فرهنگ قومى، تکيه گاهى در مهاجرت متن حاضر ترجمه سخنرانى آقاى پروفسور دکتر " زِ برگر ") Seeberger ( استاد دانشکده علوم اجتماعى در مدرسه توضيح: لمان مىباشد که در تاريخ دوم اکتبر ١٩٩٩ در" سمپوزيوم بررسى مسائل کودکان و نوجوانان ايرانى در مهاجرت " به عالى نورنبرگ دعوت کانون فرهنگى ايرانيان مقيم زارلند اجرا شده است- ---

 

 

  در اين گردهمائى، مسائل و وضعيت زندگى کودکان و نوجوانان ايرانى در مهاجرت در مرکز توجه قرار گرفته است. وضعيت زندگى شامل جنبه هاى مختلف حقوقى، سياسى، اقتصادى، اجتماعى و فرهنگى مى باشد که من در صحبت امروز تنها به جنبه فرهنگى آن مى پردازم. در حال حاضرحدود هفت ميليو ن و دويست هزار نفرخارجى در آلمان زندگى مى کنند يعنى تقريبا ٩ درصد جمعيت کشور را خارجى ها تشکيل مى دهند. ايرانى ها در بين خارجى هاى مقيم آلمان يک اقليت کوچکى هستند و بيشترين درصد خارجى ها عبارتند از ترک ها، که اتفاقاٴ بيشترين تحقيقات و مطالعات علمى و اجتماعى در مورد ايشان انجام شده است . بررسى هاى انجام شده در کشورهاى مختلف اروپائى و همينطور آمريکا نشان مى دهد که اقليت هاى خارجى معمولن با اهالى بومى داراى حقوق برابر نيستند و از نظر اجتماعى در وضع نامناسب ترى بسر مى برند. در اين رابطه نتيجه تحقيقات در مورد مهاجرين در کشورهاى بلژيک،هلند و سوئيس در اختيار ماست. در انگليس انجام اين مطالعات بسيار پرسابقه تر است چرا که در آنجا پديده مهاجرت از مستعمره هاى سابق به انگلستان، ابعاد بزرگترى به مسئله داده است اما در آلمان اولين مهاجرين از سرزمين هاى جنوب و شرق اروپا بعنوان نيروى کار آمدند و اين طور پيش بينى شده بود که اين " ميهمانان" فقط پنج سال در آلمان خواهند ماند و پس از کسب درآمد به وطن خويش بازخواهند گشت ولى آنها به مهاجرين دائمى تبديل شدهاند. در مورد مسائل مهاجرت من هم در پروژه هاى تحقيقى همکارى و بطور مستقيم شرکت داشته ام و بخصوص وضعيت زندگى سال خوردگان ترک در آلمان و نيروهاى کار مهاجر اسپانيائى در سوئيس را تحقيق کرده ام. براى طرح مشکلات فرهنگى مهاجرين ابتدا مفهوم فرهنگ را توضيح مى دهم. فرهنگ سيستم پيچيدهاى است از مجموعه دان سته ها و رفتارهائى که يک گروه معينى از آدم ها را مشخص مى کند و عناصر تشکيل دهنده آن عبارتند ازخط، معمارى، فنون، موزيک، تاريخ و غيره. وجود آدمى بدون داشتن فرهنگ قابل تصور نيست و در هيچ کجاى دنيا کسىوجود ندارد که در حالت کاملن طبيعى زندگى بکند ، حتا اقوام وحشى هم ارزش هاى فرهنگى زيادى دارند. هر تمدنى شامل بخش هاى فرهنگى غير قابل شمارشى است. آفرينش و تکامل تمدن يک کار جمعى و گروهى است . تمدن يک روند تاريخى است که همواره جريان داشته و دارد، به زمان حال رسيده و آنرا تعيين مى کند، تغيير مى دهد و آينده را ترسيم مى کند. با نگاهى به ريشه هاى فرهنگى آلمانى ها به ترکيبى برمى خوريم از زالتسبورگى ها، رومى ها، ايتاليائى ها، ک الوينيست هاى فرانسوى )هوگه نوت ها(، والدِنسِرها )طرفداران جنبش ضد کليسائى والدِ س ( و يهودىها که با تلاش هاى خودشان در مقاطع تاريخى مختلف، تاثير مهمى در رشد اقتصادى و پيشرفت اين تمدن کردند. پروس ها بدون کمک هاى اقتصادى پناهندگان کالوينيست فرانسوى چه بودند؟ به همان اندازه بجاست که بپرسيم آلمان بدون نيروى کار مهاجرين دهه ۶٠ و ٧٠ ميلادى چه مى شد؟ اين نيروى کار باعث رشد اقتصادى شده و سهم بزرگى در ايجاد رفاه براى مردم آلمان دارد. در مرحله بعد، در سالهاى دهه ٨٠ و ٩٠ ميلادى، ما شاهد آمدن کسانى هستيم که بعنوان پناهنده پذيرفته شده اند و بالاخره به مهاجرين آلمانى الاصل اروپاى شرقى مى رسيم. هم ه اينها در پيدايش يک فرهنگ جديد با هم شريکند، چيزى که امروزه بنام multikulturell ناميده مى شود. اين فرهنگ جديد اما مشخص کننده يک وضعيت اجتماعى نبوده و نمى تواند باشد و از طرفى هم اقليت هاى ملى که فرهنگ خود را آورده اند هميشه تحت تسلط فرهنگ جامعه ميزبان هستند که نقش غالب و تعيين کننده را ايفا مى کند؛ اين آلمانى ها نيستند که بايد فرهنگ خارجى را ياد بگيرند بلکه اين تکليفى است بر عهده خارجى ها که فرهنگ آلمانى را درک کنند و در اين جامعه جايگاه شايسته خودرا بيابند و به عبارتى عضوى از آن بشوند. البته جامعه آلمان به اين مسئله در دهه ٧٠ و ٨٠ خيلى کم بها داد و اصولن روند جا افتادن و بومى شدن خارجى ها در آلمان از نظر سياس ى-اجتماعى امرى ناخواسته بوده و مردود تلقى مى شد. نيروى کار مهاجر اوليه بخصوص ترکها در اينجا با موانع جدى مواجه مى شدند؛ آنها از يک جامعه با بافت کشاورزى مىآمدند و سيستم سنتى اعتقادها و رفتار آنها براى فرهنگ آلمانى همچون يک جسم خارجى و بيگانه بود. البته براى اقليت هاى ملى باوضع اقتصادى بهتر و رشد سياسى بالاتر، آسانتر بود که جهت يابى کنند و خودشان را در اين فرهنگ بيگانه جا بياندازند و اقليت ايرانى به گواه تاريخ و آنطور که نشان دادهاند جزو اين دسته مطلوب تر خارجى هاست. پديده مشابه اى را ما در دهه ٧٠ داشتيم و به آنها boots people مى گفتند که جوانان ويتنامى بودند که خود را به اينجا رسانده و در اين مدت مراحل م ختلف موفقيت را پشت سر گذاشته اند. يک ضرب المثل از زبان مهاجرين مى گويد: براى اولى مرگ، دومى فقر و سومى نان ! تصميم به خروج و ترک وطن ، اولين گام در روند پرپيچ و خم مهاجرت است، همين قدم اول باعث تغيير روابط مهاجر با اطرافيان خودش مى شود. براى نسل اول مهاجرين، فرار و مهاجرت يک واقعه و رويداد بزرگى است بخصوص براى زنها که شروع زندگى در مهاجرت يعنى توقع بيش از حد و فشار زياد. آنها نقش همسر، مادر، آشپز و مربى را همزمان بعهده دارند و اين درحالى است که هرگونه حمايتى از طرف فرهنگ خودى غايب است. آنها براى تربيت فرزندان خود اغلب مجبور مى شوند به ارزش ها و قواعد فرهنگى کشور ميزبان رجوع کنند، ارزش هائى که براى مهاجرين ناآشناست و آنها هنوز اطلاع کاملى از چگونگى آن کسب نکرده اند. اين شکاف فرهنگى در موارد زيادى به بحران هاى هويت و اختلال در روابط خانوادگى منجر مى شوند. براى مردان هم، مهاجرت يعنى ترک نقش " مرد بودن" و در معرض خطر بحران هويت قرار گرفتن؛ آنها در مىيابند که در اينجا سنت ها و ارزش هاى فرهنگى قبلى وابسته به جنسيت مرد را نمى توان نگاه داشت. مهاجرت براى مردان يعنى در خود فرو رفتن و منزوى شدن. نسل دوم مهاجرين ) ساندويچ ها( واقعه مهاجرت را تجربه نکرده اند و فقط از طريق تعريف ها و خاطرات به گوش رسيده کمابيش در جريان آن قرار گرفته اند. اين نسل از مهاجرت استفاده مى برد. آنها در دو دنيا رشد کرده اند: در خانه با ارزش ها و سنت هاى فرهنگى س رزمين مادرى ماٴ نوس شده اند و در خارج از آن )مدرسه، دانشگاه..( دنياى مردم ميزبان را تجربه مى کنند. معمولن اين نسل، با ارزش هاى فرهنگى سرزمين ميزبان و زبان آن سريعتر از والدينش آشنا شده و به آنها خو مى گيرد؛ براى بعضى از خانوادهها حتا اين فرزندان هستند که نقش مترجم و واسطهگرى با دنياى ميزبان را دارند. رشد و تعالى شخصيتى اين ساندويچ ها در مرحله بلوغ بسيار حساس است؛ آنها در اين دوره از زندگى خودشان هم در سرزمين پدرى و هم در سرزمين ميزبان بعنوان بيگانه تلقى مى شوند ولى در اين بدبيارى ، شانس بزرگى نهفته است: ساندويچ ها مى توانند با استفاده از امکانات و نيروى دو فرهنگ متفاوت، زندگى خودشان را به بهترين نوعى، شکل بد هند. نکته ديگر مربوط به رابطه اين نسل هاى اول و دوم با يکديگر مى باشد: در مهاجرت ، همزيستى دو نسل هم دچار تغيير مى شود. اعتقادات سنتى معناى خودشان را از دست مى دهند و يا دگرگون مى شوند. اينکه آدم چطور لباس بپوشد و خودش را نشان بدهد، آنگونه است که کشور ميزبان مى طلبد؛ تغييرات به داخل خانه هم رسوخ مى کند و مثلن نوع تزئين اطاق ها را تعيين مى کند. بيشتر مواقع اين افراد پير هستند که در خانواده باعث تشنج بين نسل ها مى شوند؛ چرا که آنها به سنت ها وفادارتر هستند. البته حفظ اشکال فرهنگى مختلف در خانواده و در بين افراد يک نسل به فاکتورهاى اجتماعى که در خارج خانواده وجود دارند بستگى زيادى دارد و در رابطه مستقيم با تجارب آن افرا د با جامعه جديد مى باشد. "وطن" مفهومى است که در زبان آلمانى خيلى سخت قابل تعريف است، براى همين است که در رابطه با آن گفته هائى نقل مى شود تا آنرا توضيح دهد مثلن: وطن مى تواند همان جائى باشد که آدم بايد اول آنرا پيدا بکند. در شرح معناى وطن، مفاهيمى چون محل ايمنى و اطمينان ، تعلق داشتن و اشتياق و کشش به آن مکان بيان مى شوند. در زبان آلمانى، کلمه وطن Heimat با مفهوم خحسذخحب به معنى درد و غم دورى از وطن رابطه تنگاتنگى دارد؛ اين حالت روانى در سال ١۶٨٨ ميلادى شناخته گرديده و ثبت شده است و اشتياق شديد و علاقه دائم براى ديدن دوباره وطن را نشان مى دهد و البته بهترين دارو براى معالجه اين ناراحتى يک چيز است: بازگشت بيم ار به وطن! خيلى از کسانيکه اين ناراحتى را دارند از نظر رفتارى منفعل و افسرده هستند و اميدوارند که توسط اين بيمارى آرزوى بازگشت به وطن برآورده شود. درد دورى از وطن يعنى يادآورى و در عين حال تمناى رسيدن به آن محل ديگر، همانجائى که وجودش با تجارب و خاطرات شخصى پيوند خورده است و همراه تاٴ ثيرات شديد و سرشار عاطفى است. البته صدمه اى که ناشى از ريشه کندن و مهاجرت است وابستگى به گستردگى و عمق ريشه گيرى در وطن دارد و نکته مهم ديگر دليل ترک وطن مىباشد. بين يکنفر که مهاجرت را انتخاب کرده و کسى که به اجبار تن به آن داده تفاوت وجود دارد ولى در هر صورت و بطور کلى دورى از وطن مترادف مى شود با درد و ضايعه. در اين رابطه مطالعات علمى ن شان مى دهند که برگزارى مراسم مختلف گروهى، حتا همين سمپوزيوم و برقراراى تماس هاى فرهنگى، درجه اى از تسکين اين درد مى باشند. چنين گردهمائى هائى کمک و قوتى هستند براى ادامه زندگى در غربت. به قول معروف، هرچه سن و سال ما بيشتر مى شود ، ريشه هاى خودمان را بيشتر کشف مىکنيم. دورى از وطن محتواى يک مسٴله ايست که بايد حل شود ولى هرگز خاتمه نخواهد يافت و همواره ديناميسم جديدى را بخود خواهد گرفت. عکس هاى قديمى، خاطرات جسته و گريخته و خلاصه هر چه که ربطى به وطن داشته باشد در ديار غربت، جزيره اطمينان را تشکيل مى دهد و هر مهاجرى به چنين جزايرى نيازمند است. نياز برگزارى مراسم و جشن هاى سنتى و يا شيوه هاى مختلف کاربردى فرهنگ در زندگى مهاجر بطور همزمان يک تاٴ ثير ديگر هم دارد: به مشکل غربت ديناميسم جديدى مى بخشد و مانع حل نهائى يعنى خاتمه مسٴله مى شود. شايد هم در بعضى موارد بتوان گفت که احساس دلتنگى براى وطن بدليل فقدان هويت بر پايه کمبود روابط اجتماعى فرد مهاجر است که خود ناشى از ندانستن زبان مى باشد. "يک سرزمين را مى شود ترک کرد ولى زبان مادرى را نه !" بعبارت ديگر، اين تنها ايران نيست که مفهوم وطن را مى سازد بلکه اين زبان فارسى است که به وطن معنا مى بخشد. زندگى در غربت معمولن رضايت بخش نيست، اغلب اتفاقات روزمره با نمونه هاى آن در وطن مقايسه مى شود و جالب اينجاست که آنها هميشه بهتر از زمان و مکان کنونى شخص مهاجر بوده اند. براى افراد مهاجر، سنن فرهنگى و مذهبى در غربت اهميت بيشترى مى يابند، آنها بعنوان اقليت ملى، بيشتر با هم جوش مى خورند. مى دانيم که والدين تلاش مى کنند تا فرزندانشان را هر چه بيشتر به ريشه هاى فرهنگ ملى خودشان وابسته سازند و اصرار دارند که آنها به رسميت شناخته شوند. والدين بر اين اعتقاد هستند که بازگشت به سنن ملى و قومى باعث افزايش قدرت اطمينان و اعتماد به نفس بيشترى مى شود. با توجه به اين نکات مى خواهم تاٴ کيد کنم که موضوع کار هر گروه فرهنگى-قومى در مهاجرت، پرداختنن به اين ناراحتى هاست. هر اتفاق روحى و اجتماعى که سبب اختلال در روند طبيعى زندگى بشود، انرژى و قدرت انطباق بيشترى را مى طلبد و البته هر فرهنگى از مدل رفتارى و مکانيسم دفاعى و يژهاى استفاده مى کند و با روش خودش با بحران ها مقابله مى نمايد. براى هر فرد مهاجر اين يک ضرورت است که در مواقع نياز ، به منابع فرهنگى خودش دسترسى داشته باشد و به آنها تمسک جويد و از همه مهمتر وجود تشکل هاى فرهنگى-قومى هستند که بايد پاسخگوى اين ضرورت باشند. هر جامعه اى براى مبارزه با بيمارى هاى روانى، اصول و فنونى را بوجود آورده است که رفتار اعضاى آن جامعه را در برخورد با آن آشفتگى ها تعيين مى کند)فرهنگ ويژگى غلبه بر فشارهاى روانى(. از اينجا پرورش و گسترش ديدگاه قومى-پزشکى براى درمان بيماران داراى منشاٴ فرهنگى مختلف لازم است، چرا که با توجه به وابستگى هاى فرهنگى هر فردى، مى توان به او بهتر کمک کرد. اهميت خانواده و نق ش تشکل هاى فرهنگى جهت کمک به بيمارى ه اى جسمى-روانى مطلب شناخته شده اى است و هر چه شدت و دوره بيمارى بيشتر باشد، حضور فعال و سالم اين دو نهاد اجتماعى مبرم تر مى باشند. از نظر روانشناسى فردى که متاٴ سفانه در کتاب هاى تخصصى بسيار کم به آن اشاره شده است ، در روند ذرخژچزخحژذپ فرد مهاجر و جا افتادن او در جامعه ميزبان مى توان چهار مرحله عاطفى را تشخيص داد: ١- آمادگى براى کسب توانائى هاى فرهنگى و يادگيرى زبان جديد که بدنبال از دست دادن خانه و کاشانه و ترک سرزمين پدرى جريان مى يابد. ٢- اطاعت و پيروى از فرهنگ قبلى و در عين حال همانندسازى با جامعه ميزبان ) مثلن زندگى در محله خارجى ها براى حضور در هر دو جامعه(. در تحقيقات جامع ه شناسى و شهرسازى به زندگى در محله خارجى ها چندان توجه اى نشده است، اين محلات اغلبجزايرى شده اند که جانشين وطن مى باشند و فرهنگ قديمى و معيارهاى آن در آنجا حاکم هستند. ٣-طراحى و آفرينش آن نظام ارزشى و دستگاه اندازه گيرى که در هر دو فرهنگ ريشه داشته باشد. زندگى در وضعيت التهابى بين دو قطب بيگانه و تجربه شخصى. ۴- افزايش حساسيت براى فرق گذارى از طرف جامعه . تشديد احساس "ما" بعنوان يک اقليت قومى. انجمن شما)کانون فرهنگى ايرانيان مقيم زارلند( نمايانگر يک تلاش مهم فرهنگى است که زندگى در غربت را براى مهاجرين قابل تحمل تر و در عين حال قابل درک تر مى کند. من به فعالان آن براى اجراى اين ايده و ايجاد چنين تشکلى تبر يک مى گويم. اعضاى کانون شما اکنون مرحله سوم از روند اينتگراسيون را مى گذرانند، يعنى با توجه اى که به ريشه هاى فرهنگ ايرانى خودشان دارند در صدد هستند با شرايط فرهنگى آلمان پيوند حاصل کنند. چنين عمل و رفتارى زندگى را بارورتر مى کند و گنجينه اى از اين دوران- دوران زندگى در دو فرهنگ و نوسان بين دو سرزمين- براى نسل بعد باقى خواهد گذاشت، نسلى که بر پايه اندوخته ها و تجارب همين نسل آموزش مى بيند. پايان

 

 

ParsNegar II
Use Microsoft Internet Explorer 5+ to view this page.