حرکت ، جنبش ﴿Bewegung ,movement﴾ ׳

 

حرکت از مفهوم هاى مرکزى و بسيار پيچيده فلسفه و فيزيک است. ׳

ارسطو مقوله حرکت را ، در کنار توضيح و تشريح تغييرات مکانى، براى روندهاى شدن، رشد نمودن و دگرگونى ها بکار برد. در حالى که پارمنيدس و هراکليت، حرکت را حالت بودن مى دانند، ارسطو، اصلن بودن را با حرکت معنى مى کند: جسم بى حرکت هستى ندارد. ׳

 گونه هاى حرکت ﴿به گفته ارسطو: تغيير مکانى، کيفى، کمى﴾ بعنوان چيز ديگر شدن، درک مى شوند. ׳

 به دگر سخن، حرکت، روند تحقق يک چيز است، چيزى که قبلن ﴿پيش از حرکت﴾ امکان تغيير را داشته است. در بيان ارسطو: تحقق امکان چيزها. ׳

 از اين ديدگاه، حرکت به معنى گذار يک موجود است، به موجودى ممکن که هنوز وجود ندارد. ويژگى اين روند، در از دست دادن بخشى از خود و در همان حال، حفظ خود در اين گذار است. از آنجا که حرکت بايد از مرز حالت هاى ممکن گذشته و از لحظه ها عبور کند، حالتى پيوستارى

 ﴿continuum﴾ و ممتد دارد. حرکت را مى توان چون خطى در نظر گرفت که تا بى نهايت قابل تقسيم است. البته، نبايد اين تقسيم پذيرى را خشک و غيرقابل عبور ﴿به گفته ارسطو: واقعيت تمام شده در لحظه﴾ دانست.  زنون بر پايه درک اشتباه از تقسيم پذيرى خط حرکت است که در استدلال معروف خود، اصولن وجود حرکت را به پرسش مى گيرد ﴿در مثال آشيل و لاک پشت: رسيدن آشيل، دونده تند، به لاک پشت، دونده کند و آهسته، در يک مسابقه دويدن، نا ممکن است، هرگاه لاک پشت در آغاز مسير مسابقه از آشيل به اندازه مشخصى جلوتر باشد. اين اندازه را آشيل هرگز نمى تواند جبران کند، چرا که لاک پشت در مسير حرکت همواره به ميزانى از او پيش تر خواهد بود﴾. ولى از نظر ارسطو، مرزهاى خط حرکت را نبايد بسان سدها و مانع هاى نفوذ ناپذير دانست. پيوستارى فلسفى حرکت به معنى محدوديت درونى اين مرز است و نه عبور ناپذيرى بيرونى آن. ׳

 طبيعت يک چيز شامل حرکت هاى درونى آن چيز بوده و آغاز و انجام حرکت را مشخص مى نمايد: ׳

ماهيت حرکت در حرکت ماهيت نهفته است. ׳

- در دوران سکولاستيک، مفهوم حرکت را محدود به جابجايى مکانى نمودند. ׳

 مطابق تئورى نيروى رانشگر ﴿impedus﴾، يک جسم، اندازه حرکت خود را در خود دارد که در وابستگى به مقدار ماده موجود و درون مايه مادى خود آن جسم مى باشد. اين تئورى که از سوى يوهانس بوريدان مطرح شده بود، بر افکار گاليله بسيار تاثير گذاشت. گاليله، توجه خود را از ماهيت حرکت به چگونگى آن متمرکز نمود. لايبنيتس در صدد آشتى پرسش هاى علوم طبيعى ﴿گاليله﴾ و فلسفى ﴿ارسطو﴾ برآمد. او براى توضيح مفهوم حرکت، فکر را از محدوده فهم پيوستارى آن بيرون برده و به نقطه اى متافيزيکى تمسک مى جويد تا آغاز و انجام حرکت را با کمک آن توضيح دهد. ׳

 لايبنيتس در جستجوهاى خود به اين نتيجه مى رسد که راه حرکت از عنصرهاى حرکت تشکيل يافته و هر يک از اين عنصرها نيز هم چون اتم، جهانى سرشار از حرکت هستند. ׳

- در ايده آليسم آلمانى، حرکت بعنوان حرکت مفهوم فهميده مى شود ﴿هگل﴾، يعنى، " روند فکر کردن"

از لحظه هايى عبور مى کند که داراى نقش سازندگى و بازسازى درون مايه هاى خود هست. ׳

کانت، در فلسفه انتقادى ترانسندنتال خود، با تاکيد بر شرايط امکان شناخت انسانى، بر خلاف متافيزيسين ها، به خود آگاهى انسان توجه نموده و بجاى ترسيم متافيزيکى تصويرى از خارج، خودآگاهى را ﴿از داخل﴾ به پديده حرکت ربط مى دهد: ׳

ما شناخت خود را بر پايه واقعيت ها و پديده هاى طبيعى بدست نمى آوريم، بلکه واقعيت ها وپديده هاى طبيعى مطابق شناخت ما نظم مى گيرند ﴿تحول کپرنيکى﴾. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭