فلسفه فمينيستى

 

اين واقعيت که زنان در تمامى عرصه هاى زندگى مورد تبعيض قرار گرفته اند، نقطه حرکت تفکر و انديشه هاى فلسفى است بنام فلسفه فمينيستى. ׳

 بيان مشکل هاى زنان در قلمرو فلسفه ، به ويژه از سوى زنان فيلسوف، از سده چهاردهم ميلادى در اروپا شده است، ولى آنچه را فلسفه فمينيستى مى دانيم، بدنبال شکل گيرى جديد جنبش زنان پس از سال ١٩۶٨ پا گرفته است. فلسفه فمينيستى شامل تئورى هاى يکدست و يکنواخت نيست، بلکه بيشتر يک گفتمان است با ويژگى هاى متفاوت و حتا مخالف يکديگر. ׳

مفهوم و خواست رهايى و آزادى زن، حلقه ربط دهنده و محور مرکزى همه اين تئورى ها است و تمام شاخه هاى فلسفى از همين زاويه ديد و علاقه و جهت گيرى بررسى مى شوند. ׳

 پژوهش هاى فلسفى فيمنيسم در بر گيرنده فلسفه حقوق، فلسفه سياسى، فلسفه اجتماعى، استتيک، فلسفه اخلاق، فلسفه شناخت و تئورى علمى است. فلسفه فمينيستى با نگاه تاريخى انتقادى به سلسله مراتب و درون مايه هاى جنسى تفکر دقيق مى شود. ׳

 

  نه تنها نظرها و تئورى هايى که زنان را بطور آشکار پست و نالايق مى دانند، بلکه بسيارى از برداشت ها و نگرش هايى که اعتبار همگانى و جا افتاده اى دارند، داراى ويژگى هاى پدرسالارانه ﴿پاتريارشال﴾ هستند. براى نمونه، در ايده هاى روشنگرى، سهروندانى که قرار داداجتماعى را به وجود آورده اند، همگى و بدون استثنا از جنس مرد مى باشند!! که اين به معنى رد فلسفه روشن گرى و بى اهميت شمردن دستاوردهاى آن نيست، بلکه انتقاد و اصلاح طلبى براى شکوفاتر کردن آن است. ׳

براى اين منظور به تئورى هاى گوناگون ديگر نيز توجه شده و مورد استفاده قرار مى گيرند، از جمله: ׳

خواست برابرى فرمال ﴿صورى﴾ قدرت و جنسيت فوکو، انتقاد از تفکر دوگانى ﴿binary﴾ از سوى دريدا، مفهوم همدلى و همدردى در فلسفه اخلاق هيوم، .... و اخلاق گفتمانى هابرماس. ׳

 

اصولن از نظر سيستماتيک اين پرسش مطرح است: ׳

 فلسفه جهت درک، واکافت و انتقاد از نقش فرودستانه زن در جامعه و چيرگى بر اين مشکل، چه ابزار يا امکانى را در ختيار ما مى گذارد ؟

تلاش هاى فکرى مطرح در اين باب و براى پاسخ به اين پرسش، به تفاوت ها و شباهت هاى جنسى و مرزهاى آن دقيق شده و مفهوم جنس و جنسيت را در ابعاد گوناگون آن ﴿زيستمانى، فرهنگى،...﴾ مى کاوند تا با ديدى مجهز و آموزش ديده، توانايى درانديشيدگى هاى فلسفى خود را گسترش دهند. ׳

 

در چارچوب فلسفه فمينيستى بايد ميان دو تئورى و جهت گيرى بزرگ تفاوت گذاشت: ׳

١- فمينيسم انتقادى يا فمينيسم برابرى خواهى ﴿مساوات طلبى﴾ ׳

با انتقاد فلسفى از روابط پدرسالارانه که بطور سنتى وجود دارند، تلاش بر نشان دادن اهميت و ارزش نقش زن مى شود. ׳

 ٢- فمينيسم جدايى گذارانه، ديفرنسيال

از ايجاد رابطه هاى نوين در جهت رشد و تثبيت ارزش هاى زن جانبدارى مى کند، يعنى رابطه هاى موجود نفى شده و بايد از نو بازسازى شوند ﴿البته ارزش زنانگى به عنوان مفهومى سمبليک فهميده مى شود و نه زيستمانى محض﴾. ׳

 

از نظر تاريخى و سيستماتيک مى توان سه مرحله را در تکامل فلسفه فمينيستى از يکديگر تميز داد: ׳

١- فمينيسم برابرى خواهانه يا اومانيستى

نخستين بار در مبارزه براى بدست آوردن حق راى زنان مطرح گرديد و بعدن با گره خوردن با خواست هاى سياسى دوره روشن گرى، خواهان آزادى و رهايى زن شد. ׳

انديشه مرکزى آن در برابر دانستن حق مرد و زن است و بر عليه ناديده گرفتن زن، به روشن گرى روى مى آورد. ׳

٢- فمينيسم جدايى گذارانه يا زن محورى ﴿gynecentrism﴾ ׳

با اهميت دادن بيشتر به نقش زن، ديدگاه فمينيست هاى اومانيست را اين گونه مورد انتقاد قرار مى دهد: ׳

ايدآل هاى روشن گرى پرسش برانگيزند، چرا که به زندگى شهروندى محدود شده، اروپا محورى بوده و بر اساس حق مالکيت شکل گرفته اند. ׳

در اين ديدگاه به مردانگى موجود در درک هاى راسيوناليستى اشاره شده و نسبت به همخوانى و دنباله روى از نظم اجتماعى پدرسالارانه موجود، که مانع از دگرباشى است، اخطار مى شود. ׳

خواست رسميت داشتن و به رسميت شناختن زن و زنانگى مستقل، موضوعى اساسى و کاملن مهم است. ׳

٣- مرحله سوم در تکامل فلسفه فمينيستى با تلاش براى ايجاد هماهنگى ميان دو گرايش پيشين، خود را نشان مى دهد: از يک سو نبايد به برابرى خواهى در سيستم موجود کم توجه بود و از سوى ديگر بايد خواهان امتيازهاى هر چه بيشترى براى زنان بوده و نقش آنها را برجسته نمود. ׳

از سويى روشن گرى و جذب هر چه بيشتر نيروها براى درک و پذيرش برابرى حقوق زنان و مردان در سيستم موجود و نگهداشت دستاوردها و از سوى ديگر، کوشش براى گسترش دستاوردها و تربيت نيروها جهت گذار به جامعه اى بهتر و انسانى تر. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭