هرمنوتيک ﴿Hermeneutik ,hermeneutics﴾ ׳
علم تاويل، هنر تفسير و تعبير ﴿هرمس Hermes ، در افسانه هاى يونانى رابط ميان خدايان و انسان بود﴾. هرمنوتيک روش ويژه اى در ادبيات و علوم زبانى دوران کلاسيک بود تا نوشتارهاى باستانى را مطابق معناى روز ترجمه نموده و شرح دهند. ׳
هرمنوتيک از زمان شلايرماخر ﴿Schleiermacher، يزدان شناس و فيلسوف آلمانى، ١٧۶٨ ١٨٢۴﴾ از روش هاى علوم انسانى به شمار مى رود. او استفاده از روش هرمنوتيکى را براى تمام متن ها و نوشتارها بسط داد و کاربرد آن را، بر خلاف معمول آن زمان، تنها محدود به کتاب هاى مقدس و يا آثار مهم و دست چين شده نمى دانست. ׳
به دنبال تلاش هاى ديلتهاى ﴿Dilthey، ١٨٣٣ ١٩١١﴾ و هايدگر ﴿Heidegger، ١٨٨٩ ١٩٧۶﴾، ديگر فيلسوفان آلمانى، هرمنوتيک به هنر عموميت يافته اى تبديل گرديد که به شرح و بيان روان و زندگى آفريننده يک اثر مى پردازد و بر زمينه هاى تاريخى آن دقيق مى شود. ׳
در هرمنوتيک، چيزهاى نهفته در پس هر دستاورد فرهنگى روحى مورد مطالعه و بررسى قرار مى گيرد. براى شلايرماخر، نويسنده و خواننده، با هم، بيان گر يک زندگى و روح فرا فردى هستند که در قالب " تاريخ جهانى" تکامل مى يابند. جانبداران هرمنوتيک، در پايان سده نوزدهم، اين تئورى متافيزيکى فرا فرديت شلايرماخر را به کنارى نهادند. ׳
ديلتهاى در آموزش هاى خود به تفاوت ميان " توضيح" و " فهميدن" پرداخته است: ׳
در حالى که علوم طبيعى تلاش دارند جهان را از بيرون و به طور پوزيتيو ﴿اثباتى﴾ توضيح دهند، وظيفه ى علوم عقلى در فهميدن جهان و پديده ها از درون است. البته، تلاش هاى ديلتهاى مبنى بر طرح يک روش سراسرى و دامن گستر با تاکيد بر روندهاى تاريخى روح و جدايى آن از علوم طبيعى، داراى پيامد منفى بود و ادبيات را بسوى تاريخ گرايى ﴿هيستوريسم﴾ کشاند. ׳
مفهوم هرمنوتيک توسط هايدگر و بعد تر، گادامر ﴿Gadamer، ١٩٠٠، فيلسوف آلمانى﴾، معناى باز هم گسترده ترى يافت. اين دو چنين استدلال نمودند که نه تنها دانش ما در بار متن ها، نوشتارها و هر گونه دستاوردهاى روحى، بلکه تمامى دانش هاى ما بر پايه " فهميدن" استوارند که از راه تفسير بيان مى شوند. فلسفه بايد اين فهميدن را نقطه آغاز کار خود قرار دهد و با مفهوم حقيقت به طور هرمنوتيکى برخورد نمايد. فلسفه هرمنوتيکى، آموزش تاريخيت انسان است: انسان هستى و بودن خود را در جهان درک نموده و مى فهمد، درکى که به اجبار درون مايه تاريخى دارد و در بستر هستى انسان شکل مى گيرد. ׳
ريکور ﴿Ricoeur، فيلسوف فرانسوى ١٩١٣﴾، در فلسفه هرمنوتيک خود به جنبه زبانى و تاريخى هستى ويژه انسان پرادخت و از گادامر فراتر رفت. از نظر او، انسان براى شناخت خود و فهم هر آنچه انسانى است، بايد از خودش فاصله بگيرد. انسان بايد با کمک سمبل هاى فرهنگى و نهادهاى اجتماعى، خود را به عنوان ابژه مورد مطالعه قرار دهد. ريکو ، برخلاف گادامر و هايدگر، بر رابطه فلسفه هرمنوتيک و استروکتوراليسم زبانى و هم چنين روان کاوى تاکيد مى کند. ׳
چرخه هرمنوتيکى : ׳
١- در هرمنوتيک کلاسيک ﴿١۵٠٠ ١٨٠٠ م.﴾ رابطه ميان معناى تمامى متن را وابسته به معناى بخش هاى گوناگون آن ديده و اين رابطه را دو جانبه مى دانستند: براى درک يک متن يا نوشتار بايد پيکرپاره هاى آن را فهميد و بر عکس. يعنى درک معناى هر يک وابسته به درک معناى ديگرى است ﴿حرکت دايره وار از متن به بخشى از آن و برعکس﴾. ׳
٢- شلايرماخر ﴿و هم چنين تاريخ گراها و ديلتهاى﴾ چرخه هرمنوتيکى را معناى جديدترى بخشيدند: رابطه ميان بخشى از آگاهى يک فرد و تمام زندگى او ﴿ شامل زندگى اجتماعى، محيط زيست، دوران زندگى، زيست جهان﴾. ׳
٣- هايدگر و گادامر چرخه هرمنوتيکى را رابطه ميان تفسير درست يک بخش و افق درک و فهم تفسيرگر مى دانستند. براى اينکه چيزى را بفهميم بايد رابطه آن را با بخش هاى ديگر دانسته و مجموعه رابطه هاى آنها درک نماييم. و بر همين گونه بايد جهت درک رابطه ها به هر يک از پيکرپاره هاى آن رجوع نموده و موجود را درک کنيم. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭