هستى ، بودن ﴿Sein ,being﴾ ׳
تمام و همه ى آنچه وجود دارد و " هست". ׳
هستى را مى توان بر دو گونه دانست: ׳
١- هستى ايده آل يا گوهر ﴿essence﴾، که در تجربه نمى آيد و يگانگى و فرديت ندارد ﴿مانند ارزش ها، ايده ها، مفهوم هاى منطقى و رياضى﴾. ׳
٢- هستى واقعى يا وجود ﴿existence﴾، که آنچه در زمان و مکان جاى دارد را در بر مى گيرد. ׳
افلاتون هستى حقيقى را در دنياى ايده ها مى ديد. ׳
در حالى که هراکليت هستى را همواره در حال شدن مى دانست، فيلسوفان ايليايى با اين امر مخالفت نموده و هستى را ثابت، ابدى، يکپارچه و تقسيم نشدنى مى انگاشتند. ׳
براى جانبداران متافيزيک، هستى واقعى در آن سوى طبيعت وجود دارد و مفهوم " هست" شامل بى نهايت هستى هاى ديگر است. در متافيزيک ايده آليستى، هستى را روح مى دانند. ׳
در يزدان شناسى بر اين باور هستند که هستى آفريده نيروى خداوندى است. ׳
در ماترياليسم، هستى با ماده ﴿که مى تواند به شکل انرژى هم باشد﴾ رابطه تنگاتنگى دارد. ׳
در هستى شناسى مدرن، مفهوم " هستى" به عنوان چيزى ثابت و يکسان در تمام هست ها فهميده مى شود. يعنى هر هست در هستى خود و پيش از تقسيم بندى به چيزهاى مشخص. ׳
بودن بر دو گونه عينى و ذهنى است و هر يک هم داراى سه شکل ممکن، واقعى و لازم هستند، که آنها را لايه هاى بودن نيز مى نامند. ׳
همه چيز را از نظر چيز بودن مى توان مورد پرسش قرار داد، اما، در آخرين پرسش به چيستى خود هستى مى رسيم. هر آنچه در آخرين مرتبه تمام پرسش ها جاى داشته و مطرح گردد، تعريف پذير نيست و بر همين اساس، مفهوم هستى را هم نمى توان تعريف کرد
﴿1948 ,Zur Grundlegung der Ontologie ,Hartmann﴾. ׳
بر پايه آموزش هاى هايدگر، هستى از نيستى بيرون مى جهد. هستى نيازمند چيزى است که وجود دارد. هستى نورى است که " هست" با خود مى آورد تا قابل دريافت شود. ׳
در نزد سارتر، از هنگامى که " هست" به عنوان يک واژه کمکى و پيوند دهنده ﴿copula﴾ وارد زبان شد، تبديل به مشکلى متافيزيکى گرديد. در زبان هاى پيشين، انسان مى توانست بدون استفاده از واژه هاى پيوندى منظور خود را منتقل نمايد. مثلن در زبان لاتين hic leo به معنى " شير اينجا" ﴿ولى اکنون مى گوييم: شير اينجا " هست"﴾. اين پرسش مطرح نبود که چنين بيانى، آيا به معنى چيزى است که در برابر ديدگان قرار دارد و يا آن چيزى که مى دانيم موجود و به عنوان چيزى " هست". ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭