جاودانگى ، بى مرگى ﴿Unsterblichkeit ,immortality ,Athanasie﴾ ׳
تداوم وجودى شخصيت پس از مرگ. در معناى گسترده آن: پيوستن به روح جهانى و يا خدا و يا ادامه وجودى فرد در دنياى بعدى ﴿دنياى ديگر﴾. ׳
بى مرگى فردى، رويا و آرزوى ديرين بشرى است که بدنبال ترس از مرگ و از دست دادن زندگى جلوه نموده و در تمام فرهنگ ها مطرح بوده و هست. ׳
بنابر برداشت هاى مذهبى کهن ﴿با ريشه در مصر و ايران باستان﴾، روح در لحظه مرگ از بدن جدا شده و به آسمان نورانى مى رود و در صورت بدى و بد بودن، به تاريکى مطلق مى پيوندد. ׳
مفهوم بى مرگى روح، در فلسفه، نخستين بار از سوى افلاطون و سپس سيسرو پرداخته شده است. ׳
مطابق آموزش هاى افلاطون روح در حرکت دايمى و بى آغاز و پايانى است که تنها به خود متکى است و در نتيجه بايد جاودانه باشد. ׳
در هستى شناسى، روح را عنصرى غير مادى در نظر گرفته اند که قابل تخريب و نابودى نيست ﴿دکارت، لايبنيتس﴾. ׳
در يزدان شناسى، خواست خداوندى مبنى بر دميدن روح در جهان، روح نمى تواند در اين دنيا به تکامل رسد و بايد به جهان غير مادى ديگرى سفر نمايد. ׳
مطابق برداشت هاى عمومى، در زندگى روزمره، عدالت در اين دنيا وجود ندارد، بنابر اين بايد در دنياى ديگرى که ادامه اين دنياست، عدالت واقعى اجرا شود. کانت اين پديده را داراى ارزش عملى مثبتى دانسته و خواهان بسط اين ايده جهت رشد اخلاقى توده هاست. اپيکور، لوکرز، اسپينوزا، هيوم، هگل، شوپنهاور، مارکس، ... با اين رويکرد مخالفت نموده و آن را از جنبه هاى گوناگون مورد انتقاد قرار داده اند. ׳
در فلسفه کنونى، موضوع بى مرگى روح انسانى را در دايره باورها و گمان هاى سوبژکتيو ارزيابى نموده و آن را به تصميم شخصى کنش گر واگذار کرده اند. هر فردى بر پايه احساس، تجربه ها و ايدآل هاى خود مى تواند آن را پذيرفته و يا رد نمايد و نيازى به اثبات يا استدلال در اين مورد وجود ندارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭