فلسفه يهودى

 

فلسفه يهودى ﴿مانند فلسفه ديگر اديان جهانى﴾، از آغاز تا کنون، فلسفه اى در چنبره دين بوده و هست. ׳

مجموعه قانون هاى خداوندى در Halacha ﴿واژه عبرى به معنى خط راهنما، نشان دهنده راه﴾ ׳

گردآورى شده و در شکل پندها و اندرزهاى داستان گونه در Haggada ﴿آموزه ها، قصه ها﴾ گسترش يافته و بعدها در تلموذ ﴿Talmud ، به معنى آموزش، درس﴾ به زبان آرامى شرقى ﴿سال ۵٠٠ ميلادى﴾ ׳

 گنجانيده شده است. تلموذ شامل تمام گفته ها و نوشته هاى يهوديت در پنج سده نخست ميلادى است و بيشترين تاثير را از افکار هلنى و فيلسوفان اسکندريه گرفته است. ׳

 در اين دوره، فيلون ﴿٢۵پ.م. تا ۵٠ م.﴾ آيين يهودى را در قالب آموزش هاى افلاتون مطرح نمود. سپس، فلسفه يهودى با رهبرى و کوشش هاى يوحنا بن سکى ﴿Sakkai﴾ که رابى ﴿مقام مذهبى يهود﴾ بود، در حفظ خود کوشيد. ׳

  نوشتارهاى رابى بن يوسف عقيبه ﴿Akiba ، ١٣٧  ۵٠ م.﴾ بنيانى براى Mischna ﴿تکرار﴾ بود. حدود سال ٧۶١ م. هنا بن داوود ﴿Hana ben David﴾ با فاصله گرفتن از تلمود، تلاش در جدايى دين و فلسفه نمود. در همين زمان، فلسفه اسلامى بيشترين تاثير را بر فلسفه يهود گذاشت و با دادن انگيزه هاى روحى، در آن حرکت هايى ايجاد کرد که تشکيل فرقه هاى متفاوت مذهبى را بدنبال داشت. در اين ميان، مهم ترين فرقه، جانبداران کلام و جزم گرايان بودند. آنها در آموزش هاى خويش به موضوع عدالت در جهان پرداخته و با تاکيد بر يکتايى خدا، از توضيح چگونگى او پرهيز نمودند و بر ضد مسيحيت و مانويت موضع گرفتند. ׳

 

دوران شکوفايى فلسفه يهودى را مى توان در دو محور جداگانه شرق و غرب پى گيرى نمود: ׳

 يک﴾ در شرق، با مرکزيت بابل ﴿بابليون﴾ و با نمايندگى سعديه بن يوسف ﴿٩۴٢  ٨٩٢ م.﴾ و آرون بن اليا ﴿ ben Elijah ، ١٣۶٩  ١٣٠٠﴾. ׳

 دو﴾ در غرب، با مرکزيت اسپانيا و نمايندگانى چون: بن گابيرول ﴿١٠٧٠  ١٠٢٠ م.﴾، ميمون

﴿ Maimonides، ١٢٠۴٠  ١١٣۵﴾، ها - لوى ﴿ Juda Ha-Levi، ١١۴۵  ١٠٨۵﴾ که پزشک، شاعر و فيلسوف برجسته دين يهود بشمار مى رود، ابراهيم ابن دود ﴿ibn Daud ، ٨٠  ١١١٠ م.﴾ که تاريخ دان بود، بهيا بن يوسف ﴿حدود ١٠۵٠ م.﴾ که از نوافلاتونيان بود، بن گرسن ﴿١٣۴٠  ١٢٣٨م.﴾ از ارسطوييان و ستاره شناس، کرسکاس ﴿١۴١٢  ١٣٧٠﴾ نخستين منتقد اروپايى ارستو و مقابل رآليسم ابن ميمون.  در حالى که فلسفه يهود در غرب گرايش هاى شديد ارسطويى داشت، در شرق بيشتر جانبدار راه ميانى و سازش ميان ارسطو و متافيزيک دينى بودند. البته هر دو اين جريان نسبت به تورات ﴿پنج کتاب موسا﴾ وابسته و وفادار مانده و پذيرش حقانيت و تقدس کتاب آسمانى را پيش شرط فلسفه خود قرار دادند. فيلسوفان شرقى يهوديت اثبات وجود خدا را بر پايه وجود جهان و از راه منطق توضيح مى دادند ﴿هر جنبنده اى را جنباننده اى هست﴾. در غرب، اما، بر دليل هاى ارسطويى تکيه داشتند ﴿جنباننده بى حرکت و هارمونى جهانى﴾. مشغوليت اصلى و مرکز بحث هاى فيلسوفان اين دوره را مى توان در چگونگى ويژگى هاى خدا و بيان خصوصيات او خلاصه نمود. موضوع آفرينش و اصولن پيدايش جهان نيز از مهم ترين چالش هاى فکرى اين دوران بود ﴿البته در حوزه بسته يزدان شناسى﴾.  در فلسفه يهودى، اخلاق به طور کل، با آموزش هاى اخلاقى ارسطو ﴿ميانه روى، اعتدال﴾ پيوند استوارى بر قرار نموده و آن را، بر پايه همخوانى با آموزش هاى تورات، به رسميت شناخته اند. مومنان و باورمندان يهودى بايد عشق به خدا و تلاش براى دست يافتن و تحقق بهترين ها را پايه کنش هاى خود قرار دهند. ׳

پس از رانده شدن يهوديان از اسپانيا ﴿١۴٩٨ م.﴾، فلسفه يهودى به تفسير و تاويل دستاوردهاى دوران گذشته خود مشغول شد. با جزم گرايى هاى يوسف آلبو ﴿١۴٣۵  ١٣٨٠﴾ و اسحاق آلواوانل ﴿١۵٠٨  ١۴٣٧ م.﴾، دوران سکولاستيک يهوديت به پايان خود رسيد. ׳

   با ظهور شخصيت هاى برجسته اى چون اسپينوزا ﴿٧٧  ١۶٣٢ م.﴾ و موسا مندلسون ﴿٨۶  ١٧٢٩﴾ و ترجمه تورات به زبان هاى ديگر، يهوديان به دنيايى جديد و ميدانى فراخ چشم گشودند ﴿تا آن زمان، ارتودوکس هاى يهودى تنها اجازه مطالعه به زبان عبرى را داشتند﴾. ׳

از آخرين فيلسوفان کلاسيک يهودى، بايد از سالمون ميمون ﴿٨٠٠  ١٧۵٣ م.﴾ ياد کرد، که منتقد تيز بين کانت بود و از پيشگامان نوکانتيانيسم به شمار مى رود. ׳

 در دوران کنونى، فيلسوفان يهودى ﴿و نه دين داران آن﴾ سهم بزرگ و بسيار قابل احترامى در تکوين و تکامل فلسفه جهانى دارند. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭