غيريت يافتگى ، از خود بيگانگى ﴿Entfremdung ,alienation﴾ ׳

 

مفهوم غيريت يافتگى ﴿از خود بيگانگى﴾ از سوى هگل ﴿در پديده شناسى روح، ١٨٠٧﴾ مورد بررسى قرار گرفته است: هرگاه انسان در دنياى اجتماعى که در آن زيست مى کند، نتواند خود را بازيافته و پيدا نمايد، از خود بيگانه گرديده است. ׳

غيريت يافتگى سوبژه ﴿انسان﴾ در برابر ابژه ﴿آفريده هايش﴾، لزومن براى شکوفايى سوبژه و آفرينش او بايد وجود داشته باشد: انسان با آفرينش هر چيز، بخشى از آن چيز مى شود. روح با جداشدن از سوبژه به جهان گام نهاده و ابژه اى را مى آفريند سپس به سوبژه بازگشته و با نظر بر ابژه ساخته خود، آن را بيگانه مى يابد. ׳

 

 - از خود بيگانگى، با از دست رفتن موجوديت انسانى در روند کار ﴿مارکس﴾ ׳

 توضيح هگل: کارگر ساده کشاورزى از خويشتن خود بيگانه مى شود، چرا که کار او به ارباب تعلق داشته و براى تامين نيازهاى مستقيم خود و خانواده اش نيست. ارباب هم دچار همين مشکل مى شود، زيرا او تنها از کار آن کارگر است که لذت و بهره مى برد و نه از کار خودش.  کارگر و ارباب، هر دو، بخش اصلى و انسانى خود را از دست مى دهند. البته، تنها کار کارگر است که جهان را ساخته و شکل مى دهد. ׳

کارل مارکس اين رابطه ديالکتيکى را گرفته و کارگر را داراى امکان بيشترى براى رهايى از اين غيريت يافتگى مى بيند: تقسيم کار ميان کاپيتاليست ها و کارگران و ميان خود کارگران، دليل اين از خود بيگانگى است. غيريت يافتگى داراى چهار مرحله است: غيريت يافتگى از دستاورد کار، از طبيعت کار، کارگر از خودش، از اجتماع. ׳

 کار که به شکل کالا غيريت يافته است، به چيزى تبديل شده است که با پول ارزش گزارى مى شود و کارگران از دست رنج خود، فقط آنچه را براى وجود آنها جهت ادامه کار لازم است، دريافت مى کنند که اين به معنى استثمار کارگران است. ارزش اضافى کسب شده از کار کارگر براى ماشين و تکنيک سرمايه گزارى مى شود تا بتوانند جايگزين خود کارگر بشوند. ׳

مارکس براى ريشه کنى غيريت يافتگى، خواهان از ميان برداشتن مالکيت خصوصى از طريق انقلاب مى شود. کمونيسم يعنى رهايى کامل از استثمار و آشتى انسان ها با طبيعت خودشان. ׳

مارکس با انديشه هاى کاملن انسان گرايانه خود در برابر خود پرستى ها و خود مدارى هاى سيستم سرمايه دارى موضع مى گيرد. ׳

 

  در اين رابطه، به منظور چيرگى بر غيريت يافتگى و زدايش آن از زندگى انسانى مى توان از تئورى هاى اخلاقى گوناگونى سخن راند که راه چاره را در همين چارچوب سيستم مسلط سرمايه دارى جستجو کرده اند، که به نظر مى رسد تنها پاسخ هايى هنجارى به مشکلاتى صرفن اقتصادى باشند. ׳

 از سوى ديگر، اين پرسش وجود دارد که آيا، اصولن حذف غيريت يافتگى در زندگى اجتماعى اقتصادى امرى ممکن و شدنى است ؟

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭