شدن ﴿Werden ,to become﴾ ׳

 

حرکت، تبديل يا گذار يک شکل هستى به شکلى ديگر. ׳

در فلسفه باستان، در حالى که هراکليت همه چيز را در حال حرکت و شدن مى ديد، فيلسوف هاى ايليايى هر گونه شدن و تغيير و تبديل را تنها ظاهر امر مى دانستند. ׳

 آناکساگوراس، امپدوکلس، دمکريت و اپيکور " شدن" را رابطه پيوستگى و جدايى عنصرهاى بى تغيير و تقسيم ناپذير ﴿اتم﴾ مى فهميدند. ׳

 افلاتون، تنها پديده ها را در حال شدن هميشگى مى دانست و در برابر آن، به ابدى بودن و تغييرناپذيرى ايده ها، بعنوان بنيان و حقيقت هستى ها و بودن ها باور داشت. ׳

براى ارسطو، شدن از سويى گذار از احتمال و امکان ﴿potentia﴾ به واقعيت و فعل ﴿actus﴾ است و

از ديگر سوى، چهار شکل تغيير و شدن را بيان مى کند ﴿metabole﴾: ׳

-١ سوبستانسيال، که دگرگونى ماهيت يک موجود است ﴿مثلن، آنگاه که سيب مى گندد، ديگر سيب نيست﴾. ׳

-٢ کيفى، مانند تغيير رنگ يک جسم. ׳

-٣ کمى، متغيير اندازه يک جسم. ׳

-۴ جابجايى مکانى، مانند هنگامى که يک سيب از درخت فرو مى افتد. ׳

 

در دوران نوزايى اروپا و در فيزيک جديد، به تغيير مکانى بيشتر توجه مى شود: ׳

نيوتن، رابطه حرکت يک جسم نسبت به جسم ديگر را حرکت نسبى ناميد و بر اين بود که حرکت نسبت به مکان مطلق نيز وجود دارد که البته بدنبال تئورى نسبيت اينشتاين، مفهوم حرکت مطلق به کنارى گذاشته شد و همه چيز را تنها به گونه اى نسبى در نظر مى گيرند. ׳

 

هگل، حرکت زمانى مکانى را شدن و يا گونه اى از آن مى دانست و ميان " هستى ناب" و " نيستى ناب" تفاوتى نمى ديد. از نظر او حقيقت هستى و نيستى در وحدت و يگانگى آنها نهفته است، که شدن نام دارد: شدن بدليل کمبودها و تناقض هاست که وجود دارد. اگر جهان در وحدت و يک پارچگى کامل بود، هيچ گاه از مفهوم شدن نيز اثرى نمى بود. روند شدن، نتيجه وجود ناکاملى و کمبود در جهان کنونى است. از آنجا که واقعيت داراى تناقض و ناسازگارى درونى است، خود را نفى مى کند و به نفى ديگرى تبديل مى شود. واقعيت نتيجه همين " روند شدن" است که از نظر تاريخى رو به سوى تکامل و پيشرفت دارد و سرانجام در کمال نهايى خود به پايان مى رسد. ׳

 

کى يرکه گارد، واقعيت را شامل ذات يا ماهيت ﴿اسانس﴾ و بود يا وجود ﴿اگزيستانس﴾ مى ديد و بر اين بود که قانو نفى در نفى هگلى به گونه اى لازم و منطقى تنها براى گذار ماهيت به واقعيت داراى اعتبار است، ولى گذار امکان به وجود واقعى از نظر منطقى قابل توضيح نيست، چرا که اين گذار،  جهشى جانسوز و غم انگيز ﴿pathtic﴾ است. او ﴿برخلاف هگل﴾ شدن را در بعد تکامل تاريخى آن، داراى هدف نهايى نمى ديد. ׳

 

انگلس، مفهوم شدن هگل را در قالب ماترياليسم ديالکتيکى گسترش داد و با تکيه بر جهان شمولى اين قانون، به رآليسم متافيزيکى روى آورد، که از سوى مکتب فرانکفورت و سارتر مورد انتقاد قرار گرفت. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭