خوش بختى ، سعادت ﴿Glueck ,happiness﴾ ׳

 

هدف نهايى و آخرين چيزى که انسان براى رسيدن به آن تلاش و کوشش مى کند. ׳

 هر چند خوش بخت شدن و خوش بختى، نهايت تحقق آرزوهاى هر موجود انسانى است، ولى داراى چهره هاى بس گوناگونى بوده و افراد انسان، خوشبختى خود را در چيزهاى متفاوتى مى بينند. برخى خوش بختى را در داشتن قدرت مى دانند و برخى هم در پول و مال فراوان، عشق، دانايى، دوستى، هنر، ورزش، پژوهش، ... يا هر چيز مادى يا معنوى ديگرى آن را جستجو مى کنند. ׳

هر فرد انسانى داراى مجموعه شرايط جسمى، روانى خود ويژه اى است که به هستى بى نظير و يگانه اى بخشيده است. بر پايه همين تنوع و گوناگونى هاى بسيار است که چند گانگى برداشت ها و علاقه ها ممکن گرديده و مفهوم پلوراليسم را معنا مى بخشد. ׳

 در واقع، يک پارچگى مفهوم خوش بختى امرى صورى ﴿فرمال﴾ است که تنها در حالت بيانى خود، به نوعى احساس و خواستى دامن گستر اشاره داشته و بطور مستقيم منظور و هدف کنش هاى انسانى را مشخص نمى کند. انسان نه براى خوش بخت شدن، بلکه بيشتر براى " خوب" زندگى کردن است که تصميم مى گيرد و همين " خوبى" است که امکان " خوشبختى" را براى او فراهم مى کند. از همين روست که خوش بختى لزومن به معنى آسايش، راحتى و لذت نيست، بلکه آن کيفيتى است که فرد خود را " پيروزِ و يا " به هدف رسيده" دانسته و احساس مى کند. ׳

 برخلاف جامعه هاى مصرفى کنونى، که خوش بختى را مالکيت بيشتر و خريد آنچه در بازار عرضه مى شود، تعريف مى کنند و سود جويى خود را بر پايه تسويق حرص و طمع ورزى مصرف کنندگان دنبال مى نمايند، فلسفه اخلاق از دوران باستان تا کنون، خوش بختى را در توانايى آفرينندگى ﴿و نه مصرف کنندگى﴾ موجود انسانى نشان مى دهد. ׳

 شکل گيرى ويژگى هاى برتر انسانى، همچون پاکى روح ﴿زرتشت، بودا، افلاطون﴾، سبب ساز و فراهم کننده خوش بختى نيستند، بلکه خود خوش بختى هستند ﴿اسپينوزا﴾. ׳

ارسطو بالاترين هدف زندگى فردى، يعنى خوش بختى را در چارچوب خرد عملى و مفهوم آتوکراتى

﴿خود کامگى، سرورى خواهى، Autocracy﴾ بيان مى کند، مفهومى که به معنى بى نيازى فردى و استقلال مادى و اقتصادى نيست، بلکه گونه اى از زندگى را در نظر دارد که داراى کيفيت و معناى ويژه اى است: خوش بختى، راه خوش بخت شدن است. ׳

 فرد خوش بخت، به بيان امروزى، تنها از امکان کنش هاى اخلاقى و خردمندانه برخوردار نيست، او

از آزادى و خرد خويش بهره مى برد و با اجراى اصول اخلاقى مى زيد. بطور ساده، فرد خوشبخت، فردى است اخلاقى و پاى بند به اصول اخلاق انسانى. البته، نمى توان در اين راه او را از خطر و ريسک هاى موجود يا احتمالى در امان دانست. ׳

مفهوم خوش بختى از نظر کانت، يک حالت ايده آل است که برآورده شدن همه خواست ها و اراده هاى آدمى را مى رساند. آن وضعيت و شرايطى که تمامى نيازها و انتظارهاى انسان رفع و خاموش شده و ديگر آرزويى باقى نباشد، خوشبختى نام دارد.  چنين خوش بختى براى انسان قابل تصور است، ولى، بطور مطلق، تحقق پذير نيست و نگرشى اتوپيايى و تخيلى است، زيرا بنيان خود را بر نفى واقعيت مى گذارد. يک انسان مشخص در يک شرايط مشخص، همواره در تب و تاب بودها و نبودها قرار خواهد داشت و بر همين گونه نيز، جمع انسانى ميان خود و طبيعت بايد راه کارهاى برون رفت از مشکل ها و کشمکش ها را جستجو کرده و تجربه نمايد. ׳

اين ديد واقع گرايانه کانت، اصلن خوش حال کننده نيست و فرويد هم آن را اين گونه بيان کرده است: ׳

در دستگاه آفرينش، خوش بختى نوع انسان پيش بينى نشده است. ׳

 

 در حالى که زرتشت وظيفه هر فرد انسانى را در پشتيبانى از اهورامزدا در نبرد بر عليه اهريمن دانسته و هر کسى را مسئول مستقيم کنش هاى خود مى شناسد، بودا رسيدن به نيروانا ﴿مقام فنا﴾ را بالاترين مرحله خوش بختى و آرامش اعلام کرده است، مرحله اى که با چيرگى مداوم بر نفرت، طمع و زشتى ها کسب شده و تولد دوباره اى براى پاکى روح را در پى نخواهد داشت. ׳

 

 در محدوده لذت باورى ﴿هدونيسم﴾ و فايده باورى ﴿يوتيليتاريانيسم﴾، گرايش هاى امپيريستى پراگماتيستى تعيين گر مفهوم خوش بختى هستند: امکاانجام آن کنشى که تا حد ممکن، بيسترين علاقه ها و نيازها را پاسخگو باشد. بر طرف کردن مهم ترين نياز و قوى ترين خواست در يک شرايط مشخص، به معنى فراهم نمودن اسباب خوش بختى است. البته امپيريست هاى دوران ما از برداشت هاى اپيکور و خيام فراتر رفته و لذت و خوشى را امرى جمعى و اجتماعى در نظر مى گيرند: نه لذت در يک دم، بل آشتى با طبيعت و ديگر انسان ها در درازمدت.  ايجاد آن شرايطى که انسان آنچه را مفيد و لذت بخش مى يابد، جامه عمل بپوشاند: خوش بختى بعنوان شرکت فعال در ايجاد آسايش و خوشى فردى و جمعى، همراه ديد انتقادى از وضع موجود. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭