فرمان روايى ، قدرت داشتن، تسلط ﴿dominion ,Herrschaft﴾ ׳
هر چند مفهوم قدرت در زندگى روزمره و در زبان هاى علمى ﴿به ويژه فلسفه، سياست، جامعه شناسى و اقتصاد﴾ با هم تفاوت دارند، ولى مى توان در يک حالت کلى از شکل و روش هاى گوناگون تاثير انسان ها و يا گروه هايى از آنها بر يکديگر و يا بر محيط زيست خود سخن گفت. اين تاثير در جهت اعمال اراده ، در شکل هاى مختلف، و به منظور برآوردن خواست هاى دارندگان قدرت پديدار مى گردد و همراه اندازه اى از فشار يا خشونت فهميده مى شود، امرى که در برخى باورهاى شديد مذهبى يا فرقه اى سبب گناه آلود دانستن هر گونه اى از قدرت گشته است. ׳
توانايى و نيروى بدنى يا روانى يک شخص مى تواند عاملى براى نمايش قدرت او باشد، اما تسلط و يا رهبريت، گونه اى از نهاد اعمال قدرت است که متشکل از يک يا چند نفر بوده و نشان دهنده نظمى مشخص در رابطه سياسى ميان اعضاى يک جامعه است که هدف و منظورويژه اى را دنبال و تامين مى کند. اين نهاد خود را به عنوان قدرت حکومتى عرضه مى نمايد و در قالب دستگاه هاى ادارى ظاهر مى شود به اين معنى که در يک سو رهبر يا رهبران قدرت مند قرار دارند و در سوى ديگر کسانى که به گونه اى تابع آن قدرت هستند. تفاوت اصولى دمکراسى و ديکتاتورى، در رابطه با مفهوم قدرت، در همين جا روشن مى شود: در دمکراسى ها افراد در دو سوى اين رابطه ﴿قدرتمند و تابع﴾ جابجا مى شوند و هر کسى امکان بدست گرفتن قدرت را دارد، در حالى که قدرت حکومتى براى ديکتاتورها نوعى از مالکيت شخصى به شمار مى رود که بايد به وابستگان و فرزندان يا نزديکان آنها انتقال يابد. ׳
افلاطون در تجزيه و تحليل مفهوم قدرت و سرکردگى اجتماعى به اين نتيجه رسيد که بايد زمام امور را به فيلسوف ها و خردمندان سپرد. ارسطو با توجه به قدرت هاى موجود دوران خود، در رابطه ميان زن و مرد، برده و آزاد، فرمانبر و فرمانده به تاييد اشراف، آزادگان، مردان و ثروتمندان رسيده و تسلط آنها را بر حق مى دانست. ׳
در حالى که در دين و مذهب ها قدرت مطلق به خداوند تعلق دارد، نظرها در دوران سکولاستيک به قدرت هاى زمينى دوخته شد و حقانيت آنها را بررسى نمودند. ׳
توماس هابس، که در لوياتان قدرت را بر زمينه ماترياليستى آن سکولاريزه نمود، بر اين است که انسان مجموعه ابزارهاى لازم فيزيکى و روانى را در اختيار خود دارد ﴿زيبايى، هوش، ثروت، شايستگى، ...﴾ و قدرتمند است، ولى بزرگ ترين قدرت انسانى هنگامى است که جمع بزرگ ترى را در بر گيرد و آن هم بر پايه يک قرارداد اجتماعى که بر پايه منافع و علاقه هاى فردى استوار است. ׳
شهروندان دولت را مسئول نگهدارى و دفاع از حقوق خود قرار مى دهند، دولتى که اجازه دخالت در زندگى خصوصى شهروندان را ندارد ﴿هابس، لاک، اسپينوزا﴾. ׳
انسان، به عنوان موجودى خردمند، نه براى ادامه بقاى جمع، بلکه در مرتبه نخست به منظور تامين آزادى فردى خود به تشکيل قدرت تن مى دهد ﴿هگل﴾. ׳
در حکومت هاى تماميت گرا همه شهروندان بايد به درستى باورها و درک اخلاقى رهبرى اطمينان و ايمان داشته باشند. براى اين منظور، رهبريت توسط تبليغات و انواع زورگويى ها و فريب دادن ها از جايگاه ويژه ى قانون گذارانه برخوردار مى گردد. ׳
دولتى که در همان حال قانون گذار هم هست، تنها يک نام دارد: ديکتاتورى ﴿کانت﴾. ׳
خطر بحران حقانيت همواره تمام قدرت هاى مسلط را تهديد مى کند. هر قدرتى بايد نيروى آفرينندگى و نگهدارى از ارزش هاى بطور جمعى پذيرفته شده را در شکلى که براى افراد سازنده است از خود نشان بدهد. اين بحران حقانيت در صورت وجود بديل و يک جاى گزين مشخص، تشديد خواهد شد ﴿هابس﴾. ׳
بنا بر نظر ماکس وبر، تمامى شکل هاى سلطه که ابزار مناسب پيش برد منظورهاى خود را در اختيار داشته باشند، مى توانند خود را بر حق جلوه دهند. کنترل و انتقاد از هر گونه سلطه اى ، عنصر ضرور براى وجود عدالت است، که البته هنگامى تاثير دارد که سيستم مسلط نسبت به خواست هاى افراد پاسخ گو باشد و در هر شرايطى قانون را رعايت کند و به منافع جمع پاى بند باشد، چنين شرطى تنها و تنها در سيستم هاى دمکراتيک امکان تحقق دارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭