همساني يا
اينهماني سوژه و ابژه
مرتضي محيط ـ
نيويورك
براي درك اين مسئله نسبتا پيچيده
ـ و در عين حال بنياني ـ فلسفي لازم
است قدري به عقب برگرديم؛ به زماني كه انسان تبديل به انسان شد يا به عبارتي حيوان
تبديل به انسان شد.
ميدانيم كه حيوان بخشي جدايي
ناپذير از طبيعت است ـ همانگونه كه انسان نيز هست. تفاوت اما در اينجاست كه حيوان
براي ادامه ي بقاء خود و نسل خود، نيازهاي خويش را به طور مستقيم و بي واسطه از
طبيعت به دست مي آورد. به سخن ديگر مواد خوردني و آشاميدني لازم براي ادامه حيات
خود را بدون آنكه تغييري در آنها بدهد يا در طبيعت "دست بُرُد" ميخورد و مي آشامد و
از اين جهت به ديگر هم نوعان خود نيازي ندارد. تنها براي ادامه ي نسل است كه نياز
به جفت دارد. مسكنِ خود را نيز يا با انجام تغييراتي ساده و غريزي در طبيعت، يا
بدون انجام چنين عملي تهيه ميكند . پس حيوان، نه جامعه اي دارد و نه نياز به
آن دارد.
تنها پس از آزاد شدنِ "دست ها"ي
يك بخش از پيشرفته ترين انواع ميمونها، تازه اين موجود شروع به "دست بردن" در طبيعت
ميكند. نخستين شيوه ي دخالت در طبيعت البته توسط دستهاست. در واقع ابتدايي ترين
"ابزاري" كه مورد استفاده ي اين موجودات قرار ميگيرد"دست"هاي اوست. به عبارت ديگر
ابزارِ اين موجودات ادامه ي طبيعيِ جسم آنهاست(اين ابزار بخش ارگانيكِ(انداموار)جسم
آنهاست).
ده ها هزار سال طول ميكشد تا اين
موجودات نخستين ابزار واقعي مانند يك سنگِ تيز (براي بريدن چيزي)، يك چماق يا
نيزه(براي شكار حيوان) يا يك سنگ آتشزنه (براي روشن كردن آتش) درست كنند. در واقع
تأثير كشف سنگ آتشزنه و درست كردن آتش براي "پختن" گوشت حيوانات اهميتي به مراتب
بالاتر از كشف اتومبيل و كامپيوتر داشته است چرا كه تغييري كيفي در شيوه ي غذا
خوردن انسان و رسيدن مواد لازم ـ بويژه پروتئين هاـ به مغز، براي "رشد فكري" داشته
است.
اين موجود، طي ده ها هزار سال،
به تدريج ضمن دست و پنجه نرم كردن با طبيعت براي رفع نيازهاي خود و ادامه ي بقاء
خود، ابزار خود را نيز تكامل ميبخشد؛ مواد بيشتري از طبيعت ميگيرد و آن را تنوع
ميبخشد. اين ها نخستين "گله"هاي انساني را تشكيل ميدهند كه براي ادامه ي بقاء
خود(مانند بسياري حيوانات) به طور جمعي زندگي ميكنند، مواد لازم خوردني و آشاميدني
و مسكن را به طور جمعي تهيه ميكنند و رابطه ي جنسي آزاد ميان آنها وجود دارد.
با پيشرفت ابزار و تنوع اين
ابزار، دست بردنِ هرچه بيشتر در طبيعت و ايجاد مواد بيشتر نياز به تبادل اين
مواد و ابزار به وجود مي آيد. از اينجاست كه لزومِ برقراري نشانه ها يا علائم
صوتي (signals) براي اشياء مختلف به وجود مي آيد. ده ها هزار سال طول ميكشد تا
اين نشانه ها و علايم بتوانند در مغز اين موجودات جايگاه خود را در مراكز بينايي،
شنوايي، لامسه، چشايي و بويايي پيدا كنند و نخستين كلمات توسط اين موجودات
ادا شوند.
اداي كلمات، نخستين گام در راه سخن
گفتن يا نخستين قدم در راه تجريد(abstraction) است. تجريد يعني جدا كردن يا انتزاع يك مفهوم از يك شئي
ملموس(concrete) است.
انسان نخستين موجودي است كه اين
قدرت را به دست مي آورد و همين قدرت است كه او را از حيوان جدا ميكند. منشاء
تفكر انسان در قدرت تجريد اوست.
بدين ترتيب آزاد شدن "دست"، "دست
بردن" در طبيعت، تغيير طبيعت از اين طريق و بويژه با ابزار توليد شده توسط دست ها،
منشاء سخن گفتن است و سخن گفتن كه در ابتدا چيزي جز "ابداع" نشانه هايي براي
اشياء، ابزار و مواد مورد لزوم بشر و تبادل آنها ميان انسان ها نيست، خود، منشاء
تفكر و شعور و انديشيدن انسان است. قدرت تجريد، انباشت تجربه در مراكز حافظه ي
بينايي، شنوايي، لامسه، چشايي و بويايي، ارتباط گيريِ دايم ميان اين مراكز و محك
زدن به هر تجربه ي جديد در برابر تجربيات انباشته شده ي قبلي در قشر مغز، قدرت
قياس، تخمين، ارزيابي، راه يابي، طرح ريزي، تصميم گيري، پيش بيني و برنامه ريزي به
انسان ميدهد و شعور و ذهن انسان چيزي جز مجموعه ي پيچيده و درهم تافته ي اين عوامل
و اثر متقابل اين تجربيات انباشته شده با عوامل بيروني نيست.
حال با اين مقدمه ي كوتاه ميتوان
گفت سوژه و ابژه يعني چه : سوژه (subject)، انسان فاعل و انديشنده است كه براي رفع نيازهاي خود، روي
طبيعت(يا در مراحل پيشرفته تر، روي ابزار و وسايل بسيار پيچيده تر) كار ميكند.
مجموعه ي طبيعت (زمين، جنگلها، رودخانه ها، كوه ها، معادن و ...) و ابزار و وسايل
انسان در هر مرحله معين از تكامل اين ابزار و وسايل، شرايط معين شيوه ي توليد
نيازهاي انسان هاي آن جامعه و انجام كار توسط انسان را به وجود مي آورد. همه
ي اين عوامل بيرون از انسان كه بخشي غيرارگانيك از جسم انسان هستند
ابژه به حساب مي آيند. ابژه شرايط عيني كار انسان يا موضوع كار
انسان در دنياي واقعي بيرون از اوست. كار عمل آگاهانه ي انسان روي طبيعت
براي رفع نيازهاي خود است. تا زماني كه موجود، انديشنده نباشد، فعاليت او را
نميتوان كار ناميد. تا زماني كه كار روي طبيعت نشود، نميتوان تغيير
آگاهانه و فعال در طبيعت به وجود آورد و تا زماني كه اين روند تكميل نشده باشد،
موجودات نامبرده را نميتوان "هوموساپينس" يا انسان متفكر ناميد. از
اين مرحله است كه انسان انديشنده (سوژه) از موضوع كار خود (ابژه) جدا ميشود و ديگر
هيچگاه با آن همسان، يكسان و اينهمان نميگردد. در واقع همساني
يا اينهماني(Identity)سوژه و ابژه ديگر هيچگاه به وجود نمي آيد.
در عوض اما، سوژه و ابژه هنوز با
هم وحدت (Unity) دارند. تفاوت ميان اينهمانيِ سوژه و ابژه و وحدت ميان آن
دو تفاوتي ظريف اما بسيار پراهميت است.
موضوع سوژه و ابژه در مورد
حيوانات صادق نيست چرا كه حيوانات در طبيعت دست نميبرند و از اين رو سوژه نيستند.
به سخن ديگر فعاليت حيوان روي طبيعت با فعاليت انسان روي طبيعت تفاوتي ماهوي دارد.
فعاليت حيوان روي طبيعت فعاليتي است غريزي كه از قوانين انعكاسات شرطي تبعيت
ميكند. فعاليت انسان روي طبيعت فعاليتي است كه از سيستم علايم ثانوي يعني
سخن گفتن بهره ميجويد و بنابرين فعاليتي است آگاهانه. انسان آنچه را ميسازد
ابتدا در ذهن خود طرح ميريزد و بعد اين طرح را پياده ميكند. در حاليكه حيوان
آنچه را ميسازد بي ميانجي و بي واسطه است و صرفا از غرائز خود پيروي
ميكند. از اينجاست كه انسان انديشنده تبديل به يك سوژه ميشود كه روي طبيعت
بيرون از خود ـ ابژه ـ كار ميكند و از اين رو سوژه و ابژه از هم جدا ميشوند. در
حاليكه در حيوان چون چنين پديده اي موجود نيست؛ اين دو همسان
هستند.
وحدت ميان انسان و طبيعت، وحدت
ميان انسان و انسان (به عنوان بخشي از طبيعت) به مدت ده ها هزار سال پس از تكوين
شعور انسان وجود داشته است. مالكيت در اين ده ها هزار سال به معناي توانايي
استفاده (appropriation) از طبيعت، لذت بردن از طبيعت و "ثروت"هاي نهفته در آن است. و
بنابرين مالكيت همگاني است.
با ايجاد مالكيت خصوصي به
اين وحدت، لطمه اي كاري وارد ميشود و جدايي ميان انسان و طبيعت و
ابزار توليد او به وجود مي آيد ـ يا به عبارتي آدم و حوا از بهشت بيرون رانده
ميشوند.
اين جدايي اما در دوران برده
داري و فئوداليسم شكلي نسبي دارد چرا كه مالكيت در شيوه ي توليد برده داري و
فئوداليسم تفاوتي بنياني با شيوه ي مالكيت در سرمايه داري دارد. برده، در
نظام برده داري و سرف در نظام فئودالي در واقع جدا از زمين و وسايل توليد نيست بلكه
بخشي از آن است. با برده و سرف همچون يكي از وسايل توليد (همچون چارپايان) رفتار
ميشود. برده و سرف اگر از اين جهت "آزاد" نيستند اما مطابق سنت و عرف (قانون زمان)
هنوز حقوقي در برابر برده دار، فئودال و صنف و نسبت به زمين و ابزار توليد
دارند. در مورد اول، برده دار در عين حال داشتنِ حق تحميل سخت ترين رنج. وارد كردن
سخت ترين درد جسمي بر برده و حتي كشتنِ او اما، تا زماني كه برده زنده است "موظف"
به تأمين غذا، پوشاك، مسكن و حتي سلامت جسمي اوست و اينها حقوقي است كه برده در
برابر برده دار دارد.
در دوران فئوداليسم، گرچه سرف
ميتواند با زمين فروخته شود اما حقي نيز بر زمين و وسايل توليد دارد، (حق
نسُق). به سخن ديگر در شيوه هاي توليد پيش سرمايه داري، مالكيت، از توليدكنندگان
واقعي به طور حقوقي، قانوني و قطعي هنوز سلب نشده است. در
واقع برده و سرف و صنعتگر و پيشه ور هنوز از داشتن هرگونه حق بر وسايل توليد "آزاد"
نشده اند.
سلبِ كامل مالكيت از
توليدكنندگان واقعي از نظر حقوقي و قانوني، يعني سلب مالكيت
قطعي تنها در نظام سرمايه داري شكل واقعي به خود ميگيرد. به همين دليل چه
دهقانان، چه صنعتگران، چه توليدكنندگان خرد، و چه كسبه و پيشه وران خرد، با از دست
دادن هرگونه مالكيت يا حقي بر وسايل توليد، هرگونه وابستگي به زمين و صنف
(Guild) را از دست داده و تبديل به انسانهايي "آزاد" ميشوند كه حق تصميم
گيري و سرنوشت آنها به دست خودشان مي افتد. "آزادي" كه نظريه پردازان اوليه و اصلي
بورژوايي از آن صحبت ميكنند در اساس همين است. اين انسان ها گرچه به ظاهر از
هرگونه وابستگي به برده دار، به فئودال، به زمين ، به وسايل توليد، به صنف و رسته
آزاد شده اند و حق تعيين سرنوشت آنها به دست خودشان افتاده، اما براي ادامه بقاء
خود وسيله امرار معاش بايد پيدا كنند، و پيدا ميكنند. زمين و ابزار و وسايل توليد
كه اكنون توسط اقليتي تصاحب شده اند نياز به نيروي كار براي توليد دارند.
توليدكنندگان سلب مالكيت شده اكنون "آزاد"اند كه در بازار كار، نيروي كار
خود را بفروشند، يا نفروشند. نكته اما در اينجاست كه اگر نفروشند خود و خانواده شان
به نيستي كشيده خواهند شد. بنابرين اجبار اقتصادي آنان را واميدارد نيروي
كار خود را بفروشند. پس آنچه نظام سرمايه داري به عنوان "آزادي" با يك دست
به آنان داده بود، با دست ديگر از آنها ميگيرد. از دست رفتن آزادي و حق تعيين
سرنوشت اين انسانها اما به همين جا خاتمه پيدا نميكند. چرا كه اين سلب مالكيت شدگان
(ناداران) اگر شانس داشته باشند كسي را پيدا كنند تا نيروي كار آنها را بخرد،
بلافاصله و از آن لحظه به بعد، آنچه از "آزادي" آنها باقي مانده بود از آنان
گرفته ميشود چرا كه با ورود به سطح كارگاه و كارخانه(يا مزرعه ي نوع سرمايه داري)،
او بايد از قوانين خودپايا و خودوند سرمايه تبعيت كند و زير سيطره ي "استبداد
كارگاه" قرار گيرد. سرمايه، داراي قوانين خويش است كه بنياني ترين آن كسب
بالاترين نرخ سود و تداوم انباشت در مقياسي هرچه فزاينده تر است.
سرمايه اگر از اين قوانين تبعيت نكند سرمايه نيست يعني به حيات خود نميتواند ادامه
دهد. نه تنها كارگر كه كارفرما و صاحب سرمايه نيز ناچار به تبعيت از اين قوانين
اند. وجود آزادي در قلمرو سياسي ربطي به قلمرو اقتصادي، اجبار
اقتصادي و استبداد كارگاهي سرمايه ندارد. و به همين دليل است كه نظام سرمايه توان
دادنِ آزادي در قلمرو سياسي را دارد اما در قلمرو اقتصادي به هيچ رو قادر به
اين كار نيست.
در اين فرآيند است كه
توليدكننده واقعي يعني انسانِ فاعل و
انديشنده (سوژه) از موضوع كار خود (ابژه) جدا ميگردد و از آن بيگانه ميشود. نيروي
كار اين انسان، ارزش اضافي (surplus
value) ايجاد ميكند كه
تبديل به سرمايه ميشود. سرمايه در هيأت ابزار توليد و دانش و تكنولوژي نه تنها ديگر
ازآنِ انسان توليدكننده نيست، بلكه در برابر او مي ايستد و بر او مسلط ميشود. به
سخن ديگر، در نظام سرمايه داري جاي سوژه و ابژه عوض ميشود و اهميت و قدرت اين دو
شكلي وارونه به خود ميگيرد(كه تجسم آن در ذهن انسان ها شكل وارونه و ازخودبيگانه اي
به خود ميگيرد). سوژه واقعي (توليدكننده واقعي) تبديل به ابزاري در دست سوژه
دروغين(سرمايه) ـ يا نمودهاي شخصي سرمايه (سرمايه داران) كه اكنون تبديل به "فاعل"
گرديده اند ـ ميشود و ماحصلِ كار توليدكننده واقعي نيز شكلي بتواره به صورت ارزش
مبادله اي (كالا) به خود گرفته و جاي رابطه انسان با انسان را ميگيرد يا به سخن
ديگر رابطه انسانها باهم شكلي شيئي وار (Reified) به خود ميگيرد.
بدين ترتيب در نظام سرمايه داري
نه تنها جدايي و بيگانگي سوژه از ابژه كامل ميشود بلكه انسان از خود نيز بيگانه
ميشود. بدين معنا كه كار و توليد به جاي آنكه وسيله عينيت بخشيدن
(objectification) به خواستها، نيازها و آرمانهاي انسان باشد به بيگانه شدن جوهر
انسان(نيروي كار او) از هستي او منجر ميشود و از اين رو انسان دچار
ازخود بيگانگي ميگردد. ماركس پروسه ازخودبيگانگي و جدايي افتادن ميان سوژه و ابژه
را چنين ميبيند. در حالي كه براي هگل ازخودبيگانگي معنايي ديگر دارد. از نظر
هگل ازخودبيگانگي به معناي عينيت يافتن ابژه (دنياي واقعي بيرون از
انسان) يا جدا شدن و بيگانه شدن آن از ذهن انسان است.
مراحل آگاهي بر عينيت بيروني
(پروسه خودآگاهي)، مراحل تكامل انسان است كه اوج اعتلاي آن در دولت(آنهم در
اروپا و بويژه در دولت پروس) منتهي ميگردد. از اين رو به نظر هگل در واقع عينيت
يافتن (objectification) و ازخودبيگانگي (Alienation) باهم يكسان اند و يك مفهوم دارند. بنابرين از نظر هگل، همساني يا
اينهماني سوژه و ابژه نه تنها وجود دارد بلكه در قلمرو ذهن است و آنهم با
خودآگاهي (self-consciousness) انسان يا جذب عينيت بيروني به درون ذهن آگاهِ خويش صورت ميگيرد.
پس با از ميان رفتن عينيت بيروني، ازخودبيگانگي نيز از ميان ميرود. بنابرين از نظر
هگل زماني ازخودبيگانگي از ميان ميرود كه ديگر عينيت بيروني وجود نداشته
باشد. اين هماني سوژه و ابژه براي هگل، در عالم واقعيت وجود خارجي ندارد بلكه صرفا
در قلمرو ذهن است.
ماركس، گرچه اين جدايي و اين
ازخودبيگانگي را يك پروسه تاريخي، گذرا و لازم از نظر تكاملي ميبيند، اما آينده را
در وحدت( و نه اينهماني يا همساني) آن دو ميبيند. بشر در مرحله بسيار
بالاتري از رشد نيروهاي مولد (در مقايسه با وحدت ميان سوژه و ابژه در جوامع اشتراكي
اوليه)، دوباره با موضوع كار خود وحدت پيدا ميكند. هدف بنياني سوسياليسم چيزي جز
تحقق اين وحدت نيست. وحدت سوژه و ابژه ، از خودبيگانگي انسان و تمام پيامدهاي
نابودكننده آن بر جامعه انساني را از ميان خواهد برد. آزادي انسان، تنها در
آن جا تحقق مييابد.
لوكاچ در كتاب "تاريخ و آگاهي
طبقاتي"، مسئله اينهمانيِ سوژه و ابژه را به شكلي متفاوت با هگل اما شبيه آن
ميبيند. به اين معنا كه بدون اشاره به بيگانه شدن و جدايي موضوع كار(ابژه) از انسان
توليدكننده و انديشنده (سوژه)، يكي شدن آن ها را در آگاهي طبقه كارگر آنهم
از طريق چكيده ي اين آگاهي و سرچشمه
آن يعني حزب ميبيند. بدين ترتيب براي او هم نه وحدت سوژه و ابژه كه
اينهمانيِ آن دو، آنهم نه در واقعيت بيروني و در عالم خاكي بلكه در آگاهي و ذهن
طبقه كارگر و تازه از طريق رهبر فكري او يعني حزب تحقق پيدا ميكند. (لوكاچ پس از
دسترسي به دستنوشته هاي اقتصادي سياسي 1844 ماركس، در نوشته هاي بعدي خود، در اين
موضع گيري تغيير ميدهد)
به طور خلاصه اگر بخواهيم تشابه
ميان ديدگاه لوكاچ (در كتاب تاريخ و آگاهي طبقاتي) و هگل را در مورد "يكساني سوژه و
ابژه" بيان كنيم، بايد گفت: از نظر هگل، ازخودبيگانگي يا بيگانه شدن (Alienation) در واقع همان عينيت يافتن (objectification) است. به سخن ديگر عينيت بيروني جهان نه واقعي و حقيقي بلكه در اثر
بيگانه شدن ذهن و روح انسان است. پروسه از ميان رفتن اين بيگانه شدن واقعيت، از ذهن
انسان پا به پاي خودآگاهي انسان صورت ميگيرد و با از ميان رفتن عينيت بيروني، از
خودبيگانگي نيز از ميان ميرود. به ديگر سخن، زماني از خودبيگانگي انسان از ميان
ميرود كه عينيت بيروني نيز از ميان رفته باشد.
لوكاچ اين چارچوب "عينيت /
ازخودبيگانگي" هگل را در كتاب "تاريخ و آگاهي طبقاتي" در اساس حفظ ميكند. به اين
معنا كه "پيروزي پرولتاريا بر فلسفه و فرهنگ بورژوازي در چارچوب تئوري و از رهگذر
عينيت زداييِ مفروض "عملِ آگاهي" به سرانجام ميرسد، بدون اينكه لازم باشد در دنياي
واقعي هيچ چيز را عوض كنيم"(فراسوي سرمايه ـ چاپ انگليسي ، صفحه 362ـ361). از اين
طريق است كه لوكاچ در كتاب "تاريخ و آگاهي طبقاتي" ميتواند ادعا كند كه پيش از
يافتن راه حلي براي بحران اقتصادي جهان، ابتدا بايد "بحران ايدئولوژيك" پرولتاريا
حل گردد. بدين ترتيب لوكاچ اولويت نسبي عامل مادي نسبت به عامل ذهني و جنبه تعيين
كننده نهايي آن را در رابطه ديالكتيكي ميان هستيِ اجتماعي و آگاهي اجتماعي كاملا
وارونه ميكند.