سه شنبه، 7 مرداد، 1382
از حقيقت در سنت تا خيال در پستمدرنيسم
مقالهاي
كه در پيش رو
داريد براي
يك جمعي مدتي
پيش قرائت شد.
شايد چندان
دقيق نباشد
اما به علت
كمبود وقت
بدون تغييري
اساسي در اين
وبلاگ
بازنويسي شده
است.
اميدوارم
مطالب اين وبلاگ
را از لطف نقد
محروم
نفرماييد.
سقراط
خود را ناجي
آتنيان ميدانست
كه در معبد
دلفي پيام
سروش را
شنيده است. ”
داناترين
مردمان كيست؟
“ وي روش جدل
كلامي و
ديالكتيك را
برگزيد و
آنرا سنجهاي
قرار داد تا
پاسخ اين
معما بر او
گشوده شود. او
هيچ ئانستهاي
از ديگران را
برنتابيد و
درنهايت خود
را داناترين
خواند چرا كه
ميداند
نادان است. با
اين كار
زمينهاي
فراهم كرد و
انديشهاي را
القاء نمود
كه دانايي
امري فراتر
از انسان است
و وظيفهي
انسان اعتراف
به ناداني
خويش است.
شاگرد
و مريد وي
افلاطون تحت
تأثير استاد
عالم ايدوس
يا مثل را
مطرح كرد و
جايگاه
ماورايي
دانايي را
تئوريزه كرد.
ارسطو
ماورايي
دانستن
دانايي براي
اشياء و جهان
را بصورت ذاتانگاري
براي اشياء و
جهان درآورد
و آفرينشگر
مفهوم
متافيزيك شد.
در واقع
خردمندان
يونان جدل
كلامي و خرد
مثلي را جاي
خدايان خود
نشاندند و
اوصاف آنها
را بر آن سوار
نمودند. و
فيلسوفان
كاهنان و
حاكمان اين
مكتب شدند. در
اين دوره از
تاريخ يونان
مكتبهاي
فراانساني و
انديشههاي
اتوپيايي نگر
زيادي برخاست.
قرنها
لازم بود تا
كساني مانند
كانت با نگاه
پديداري خود
به جهان نه
ذاتانگاري ،
باخ با نگاه
نسبينگرانهي
خود به معرفت
، ماركس با با
مؤثر دانستن
طبقهي
اجتماعي در
نوع انديشه ،
نيچه با نسبي
دانستن تفكر
و درهم تنيده
بودن آن
واقعيتها ،
فرويد با
روانكاوي و
بيان ضمير
ناخودآگاه و
انديشه در
سطح فردي ،
يونگ با
دانستن
جايگاه
ناخودآگاه
اجتماعي-
تاريخي
انديشه و
ديگران
دانايي را از
سطح حقيقي
بودن و
ماورايي
دانستن آن به
سطح واقعيت و
انساني بودن
آن آوردند.
ديگر
دانايي امري
ازلي- ابدي
نبود كه در
عالم مثل جاي
داشته باشد و
براي هميشه
ثابت باقي
بماند. نيچه
با پيام ” خدا
مرد “ خود از
دست رفتن امر
مطلق و حقيقت
را بيان كرد.
او با اين
پيام به نفي
خدا نپرداخت
تا خود امر
مطلقي را
بيان كند
بلكه جايگاه
نسبي بودن
انديشه را در
انسان نشان
داد. درنظر
نيجه خاستگاه
فكر از
واقعيتها بود
نه اينكه فكر
و جهان
دوگانهاي را
تشكيل دهند.
آغاز واقعي
نگري به جهان
از دوران
رنسانس و
هيومانيستي
از قرنها قبل
از دوران
روشنگري است
كه در فلسفهي
فيلسوفان اين
دوران تجلي
يافت. اصولاً
نگاه
دوآليستي و
دوگانهپنداري
ذهن و عين يا
سوبژكتيو و
ابژكتيو
دكارتي
انديشمندان
دوران مدرن
را همواره به
اين چالش ميكشيد
كه اين
واقعيتها يا
عالم عيني
است كه
سرنوشت جهان
را رقم ميزند
و يا ذهن اصل و
منشأ هر چيز
است. رئاليسم
و ايدئاليسم
موضع
گيريهايي در
برابر اين
پرسش بود و
كساني مانند
ماركس اقتصاد
و عالم عيني
را زير بناء
گرفتند و
كساني ديگر
مانند ماكس
وبر فرهنگ را
عامل اصلي
تغيير جهان
پنداشتند.
نقطهي
اتصال در اين
دوگانه انسان
بود كه بر
مبناي وي و با
پندارهي
درون و برون
تقسيمبندي
دوگانه صورت
گرفت. تغيير
نگرش بشر از
عالم حقيقي ،
كيهان محور و
عليا به
جهاني انسان
محور و عالم
سفلي مرحلهي
مهمي در سير
زندگي بشريت
بود. پيش از آن
جهان رازواره
و ناگشودني
به نظر ميرسيد
چرا كه حقيقت
عالم ذاتي
پنداشته ميشد
كه در عالم
مثل ، عالم
غيب و افلاكي
و برتر از
جهان خاكي
جاي داشت.
جهان به عين و
ذهن تقسسيم
شد كه در واقع
دو روي يك سكه
بودند. عالم
پر از رمز و
رازي نبود كه
قابل شناختن
نباشد.هچ.م
انسان مدرن و
تسلط بر
طبيعت نتيجهي
اين ديدگاه
بود. انسان از
آسمان بريده
بود. زمين
رازوار و پر
مخاطره ،
جايي در آن
نيافته بود.
لاجرم برخود
تكيه كرد و
تكيه بر خويش
او را از عالم
حقيقت به
جهاني واقعي
افكند چرا كه
نيازهايش
ديگر نه از
آسمان كه از
زمين بايد
يرآورده ميشد.
اين ناشي از
عوض شدن اصل
انسانيت
انسان و
خواستههايش
نبود بلكه
شرايط جهان و
زندگي نگرش
وي را عوض كرد.
در
دوراني كه
سنت و سنتي
زيستن غلبه
داشت انسان
به آن حد از
تكثر و حق
انتخاب
نرسيده بود
كه بتواند از
ذات انگاري
براي اشياء ،
عالم مثل و
جهان ماورايي
دست بكشد چرا
كه معناي
زندگي و
توانايي
زيستن فردي و
جمعي خويش را
از دست ميدهد.
مثلاً او در
برابر اين
سؤال كه چرا
آب موجب تر يا
خيس شدن
اشياء ميشود
ناچار است كه
بگويد ذات آب
مقتضاي چنين
حالتي است و
ذات آب را
امري اصيل و
استعلايي فرض
كند و خود را
از احساس
ناداني كه
نافي قدرت و
معناي
زندگاني است
نجات بخشد.
چرا كه به اين
حد از تكثر
نرسيده است
تا از
ساختمان
شيميايي آب و
فيزيولوژي
بدن انسان
آگاهي داشته
باشد. چنين
فضايي
آفرينشگر
حقيقت و امر
مطلق است.
جهان
واقعي و
دوگانهي
مدرن از يك
طرف عقلانيت
مدرن و
انتقادي را
وسيلهاي
براي كشف
جهان و تغيير
آن قرار ميدهد
و از طرف ديگر
تجربه و حس
وسيلهاي
براي شناخت و.
تسلط برجهان
است. انساني
كه از عالم
ثابتات و
ذاتيات رها
شده پا به
درون جهان
واقعيات ميگذارد.
واقعياتي كه
با واقعيات
ديگر توجيه و
شناخته ميشوند.
هيچ معمايي
انسان را به
تسليم و
افكندن پاسخ
به استعلاء
نميكشاند.
ذاتي وجود
ندارد كه غير
قابل دسترس
باشد. جهان را
بايد شناخت و
اين شناخت
آفرينشگر
زندگي است
چرا كه به
انسان قدرت و
معنا ميبخشد.
هجوم به
طبيعت براي
تسلط و بهره
برداري آغاز
شد چرا كه بشر
دشمني بزرگتر
از طبيعت و در
عين حال منبع
عظيمتري جز
آن نداشت و حق
هم با او بود
چرا كه تا آن
تاريخ
مهمترين عامل
نابودي بشريت
و تمدنها
بلاياي طبيعي
بود. سيل ،
زلزله ،
آتشفشان ،
خشكسالي ،
بيماريها همه
و همه خشم
طبيعت و عامل
نابودي
انسانهايند.
اشك ماداران
بيش از اينكه
بخاطر كشتار
جنگها ريخته
شود ناشي از
مرگ
فرزندانشان
به علت
بيماريها بود.
و در ضمن دست
آنها نيز از
چاره كوتاه
بود. اين نگرش
و تلاش كه بر
مبناي خود
انسان و براي
رفاه اين
جهاني و
واقعي بشريت
بود بر تكثر و
توانايي
انتخاب و
تعيين سرنوشت
انسان افزود.
انسانها كه
تا قبل مجبور
بودند تودهاي
بودن و نظام
قبيلگي جامعهي
خود را
بپذيرند تا
به سلامت
مانند ، روز
به روز به سمت
فرديت بيشتر
حركت كردند و
هويت شخصيتري
يافتند.
كمكم
انسان نسبت
به اين تقسيم
بندي دوگانه
مشكوك شد و
رئاليسم و
ايدئاليسم
مرزهاي دقيق
و صلب خود را
از دست دادند.
انسان محوري
بر سياق
اومانيسم نيز
به چالش و نقد
كشيده شد. و ” من
“ ديگر با آن
مرزهاي مشخص
شناخته نشد.
بشريت ديگر
نه آسمان
داشت نه زمين
و نه در اين
بين خود را
تكيهگاه
مناسبي يافت.
ناگهان عالم
واقع كه بيچون
و چرايش ميپنداشت
رنگ باخت و
جهان سراسر
بازي و تفسير
شد كه
مهمترين عنصر
آن خيال بود.
اما در هر
صورت زندگي
جريان دارد و
باز اين نه از
عوض شدن اساس
انسان كه از
تغيير نگرش
وي به جهان و
زندگي خويشتن
است و بيشتر
از اينكه از
سامان انديشهها
باشد از نظام
اشياء ميباشد
اصولاً اگر
بتوان در
فضايي تخيلي
مرزي بين
اشياء و
انديشهها
قائل شد.
عقلانيت از
عالم واقعي و
ادعاي
تواناييهاي
خود دست
كشيده ، در
فضاي تخيل
رنگ باخت و
كشف راز شد.
كانت
كه مهمترين
نمايندهي
دوران مدرن
است با نگاه
پديدار
شناسانهي
خود به عالم
اساس شكاكيت
نوين و عدم
قطعيت در
شناخت را
پايهگذاري
كرد هر چند كه
خود به صدور
احكامي جزمي
پرداخت و در
فضايي واقعي
ميخواست به
فلسفه روشني
همانند روشني
علم بخشد.
هرمنوتيك و
چشمانداز
نگري ،
بازيهاي
زباني ،
شكسته شدن
پارادايمها ،
بياعتمادي
به
فراروايتها
پايهها و
زمينههاي
فكري انتقاد
از عقلانيت
مدرن را كه
مبتني بر
تجربه ،
واقعي و
سكولار بود
فراهم كرد.
اما تخيل در
فضاي پست
مدرن چگونه
شكل گرفت و
چگونه نگرشي
ايجاد ميكند؟
دربرابر
نيازهاي جديد
انسان و
جامعه به
تحرك واداشته
ميشوند و
جنبشهاي
جديدي بوجود
ميآيد. در
اين مرحله
خلاقيت
برنامهريزيهايي
فراتر از سطح
عموم زمانه
صورت ميگيرد.
پس از آن
مرحلهي
نهادي شدن
است كه به
گسترش و
ساختارسازي و
نهادينه كردن
ايدهها و
برنامهها
پرداخته ميشود
و دوباره در
برابر مشكلات
جديد خود
سسيسم
ونيازهايي كه
از بيرون بر
آن تحميل ميشود
واكنشهاي
جديدي ايجاد
ميشود.
بشر
در دوران
مدرن به
دنبال رفاه ،
رهايي ، تسلط
بر طبيعت و
رهايي از
بلاياي طبيعي
و كسب و تملك
داراييهاي
اين جهاني
بود. پس از
مدتي اين
نگرش بصورت
گفتمان غالب
درآمد و خود
ابزاري براي
استيلاي قدرت
، از خود
بيگانگي
انسان و سلطهي
بر وي شد.
درعين حال
انسان به آن
حد از تكثر و
حق انتخاب
دست يافت كه
براي فراشد و
دستيابي به
حق انتخاب و
آزادي بيشتر
كه آفرينشگر
زندگي است
احتياج به
فضا و ابزار
بازتر و
گستردهتري
داشتتا از
محدوديتهايي
كه برايش
ايجاد شده
بود بكاهد.
استيلاي
قدرت خود را
در زبان و سطح
دالها نيز
نشان داد كه
همان خردورزي
مدرن و زبان
ايدئولوژيك و
فراروايتها
بود. زباني كه
در برهه
رهاييبخش
بود خود
بصورت ابزار
سلطه درآمد.
نياز به زبان
جديد براي
رهايي از
قدرت كه
بصورت كلامي
خردگرا و خشك
متجلي شده
بود و نيز
زباني كه
فضاي بازتري
در پيش روي
نهد بشر را
بسوي عالمي
پست مدرن و
اگر اساساً
بشود گفت
خردورزي پست
مدرن سوق داد
كه در آن تخيل
كلام را نرم و
انعطاف پذير
ميكند و
مرزهاي صلب و
زمخت آن را
درمينوردد.
در عالم خيال
فضاي باز و
نامحدودي در
سر راه انسان
قرار ميگيرد
كه در آن از
محدوديتها و
استيلاي
عقلانيت جزمي
رهايي مييابد
و خلاقيتها و
تواناييهاي
منحصر به فرد
هر كس زمينهي
بروز مييابد.
اين
خيال متفاوت
از ايدهي
افلاطوني و
نيز
ايدئاليسم
دوران مدرن
است چرا كه نه
ديگر به
عنوان امري
ذاتي به آن
نگريسته ميشود
و نه ديگر
تقسيمبندي
دوگانهي ذهن
و عين و نيز
رئاليسم و
ايدئاليسم
مفهوم و بقاي
خود را حفظ
كرده است.
ليوتار
براي رهايي
از استيلاي
قدرتي كه در
كلام متجلي
شده است و نيز
براي اينكه
خود در اين
دام نيافتد
حرف خود را
چون پيامي در
بطري ميداند
كه در دريا
سرگردان است.
هركس خواست
آنرا ميگيرد
و در تلاطم و
موج خاص خويش
به آن مينگرد
و در دنياي
خاص و خيالانگيزي
خويش به آن
جان دوباره
ميدهد.
ديالكتيك و
جدلي كه به
منظور غلبه
بر حريف است
جاي خود را به
نجوايي
همدلانه و
طنز ميدهد.
به علت همين
عنصر خيال و
رهاييبخشي
آن ادبيات ،
رمان و شعر
جايگاه رفيعي
در فضاي پست
مدرن مييابد.
همچنين جادو
، مناسك و
مسالك و
عنصرهاي سنت
نه به عنوان
حقيقت يا
واقعيت بلكه
در يك بازي و
در يك فضاي
وهمي دوباره
ارزشمند ميشوند.
چيزي
كه در اين
ميان نبايد
فراموش كنيم
بلوك معرفتي
بودن و يك
جريان بشري و
همه جانبه
بودن سه
تقسيمبندي
سنت ،
مدرنيسم و
پست مدرنيسم
است و تغيير
بينش و روش
زندگي بشريت
در گذار از هر
مرحله را در
پي دارد.
البته اساس
مفهوم بشريت
ثابت است.
بنابراين
براي شناخت
هر مرحله از
زندگي بشري
بايد همهي
عناصر دخيل
در آنها را
شناخت. خيال
وقتي تواند
معنا يابد و
مغاير زندگي
نبوده بلكه
خود زندگيبخش
باشد كه
مدرنيزاسيون
و تكنولوژي
به آن مرحله
از پيشرفت
برسد كه به
اتوماسيون و
عصر فراصنعتي
شده ، گسترش
وسايل
ارتباطي و
خلق فضاي
مجازي ،
افزايش
ارتباطات و
شكسته شدن
مرزها به
افزايش
توانايي بشر
در زندگي و
انتخاب و
تكثر منجر
شود. با تكثر و
انتخاب بيشتر
هويتها شخصيتر
و چندگانهتر
شده كه
هركدام وجهي
از وجوه
افراد را در
برميگيرد.
تكثر
اين توانايي
را به افراد
بخشيد كه هر
كس از منظر
خود به جهان
بنگرد و كلام
و جهان خويش
را داشته
باشد و سلطه
ديد و كلامي
بر وي القاء
نكند. و چون
انسان موجودي
منفعل نيست
هر فردي خود
به بازآفريني
منظر بپردازد
و معناي
جديدي به آن
بدهد. براي
رسيدن به
فرديت بيشتر
و منظر خاص
خود بايد
عنصر خيال
بيش از پيش
تقويت شده ،
در زمينهاي
قرار گيرد كه
توان امكان
بروز داشته
باشد.
انسان
در قطعههاست
و هر زمان
جايگاهي فقط
به اندازهي
يك خانهي
پازل را ميتواند
اشغال كند.
بنابراين
انسان نميتواند
بر كل اشراف
داشته باشد و
احكامي شخصي
صادر ميكند.
عنصر خيال به
برقراري نسبت
انسان با كل
كمك ميكند و
هر چه اين
قطعات كوچكتر
شود جايگاه
كوچكتري در
كل پازل
خواهند داشت.
پس اهميت
خيال و
خلاقيت بيشتر
ميشود.
خيال
به تكثر هر چه
بيشتر كه ميتواند
به ارتقاء
حيات و زندگيبخشي
منجر شود كمك
ميكند.
رفتار و
زندگي مانند
بازيهاي
زباني ميشود
كه قواعدي
دروني بر حسب
معناي زندگي
و موقعيت هر
شخص دارند. در
اين فضا
آنقدر ميتواند
بر تكثر ،
امكانات و حق
انتخاب
افزوده شود
كه هر كس ميتواند
به دنبال
تخيلات و
آرزوهاي خويش
كه يگانه و
مال اويند
برود و از
فضاهايي كه
بر او تحميل
ميشود رهايي
يابد.
شايد
درك عنصر
خيال و اهميت
آن در دنياي
پستمدرن
براي ما كه در
فضايي مدرن و
يا حتي سنتي
زندگي ميكنيم
مشكل باشد.
اما بايد
توجه داشت
درك عنصر
واقعي بجاي
حقيقي نيز به
همين اندازه
براي انسان
سنتي ثقيل
باشد.
داستايوفسكي
در برادران
كارامازوف از
زبان آنها ميگويد
اگر خدا
نباشد هر
كاري مجاز
است. در واقع
او بدون امر
حقيقي و مطلق
وجود اخلاق
را درك نميكرد.
اما در فضاي
واقعي نيز
اخلاق وجود
دارد چرا كه
زندگي جريان
دارد و خود
زندگي ارزش
آفرين است.
البته
قرار گرفتن
در فضايي با
انديشههاي
ناسازگار با
آن فضا ميتواند
خطرناك باشد
و تغيير بايد
پروسهاي
سيستماتيك را
طي كند. در يك
جامعهي سنتي
با ابزارهاي
سنتي ، شكستن
ناگهاني امور
حقيقي و به
زير سؤال
بردن آنها ميتواند
خطرناك باشد.
چرا كه زندگي
را بيمعنا
كرده ، انسان
را در معرض
نيستي قرار
ميدهد و
انساني كه در
معرض نيستي
قرار گرفته
ديگران را
نيز ميخواهد
به نيستي
بكشاند.
همچنين رواج
عنصر خيال
بدون در نظر
گرفتن زمينههاي
بروز آن ميتواند
خطرآفرين
باشد چرا كه
تكثر لازم
براي رسيدن
به آن مهيا
نشده ، خود ميتواند
ابزاري در
دست سلطه
باشد كه
اسارتهاي
جديدتري
بيافريند. در
جامعهاي كه
آزاديهايي كه
جهان مدرن با
تلاش و با
واقعي نگري
خود بدست
آورده هنوز
وجود ندارد
خيال معنايي
جز سستي
نخواهد داشت.