقی
گرديده،
هرچند كه در
متنهای مهم
و نخستين
اسلام مورد
تاكيد قرار
گرفته است.
از آنجا كه
مدرنيته نه
از روی
انتخاب بلكه
از روی اجبار
برگزيده شد،
با بيم از دست
دادن هويت
فردی ارتباط
داده شد. از
اين رو
فردگرايی در
ميان اصلاح
گرايان جنبشهای
دينی و ملی
گرا در قرن
نوزدهم
جايگاهی دو
پهلو و
نامفهوم كسب
كرد. در مواجه
با غرب نظامی
و
امپرياليست،
ملی گرايان
اسلامی مجبور
به پناه
آوردن به
گذشته و
برافراشتن آن
به عنوان
فرهنگ دفاعی «حدود»
(hudud) شدند، يعنی
مرزهايی برای
از خود دور
كردن خشونت
استعماری.
اسلام قديمی
كه آنها از نو
فعال كردند
موفق به
تثبيت هويت
مدرن در سنت
تعقلی نگرديد.
در حقيقت ملی
گرايان
زندانيان
موقعيت
تاريخی بودند
كه به طور
چاره ناپذيری
مدرنيته را
به موقعيتی
مغلوب تبديل
كردند. در
اينجا دو
انتخاب ممكن
بود: اول «دعوی
ميراث انسانی
(اومانيستی)
استعمارگران
غرب با قبول
خطر از دست
دادن وحدت»،
دوم «حراست از
مفهومی از
اتحاد در
برابر
استعمارگران
توسط چسبيدن
به گذشته،
جانب داری
كردن از سنت
تا حد اطاعت
محض و سلب
مالكيت از
تمامی
ابداعات غربی
به استثنای
وارد كردن
فناوریها.
خردگرايی به
معنای عقيدهی
فردی و عقل
است و از اين
رو امكان
اختلاف در
عقايد، يعنی
آنچه نشانگر
تهديدی برای
اتحاد جامعه
است (٥).
در رابطه
ميان غرب و
جهان اسلامی
تا امروز چه
مقدار تغيير
روی داده؟ چه
مقدار فشار
تا اكنون بر
ضد جهان
اسلامی برای
محافظت از
منافع
اقتصادی و
سياسی غرب
اعمال
گرديده؟ چه
تعداد رژيمهای
ظالمانه
سياسی توسط
غرب سياسی در
برابر خواست
مردم مورد
حمايت قرار
گرفته؟ چقدر
تدبير سياسی
بر ضد مسلمين
با نشان دادن
اسلام به
عنوان دشمنی
جديد برای
غرب پس از
فروپاشی
اتحاد شوروی
صورت گرفته؟
اين واقعيتی
است كه جهان
به دهكدهی
كوچكی تبديل
شده و اينكه
مردم فقيری
كه در جنوب
زندگی میكنند
فقيرتر و
ثروتمندان
شمالی همواره
ثروتمندتر میشوند.
«مدرنيته» ،
حقوق بشر و
دموكراسی فقط
برای طبقه
مرفه درست
شده است و
برای انسانهای
معمولی چيزی
جز فرياد
تظلم خواهی
نمانده. در
اين فرياد
گاهی خش ـ نه
اسلامی ـ است
كه پرسش از
حقوق بشر و
تمامی آنچه
با آن مرتبط
است مقيم شده
است. سر انجام
اينكه حقوق
بشر موضوعی
كاملاً جهانی
است، يه
عنوان الگو،
اصول و چيزی
آرمانی. در
جهان واقع
اما امور به
گونهی ديگری
هستند. وضعيت
سياسی جهان
هنوز هم به
سطح جهان
شمولی نرسيده
است. اسلام به
عنوان يك دين
نيز چيزی
آرمانی،
جهانی و
بنابراين
بسيار انسانی
است، اما
موقعيت
اجتماعی ـ
فرهنگی و
سياسی اغلب
كشورهای
اسلامی اجازه
نمیدهند كه
پيام اصلی
اسلام
رمزگشايی شود.
جهان برای
رسيدن به
سطحی بالاتر
از اصولی كه
بايد برای
بشريت الگو
قرار بگيرند
نياز به
تغيير دارد.
شبكهی
فرهنگی از
روشنفكران،
نويسندگان،
هنرپيشگان،
روزنامه
نگاران با
صداقت و
دانشگاهيان
از تمامی
كشورهای جهان
بايد مسئوليت
ايجاد
برابری،
عدالت و
آزادی ميان
ملتها و
فرهنگها را
به عهده
بگيرند. فقط
اميدوارم كه
اين آرمانشهر
ديگری نباشد.
ـــــــــــــــــــــــــــــ
١: The Concept of Human Rights, the Process of Modernization and the
Politics of Western Domination, By Nasr Abu-Zayd, Ibn Khaldun Center for
Development Studies. Vol.٧, ١٩٩٨
٢:Joyce Appleby, Lynn hunt and Margaret Jacob, “ Postmodernism and the
crisis of Modernity “ in Telling the Truth About History, W.W. Norton, New
York ١٩٩٤, P. ٢٠١.
٣: متاسفانه
در متن اصلی
در اين قسمت
يك جمله به
شكلی ناقص
درج شده بود
كه قابل
ترجمه نبود.
مترجم.
٤: معروفترين
كتاب خانم
مرنيسی به
فارسی با نام
نخبگان جوشن
پوش، زنان
پرده نشين
ترجمه شده
بود كه خيلی
زود توقيف شد.
مترجم.
٥: به نظر میرسد
كه در متن
اصلی چند
كلمهای از
اين جمله نيز
تايپ نشده
باشد، زيرا
بر خلاف
معمول ابتدای
جمله با حرف
كوچك آغاز
شده بود. به
همين دليل
معنای آن كمی
گنگ است.
مترجم.