سوآل ، پرسش ﴿question ,Frage﴾ ׳
پرسيدن از رفتارهاى بنيانى و پايه اى بشر است که او را همواره بسوى دانستن و شناخت بيشتر و بهتر مى کشاند. موضوع مرکزى فلسفه، از دوران باستان تا کنون، در منطق گفته ها و نه منطق پرسش ها بوده است. تازه در دوران جديد است که مفوهم فلسفى " پرسش" به ويژه در منطق فنومنولوژيکى و منطق واکافتى به عنوان يک " مشکل" طرح شده است. ׳
در فلسفه اگزيستانسياليستى، پرسش هستى ﴿معناى بودن﴾، که به هستى انسان بودن وابسته است، موضوع کنکاش هاى فلسفى است. ׳
در هرمنوتيک، تنها گفته اى را مى توان درست فهميد که بدنبال پرسش درستى بدست آمده باشد ﴿گادامر﴾. ׳
در متافيزيک، پرسش بازکننده افق هستى انسانى بوده و پيش شرط عروج اوست ﴿رانر﴾. ׳
در زندگى روزمره، پرسش محدود به جهت گيرى هاى پرگماتيک ﴿عملى﴾ است و يا تنها از روى کنجکاوى و يا براى ايجاد امنيت در رفتارهاى انسانى است. ׳
پرسيدن يک استعداد و توانايى انسان است. تنها انسان است که مى پرسد. او از همه چيز مى پرسد، حتا از خودش و از چرايى و چگونگى امکان پرسيدن. از همين روست که " پرسش" و کارکردهاى آن داراى اهميت زيادى در هستى شناسى ﴿اونتولوژى﴾ است. ׳
فلسفه با پرسش آغاز مى شود. پرسيدن از توانايى هاى بس مهم فلسفى است. پرسش فلسفى، بازتاب فکرى آگاهى به اين نياز است. انسان براى پر کردن چاله هاى نا آگاهى و چاه هاى ندانستن هاى خود، براى تکميل دانسته هاى خويش، مى پرسد! يعنى، انسان وابسته و چسبيده به محيط نبوده و آغوش خود را بر روى تمام جهان باز مى کند و از اين طريق، از واقعيت موجود بلند شده و بالا مى رود. ׳
تنها با آگاهى در کمبود و کاستى در دانستنى ها و نياز به کامل نمودن آنهاست که براى انسان امکان طرح پرسش فراهم گرديده است. پيش شرط پرسش، در آزادى و خردورزى روح انسانى نهفته است. ׳
البته، طرح پرسش يک کنش زبانى است و در متن زبان روى مى دهد. من تنها از چيزى نمى پرسم، بلکه از کسى درباره چيزى مى پرسم. ساختار ديالوگى زبان کاربردى، پيدايش پرسش و پاسخ را ممکن گردانيده است که در همان حال، از رابطه دوجانبه و دو نفرى خارج شده و چيز سومى را موضوع خود مى سازد. زبان بعنوان بستر عمومى کنش هاى رسانشى، ديالوگ و گفتگوها را فرم مى دهد. يعنى، پرسش و پاسخ تابعى از زبان کاربردى بوده و در ساختار زبان جاى دارند. ׳
پرسش در رشته هاى علمى از اهميت روش مندانه ﴿متديک﴾ برخوردار است. دانش براى رسيدن به هدف ها و مقصود خود به شيوه هايى نياز دارد. بخش بندى دانش به شاخه ها و رشته هاى گوناگون بر اساس پرسش هاى مطرح شده از سوى هر يک و انتظار پاسخ هاى ويژه و جداگانه براى آنهاست. ׳
پرسش فلسفى، اما، با پرسش گرفتن ريشه اى همه چيز، از ديگر پرسش ها فراتر مى رود. ׳
به گفته هايدگر، پرسش از خود پرسش، کامل کننده پرسش است و به گونه اى، يک پاسخ براى آن. ׳
راديکال ترين پرسش فلسفى در به پرسش گرفتن خود پرسش است. ׳
پرسش، موضوعى زبانى منطقى است و منطق ويژه خود را دارد: ׳
مى توان پرسش ها را تقسيم بندى هاى گوناگونى نمود؛ پرسش هاى شخصى، ابژکتيو ﴿فقط مربوط به يک امر﴾، تئوريک، پراکتيک، امپيريک، متافيزيکى، اونتيک، اونتولوژيک، .... ׳
اين گوناگونى نشان دهنده فراخى ميدان پرسيدن است ﴿هر چيزى را مى توان به پرسش گرفت!﴾. ׳
البته، پرسش هاى اشتباه، بى معنى و بيهوده هم وجود دارند. پس بايد ديد پرسش هاى منطقى و با معنا چه ويژگى هايى دارند. ׳
هر پرسشى در انظار پاسخى است. پيش شرط پرسش، در بودن يک پاسخ ممکن است. ׳
پرسش بى پاسخ، قابل پرسيدن نيست، اصلن پرسش نيست!! يعنى حقانيت پرسش در صرف پرسش بودن آن نيست ﴿لازم است، ولى کافى نيست﴾. ׳
مثلن اين پرسش ها: آيا منطق به رنگ سبز است يا آبى ؟ اين سنگ چه فکر مى کند ؟
در ا ينجا به دليل پيش شرط هاى اشتباه ﴿رنگ منطق، فکر کردن سنگ﴾، با پرسش هاى بى پاسخ و بى معنى روبرو هستيم. اما هنگامى که مى پرسيم ساعت چند است، يعنى مى دانيم ساعت چيست و چگونه زمان را نشان مى دهد ﴿هر چند که ادعا نمى کنيم، ولى بدون آن پيش شرط ها نمى توانيم چنين پرسشى را طرح نماييم و پاسخ مناسب را دريابيم﴾. ׳
چنان چه مى بينيم، پيش شرط هاى يک پرسش، موضوع همان پرسش نبوده و بطور ضمنى در ساختار آن پرسش جاى دارند. من هنگامى مى توانم بپرسم که بدانم درباره چه چيزى مى پرسم. يعنى پرسش داراى جهت مشخصى است. ׳
پرسش داراى پيش شرط هاى اساسى و اصولى است: ׳
پيش دانسته هاى بشرى بعنوان شرط امکان وجودى و طرح پرسش ﴿مانند مثيل ساعت چند است﴾ يا نهفته در ساختار پرسش هستند ﴿تجربى، امپيريک﴾ و يا در افق ذهنى پرسش گر جاى گذارى شده اند ﴿تفسيرى يا هرمنوتيکى و فنومنولوژيکى﴾. اين افق در رابطه با ساختار پرسشى جهان انسانى است و اين جهان هميشه و همواره محدود است، چرا که نمى توان همه چيز را دانست، بلکه تنها بخشى از واقعيت را. ولى همين بخش ناچيز را هم نمى توان بطور کامل درک نمود، چرا که ما همواره نسبت به ديد دگرگون شونده خود، جنبه يا جنبه هايى از آن بخش را درک مى کنيم. اما جهان ما انسان ها جهانى بسته نبوده و از هر سو کاملن باز است. يعنى ما يک چيز را يک بار براى هميشه نمى فهميم، بلکه بر پايه تجربه هاى جديد خود، افق خويش را در حالت فردى و جمعى گسترش مى دهيم و به ابعاد مختلف واقعيت پى مى بريم. ׳
انسان در رفتارهاى شناختى، ارزش گزارانه و کنش گرانه خود، جهان را تنها کشف نمى کند تا از مرزهاى آن عبور کند، که بسيار بيشتر و تعيين کننده تر، جهان را مى سازد تا مرزهاى آن را در اختيار خود بگيرد. ׳
البته، تجربه به خودى خود و مستقل از ناظر ﴿انسان﴾ درون مايه پرسنده و پرسشى ندارد. تجربه شرط امکان پيدايش پرسش هاى جداگانه است، ولى رسيدن به پاسخ به معنى پايان روند پرسيدن نيست. ׳
نفس وجودى پرسش، امرى فراسويانه و ترانسندنتال است که بطور پيش اندرانه در وجود انسان منزل دارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭