نئومارکسيسم ، نو مارکسيسم ﴿Neo-Marxism﴾ ׳
جريان فکرى بر پايه انديشه هاى کارل مارکس ﴿فيلسوف و سوسياليست برجسته آلمانى که همراه فريدريش انگلس مانيفست کمونيستى را در سال ١٨۴٨ نوشت. او خالق ماترياليسم تاريخى است و بزرگ ترين فيلسوف تاثيرگزار جهانى در تمام سده بيستم ميلادى به شمار مى رود﴾. ׳
نئومارکسيست ها به انديشه هاى مارکس و ايديولوژى مارکسيستى نگاهى انتقادى داشته و در صدد تکامل آن برآمدند. در حالى که مارکسيسم لنينيسم دگماتيک، وظيفه و نقش طبقه انقلابى کارگر صنعتى ﴿پرولتاريا﴾ را در مرکز جهان بينى خود قرار مى دهد، نئومارکسيست ها از پايان جنگ جهانى دوم به بعد، اين موضع ويژه فلسفه ماترياليسم تاريخى را ترک کردند. ׳
لابريولا ﴿Labriola﴾ و گرامشى ﴿Gramsci﴾، نمايندگان ايتاليايى اين جريان، اميد به جنبش کارگرى داشته و آن را ابزار اصلى جهت نابودى کاپيتاليسم ﴿سرمايه دارى صنعتى﴾ دانسته اند. ׳
نمايندگان فرانسوى اين جريان، مانند سارتر و مرلو پونتى، تلاش در تعيين مرزهاى اين ديدگاه انقلابى نمودند. ׳
انديشمندانى چون ماکس آدلر، جامعه شناس اتريشى، در قالب تئورى انتقادى اجتماعى، به اين نتيجه رسيدند که تئورى مارکس به گونه اى بى مانند، دانش قانون هاى اجتماعى است و با کمک آن مى توان روند قانون مند جامعه را مشخص نمود. ׳
هورکهايمر که از سال ١٩٣٠ مديريت انستيتو پژوهش هاى اجتماعى فرانکفورت ﴿مکتب فرانکفورت﴾ را بر عهده داشت، هستى اجتماعى را موضوع انتقاد و بررسى خود قرار داد. در حالى که براى هورکهايمر، پرولتاريا تنها نيروى انقلابى براى رهايى جامعه بود، آدورنو، در دهه شست ميلادى، ديالکتيک منفى را جاى گزين ديالکتيک نفى در نفى مارکس نمود و وجود " اميد اصولى" بر رفع غيريت يافتگى اجتماعى را انکار کرد: هر عمل انقلابى در خطر تبديل شدن به اکسيونيسم کور است. ׳
اين بدبينى به تاريخ توسط نماينده بعدى مکتب فرانکفورت، يعنى مارکوزه، مردود اعلام شد. ׳
در مرکز نقد مارکوزه، مفهوم تکامل تک بعدى جامعه کاپيتاليستى قرار داشته و بدنبال بحران و جنگ ويتنام، هم آوا با دانشجويان انقلابى، به مقاومت روى آورد. ׳
لوکاچ ﴿Lukacs، در: تاريخ و آگاهى طبقاتى﴾ و کرش ﴿Korsch، در: مارکسيسم و فلسفه﴾ به شرايط مادى و وابستگى آن به تکامل اجتماعى دقيق شدند. ׳
ارنست بلوخ نيز همراه با پذيرش رابطه ديالکتيکى انسان و جامعه، به رابطه ديالکتيکى عمل اجتماعى و طبيعت پرداخت و آن را به سطح آگاهى روشن فکران کشاند. بلوخ در جبهه نئومارکسيست ها، خواهان پايان بخشيدن به استثمار کنونى انسان از طبيعت شد و فن آورى همخوان با طبيعت را پيشنهاد کرد. له فبر ﴿Lefebvre﴾، بقاى زندگى انسان را در ايستادگى او در برابر غيريت يافتگى بيان مى دارد. ׳
در اروپاى شرقى ﴿به ويژه يوگسلاوى و مجارستان﴾، پتروويچ، مارکوويچ، کوزيک، هلر، ماکوس، ׳
نيز از مارکسيست هاى فعال بودند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭