هستى شناسى ، اونتولوژى ﴿ontology﴾ ׳

 

شناخت هستى و تلاش براى درک مفهوم و اهميت آن ، که به ويژه از سده هفدهم به بعد، در اروپا به عنوان شاخه فلسفى مستقلى شکل گرفته است. ׳

 

هستى شناسى زيربناى متافيزيک است. کانت فلسفه ترانسندنتال خود را جايگزين متافيزيک نمود. ׳

 هگل هستى شناسى را " آموزش و شناخت انتزاعى هستى" عنوان کرد. ׳

در سده بيستم ميلادى، با طرح دوباره نوکانتيانيسم، رويکردهاى متافيزيکى دامنه گسترده اى يافتند. ׳

 به ويژه نيکلاى هارتمن ﴿فيلسوف برجسته آلمانى﴾ تمرکز خود را بر فلسفه انتولوژى نهاد. ׳

هايدر به هستى شناسى بنيادى پرداخت. ׳

 

تفاوت ميان هستى شناسى قديم و جديد: ׳

 در قديم، تمام جهان در رابطه با موقعيت انسان بررسى مى شد و با در نظر گرفتن سلسله مراتب عمودى، انسان را آخرين هدف و مقصود نظم جهانى مى دانستند. ׳

 در هستى شناسى جديد، مفهوم واقعيت را به گونه اى ژرف تر مورد پژوهش قرار داده اند و بر اين هستند که هستى خودمختار روح و کنش هاى روحى را بايد در رابطه با خودمختارى موجود در بقيه جهان در نظر گرفت. ׳

در هستى شناسى قديم، واقعيت به ماديت و واقعيت مادى محدود بود و آن را بالاترين و کامل ترين نظم ممکنى مى دانستند که در تصوير خود، يعنى بودنى ها، بازتاب مى يافت، بودنى هايى که ناکامل و محدوديت دار هستند و تنها در تجريد و آهنجش مى توان کمال آنها را در ذهن پژوهش گر ترسيم نمود. ׳

در هستى شناسى جديد به تجزيه و تحليل مقوله ﴿کاته گورى﴾ ها پرداخته مى شود. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭