من، خود ﴿ ego ,soi ,moi/ Je ,selbst/ Ich ,self/ I﴾ ׳

 

   من و خود، بعنوان يک مفهوم فلسفى، مترادف آگاهى، شخص، سوبژه و روح بکار رفته است. اين مفهوم در دوران جديد مورد توجه و کنکاش قرار گرفته است. دکارت مفهوم من را به گونه اى هستى شناسيک، به عنوان چيز فکر کننده ﴿res cognitans﴾، تعيين نموده و آن را ماده روحى بنيان آگاهى و آگاه بودن دانست. ׳

 از نظر تئورى شناخت، من از طريق خودم با خودم ارتباط مستقيم دارم و در رابطه بى واسطه هستم، در حالى که من با دنياى فيزيکى " خارج" و ديگر من ها، تنها رابطه اى نامستقيم دارم. اين مفهوم من، بعنوان ماده روحى آگاه، نزد لايبنيتس، لاک و برکلى نقش مرکزى ايفا مى کند. ׳

  - هيوم در مخالفت با اين ديدگاه، تجربه ماده روحى را ناممکن دانسته و برپايه نظريه امپيريستى راديکال خود به اين نتيجه مى رسد که " من" مجموعه تمامى حالت هاى آگاهى به چيزى است. اين پرسش باقى است که چگونه يک " من" در زمان هاى نسبتن دراز، با خودش بطور عددى، يگانه و همانند مى ماند. ׳

- کانت ميان من امپيريستى و من ترانسندنتال تفاوت مى گذارد: ׳

 من امپيريستى مى تواند موضوع ﴿ابژه﴾ تجربه شده و مورد مطالعه و نظارت خود قرار بگيرد. من ترانسندنتال ولى نمى تواند ابژه تجربه باشد، بلکه پيش شرط امکان وجود تجربه است. اين من، يگان آگاهى است و اصولن نظارت و امکان هر گونه تجربه اى را فراهم کرده و در همان حال، ماده مورد دريافت را داراى ساخت و فرم مى کند ﴿نه تنها تجربه را ممکن مى سازد، که آن را شکل نيز مى دهد﴾.  هر آنچه از راه دستگاه حسى دريافت مى گردد، در يک شکل مکانى، نظم گرفته و در قالب مقوله هاى دوازده گانه درک مى شود. کانت در کنار من امپيريستى و من ترانسندنتال، از من کنش گر و اراده مند سخن گفته است. از آنجا که اين من نيز غير امپيريستى است، تابع روابط علت و معلولى نمى باشد. من آزاد است و امکان تحقق خود را دارد و تعيين گر کنش هاى خويش است. مشکل مطرح در رابطه با نظر کانت در اينجاست که او رابطه مشخص ميان اين من ها را معلوم نکرده است ﴿امرى که ايده آليسم آلمانى را به خود مشغول نمود﴾. ׳

   - مطابق کى ير که گارد، من تنها در رابطه متقابل جسم و جان، محدود و نامحدود، لازم و ممکن، وجود دارد و نه بطور مستقل. من با رفتار در اين روابط  وضعيت و موقعيت وجودى خود را مشخص مى کند. کى يرکه گارد، ياسپرس و سارتر واژه هاى من و خود را تقريبن همسنگ با فرد و شخص بکار برده اند. ׳

- هوسرل، در فنومنولوژى مدرن، از مفهوم من ترانسندنتال فنومنولوژيک استفاده مى کند. اين من، قطبى است که تمام درون مايه ها و حالت هاى آگاهى نسبت بدان جهت گيرى کرده و شرط امکان تجربه فنومن هاست. در نقطه مقابل من، زيست جهان ﴿Lebenswelt﴾ قرار دارد. بنا بر هوسرل، من داراى اين امتياز است که مى تواند بسوى خودش راه داشته باشد، در حالى که ديگر من ها تنها از طريق تمثيلى ﴿آنالوگى﴾ و يا مقايسه نسبت به خود مى توانند آن را درک کنند. ׳

- هايدگر" مرلو پونتى" بر اين هستند که من همواره در دنياى پيرامون و در ارتبط با خودش و يا من ديگر وجود دارد. ريکور، رابطه من با خودش را رابطه اى نامستقيم ديده است. فلسفه ديالوگى، اصلن، امکان تحقق و پيدايش من را در ارتباط با تو و در گفتگو مى بيند ﴿من بدون تو امکان وجود ندارد﴾. ويتگن شتاين، در فلسفه تحليلى، بر اساس رد امکان وجود زبان خصوصى، دانش اختصاصى من از خودش را ناممکن مى داند. ׳

 

بيشتر در اين موردdialogism : ,egoism ,subjectivism ,solipcism

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭