خودکشى ﴿selbstmord ,suicide﴾ ׳
خودکشى به معنى پايان بخشيدن به زندگى خود، پيش از فرارسيدن مرگ طبيعى است. امکان خودکشى تنها براى انسانها وجود دارد و نشان مى دهد که انسان توانايى ارتباط با خويشتن خود را داشته و از آزادى راديکال برخوردار است. بر خلاف پنداشت هاى ناتوراليستى محض در قلمرو آنتروپولوژى، که انگيزه و موتور گراداننده هستى آدمى را تنها در حفظ خود و بقاى نسل مى دانند ﴿هابس، اسپينوزا،...﴾، انسان مى تواند به عمل بازگشت ناپذير خودکشى دست يازد. ׳
خودکشى از نظر آلبر کامو، يگانه " مشکل واقعى و جدى فلسفى" است، چرا که موضوع بودن يا نبودن و مفهوم آن را به تصميم گيرى مى کشاند. ׳
اميل دورکهايم، جامعه شناس و فيلسوف فرانسوى، که موضوع خودکشى را بدقت بررسى کرده و کارسازه هاى آنرا در بعدهاى اجتماعى، روانى و فرهنگى مطالعه نموده است، دليل زياد بودن تعداد خودکشى در غرب ﴿بويژه در سده هاى ميانه﴾ را، نسبت به آمار خودکشى در پيروان دين هاى اسلام، بودايى و هندو ﴿در همان دوره زمانى﴾ چنين توضيح مى دهد: انسان در غرب چسبندگى کمترى به دين و مذهب داشته و آگاهى مدرن او سبب افزايش و حتا پيدايش توانايى هاى ويژه اى جهت کارپردازى "احساس رنج" گرديده است، ولى در همان حال در جدايى و سستى روابط بسر مى برد. ׳
در نگرش هاى امپيريستى، انتخاب آزادانه مرگ هر چند ممکن ولى بسيار نادر است. ׳
خودکشى يک فرد به معنى بحران ژرف زندگى اوست. ترديد در معناى زندگى و نا اميدى کامل است که ره به اين تصميم مى گشايد. اقدام به خودکشى، آخرين فرياد شخص براى دريافت تفاهم و يارى از سوى ديگران است. نهادهاى اجتماعى که براى يارى به چنين افرادى تشکيل مى شوند، بر پايه اصل " ترديد برانگيزى در بودگى مرگ و در نبودگى زندگى" عمل نموده و آن افراد را براى مسئوليت پذيرى آماده مى کنند. ׳
پيش از هر گونه داورى اخلاقى در مورد کسانى که دست به خودکشى مى زنند ﴿مانند نادان، ترسو، دلير، با غيرت،...﴾ بايد بررسى نمود که آن شخص يا اشخاص به چگونه يارى هايى نيازمند بوده و هستند. ׳
داورى اخلاقى که خودکشى را تاييد نمايد به هيچ وجه قابل پذيرش نيست. ׳
فيلسوف هاى ايليايى بر اين بودند که انسان در پايان بخشيدن به زندگى خود آزاد است. سقراط، افلاطون و ارسطو با اين امر مخالفت شديدى داشتند. براى آگوستينوس، خودکشى يعنى تاييد حکم اعدام و مجاز دانستن کشتار. از نظر او، انسان آفريده خداست و تنها اجازه استفاده از زندگى خود را دارد، ولى مالک بود و نبود آن نيست. آکوييناس خودکشى را عملى ناعادلانه مى داند که بر ضد عشق به خود و به جامعه انجام مى گيرد. در سده هاى ميانه، در انگلستان حتا تا سال 1961 ، خودکشى جرم بشمار مى آمد. کانت خودکشى را از نظر اخلااقى محکوم مى کند، ولى با کشاندن آن از حوزه اخلاق فردى به امور حقوقى مخالف است، چرا که خطر نگرش ابزارى به انسان را احتمال مى دهد. ׳
بررسى خودکشى از زاويه اختيار و آزادى، وابسته به درک و تعريف ما از اين مفهوم است. آزادى کنش و خودمختارى انسان در برگيرنده آزادى انتخاب مرگ نيز هست. اما هنگامى که در اين رابطه باز بودن و غير قابل پيش بينى بودن آينده را در نظر داشته باشيم، زندگى و امکانات موجود را نمى توانيم ثابت و بدون تغيير فرض کنيم. ׳
در خودکشى، لحظه اى از نفى گرايى ديده مى شود که توانايى انسان را هيچ و پوچ مى انگارد. زندگى روندى است سرشار از پستى ها و بلندى ها. کرامت انسانى در نگهدارى از خود و جمع، مبارزه براى چيرگى بر مشکلات و اميد به يافتن راه ها و امکان هايى است که زندگى را انسانى تر کنند. هر گونه آسيبى به زندگى ، در هر شکلى که باشد، انسانى نيست. انسانى نيست. انسانى نيست. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭