فلسفه اروپايى

 

فلسفه در اروپا از فلسفه يونان ريشه گرفته و بدان نيز وفادار و پاى بند است. ׳

  فلسفه يونان باستان، شکل، شيوه، ساختار، درون مايه و بنيان انديشه هاى فلسفى اروپا را ساخته و تشکيل مى دهد. ׳

" ما بدون ترديد از بقراط ، پزشک يونانى پيشتر رفته ايم، امام اجازه نداريم خود را از افلاتون جلوتر بدانيم. به ديگر سخن، ما در زمينه دانش هاى طبيعى و مادى پيشرفت کرده ايم، ولى در  فلسفه هنوز به حد و حتا گرد پاى افلاتون نرسيده ايم" ﴿ياسپرس﴾. ׳

تفکر اروپايى در سده هاى ميانى پى ريزى شد. دوران سکولاستيک، دوران آشنايى اروپاييان با انديشه هاى فلسفى يونان بود. البته اين آشنايى بطور مستقيم انجام نشد: ׳

در ابتدا کسى درباره ارسطو چيزى نمى دانست تا اينکه ياکوب ونيزى در سال ١١٢٨ ميلادى نوشته هايى از ارسطو را به لاتين ترجمه نمود. سپس اقليدس و بعدها نوشتارهاى فلسفى، پزشکى، ستاره شناسى، ... يونان از عربى به لاتين ترجمه و معرفى شدند. بدنبال تلاش هاى مترجمان و نويسندگان يهود و عرب، ارسطو از سده ١٣ ميلادى بر فرهنگ فلسفى اروپا مسلط شد. از اين تاريخ به بعد، اروپايى ها تمام تمرکز خود را بر تفسير ارسطو و ايجاد همخوانى افکار او با آموزش هاى کليسا گذاشتند. در رابطه با نقش تعيين کننده فلسفه يونان در اروپا و برخورد اروپايى ها با آن، بايد به چند نکته مهم توجه داشت: ׳

 يک: اروپايى ها نوشتارهاى فلسفى يونان را نه بطور مستقيم، بلکه از راه ترجمه آنها به زبان لاتين دريافت نمودند. ׳

دو: ترجمه يونانى به لاتين، از سوى رومى ها، يهودى ها و عرب ها انجام گرفت. ׳

سه: در سده هاى ميانه، پيشگفتار مترجم و نظرى که او در آغاز ترجمه خود مى نوشت از اهميت زيادى برخوردار بود، به گونه اى که آنرا از خود متن مورد ترجمه مهم تر مى دانستند. ׳

 توضيح هايى که مترجمان رومى و يهودى در کتاب هاى خود مى آوردند، اصولن با متن مورد ترجمه همخوان نبوده و بى ربط مى نمود. در نتيجه، روشن فکران و خوانندگان اروپايى بيشترين علاقه و توجه را بسوى ترجمه عرب ها ﴿درست تر: مسلمانان﴾ داشتند. ׳

بنابر اين، فلسفه در اروپا، به طور عمده، با کمک و تلاش گزارش گران و مفسران عربى فلسفه يونان و با گذشتن از فيلتر فرهنگى مسلمانان پا گرفت. نخستين پيامد اين جريان، شکل گيرى راسيوناليسم يک جانبه اروپايى بود ﴿بر خلاف نظر متفکران يونان باستان﴾. ׳

 در سده ١۴ ميلادى بدنبال تهديدهاى ترک هاى عثمانى بر عليه امپراتورى بيزانس، استادان يونانى فلسفه از بيزانس فرار نموده و خود را به غرب اروپا رساندند. اين استادان متن هاى اصلى فيلسوفان يونانى را با خود به آنجا بردند، ولى ديگر دير شده بود، زيرا که ذهن اروپاييان شکل خود را گرفته و انسجام لازم را يافته بود. راسيوناليسم در همه جا قدرت تعيين کننده داشته و اومانيسم، بعنوان رقيب آن، تنها بطور دوره اى و کوتاه مدت چهره مى نمود. ׳

ميراث فکرى يونان راه جديدى براى رساندن خود به اروپا پيدا نمود: بيزانس! ׳

﴿تا کنون رم، اسکندريه، پالرمو، تولدو مطرح بودند﴾. ׳

بيزانس ميراث خوار واقعى فلسفه يونان بود. در آنجا خود يونانى ها و با متن هاى اصلى حضور داشتند. همه چيز مطابق اصل بود. تنها دو تفاوت وجود داشت: اين استادان، مسيحى بودند و برداشت هاى مسيحى از ارسطو و افلاتون داشتند. ديگر اينکه، در بيزانس، ارسطو ﴿پدر منطق﴾ رهبر فکرى و فلسفى آنها نبود، بلکه افلاتون ﴿پدر ايده ها﴾ اين نقش را بر عهده داشت. ׳

اروپاييان در سده هاى ميانه چيزى از افلاتون نمى دانستند. در بيزانس، فلسفه شرق اروپا ﴿اسلاوها﴾ انسجام خود را بر پايه آموزش هاى افلاتون يافته بود. پاتريارش بيزانس همان نقشى را براى اسلاوها داشت که آکوييناس ﴿توماس فون آکوين﴾ براى اروپاييان در غرب. ׳

 بدنبال آموزش هاى افلاتون، موضع فکرى اسلاوها بيشتر بسوى اگزيستانسياليسم کشيده شد. ׳

 

فلسفه اروپا داراى دو شاخه بزرگ غربى ﴿ارسطويى﴾ و اسلاوى ﴿افلاطونى﴾ است. ׳

 اين دو جريان فکرى با جدايى ارتودوکس ها از کليساى کاتوليک ﴿حدود سال هزار ميلادى﴾ از يکديگر دورتر شدند. فلسفه شرق اروپا بدليل حکومت ترک هاى عثمانى دچار بريدگى شده و از توان آن به طور جدى کاسته گرديد. در درازاى تاريخ، تماس ميان اين دو دنيا بسيار ناچيز بوده است. تاثيرگزارى فلسفى غرب بر شرق، با فلسفه روشن گرى آغاز شد و با هگل به اوج خود رسيد. ׳

در حالى که شرق اروپا از نگرش هاى ماترياليستى بلشويکى دور مى شود، غرب اروپا دوباره به متافيزيک روى آورده و از راسيوناليسم فاصله مى گيرد. ׳

با وجود ارتباط ها و هم پيوستگى هاى گسترده اروپاييان در زمينه هاى گوناگون فرهنگى اجتماعى، هنوز نمى توان از فلسفه يکدست اروپايى سخنى به ميان آورد، اما روند کنونى در جهت نزديکى هر چه بيشتر شرق و غرب اروپا به پيش مى رود. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭