خوب،
خوبى، نيک ﴿das Gute ,gut
,good﴾ ׳
مفهوم
مرکزى متافيزيک
و فلسفه عملى
﴿اخلاق﴾ که
نمى توان گفت
به طور دقيق
تعريف شده است.
׳
خوب را
مى توان براى
چيزها، کنش
ها، ويژگى ها
و افراد به
کار برد، که
بيان گر اين
است که آنچه
خوب است، در
آن حالت يا
رابطه مورد نظر،
پسنديده و
قابل توصيه و
سفارش است. ׳
چيزى که
در ذات خودش
خوب باشد
﴿يعنى خوب
ذاتى﴾ مستقل
از جايگاه و
يا متن به کار
رفته، به خودى
خود، خوب است.
مانند سلامتى.
׳
چيزى
ممکن است در
رابطه و نسبت
به چيز ديگرى
خوب باشد
﴿خوب نسبى﴾
مانند پزشکى
خوب ﴿که امکان
و وسيله اى
است براى
تامين
سلامتى﴾. ׳
خوب
نسبى
﴿کارکردى﴾
به معنى خوب
براى کسى است.
خوب چيزى است
که يک سوبژه
آن را دوست دارد،
مى خواهد و يا
مورد استفاده
قرار مى دهد. ׳
خوب
مى تواند
اخلاقى يا
بدون بار
اخلاقى باشد.
مانند
اتومبيل خوب
﴿در برابر
عمل خوب﴾.
تفاوت گذارى
ميان اين دو
برداشت از
خوبى وابسته
به فلسفه
اخلاق و فلسفه
ارزشى است که
کار مى بريم. ׳
خوب
ويژه نماى
چيزى،
موقعيتى،
وضعيتى، رويدادى
يا کنشى است
که اصالت هستى
و بودن همان
چيز است ﴿آن
چيز تا آنجا
که خودش است،
يا مى تواند
خودش باشد،
خوب است﴾. ׳
يعنى،
خوبى يک چيز،
برآوردن
انتظاراتى
است که از
همان چيز
داريم. اگر يک
چيز همان چيزى
است که بايد
باشد، خوب است
﴿خوب به
عنوان نشان
دهنده کمال
هستى و بودن
يک چيز﴾. ׳
در
چارچوب
متافيزيک
ابژکتيو ﴿که
بودن را داراى
ساختار هدف
دار دانسته و
آن را غايت
مند تعبير و
تفسير مى
کند﴾ چيز
خوب، خوبى خود
را از " نهايت
کمال خوب"
گرفته است.
بودن يعنى خوب
بودن. ׳
مطابق
نظر راس ﴿Ross﴾،
کنشى که با
اخلاق همخوان
باشد، " درست"
است، ولى کنش "
خوب" هنگامى
است که اراده
و انگيز انجام
آن کنش، اراده
يا انگيزه اى
اخلاقى باشد. ׳
در
فلسفه اخلاق،
تئورى هاى
اخلاقى
درباره مفهوم
خوب را به دو
دسته تقسيم
کرده اند: ׳
١-
تئورى هاى
باياشناسانه
﴿وظيفه شناسانه،
deontologic﴾، که خوبى
را فرآورده
اراده انسان خودمختار
مى دانند:
خوبى از پيش
تعيين نشده است،
يعنى " بايد" و
حکم اخلاقى از
خارج به سوبژه
ديکته نمى
شود، بلکه
اراده فرد
خردمند خودمختار
آن را يک "
بايد" و امر
اخلاقى مى
داند. ׳
نه در
برآوردن هدف و
مقصود، که در
رعايت و رسميت
بخشى به قانون
اخلاق است که
خوبى تحقق مى
يابد. مطابق
کانت، تضاد
ميان خوب و بد
ناشى از جنگ
ميان تعيين گر
﴿دترمينانت﴾
هاى طبيعى
و خرد
آزاد نيست،
بلکه پايه اين
تضاد در کشمکش
درونى خرد
عملى با خودش
مى باشد:
انسان مى
تواند خوب يا
بد عمل کند.
انسان آزاد
است که حرمت
ديگران را
رعايت کند يا
نکند. پس فقط و
فقط خود انسان
است که مسئول
خوب و بد است.
ريشه خوبى در
اراده آزاد
انسان است. ׳
٢- تئورى
هاى فرجام
شناسانه
﴿teleologic﴾، که خوبى
را به عنوان
نتيجه و هدف تعيين
شده براى
اراده مى
دانند. اين
گونه تئورى ها
مى توانند
ابژکتيو يا
سوبژکتيو
باشند. ׳
تئورى
هاى ابژکتيو
بر اين هستند
که خوب وابسته
به سوبژه
نيست، بلکه به
شرايط فيزيکى،
اجتماعى،
اقتصادى،
روانى ... يک فرد
بستگى دارد.
افلاتون و
ارستو از
تئورى
ابژکتيو
جانبدارى مى
کردند. ׳
تئورى
هاى فرجام
شناسانه
سوبژکتيو﴿به
نمايندگى
فايده
باوران﴾ خوبى
را پديده اى روحى
مى فهمند. ׳
در
متا اتيک و
واکافت هاى
زبانى از جهت
هاى مختلفى به
مفهوم خوب
پرداخته شده
است. ׳
در اين
چارچوب،
"ادوارد مور"
به
"نتيجه گيرى
اشتباه طبيعت
باورانه "
اشاره کرده
است. ׳
و
ريچارد هير،
بر نقش تاييدى
و سفارش کننده
اى مفهوم خوب
تاکيد و توجه
نموده است. ׳
در
فلسفه اخلاق
دوران ما، در
تئورى هاى
جديد، تلاش بر
اين است که
معنا و مفهوم
خوب را با حقوق
بشر، صلح،
عدالت، آزادى
، رفاه
اجتماعى توضيح
دهند: ׳
خوب،
رفاه و خوش
بختى يک فرد
است که مطابق
يک برنامه
عقلانى در ساختارهاى
اجتماعى مشخص
شده باشد.
برخلاف ديدگاه
فايده باورى،
در اخلاق
گفتمانى مطرح
شده از سوى
هابرماس و
کارل اتو آپل،
نه تصور خوبى،
بلکه پرسش
عدالت موضوع
دليل آورى هاى
اخلاقى است.
اخلاق
گفتمانى بطور
باياشناسانه
براى آزمودن
اعتبار
هنجارهاى
موجود، راه حل
گفتمان را
مطرح مى کند. ׳
٭٭٭
منابع:
׳
1999 ,Stuttgart ,1- Metzler
Philosophie - Lexicon
2000 ,Hamburg ,B.König ,2-
Rowohlts Enzyklopädie
2002 ,Ulm ,Düwell .M ,3-
Handbuch Ethik
1991 ,Stuttgart ,Schischkoff
.G ,4- Philosophisches Wörterbuch
1984 ,München ,Riedinger .M
,5- Das Wort gut in der angelsächsischen Metaethik
1991 ,Habermas .J ,6-
Erläuterungen zur Diskursethik