هويت ، همانستى ﴿identity ,Identitaet﴾ ׳

 

ايدنتيته، از واژه لاتين idem به معنى همانستى، همانى. ׳

 

هرگاه چيزى ﴿مثلن الف﴾ در شرايط و موارد گوناگون، همان چيز ﴿الف﴾ بماند، بطورى که همواره به عنوان همان چيز ﴿الف﴾ قابل تشخيص باشد، داراى هويت ﴿الف﴾ است ﴿اصل همانستى﴾. ׳

 

 مطابق اصل همانستى ﴿الف = الف﴾، هر مفهومى در روندهاى فکرى مربوطه ، داراى نقش ثابت و پابرجايى است. اين اصل در اونتولوژى ﴿هستى شناسى﴾ به اين معناست که تمام موجودات داراى اندازه اى از تداوم و پايدارى وجودى هستند و تجربه انسانى ما تنها به دليل همين اصل همانستى تحقق پذير و شدنى است، چرا که اگر دنياى وجود بدون قانون و ثبات نسبى بود و هرج و مرج کامل و بى قاعدگى محض در آن حکم فرمايى داشت، امکان دست رسى به کم ترين دانشى براى ما نا ممکن مى بود. ׳

 

در منطق صورى ﴿فرمال﴾، اصل همانستى نمايان گر همانندى مطلق و کامل است. ׳

مى توان گفت که هويت ﴿چيستى، کيستى﴾ يک چيز فقط با خودش يکى است. ميان چيزهاى مختلف ﴿با هويت هاى گوناگون﴾ تنها مى تواند همانندى در برخى از مهم ترين ويژه گى ها وجود داشته باشد. ׳

هويت يک چيز رابطه اى است که آن چيز با خودش دارد و نه با چيز ديگرى. اين رابطه يک نسبت و رابطه منطقى است که ويژگى صورى آن چنين مى شود: ׳

١- در حالت بازتابندگى ﴿رفلکتيويته﴾، الف = الف است. ׳

٢- در حالت قرينگى ﴿سيمترى﴾، الف = ب است در نتيجه ب = الف است. ׳

٣- در حالت ترا  گذرى ﴿ترانزيتيويته﴾، الف = ب و ب = ج است، پس الف = ج است. ׳

۴- مطابق قانون لايبنيتز ﴿اصل جايگزينى﴾، الف = ب است، پس ويژگى هاى گوناگون آنها را مى توان با يکديگر جايگزين نمود. ׳

 

  در ديالکتيک، يک چيز واقعى با خودش همانستى ندارد، بلکه همواره دگرگون مى شود و تنها در همانندى با خودش بسر مى برد. براى نمونه، پديده آگاهى را در نظر مى گيريم: آگاهى من در زمان و شرايط متفاوت دچار دگرگونى هاى دايمى است، يعنى آگاهى من ادامه يافته و هيچ گاه همان آگاهى پيشين من نمى تواند باشد. ׳

 

در آنتروپولوژى ﴿انسان شناسى، مردم شناسى﴾، براى تعريف مفهوم هويت به تئورى هاى گوناگونى اشاره شده است: ׳

 در نظريه روان کاوى شخصيت که از سوى اريکسون ﴿Erikson﴾ مطرح گرديده است، يک فرد خود را وابسته يا متعلق به يک گروه يا جمع مى داند و در همان حال داراى آگاهى اى است که وابسته به خود او مى باشد. ׳

  هويت فردى از نظر ميد ﴿Mead﴾، به معنى استعداد و توانايى ايجاد رابطه يک سوبژه با خود و يا با ديگرسوبژه هاست. در اينجا، همانى و هويت يک فرد، مجموع انتظارهايى است که ديگران از او دارند و همچنين آن لحظه اى از خودجوشى و خود برانگيختگى سوبژه است که در پاسخ به اين انتظارها و توقع ها واکنش نشان مى دهد و مى آموزد که خود را از ديد ديگران بنگرد. ׳

 

هابرماس، هويت فردى را موازنه ميان هويت فردى و اجتماعى ﴿يعنى هويت ميان سوبژه اى ، اينترسوبژکتيو﴾ مى بيند. ׳

هويت فردى داراى دو جنبه مهم جسمى و روانى است که در زمان هاى مختلف ﴿از تولد تا مرگ﴾ همواره در حال دگرگونى و شدن است. البته، رابطه هاى وجودى ﴿جسمى روانى﴾ با تمام دگرگونى هاى ممکن، ادامه دار هستند و بطور کامل قطع نمى شوند. ׳

 

هويت شناسى ﴿identification﴾، در نوشتارهاى فلسفى به سه معنى بکار مى رود: ׳

 ١- چيزى را با چيز ديگرى يکى دانستن. دو چيز را با هم همانند کردن. ׳

٢- مرجع ﴿يا دلالت گر﴾ يک گفته را با مرجع يک گفته ديگر، همانند نمودن. ׳

٣- شناسايى يک شخص يا يک چيز. ׳

 هويت شناسى، به عنوان يک کنش زبانى و به منظور تشخيص مرجع، از مفهوم هاى مرکزى فلسفه است. ׳

 

فلسفه هويت، از سوى فريدريش ويلهلم شلينگ ﴿در فاصله سال هاى ١٨٠١ تا ١٨٠۶﴾ مطرح شده است. شلينگ فلسفه خود را سيستم هويت مطلق ناميد و بر اين بود که " مطلق"، به عنوان سوبژه و ابژه، بى تفاوت و يکسان نگر ﴿indifference﴾ است. اين ديدگاه در تاريخ فلسفه مورد توجه قرار نگرفت، ولى از زمان او، فلسفه هويت را نگرش و آموزش تضاد ميان روح و طبيعت، روان و جسم مى دانند، که با يکديگر واقعيت به هم پيوسته را تشکيل مى دهند ﴿اسپينوزا﴾. ׳

 

 از ديد انتقادى، فروکاستن تمام چيزها به يک اصل اساسى يا پرنسيپ وجودى ﴿هويت يگانه وجود﴾ مورد اختلاف است: آدورنو و فيلسوف هاى همگاه فرانسوى ﴿فوکو، دلوز، دريدا، گلوکسمن﴾ چنين نگرشى را سلطه جويانه ارزيابى کرده اند، چرا که واقعيت را فشرده نموده و از آن مى کاهد ﴿نوع تفکر رهبريت ، سلطه جويانه﴾. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭