|
(1381 ÚDFA 23 êpè¡Øç qC éO¾pÊpF) pSÇO× ívDÜz íOwç
فرانسوي
معاصر فيلسوف
;دلوز ژيل
درگذشت سالگرد
انگيزه به

دلوز ژيل
:اشاره
(19951925) دلوز
ژيل جامعيت
و اصالت
به بتوان
دورانمعاصر
در را فيلسوفي
كمتر شايد
فلسفهو شالودههاي
در بازنگري
و بازخواني
سوداي در
همواره كه
گرفت ، متفكري
سراغ
فيلم ، روانكاوي
، جامعهشناسي
، تاريخ ،
به نيز همزمان
دلوزبود
فلسفي جديد
مفاهيم ابداع
چه و نوشت
تنهايي به
كه آثاري
در چهميداد
نشان وافر
توجهي ادبي
و هنري نقد
و نقاشي
و تفكر گستردگي
، رساند
چاپ به
ايتاليايي
گتاريروانكاو
فليكس همكاري
با كه آثاري
در
تفكر حوزه
دلوزدر اهميت
امروزه.است
آشكار شده
ياد حوزههاي
در پژوهشهايش
ژرفاي
كاملا روش
گذشتگان آثار
دقيق بازخواني
با وي كه
آن نخست:است
دليل چند
به معاصر
.گرفت پيش
را متفاوتي
را گستردهاي
افقهاي و
رهانيد بود
، گريبانگيرش
كه بنبستي
از را فلسفه
كه آن دوم
ژيل آن
از آينده
قرن شايد":است
گفته جايي
فوكودر چنانكهميشلگشود
فرارويفلسفه
امكانپذير
فلسفهورزي
هنوز كه
آموخت ما
به دلوز:گفته
ديگر جايي
در همو يا
"باشد دلوز
كثرت ، مفاهيم
تا كوشيده
آثارش سراسر
در و خوانده
تجربهگرا
يك خودشرا
همواره دلوز.است
ادبياتي با
دلوز كه
آن سوم.بندد
كار به...و
درونبودگي
ميل ، پويايي
، شدن ، تفاوت
،
وي آثار
از برخي.است
گفته سخن
انسان و
جامعه باب
غيرفرويديدر
غيرماركسيستيو
و تفاوت
،(1968)گرايي
برگسون ،(1964)
نشانهها و
پروست ،(1962)
فلسفه و
نيچه:عبارتند
فلسفه: اسپينوزا
،(1969)
احساس منطق
،(1968)اسپينوزا:فلسفه
در نمودگرايي
،(1968)
تكرار
،(1963)
كانت انتقادي
فلسفه ،(1953)
(هيوم درباره)
ذهنيت و
تجربهگرايي
،(1970)
عملي
گتاري ، همكاري
با (1980)
فلات هزاران
-2(1972)
شيزوفرني
و سرمايهداري
-اديپ1 ضد
،(1986)فوكو
،(1983)تصويري
حركت:سينما
،(گتاري
همكاري با)
كوچك ادبيات
سوي به:كافكا
(2001) زندگي
مقالههاييدرباره:ناب
بودگي برون
گتاري ، همكاري
با (1991)
چيست؟ فلسفه
... و
:ميخوانيم
هم با كه
هستيشناسيدلوز
بر است چشماندازي
ميآيد پي
از كه مطلبي
انديشه و
فرهنگ گروه

برايدوتي
رزي
ارشاد
محمدرضا
فيلسوفان
تاريخ يا
فلسفه تاريخ
فيلسوفان
از برخي
درباره كه
تكنگاريهايي
خلال از
ميتوان را
دلوز ژيل
فلسفي پروژه
نقد كه معنا
بدين.داشت
گذشتگان فكري
ميراث به
نقادانه نگاهي
دلوز.گرفت
پي نگاشته
مدرن
كوشيد ايجابي
روشي با
بلكه نبود
كاستيها بيان
به منحصر
انديشيدن
مختلف شيوههاي
بر وي
رو اين از.بنشاند
زندگاني بارور
زمين در
و بيابد كس
هر نزد و
كجا هر در
را تفكر بذر
تا
بلكه نبوده
فيلسوف آن
يا اين انديشههاي
بازگويي تنها
تكنگاريها ،
اين نگارش
در وي روش
هيوم ، نيتس
، لايب:چون
فيلسوفاني
فكري و نظري
ابعاد بررسي
در را كاملابديع
شيوهاي
شناخت براي
بنابراين.است
بسته كار
به فوكو
و برگسون
نيچه ، اسپينوزا
، كانت ،
بيكن ،
.كرد بررسي
دقت به
را تكنگاريها
اين از كدام
هر بايد دلوز
ژيل فلسفي
جايگاه
;كه آن اول:دارد
اساسي جنبه
دو فلسفه
نويسي تاريخ
رايج شيوههاي
بر دلوز نقد
زننده واپس
نقش يك
رو اين از
است ، بوده
انديشه و
فلسفه در
قدرت عامل
همواره فلسفه
تاريخ
يا و هايدگر
دكارت ، افلاطون
، كه بيآن
ميتوان چگونه:ميپرسد
دلوزاست
داشته
نظر به نيست
ممكن كار
اين واقع
در انديشيد؟
و ورزيد فلسفه
خواند ، دربارهآنها
كتابهايي
از خارج
كه هم را
آنهايي اما
ميپرورد خود
دامان در
را متخصصاني
مكتبفلسفي
هر دلوز
انديشيدن
از را مردم
فلسفههايي
چنين واقع
در.ميسازد
همسان خود
با هستند ،
حوزهاش
با كه عاجنشينياست
برج فلسفههاي
متوجه دلوز
حمله تيز
نوك اينجا
در.بازميدارند
.بازماندهاند
زندگي سيال
و زنده واقعيت
از مردم
و خويش ميان
ديواركشي
فكري و فرهنگي
مراكز و دانشگاهي
حوزههاي
از برون
فعاليتي را
فلسفه دلوز
رو ، اين
از
مساله همين
به كرد ،
ايراد دلوز
سوگ در كه
ادبيانهاي
خطابه در
دريدا ژاك.ميدانست
شادمانهترو
را فلسفه
كه بود كساني
نسلانشاز
هم ميان
در دلوز":دارد
اشاره
كه اثري
بگذارد ، قرن
فلسفه ژرفيبر
اثر وي كه
بود آن براي
بيشك اين.ساخت
معصومانهتر
حوزههاي
به را خودش
هرگز كه
است فلسفهاي
مبدع نيز
او..بود خواهد
مقايسه غيرقابل
كافكا ، پروست
، كارول ،
لوئيس بيكن
، ادبيات ،
سينما ، نقاشي
، باب دلوزدر)
نساخت محدود
خاصي
وي همكلامشدن
دقيقاهمينشيوه
كه بگويم
باريميخواهم
(نوشت..و
ملويل ، آرتود
."...ميدارم
دوست.. و
عمومي مكانهاي
روزنامه ، تلويزيون
، تصوير ،
با را
نتيجهاي
دلوز نظر
بهبرميگردد
آن سنتي
شيوههاي
به فلسفه
تاريخ به
دومدلوز نقد
پديدهها اشياءو
متخصصان تنها
فيلسوفان
كه است
اين ميشود
، عايدمان
اول نقد
از كه
درباره فيلسوفان
تا ندهيم
اجازه كه
است آن
بدهيم انجام
بايد ما كه
وكاري شدهاند
اين بر دلوز.تاملنميكند
ولي ميآفريند
فيلسوففقط
كه تاملبورزندچرا
اشياء
تازهاي مفهومهاي
بايد پديدهها
و اشياء سرشت
باب در تامل
جاي فيلسوفبه
كه بود باور
.كند ابداع
توان كه
كرده محبوس
ساخته حصاريخود
در را خود
آنچنان آكادميك
و سنتي فلسفي
تفكر
براي دستاويزي
را انديشه
فيلسوفنبايد
دلوز نظر
به.ندارد
را بيرون
به نگاه
.حيات به
زدن نقب
يعني فلسفه.دهد
قرار زندگي
متن از جداي
و بسته دستگاهسازيهاي
تجربهگرايجديد
يك
مربوط فيلسوفاننوشته
، تكنگاريهاي
از برخي
درباره دلوز
كه تكنگاريهايي
ميان در
قبلا كه
گونه آن.ميآيد
كار به بيشتر
ما بحث در
برگسون اسپينوزا
، هيوم ،
نيچه ، : به
.است داشته
ديگران با
عمدهاي تفاوت
متفكران ،
آراياين
از دلوز بازخواني
كرديم ، اشاره
ابداع به
آنها ژرفاز
تاثيرپذيري
و اسپينوزا
و هيوم نيچه
، آثار بررسي
با دلوز
سه اين
از دلوز كه
قرائتي.است
افكنده پرتو
وي فلسفي
تفكر سراسر
بر كه آورد
روي مفاهيمي
نشويد شگفتزده!ميدهد
قرار تجربهگرا
فيلسوفان
زمره در
را او ميدهد
بهدست فيلسوف
چيزي برداشتلزوماآن
اين و دارد
تجربهگرايي
از جديدي
برداشت دلوز
كهاولا چرا
نيچه ، چون
فيلسوفاني
او كه آن
دوم و است
بوده مرسوم
تاكنون عنوان
همين زير
كه نيست
.ميدانست
نظرش مورد
معناي در
اصيل تجربهگراي
سه را هيوم
اسپينوزاو
همواره من":ميگويد
جايي در
او است؟
تجربهگرايي
چگونه دلوز
كه اكنونببينيم
تعريف وايتهد
كه مشخصهاي
دو از[من
تجربهگرايي].هستم
تجربهگرا
يك كه كردهام
احساس
و شوند ، داده
توضيح بايد
اما نميدهند
توضيحي هيچ
انتزاعي امور:است
شده كرده
، مشتق
چيزهايتازهاي
آن تحت
كه است
شرايطي يافتن
بلكه نيست
ازلي و جهاني(حقايق)
كشف هدف
(..و باركلي
هيوم ، لاك
، جان) مرسوم
تجربهگرايي
از تعريف
اين بيشك"...شوند
ايجاد
.است متفاوت

گتاري فليكس
پويا
وتجربه بودگي
درون
آدمي كه
معرفتي هر
آمريكايي ،
-انگليسي سبك
به هيجدهمو
قرنهاي تجربهگرايي
در
رد را نظريه
اين دلوز
اما.است
شده اخذ
ذهني دادههاي
و احساسات
از تنها ميكند
، حاصل
تجربهگرايييعني.پديدههاست
با دلوزروياروييزنده
تجربهگراييبراي.ميكند
ميگيردكه
پرسش رابه
مساله اين
دلوز كه
جاست همين
از.اشياء
از پويا تجربه
داشتن
درون الگوهاي
پايه بر
صرفا ميكنيم
، دريافت
پديدهها و
اشياء از
كه را حسي
دادههاي
ممتاز امري
عنوان به
عقل تقدم
گرفتن چالش
بابه دلوز
واقع در.ميشوند
بدل معرفت
به ذهني
دكارتي انگاري
دوگانه از
جهان ، بر
(هستند خارج
تجربه دسترس
از كه اموري
يعني) پيشيني
و
فاصله بود
، شده هم
تجربهگرا
فيلسوفان
گريبانگير
قضا از كه
(ابژه -سوژه)
عين -ذهن
و زنده ارتباط
در را آن
و ميكشد
زير به مطلق
فرمانروايي
ازتخت را
عقل دلوز.ميگيرد
حالت از
را عقل دلوز
ديگر عبارت
به.ميدهد
قرار جهان
اشياي و
پديدهها ديگر
با هميشگي
دلوز ، نظر
به.ميسازد
بود درون
مفهومي آن
از و ميسازد
خارج برونبودگي
يا استعلايي
و پويا ارتباطات
شبكه از
را پديدهاي
كه ميدهد
رخ هنگامي
استعلاء يا
برونبودگي
پيدا بسته
و متافيزيكي
ماهيت پديدهاي
، چنينسازيم
خارج ديگر
پديدههاي
با همزيستي
نقطه درست
دلوز.يافتهاند
خصلتي چنين
فلسفي مفاهيم
از بسياري
دلوز نظر
به.ميكند
آن در كه
وضعيتي يعني
بودگي درون.ميبرد
كار به را
درونبودگي
مفهوم فراگرد
، اين مقابل
.دارند قرار
هم با زنده
و پويا ارتباطات
و درتعامل
پديدهها
تكثر و تفاوت
;شدن فلسفه
تا بود راهي
يافتن فلسفه
، تاريخ
بازخواني
از دلوز هدف
كه دانستيم
پيشين قسمتهاي
در
وي كه ديديم
نيز.دهد
نجات بود ،
گريبانگيرشان
كه محدوديتي
و بنبست
از را فلسفي
مفاهيم
.داشت تاكيد
آنها تفكر
بود درون
وجوه بر
هيوم و اسپينوزا
نيچه ، آثار
قرائت در
مفاهيم طرح
با دلوز.ميداند
جوهره يك
از متفاوتي
نمودهاي را
پديدهها همه
درونبودگي
خويش فلسفه
تا بود آن
بر او.گرفت
فاصله استعلاء
هويتو وحدت
، مفاهيم
از تفاوت
و تكثر
كتابهاي مهمترين
از كه "تكرار
و تفاوت"
كتاب در او.سازد
بنا تفاوت
و كثرت پايه
بر را
به افلاطون
زمان از
وي نظر از.پرداخت
هايدگر تا
افلاطون دوران
از فلسفه
نقد به است
، وي
پي در "تكرار
و تفاوت"
كتاب در وي
بنابرايناست
نشده شناخته
ذاتش در
تفاوت مفهوم
بعد
ذاتي امري
عنوان به
را تكثر و
تفاوت ميخواهد
و است فلسفي
مسلط انگاره
اين واژگوني
.بشناسد
نظر ازميپردازد
غرب فلسفه
در هويت
و وحدت مفاهيم
نقد به دلوز
كه روست
همين از
نيز
را واحدي
هويت هيچ
اينرو از.ميگيرد
شكل تكثر
و تفاوت
مبناي بر
تنها هويت
دلوز
دلوز نظر
از.واحد
امري در
آنها گنجاندن
و تفاوتها
حذف يعني
وحدتگرفت
سراغ نميتوان
و ميگيرد
كناره بودن
فلسفههاي
از دلوز بنابراين.شدن
يعني تفاوت
ولي بودن
يعني وحدت
هيچگاه بنابراين.دارد
هگلي ضد
موضعي دلوز
شدن فلسفه
اماميآورد
روي شدن
فلسفه به
و تكثر و
تفاوت نفي
يعني ديالكتيك
دلوز نظر
از.نيست
ديالكتيكي
هگل شدن
فلسفه مانند
ميان تضاد
رفع نهايت
در و متضاد
امر دو ديالكتيك
پايه بر
هگل شدن
فلسفه.وحدت
به رسيدن
اساسا هگلي
، فلسفه
دلوز ، نظر
بنابراينازاست
شده بنا
وحدتبخش
كليتي در
آنها
را (يافته
وحدت) مطلق
روح تحقق
نهايت در
كه ميداند
تاريخ موتور
را نفي هگل.وحدتگراست
غايتي هيچ
وتاريخ است
آگاهي توهم
يك تنها
دلوزاين نظر
از اما ميآورد
ارمغان به
سازگار و
متقابل ارتباط
در دائما
كه است
جوهرهاي
داراي هستي
دلوز نظر
از.ندارد
.ميگذارد نمايش
به را متفاوت
و متكثر جلوههايي
پديدهها
شدن خرد
نهايت بي
هدفها به
رسيدن نه
فلسفه هدف
بنابراين.تفاوتهاست
همانفلسفه
شدن ، فلسفه
دلوز نظر
از
را "شدن
خردتر" ايده
دلوز رو اين
از.است
خرد و كوچك
امور به
رسيدن بلكه
كلان اموري
و
فلسفي تفكر
و شدن كوچك
بينهايت
يعني فلسفه
دلوز نظر
از.ميدهد
جاي خويش
فلسفه مركز
در
حركت درسرلوحه
را كلان
هدفي هرشدني
اگر وي نظر
به.كوچك
هستيهاي
باب در انديشه
يعني
.ميشود متوقف
حركتش جا
همين در
درست و درميآورد
وحدت ايده
از سر نهايت
در دهد قرار
خود
و بلند آرمانهاي
مانند فلسفي
بزرگ ايدههاي
و كلان مفاهيم
كه بود اعتقاد
اين بر دلوز
به محكوم
لذا و دارند
ابا شدن
و تحول گونه
هر از رنگارنگ
آرمانشهرهاي
چون دستنايافتني
آنها كردن
خرد و محدود
مفاهيم رخ
از برداشتن
پرده شدنيعني
فلسفه.هستند
سختي و انجماد
مرد" مفهوم
پيرامون غرب
فلسفي گفتمان
دلوز نظر
به رو اين
از.كوچك
و جزيي مفاهيم
به
هژموني اين
شكستن با
تا ميكوشد
دلوز بنابراين.است
گرفته شكل
"غربي آگاه
خود سفيد
و شدن ناخودآگاه
شدن ، سياه
شدن ، زن:چون
خردتري گفتمانهاي
سيلان و
تكثر زمينه
گفتماني
.سازد فراهم
را...و شدن
غيرغربي
مفاهيم ابداع
و فلسفه
چيست ، فلسفه
كاربرد":ميپرسد
فردي كه
هنگامي:مينويسد
فلسفه و
نيچه كتاب
در دلوز
فلسفه.باشد
عجيب و طنزآلود
تا دارد تلاش
پرسش اين
كه چرا باشد
، پرخاشگرانه
بايد پاسخ
قدرت هيچ
درد به (فلسفه)
آن.نميآيد
دارند ، ديگري
وظايف كه
كليسا و دولت
كار به
افسرده را
كسي كه
اي فلسفه.ندارد
كردن افسرده
جز كاربردي
فلسفهنميخورد
تثبيتشدهاي
تبديل براي
است ، سودمند
حماقت كردن
لكهدار براي
(فلسفه) آن.نيست
فلسفه نسازد
، مكدر و
در فلسفه....است
تفكر حقارت
اشكال همه
عرضه كاربردش
تنها.شرمآور
چيزي به
حماقت
"است ابهامزدايي
شيوه و نقادي
يك (شكل)
ايجابيترين
;ميداند تفكري
و ذهني بتهاي
و ابهامها
حماقتها ، كردن
آشكار را
فلسفه اصلي
وظيفه دلوز
آنها با عمر
يك كه مفاهيمي
اين ;شود
متوجه آدمي
كه هنگام
|