کميت و کيفيت ﴿quantity ,quality﴾ ׳

 

ويژه گى و چه گونگى يک چيز، براى نشان دادن واقعيت و گوناگونى آن چيز. ׳

 

کيفيت يک چيز، وجود مکانى آن چيز را در پيش شرط خود ندارد، ولى موجوديت آن را ممکن مى سازد. مانند تلخ، شور، رنگين، نرم، سخت، ... که مى توانند مفهوم هاى مجرد باشند و يا براى بيان چگونگى يک چيز بکار روند. براى تعيين کيفيت، از واژه هاى پرسشى " چگونه " ؟  و " چه " ؟

 استفاده مى شود. کيفيت به کميت بستر وجودى مى دهد. به طورى که کيفيت ها در يک نوع قابل اندازه گيرى مى شوند. ׳

 

 کميت يک چيز، مقدار، اندازه و تعداد آن چيز را مشخص مى کند و در پاسخ اين واژه هاى پرسشى  مطرح مى شوند: چقدر ؟  چه مدت ؟  چه اندازه ؟

 کميت از مقوله هاى بنيانى در فلسفه کانت، در رياضيات و در علوم طبيعى است. ׳

در علوم طبيعى، ويژگى هاى کيفى چيزها را به کميت ها فروکاسته و به آنها قابليت اندازه گيرى مى دهند. توضيح کمى کيفيت چيزها در علوم طبيعى را quantification ﴿چنداسنجى، چندايابى﴾ مى نامند. ׳

 براى مثال، رنگ و آوا بر پايه تعداد ارتعاش ها و پسامدهاى آنها بيان مى شود. اين روس که از سوى

 دکارت در فيزيک معمول شد، سبب پيامدهاى ناخوشايند و مشکل هايى در روان شناسى سده نوزدهم گرديد، چرا که " چندا سنجى" گونه اى از مکانى کردن فيزيکى پديده هاى روانى است که منجر به پيدايش مفهوم هاى غير کيفى و ناهمخوان با هستى روح و روان آدمى مى شود. ׳

در رياضيات مدرن، از چندا سنجى که تنها به معنى کميت يافتگى محض باشد، دورى نموده و از منطق مدرن استفاده مى کنند. ׳

 

 فيلسوفان ايلياتى، و بعدها برکلى و هيوم، بر اين بودند که کيفيت چيزها تنها برداشت سوبژکتيو هستند. ׳

 کيفيت هاى ابژکتيو و سوبژکتيو ﴿آنچه يک چيز بطور طبيعى داراست و آنچه از سوى انسان درک مى شود﴾ توسط دمکريت و بعدها گاليله مطرح شد. ׳

جان لاک ، در همين رابطه، کيفيت ها را تقسيم بندى نمود: ׳

کيفيت هاى نخستين ﴿فيزيکى، رياضى﴾ و کيفيت هاى دومين ﴿روحى، روانى﴾. ׳

ارسطو و فيلسوفان دوره سکولاستيک اروپا ﴿به ويژه آلبرتوس ماگنوس﴾ بر ابژکتيو بودن کيفيت ها تاکيد داشتند. ايجاد رابطه ميان کيفيت و کميت ﴿يعنى چندا سنجى﴾ موضوع علوم طبيعى قرار گرفت. ׳

 کانت مفهوم کيفيت هاى ابژکتيو را پيش اندرانه مى دانست و از کيفيت هاى سوبژکتيو به عنوان واقعيت هاى پس اندرانه نام مى برد. ׳

ماترياليسم ديالکتيک، پيدايش کيفيت ها و حالت هاى کيفى جديد را قانون مند مى داند: ׳

 بدنبال تغييرات کمى، با خيزش کميت به کيفيت روبرو مى شويم. ׳

  از نظر گاليله، دکارت، نيوتن، لاک، .. کيفيت هاى نخستين ﴿فرم، رنگ، اندازه، حرکت،...﴾ همان گونه هستند که ما آنها را درک مى کنيم ﴿کپى بردارى از واقعيت﴾، ولى کيفيت هاى دومين ﴿بو، مزه، دما، ...﴾ در چيزها نبوده و تنها نتيجه برداشت ما ﴿وابسته به روح و روان﴾ هستند. ׳

برکلى اين تفاوت گزارى را مورد انتقاد قرار داده و کيفيت هاى نخستين را نيز وابسته به ذهنيت و آگاهى ﴿سوبژکتيو﴾ مى دانست. ׳

 

 در فنومنولوژى مدرن ﴿هوسرل﴾، دنياى زندگى ﴿زيست جهان﴾ ما پيش شرط وجودى هر گونه کيفيتى است و هر دو ويژگى هاى ابژکتيو و سوبژکتيو را در بر مى گيرد و بدان معنا مى بخشد. ׳

 

در قلمرو ارزش گزارى هاى سوبژکتيويستى، از کيفيت هاى سومين نام برده شده است که به معنى وجود ارزش ها مى باشد: کيفيت هاى نخستين مستقل از دريافت هاى حسى ما وجود دارند، کيفيت هاى دومين وابسته به دستگاه حسى ما هستند و کيفت هاى سومين، تنها از اراده ما بوجود آمده و بر موقعيت هاى تاريخى اجتماعى ما کنشگران استوارند و در همين چارچوب معنا مى گيرند. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭