مدرنيت ، مدرنيته ﴿modernity ,Modernitaet﴾ ׳
مفهوم مدرن، به شمول مدرنيته و مدرنيزاسيون در پارادايم و گونه هاى دليل آورى و در انگاشت ها و برداشت هاى دوران کنونى بيشترين حضور و اکنونيت را نشان مى دهد و داراى کاربردهاى بس رنگارنگى است. ׳
اين مفهوم در زبان روزمره به معنى نو، جديد، آلترناتيو و مورد پسند ﴿مد روز﴾ به کار مى رود. ׳
مجموع نظرداشت هاى گوناگون در رابطه با معناى مدرن را مى توان در سه بعد و قلمرو متفاوت از يکديگر جدا نمود: ׳
مدرن به عنوان يک ساختار مشخص. ׳
مدرن به عنوان يک دوره زمانى. ׳
مدرن به عنوان سيستمى از ارزش ها. ׳
در يک حالت کلى و به احتمال زياد مورد توافق همه نويسندگان، مى توان مدرن را مجموعه روندهايى دانست که شکوفايى جامعه شهروندى اروپا را ممکن ساخته است. با اين تعريف، اومانيرنسانس، روشن گرى و دگرگونى هاى ژرف سده نوزدهم و بيستم نقش تعيين کننده اى در پيدايش و تکوين مدرن و مدرنيت داشته اند. ׳
طرح و پيدايش مفهوم مدرن به فاصله زمانى ١٧۵٠ تا ١٨۵٠ در اروپا و دوران خرد گرايى و افسانه زدايى از جهان بينى آنها مربوط مى شود. ׳
در آغاز سده ميانى، اعضاى انتخابى شوراى شهر در برخى از شهرهاى شمالى فرانسه را " مدرن" مى ناميدند، چرا که انتخابى بوده و دوباره پس از مدتى بايد " نو" مى شدند. ׳
هر چند مفهوم مدرن از سوى فونتانل ﴿Fontenelle، ١٧۵٧ ١۶۵٧﴾ فيلسوف فرانسوى روشن گرى مطرح شده و تاثيرهاى زيادى بر نويسندگان بعد از خود داشت، ولى پرداخت سيستماتيک آن از سوى باودلر﴿Baudlair﴾ و در قلمرو استتيک انجام شد ﴿به نقل ازS.22 : ,1989 ,Daedalus ,Fragmente der Moderne ,Frisby﴾. او در برابر زيبايى يک دست، ابدى و خاموش نشدنى دوران کلاسيک، به جنبه گذرا، اتفاقى و مشروط در زيبايى مدرن توجه نمود: زيبايى و آنچه زيباست، بر خلاف دوران گذشته ﴿کلاسيک﴾ از دو عنصر يا دو نيمه تشکيل يافته است: يکى ثابت، ابدى و ناوابسته است و ديگرى، پويا، نسبى و در وابستگى به زندگى و علاقه هاى موجود است. ׳
مدرنيسم به معنى کيش نوخواهى و نوگرايى، در سده نوزدهم داراى جسميت شد و مرزهاى شفاف ترى به خود گرفت. در اين روند، ايده ها و آراى کارل مارکس بيشترين تاثيرها را داشته اند: ׳
مارکس نخستين انديشمندى بود که مفهوم مدرن را در ميدان رويدادهاى سياسى اجتماعى بکار برد و بررسى نمود ﴿به نقل از89 : .p ,1982 ,NY ,modernity The Experience of ,All that is solid melts into air ,Berman﴾. ׳
مطابق آموزش هاى مارکس، مدرن، پيدايش و پا گيرى بورژوازى و پيش رفت اقتصاد سرمايه دارى است و به دنبال آن، تجريد مفهوم حکومت، زندگى خصوصى و تمايز آنها از يکديگر است. مدرنيت سبب افزايش از خود بيگانگى مى شود، چرا که به غيريت يافتگى هاى دوران پيشين، گونه جديدى را مى افزايد: غيريت يافتگى صنعتى. ׳
در همين حال بر آگاهى جامعه نيز افزوده شده و نياز از ميان برداشتن غيريت يافتگى را جدى تر و لازم تر مى کند. مى توان گفت که مدرنيت، در شکل انتقاد از غيريت يافتگى، انتقاد از نابودى هنر و اخلاق، ... وظيفه يک انقلاب بزرگ اجتماعى را برعهده مى گيرد ﴿موضوعى که سبب برخورد برخى از مارکسيست ها با مدرنيت شده و آن را کاريکاتور انقلاب ناميده اند﴾. ׳
در حالى که مارکس بر طبيعت گم شده و از دست رفته ى انسانى تاکيد مى کند، باودلر با گله مندى زياد از طبيعت ، که انسان را به خوردن و کشتن مجبور ساخته است، آن را وحشى و بى رحم مى بيند. باودلر از راه هنر و استتيک و مارکس از راه جامعه شناسى و سياست، به طور هم زمان، به مفهوم مدرن پرداختند. ׳
پس از ظهور امپرياليسم، انقلاب هاى کارگرى توده اى و جنگ هاى جهانى، دوره بعدى مدرنيت شکل مى گيرد: تکنيک نوين ، که تا آن زمان تنها در حوزه استراتژى نظامى کاربرد داشت، به گونه گسترده اى وارد زندگى شهروندى شد: از نيروى برق تا خودروها و استفاده از هواپيما،... ׳
البته، فرد و درک فرد گرايى هنوز به زندگى شهروندان اروپايى راه نيافته و تنها در سطح روشن فکرى ﴿هنر و ادبيات﴾ مطرح بود. به دنبال روشن گرى و بيدارى مردم، ابرهاى تيره و تاريک نادانى و استبداد به کنار زده شدند و آفتاب آزادى و دمکراسى در اروپا تابيدن گرفت... بيش از همه، رابطه انسان طبيعت ﴿و بسيار کم تر، رابطه انسان انسان و انسان با خودش﴾، به چالش فکرى گرفته شده و به سود انسان دگرگون شد. ׳
در ادبيات سياسى اجتماعى موجود، که خود نيز فرآورده مستقيم و يا نامستقيم دوران کنونى ﴿مدرن﴾ است، با انبوهى از آرا و تئورى هاى بس گوناگون در باره ى مفهوم مدرن، تاثيرها، انتظارها، ... و انگاشت هاى مربوط به آن روبرو مى شويم: ׳
فرديناند تونيس ﴿Toenies، ١٨۵۵ ١٩٣۶، جامعه شناس آلمانى﴾ به رو در رويى و برخورد
" گماينشافت" ﴿هسته هاى جمعى درون جامعه، مانند خانواده، ...﴾ و " گزلشافت" ﴿جامعه در بر گيرنده و فراگيرتر﴾ پرداخت. ׳
اميل دورکهايم ﴿Durkheim، ١٩١٧ ١٨۵٨، فيلسوف و جامعه شناس فرانسوى﴾ به فرم هاى اجتماعى بر پايه همبستگى هاى مکانيکى و ارگانيکى توجه نمود. ׳
گئورگ زيمل ﴿Simmel، ١٩١٨ ١٨۵٨، فيلسوف و جامعه شناس آلمانى﴾ به تکامل اقتصاد طبيعى و اقتصاد پولى ﴿کاپيتاليستى﴾ دقيق شد. ׳
ماکس وبر ﴿Weber، ١٩٢٠ ١٨۶۴، کارشناس اقتصاد ملى و جامعه شناس آلمانى﴾ تفاوت هاى ميان جامعه سنتى و جامعه مدرن ﴿راسيوناليستى کاپيتاليستى﴾ را توضيح داد. ׳
والتر بنيامين ﴿Benjamin، ١٩۴٠ ١٨٩٢، فيلسوف اجتماعى و منتقد سياسى آلمان﴾ دوران مدرن و توانايى بازتوليدى صنعت را مورد توجه قرار داد. ׳
يورگن هابرماس ﴿Habermas، ١٩٢٩، فيلسوف و جامعه شناس آلمانى﴾ دگرگونى هاى ساختارى جامعه و گفتمان مدرن را بررسى نمود. ׳
.... ׳
موضوع مدرن در فلسفه اخلاق دوران کنونى: ׳
در مجموع، آموزش هاى فلسفى ارسطو و کانت همچنان در مرکز توجه اند. ׳
هابس و کانت، از سوى نمايندگان و جانبداران مدرن، هگل از جانب نوارسطوييان و کمونيتاريست ها، ׳
نيچه توسط منتقدان راسيوناليسم مدرن، مورد پشتيبانى بوده و از مهم ترين فيلسوفان به شمار مى روند. ׳
در فلسفه اخلاق دوران ما، کانت، نوکانتيانيست ها، جانبداران تئورى قرارداد اجتماعى ﴿هابس﴾، اخلاق گفتمانى ﴿هابرماس﴾ و يوتيليتاريست هاى حد شناس را در گروه و يا گرايش مدرن جاى مى دهند. ׳
مفهوم مدرن در اخلاق به طور مشخص با راسيوناليسم در ارتباط است. ׳
دليل آورى ها در اخلاق مدرن بيشتر با استفاده از منطق و فلسفه زبان انجام مى گيرند. ׳
وظيفه، خرد، همبستگى، انسان محورى ﴿آنتروپوسنتريسم﴾، خود مختارى و تاکيد بر نقش فرد را بايد از مفهوم ها و عنصرهاى ساختمانى اخلاق مدرن دانست. ׳
رابطه انسان با خودش، انسان با انسان، انسان با جمع و انسان با ديگر موجودات، رابطه اى است خردمندانه ﴿بايد خردمندانه باشد﴾. ׳
در اخلاق پيش مدرن، انسان بخشى از دستگاه آفرينش و جهان هستى است، او بايد از نيروهاى مقدس آسمانى فرمانبرى نموده و مطابق ايده آل و رهنمودهاى آنها زندگى کند. ׳
بنابر اين، مدرن يعنى روشن گرى شده و عقلانى. ׳
پيش مدرن يعنى سنگ شده، سنتى و تحکم آميز. ׳
اخلاق پيش مدرن جزم انديش و آمرانه است ولى اخلاق مدرن بر پايه دليل آورى و روشن گرى استوار است. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭