اشارهاى به مفهوم قدرت امير طبرى www.falsafeh.com فرهنگ، هرگاه واقعن فرهنگ باشد، ما را بسوى قانون گرايى هدايت و تربيت مىکند، چرا که تنها يک " قدرت" است که به ما آزادى و افتخار مىدهد: قدرت قانون. " هانس اورنشتاين- فيلسوف اخلاق" کوه، دريا، آتشفشان،.... از نمودهاى قدرت در طبيعت هستند. سيستم اجتماعى و نهادهاى اعمال قهر در جامعه، از جمله نمودهاى قدرت ساخته شده توسط خود بشر مىباشند. در ادامه همين تصورى که از قدرت داريم، غريزهها و نيروهاى روانى برانگيزنده رفتارهاى انسانى را هم جلوهاى از آن مىدانيم. بنابر اين، انسان در نگاهى به طبيعت، خويشتن خودش و جامعه، به وجود قدرت پى مىبرد. يعنى، قدرت در راب طه با سوژه )انسان( وجود داشته و براى او مطرح است. بدون وجود ذهن و يا " نيرويى" که مفهوم قدرت طبيعى )مادى( و روحى )فراسويانه( را دريافته و نسبت بدان واکنش نشان دهد، بودن يا نبودن قدرت " بىمعنى" بوده و موضوعيتى ندارد )پذيرش اين موضوع داراى پيامدهاى نظرى و عملى گوناگونى است(. در اين نوشته کوتاه، دورادور نگاهى بر قدرت سياسى-اجتماعى انداخته و به برخى از انديشههايى در اين باب، نظرى گزارش گونه و شتابان مىافکنيم: هر چند پديدههاى" قدرت، نفوذ و سلطه"، توجه و کنجکاوى ناظران را همواره برانگيخته است، ولى انسان براى يافتن راه درک واقعى اين پديدهها، بايد زمان و تجربههاى زيادى را پشت سر مىگذاشت. تازه، "ماکياولى" و بويژه "هابز" بود که قدرت را از تقدس الاهى و توهم جادويى و آسمانى آن آزاد و جدا نموده و در برابر ديدگان بشرى قرار داد.... پايان سده نوزدهم ميلادى با گفتههاى فريدريش نيچه چنين اعلام مىشود: " آنچه که من حکايت مىکنم )يعنى خواست قدرت(، تاريخ دويست سال آينده است". نيچه )با نگرشى ويرانگرانه( برجسته ترين فيلسوفى است که پديده قدرت را در مرکز توجه خود نهاده است. البته، توجه داريم که " خواست قدرت " پرنسيپ اصلى فلسفه نبوده و نيست، بلکه " خواست حقيقت" و شناخت هرچه دقيق تر واقعيت است که اصل اساسى و ستون مهرههاى فلسفه را به طور سنتى تشکيل داده و مىدهد )در برخى از نگرشها، خواستهاى متفاوتى، مثلن " خواست پيشرفت" را مقدم مىدانند؛ مانند پراگماتيستها و ابطال پذيرانگاره ا- falsificationists (. هرچند مفهوم قدرت در تاريخ فلسفه، از افلاطون تا مارکس و.... همواره مورد توجه بوده است، ولى پرسش در باره چيستى و چگونگى "فلسفه قدرت" را نمى توان براحتى پاسخ داد و بايد طرح و ايده امکان چنين فلسفهاى را جداگانه به بحث کشانيد. جان لاک، قدرت سياسى را با اعمال قهر حکومتى يکى دانسته و قانونيت آنرا در حمايت از مالکيت فردى مىبيند. مونتسکيو، از تقسيم بندى سه گانه نيروهاى اعمال قهر حکومتى )مقننه، مجريه و قضاييه( و استقلال آنها جانبدارى مىکند. براى روسو، قهر حکومتى غير قابل تقسيم بوده و بالاترين قدرت ممکن است. ديدرو و آلامبر، در انسيکلوپدى خود)١(، حقانيت قدرت را تنها وابسته به راى خلق اعلام کردند. از نظر آنها، قدرتى که بر پايه خشونت شکل بگيرد، خود را تنها از طريق خشونت حفظ مىکند. از ديد کانت، قدرت آن امکان و توانايى است که مانعهاى بزرگ را کنار مىزند. قدرت حکومتى هم بايد نماينده اراده متحد مردم باشد. در اين حالت، پيشرفت يعنى رفورم و اصلاح از بالا و نه شورش از پايين. کانت کاربرد مفهومهاى انقلابى و ضدانقلابى را غيرقانونى و حتا بى هوده مىداند. براى هگل، هرگونه تئورى درباره قدرت بايد با فلسفه حقوق همخوان باشد. او حکومت را نه فرم بيانى قدرت شهروندان، بلکه بالاترين شکل و شيوه اعمال قدرت واقعى آنها مىداند. در ادبيات مارکسيستى، به مفهوم قدرت، در رابطه با زيربناى اقتصادى، سيستم اجتماعى و ستيز طبقاتى پرداخته شده است. برتراند راسل، در ب ررسىهاى خود به ويژگىهاى فرماندهان، فرمانبران و روشنفکران ناراضى اشاره نموده و به ماهيت قدرت و نمودهاى آن )دانايى، توانايى، دارايى( مىپردازد)٢(: قدرت در عرصه سياسى -اجتماعى، اجراى سلطه و سرکردگى بر انسانها و مجموعههاى انسانى است به منظور تامين خواستها و هدفهاى سياسى، اجتماعى، فرهنگى، اقتصادى و يا ترکيبى از آنها. مهمترين قدرت اجتماعى در شکل حکومت نمود مىيابد که اهرمهاى اعمال قدرت در بخشهاى گوناگون را در دست دارد. شکل ابتدايى و تاريخى سرکردگى حکومتى، در تمام دنيا، پادشاهى بوده است که البته اندازه و شيوه اعمال قدرت شاه در وابستگى به شرايط فرهنگى، اقتصادى،... هر جامعهاى تعريف مىشده است. موروثى بودن پادشاهى تنها به معنى ادا مه يک تحکم ويژه نبوده، بلکه تضمين حقانيت آن در قالب جبر و تقدير است. يعنى، سيستم پادشاهى حکومت، خود را سرنوشت محتوم جامعه مىداند. شاه بودن نه يک شغل، همچون ساير شغلها، بلکه يک رسالت ) Vocation ( اجتماعى-الاهى است )يا دست کم، مىخواهد چنين باشد( . خشونت اعمال شده از سوى او هم در تارو پود سنتها مخفى مىشوند. راسل به اين واقعيت اشاره مىکند که تمام شاهان، قدرت را غصب کردهاند ) usurpation ( و يا با کمک غصب گر ) usurper ( به قدرت رسيدهاند )چند استثنا هم وجود دارد: انتخاب شاهان در بلژيک و نروژ و يا هنگامى که پارلمان انگليس از ويلهلم سوم براى تاجگذارى دعوت نمود(. بنابر نظر ماکس وبر)٣(، قدرت، آن توانايى فردى يا گروهى است که، در يک ارتباط اجتماعى، اراده خود را بر عليه مقاومت ديگران اجرا نمايد. بنابراين، قدرت يعنى اعمال اراده بر عليه چيز و يا شخص و گروه ديگر. يعنى، قدرت سبب ايجاد محدوديت در اراده و يا ارادههاى ديگران مىکند. وبر، به ابزار قدرت و نقش قدرت مندان پرداخته و سه تيپ مونوپول قدرت را توضيح مىدهد؛ سنتى)بر بنيان عقيده و باور(، کاريسماتيک )اتوريته و لطف و رحمت از جانب رهبرى( و راسيونال )با تسلط ادارى(. نيکلاس لومان)۴(، مدل رسانشى ) communicative ( قدرت را جايگزينى براى تئورى طبقاتى جامعه و تئورى تکامل فرهنگى-اجتماعى دانسته و برخلاف آنها، به جاى تفکيک و جدايش لايهها و سيستمهاى اجتماعى، ارتباط و فرارسانى را مورد توجه ق رار مىدهد. او براى قدرت، عشق و حقيقت، بنيان مشترکى را در نظر مىگيرد: هر برقرار کننده ارتباط، طرف مورد ارتباط را در گزينشهاى خود هدايت مىکند. کارکرد اين ارتباط در کاهش پيچيدگى سيستم نهفته است. قدرت يعنى ايجاد محدوديت در گزينشهاى طرف مقابل. هر چه آزادى دو طرف ارتباط بيشتر باشد)جامعه آزادتر باشد(، قدرت بيشترى هم وجود دارد. از نظر آلفرد فيرکاندت، در رابطه با قدرت بايد ديد چه کسى، در چه شرايطى و چگونه قدرت دارد. او، همچون هانا آرنت، به نفوذ شخصى و شخصيت فرمانده دقيق مىشود)۵(. پير بورديو، در جامعه شناسى خود، براى قدرت دو وجه مادى و نمادين را در نظر مىگيرد)۶(. قدرت مادى شامل سرمايه اقتصادى و فيزيکى است که ابژکتيو بوده و نياز به ر سميت شناخته شدن از سوى سوبژه را ندارد. کارکرد قدرت مادى )ماتريال( تابع منطق فيزيک است و بورديو آنرا انرژى اجتماعى مىنامد. قدرت نمادين )سمبوليک(، شکل دريافت شده و رسميت دهنده قدرت مادى توسط سوبژه است. اين قدرتها بر رفتارها و عادتهاى کنش گران تاثير مىگذارند. او برپايه ميزان و ساختار سرمايه )شامل سرمايه اقتصادى، سرمايه فرهنگى، سرمايه اجتماعى( وجود سه طبقه را مشخص مىکند: ١- طبقه مسلط، که از دو بخش تشکيل شده است: صاحبان سرمايه اقتصادى و صاحبان سرمايه فرهنگى )متفکران، روشنفکران(. ٢- طبقه متوسط. ٣- طبقه مردم ) Volksklasse (. به گفته توخولسکى، " خلق سرچشمه قدرت است"، ولى پيش از اينکه ادامه ماجراى اين قدرت و " کانالها" و " حام لين" آنرا دنبال کنيم، لازم است توجه خود را به تعريف عمومى قدرت در عرصه اجتماعى بازگردانيم: در تلاش براى بررسى و طرح سيستماتيک " تئورى قدرت"، در مجموع، يک رابطه اجتماعى دو سويه را بنيان قرار دادهاند؛ قدرت بعنوان شکل ويژه رابطه اجتماعى ميان دو طرف )فرد، گروه،...(، به منظور پيشبرد خواستها و علاقههاى مشخص هر کدام از آنها. با بيانى ديگر، يک طرف)فرد، جمعيت، گروه،..( بايد اجراى خواست خود را در برابر ديگرى به پيش برد. بنابراين، رابطه ميان اين دو، رابطهاى ناقرينه است)٧(. طرح ناقرينگى ) asymmetry ( رابطههاى اجتماعى، مفهوم قرينگى آنها را هم بطور ضمنى و نهفته در خود دارد. هنگامى مىتوان از رابطه قرينه سخن گفت که هيچ اثرى از قدر ت در رابطه وجود نداشته باشد. البته، بايد به اين ايده به طور نسبى برخورد نمود: هر رابطه ناقرينه، حتمن يک رابطه قدرت نيست )مثلن رابطه ناقرينه ميان آموزگار و شاگردان او(، ولى مىتوان، در صورت امکان روشنگرى موفق، به حالتى ايدهآل نزديک شد تا از ناقرينگى اين ارتباط کاسته گردد )چنين امرى در دستور کار پداگوگها و مربىهاى کنستروکتيويست قرار دارد(... در دوران ما، گرايش عمومى نويسندگان بسوى گفتمان، دليل آورى و ايجاد همدلى بوده و پايه چنين رابطهاى را، در آخرين تحليل، در تفاهم، توافق و همگرايى مىبينند. اينکه قدرت، نه يک توانايى، بلکه "علت" بوجود آورنده پديدههاى ديگر است، بويژه از سوى پوزيتيويستهاى رفتارباور) behaviorist ( به پار ادايم چيره مند دهه پنجاه ميلادى تبديل شده بود)٨(: شخص الف بر شخص ب قدرت دارد، هرگاه رفتار الف سبب ساز و علت رفتار ب باشد و رفتار ب بدون رفتار الف بوجود نيايد. اين مدل )که تنها در سطح رابطه فردى به مفهوم قدرت مىپردازد(، هر چند بدليل فروکاستى امپيريستى محض مفهوم قدرت، مورد انتقادهاى جدى قرار گرفته است، ولى اثرى الهام بخش بر مدلها و تئورىهاى ديگر داشته است. مثلن، در مدل رئاليستى قدرت، به زمينههاى اجتماعى کنشگر توجه شده و اعمال قدرت را در رابطه با نقش اجتماعى آن فرد مىبيند، قدرتى که الزامن جنبه سرکوب کنندگى نداشته و مىتواند، در شرايط مناسب، براى خشنودى طرف مقابل عمل کند. با نگاه از اين دريچه، جامعه بدون وجود قدرت از هم مىپاش د. در شکل ديگرى از اين مدل )تئورى راسيونال تصميم گيرى(، يک کنشگر در ميدان اجتماعى بايد از دو گونه قدرت برخوردار باشد: توانايى و استعداد انجام کنش در شرايط مشخص ) outcome power ( و توانايى تاثير گذارى و تغيير ساختار انگيزههاى ديگر کنشگران ) social power (. در هر دو حالت، نياز به همکارى با ديگران ديده مىشود. در مدل قدرت مطابق تئورى راسيونال تصميم، از آنجا که همه رويدادها قابل پيش بينى دقيق نيستند، تمايز ميان قدرت و بهره ورى از آن مطرح مىگردد: کسى که قدرت دارد، همواره همان کسى نيست که از آن بهره مىبرد. از مدلهاى مطرح در اين زمينه، در کنار مدل رسانشى قدرت )لومان(، مىتوان از مدل محيط پيرامونى کنش- بستر کنش؟- ) Handlungsumwelt ( نام برد. در اين تئورى به سه اصل توجه مىشود: ١- جاىگزينه )آلترناتيو(هاى کنش. ٢- درک موقعيت و فهم جايگزينهها. ٣- ارزيابى جاى گزينههاى درک شده. الف بر ب اعمال قدرت مىکند، هرگاه الف، بستر کنش ب را با عمد و قصد تغيير دهد. يعنى، شخص الف، دست کم در يکى از سه پيکرپارههاى گفته شده دخالت نمايد. اين شکل قدرت الف بر ب لزومن سرکوب گرانه نبوده، ولى رابطه ميان آنها ناقرينه است. در مدلهاى جديدتر، شکل اعمال قدرت را به اين گونه مىفهمند که الف مانع يافتن جايگزينهها از سوى ب مىشود و يا او را مجبور به يک گزينش مشخص مىکند. نفوذ، هنگامى است که الف از طريق فرارسانى و شرکت در گفتمان، شايستگى هدايت ب را نشان داده و او را به انجام ايدههاى خود قانع ساز د )يعنى بدون اجبار و استفاده از ابزارهاى ايجاد ترس و تهديد در رابطه (. دستکارى )مانى پولاسيون( شکل ويژهاى از نفوذ در نظر گرفته مىشود که غير اخلاقى و ناپسند باشد. مفهومهاى سرکوبى و سلطه، مطابق اين تئورى، بيان هنجارى شکل و فرم اعمال قدرت هستند و نه يکى از شکلهاى خود قدرت. در ادامه اين تئورىها، ميشل فوکو با نگاهى نوميناليستى به قدرت مىنگرد: قدرت نه يک نهاد است و نه يک ساختار، بلکه نامى است براى يک وضعيت استراتژيک پيچيده و در هم تافتهاى از رابطههاى گوناگون درون نيروها و گروههاى اجتماعى که ميان " نقطهها" )انسانها!( توليد مىشود. در تئورى فوکو، انسانها بسان نقطههاى بى شمارى در نظر گرفته مىشوند که هرچند توليد کننده قدرت هستند، ول ى به تنهايى و جداگانه هيچ اهميتى ندارند. فوکو در راستاى ژرفش درک مفهوم قدرت به رابطه همتبارى ميان قدرت و دانايى دقيق شده و بر اين اساس به جنبهها و ارتباطهاى ميان قدرتها مىپردازد )قدرت مثبت، منفى، بود يا نبود سرکوبگرى، رابطه قدرت شالودهاى محلى- لوکال- با ساختارهاى قدرت حکومتى(... يک قدرت براى رسيدن به سرورى و تسلط بايد از چند مرحله عبور نمايد)٩(: قدرت در ابتدا غير شخصى شده و فراى يک شخصيت مشخص عمل مىکند. در آغاز روند تبلور قدرت، شخص حاکم تبديل به نماد حاکميت مىشود، نمادى که براى اثبات حقانيت حاکميت يا سلطنت )حاکميت بى رقيب( خود، از دادههاى سنتى و قاعدههاى موجود " استفاده" مىبرد. تشکيل قدرت اجتماعى در قالب حکومت را مىتوان، ب يش از هر چيز ديگرى، به منظور حفظ و رعايت هنجارهاى اخلاقى دانست، هنجارهايى که بطور قراردادى روابط صلح آميز ميان فرد و جمع را تنظيم مىکنند. تضمين برقرارى چنين هنجارهايى به معنى وظيفه مند بودن قدرت حکومتى است. چگونگى اجرا و انجام اين وظيفه را سيستم حقوقى مشخص مىکند. بنابراين، اخلاق، قدرت و حقوق، حلقههاى بهم پيوستهاى هستند که جدايى آنها از يکديگر و يا نبود تناسب لازم ميان آنها ايجاد مشکلها و گرفتارىهاى بس بزرگى مىکند. اين نکته بسيار مهم است که نظامهاى دمکراتيک را سيستمهاى حکومتى حقوقى-دمکراتيک نام نهادهاند... جاى گيرى و انسجام قدرت در بافت جامعه، در مرتبه نخست، به واقعيتهاى تاريخى و استعدادهاى همان جامعه وابسته است)١٠(. مي ل به گستريدن و افزايش نفوذ )در معنى وسيع کلمه(، در ذات قدرت نهفته است. بدون گسترش دامنه نفوذ و تقويت قدرت، نه تنها هيچ قدرتى پابرجانمىماند، که اصلن قدرت نيست! قدرت يعنى کنار گذاشتن و درهم شکستن هرگونه مانع موجود و ممکن. براى اين منظور، قدرت بايد نهادينه شده و از ابزارهاى با دوام استفاده کند. قدرت مسلط، در يک شب تاريک، در جنگلى دور افتاده راهزنى نمىکند، بلکه در روز روشن و با جلب توافق جمع، ترساندن و يا خنثا کردن آنهاست که اعمال اراده مىکند. قدرت مسلط بايد بتواند از گريز نيروها و جدا شدن عنصرهاى ناتوان جلوگيرى نموده و آنها را وابسته به خود نگهدارد. البته، قدرت در مکان و زمان محدود است. براى جبران همين محدوديت است، که قدرت، اندازه زيادى از انرژى خود را در راه گسترش مکانى و دوام زمانى خود سرمايه مىکند. در سيستمى که قدرت بطور ارثى منتقل نشود، تلاش بر اين خواهد بود که ادامه دهندگان آن قدرت، با دقت " انتخاب" شوند.... قدرت براى ادامه خود به سيستمى از باورها نيازمند است)١١(. اخلاق هم براى تاثير گذارى، به قدرتهاى اجتماعى نياز دارد. واقعيت اين است که وجود قدرت را نمىتوان در جامعه انسانى ناديده گرفته و يا آنرا حذف نمود. "طبيعى است" که ديکتاتورها از قدرت استفاده نابجا نموده و آنرا براى هدفهاى خود بکار مىگيرند. در شرايطى که شهروندان از ابراز وجود و اعمال قدرت خود محروم باشند، حکومت را موجودى " خارجى" دانسته و از سياست هم بعنوان يک شغل بد دورى مىکنند و ن سبت به آن ترديد و وحشت دارند. سياست، مانند هر حرفه و پيشه ديگرى، در تمام دنيا، همراه ريسک اخلاقى بوده و از اين جهت آسيب پذير است. جلوه دادن سياست چون يک هيولاى پليد و يا چون معجزه گرى که گويا راه حل همه مشکلها را در آستين دارد، سبب مسدود شدن راه درک واقعى آن گشته است)١٢(. مطابق هرمان هلر) Staatslehre, Einleitung,s.XII (، بنيان تمامى قدرتهاى سياسى عبارت است از سازمان و نهاد. تنها از طريق گردآورى و همسازى نيروهاست که يک جريان سياسى به قدرت اجتماعى تبديل مىشود. بدنبال اتحاد و همگرايى آگاهانه، اراده جديدى پديدار مىگردد. يک فرد انسانى هم، مجموع عنصرهاى تشکيل دهنده خود نيست، بلکه نتيجه رابطههاى هدف مندى است که مقصود ويژهاى را برآورده م ىسازند.. در دوران کنونى، رابطه قدرت ميان حکومتها در سطح بين المللى، مورد توجه ويژه پژوهندگان قرار گرفته است. از ديد اسپينوزا، هر قدرتى بر عليه قدرت ديگر عمل مىکند و همه حکومتها " بطور طبيعى" دشمن يکديگرند. براى برون رفت از اين " وضعيت طبيعى" )توماس هابز(، به قراردادها و پايبندىهاى قانونى رجوع مىشود. کانت راه حل نهايى کشمکشهاى بين المللى را در تشکيل حکومت جمهورى فدرال جهانى توضيح داده است که به صلح جاويدان فرا مىرويد. هر چند نطفه چنين حکومتى در قالب سازمان ملل متحد بسته شده است، ولى هنوز مشکلهاى بزرگى در اين رابطه وجود دارند، که تا اندازهاى مربوط به نابرابرىها در قدرتهاى موجود و دورى ساختارهاى آنها از يکديگر است. در بند د وم منشور سازمان ملل متحد )از سال ١٩۴۵( آمده است که حکومتهاى عضو سازمان بايد با يکديگر روابط صلح آميز داشته و از ابزار خشونت استفاده نکنند:
All members shall settle their international disputes by peacefu means........ All members shall refrain in their international relations from the threat o use of force against the
territorial integrity or political independence of any state........موضوع اصلى در رابطه با کشمکشها و نابسامانىهاى موجود در جامعه انسانى، اين نيست که آنها را بعنوان غير اخلاقى محکوم کنيم، بلکه بايد بدنبال راه حلهايى اخلاقى براى حل اين مشکلها باشيم. مىتوان جان مايه تمامى تئورىهاى انسان دوستانهاى که راه برون رفت از تنگناى کنونى را نشان مىدهند، در يک جمله فشرده بيان کرد: اقدام براى سازماندهى و مشارکت هر چه بيشتر همه شهروندان در امور. بسيارى از نويسندگان، مشکل بزرگ اخلاقى را در تبديل ش دن مردم به تماشاچيانى مىبينند که در زندگى روزمره خود غرق شدهاند. در اين رابطه، بايد همچنين در نظر داشت که ميان سياسى بودن و در سياست بودن، تفاوتهاى بزرگى وجود دارد... قدرت از آن کسى است که امکان تصميم گيرى دارد. بر اين اساس، مىتوان تصور نمود که انباشتن زرادخانهها از انواع سلاحهاى مرگبار، تنها و تنها قدرت تصميم گيرى بخش کوچکى را افزايش مىدهد که اصولن نمىتوانند هيچ گونه علاقه و نفعى در خوشبختى مردم داشته باشند. راه قدرتمند شدن مطابق " فرهنگ" مصرفى سرمايه دارى جهانى، روشن است، ولى آگاهى به قدرتهاى شهروندان و سازماندهى آنهاست، که پيش شرط بنيادى کنش اجتماعى در سطح مديريت مدرن مىباشد. در رابطه ميان قدرت و اخلاق، در مرتبه نخست ، به نقش مسئولان و مديران يک جامعه توجه مىشود: آنها بايد به وظيفههاى اخلاقى- دمکراتيک خود عمل کنند و يا راه را براى انجام وظيفه ديگر مديران بگشايند. ******* نوشتارگان ) literature ( ١- به نقل از: R. Aron, Zwischen Macht und Ideologie, Wien, 1974 ٢- B. Russell, Power- A New Social Analysis, chap. V (p. 75ff) M. Weber, Gesammelte Aufsätze zur Religionssoziologie, Bd.I ٣- 3.Auflage,s.4ff ۴- N. Luhmann, Macht, Stuttgart, 1973 ۵- H. Arendt, Macht und Gewalt, München, 1980 M. Schwingel, Analytik der Kämpfe, Argument-Verl., Hamburg,1993 (s ۶- 28,66,78,111ff) ٧- W. Braun, Macht und Argumentation, Wupertal, 1979 (S. 11ff) ٨- W. Detel; Macht, Moral, Wissen, Suhrkamp, 1998(s. 19ff) ٩- E. Tugendhat, Vorlesungen über Ethik, Suhrkamp, 1994, s.336ff ١٠- G. Geismann, Ethik und Herrschaftsordnung, 1974 ١١- K. Graf Ballestrem, Macht und Moral, München, 1986 ١٢- H.U. Wehler, Angst vor Macht? Friedrich Ebert Stiftung, 1995 ١٣- M. Foucault, Mikrophysik der Macht, Berlin, 1976 ١۴- T. Eschenburg, Über Autorität, Suhrkamp,1973 ***********************