فلسفه فرانسوى
فرانسوى ها خيلى زود به تفکر و انديشه هاى خود شکل دادند. خردورزى فرانسوى، از همان آغاز، در رابطه نزديک و هم پيوندى با زندگى سياسى و اجتماعى آن مردم بوده و داراى شفافيت و انسجام شده است. در سده هاى ميانى، فرانسه نقش برجسته و تعيين کننده اى در فلسفه داشت، به طورى که تا پايان سده چهارده ميلادى تمامى فيلسوف هاى مطرح اروپا در پاريس درس خوانده و يا دوره ديده بودند. ׳
١- دوره پاتريسى ﴿پاتريستيک، آبايى، مربوط به نخستين پدران کليسا﴾ ׳
آفرينش باورى ﴿creationism﴾ خصلت نماى اين دوره است. هيلاريوس پوآتيه ﴿٣۶۶،Poitiersم.﴾ به
چگونگى پيدايش روح پرداخت و کلاوديانوس مامرتوس ﴿Mamertus، ۴٧۴﴾ در اين رابطه بر بى جسمى روح تاکيد داشت. ׳
٢- دوران سکولاستيک
الف﴾ آغاز سکولاستيک: ׳
در دوره کارل کيبر، مدرسه تور ﴿Tour﴾ تکامل بيشترى يافته و چهره هاى درخشانى را عرضه نمود؛ سرواتوس فريه ﴿Ferriere، حدود سال ٨۵٠ م.﴾، از جانبداران سيسرو، موضوع جسم و جان، پيش بينى و آزادى را مورد مطالعه و دقت قرار داد. در منطق، هيريکوس آوکسر ﴿Auxerre، ٨٧۵ ٨۴١﴾ و رميگيوس ﴿Remigius﴾، متافيزيسين رآليست، از ديگر انديشمندان اين دوره بودند. گربرت آوريلا ﴿Gerbert﴾، که بعدتر به مقام پاپى رسيد ﴿پاپ سيلوستر دوم، ٩٩٩﴾، منطق دان و رياضى دان برجسته اى بود که به حدود و مرزهاى خرد، نگاهى انتقادى داشت. شاگرد او، فولبر ﴿Fulbrt، ١٠٢٨﴾ در سال ٩٩٠ ميلادى مدرسه اى براى پرورش انديشه هاى فلسفى بنا نمود. ׳
برنگار ﴿Berengar﴾ از دانش آموختگان همين مدرسه، دگم هاى کليسايى را با موشکافى تمام بررسى نمود و چالش هاى فکرى جديدى را ميان رآليسم و نوميناليسم دامن زد، که بعدن توسط آبلار
﴿Abaelard، ١١۴٢ ١٠٧٩﴾، فيلسوف اخلاق و يزدان شناس، راه ترکيب و هم پيوندى دو جريان رآليستى و نوميناليستى فراهم گرديد. انديشه هاى آبلار نقطه اوج اين دوره از سکولاستيک به شمار مى رود. مدرسه فولبر، در سده دوازدهم، با مديريت برنهارد ﴿برادر فولبر﴾ همچنان انديشمندان بزرگى را تربيت مى نمود که از ميان هستند: ׳
تيرى ﴿Thierry، ١١۵۵﴾، سيلوستر ﴿، ١١۵٠﴾، گيلبرت دلا پوره ﴿Poree، ١١۵۴ ١٠٧٠﴾. ׳
به موازات اين مدرسه، در پاريس هم مدرسه سان ويکتور ﴿Victor .St﴾ در حال شکل گرفتن و تکامل بود. در سده دوازده ميلادى برنارد کلروو ﴿Clairvoux، ١١۵٣ ١٠٩١﴾ با عرفان خود داراى نفوذ زيادى شد که بعدن توسط شاگردان او نيز کامل تر گرديد. جريان فکرى همه خدا انگارى ﴿پان ته ايستى﴾ هم مستقل از کليسا از سوى اين فيلسوف ها پى گيرى و نمايندگى شد: ׳
آمالريش بنه ﴿Bene، ١٢٠۶﴾، داويد دينان ﴿Dinant، ١٢٠٠م.﴾ و گيلوم دو کونشه ﴿Conches، ١١۵٠ ١٠٨٠﴾. اين دوره از تاريخ فلسفه فرانسوى ها با انتشار دانش نامه ﴿انسيکلوپدى﴾ بزرگ وينسنز بووه ﴿Beauvais، ١٢۶٠﴾ پايان مى يابد. ׳
ب﴾ اوج سکولاستيک : ׳
هر چند در اين مرحله از سکولاستيک تعداد اندکى از انديشمندان فرانسوى در عرصه فلسفه نمودار شدند، ولى مدرسه هاى فلسفى پاريس زمينه و آوردگاه چالش هاى فکرى فلسفى و يزدان شناسى آن زمان را فراهم کرده بودند. ׳
توماس فون اکوين ﴿آکوييناس﴾، يزدان شناس و فيلسوف ايتاليايى، همراه دان سکات ، فيلسوف انگليسى، از چهره هاى تعيين کننده اين دوره بودند. در فرانسه ، در ابتدا با آراى توماس مخالفت شديدى وجود داشت ﴿به ويژه از سوى اسقف پاريس، شتفان تمپيير Tempier﴾ و با توميست ها ﴿جانبداران آکوييناس﴾ مبارزه مى شد، اما، در نيمه دوم سده سيزدهم ميلادى، پاريس تبديل به دژ مستحکمى براى توميست ها گرديد ﴿بن مايه توميسم عبارت است از آشتى و پيوند فلسفه ارسطو با کليساى کاتوليک﴾. در اين زمان، آموزش هاى محمد ابن رشد، رهبر انديشه هاى فلسفى در غرب سرزمين هاى مسلمانان، توسط سيگر برابان ﴿١٢٧٠،Braban﴾ و يوهان جاندوم ﴿Jandum، ١٣٢٨﴾ و ديگران، در پاريس نمايندگى مى شد. ׳
ج﴾ دوره پايانى سکولاستيک: ׳
در کنار توميسم، جريان فکرى اسکاتيسم ﴿منسوب به دان سکات Scotus، فيلسوف انگليسى، خواهان تفاوت گزارى هاى ظريف و دقيق ميان مفهوم ها و متمايل به فرماليسم و در برابر توميسم﴾ گسترده مى شود. برخى از نمايندگان اين جريان: فرانسيسکوس دو مايرونى ﴿Mayronis، ١٣٢۵﴾، پتروس تارتارتوس ﴿Tartaretus، پايان سده پانزدهم﴾. همچنين موضع گيرى هاى گوناگون فلسفى و علمى در مخالفت با سکولاستيک هم ديده مى شود که مشهورترين چهره هاى آن عبارتند از: ׳
دوران ﴿Durand، ١٢٧٢ ١٣٣۴﴾، پتروس آورولى ﴿Aureoli، ١٣٢٢م.﴾، يوهان ميرکور ﴿Mirecourt، ׳
ميانه سده دورانچهاردهم﴾، نيکولاوس آوترکور ﴿Autrecourt، ١٣۵٠م.﴾، يوهان بوريدانوس
﴿Buridanus، ١٣۵٨م.﴾ و نيکولاوس اورسمه ﴿Oresme، ٨٢ ١٣٢٠﴾. جانبداران فلسفه ويلهلم وکهام
﴿فيلسوف انگليسى و مهم ترين نماينده نوميناليسم﴾، در اين مرحله باز هم مطرح مى شوند. ׳
٣- مرحله گذار از سده هاى ميانه به دوران جديد
پس از اينکه اومانيسم بنيان هاى سکولاستيک را به لرزه درآورد، گونه جديدى از فلسفيدن در سده پانزدهم ميلادى چهره نمود. اين راه توسط برخى از فيلسوف هايى که بويژه از نيکلاوس کوزانوس تاثير گرفته بودند، هموار شد. در ميان اين فيلسوف ها به چنين نام هايى برمى خوريم: ׳
فابر ستاپولنسيس ﴿Stapulensis، ١۵٣٧﴾، کارلوس بوويلوس ﴿Bovillus، ١۵۵٣﴾، فيلسوف سياسى اجتماعى ژان بودن ﴿Bodin، ٩۶ ١۵٣٠﴾ و ميشل مونتان ﴿Montaigne، ٩٢ ١۵٣٣﴾. ׳
انديشمند مهم فلسفى در شاخه علوم طبيعى، مارين مرسن ﴿Mersenne، ١۶۴٨ ١۵٨٨﴾ بود. ׳
پير گاسندى ﴿Gassendi، ١۶۵۵ ١۵٩٢﴾ تلاش در طرح دوباره تئورى اتميستى دمکريت و اخلاق اپيکورى نمود. ׳
۴- دوران روشن گرى
فلسفه در فرانسه با انديشه هاى رنه دکارت ﴿Descartes، ١۶۵٠ ١۵٩۶﴾ به يکى از بلندترين قله هاى خود رسيد، انديشه هايى که در قاره اروپا پژواک گسترده اى بدنبال خود داشت. ׳
آرنولد گولين ﴿Geulinex، ١۶۶٩ ١۶٢۴﴾ و نيکولاوس مالبرانش ﴿Malebranche، ١٧١۵ ١۶٣٨﴾ ׳
تلاش نمودند با کمک تئورى " اوکازيوناليسم" سيستم دوآليسم دکارتى را ملايم تر کنند. در عرصه تفکرهاى دينى و عرفانى هم آراى دکارت اسباب کشمکش با يسوعيان و پيروان آيين جان ﴿جانيسم﴾ بود. ׳
انديشه هاى پرتوان بلز پاسکال ﴿Pascal، ١۶۶٢ ١۶٢٣﴾، يکى از بزرگترين افتخارات فرانسه در اين دوران است. فرانسوى ها در سده هفدهم ميلادى جنبه هاى روحى توانايى را از خود نشان مى دهند. ׳
اکنون مطالعه و بررسى طبيعت و انسان، بدور از احساس، ولى همراه شک و ترديد، در دستور کار آنها قرار گرفته است. لاروشه فوکو ﴿Rochefoucauld، ١۶٨٠ ١۶١٣﴾ و لا بروير
﴿Bruyere، ١۶٩۶ ١۶۴۵﴾ هم از پيشگامان سازنده بزرگ راه فرهنگى اى بودند که بايد پير بايل
﴿Bayles، ١٧٠۶ ١۶۴٧﴾ در آن گام هاى بزرگ خود را مى نهاد. پير بايل با تکيه به اين پشتوانه ها بود که دستاوردهاى فرهنگى ارزشمندى را به فرانسوى ها و از طريق آنها به تمام جهان تقديم نمود ﴿او با هرگونه جزم و دگمى مخالفت راديکال داشت و بر نيروى خرد انسانى تاکيد مى ورزيد﴾. ׳
دوران روشنگرى، تنها دوران روشن گران نبود، بلکه مخالفان روشن گرى هم در دفاع از دگم هاى مذهبى و اعتقادهاى بى چون و چراى خود، در ميدان بسيار فعال بودند. يکى از نمونه هاى آن، فرانسوا فنلون ﴿Fenelon، ١٧١۵ ١۶۵١﴾ يزدان شناس کاتوليک بود و يا ژاک بوسو
﴿Bossuet، ١٧٠۴ ١۶٢٧﴾ که طرح تاريخ تصويرى مسيحيت را تهيه نمود، که البته کوشندگان اصلاح گر به آن توجه اى نکردند. ׳
فرانسه در سده هژدهم ميلادى زير تاثير فلسفه انگليس، تبديل به يک سرزمين روشن گرى تمام عيار شده بود. سخن گوى اين جنبش، ولتر ﴿Voltaire، ١٧٧٨ ١۶٩۴﴾ نام داشت. ولتر يک متفکر بود که همچون پير بايل، در موضع مخالفت شديد با دگماتيسم و جانبدارى از تحمل و روادارى قرار داشت. ׳
منتسکيو ﴿Montesquieu، ١٧۵۵ ١۶٨٩﴾ به تعبير و تفسيرهاى دينى در تاريخ هيچ گونه باور و اعتمادى نداشت و با نگرش واقع گرايانه خود آموزگار بزرگى براى نسل هاى بعدى شد. به گرايش هاى فکرى ماترياليستى از سوى لامترى ﴿Lamettrie، ۵١ ١٧٠٩﴾، هولباخ ﴿١٧٨٩،Holbach ١٧٢٣﴾ و بويژه هل وتيوس ﴿Helvetius، ٧١ ١٧١۵﴾ دامن زده شد. اين گروه از انديشمندان را مى توان پيشگامان روحى انقلاب فرانسه دانست. ׳
بينش هاى ماترياليستى پان ته ايستى از سوى بوفون ﴿Buffons، ٨٨ ١٧٠٧﴾ و ديدرو
﴿Diderots، ٨۴ ١٧١٣﴾ نمايندگى شد. کونديلا ﴿Condillacs، ٨٠ ١٧١۵﴾ با جانبدارى از حس باورى ﴿ سن سوآليسم﴾ تاثيرهاى زيادى در فلسفه دوران بعدى گذاشت. ژاژ ژاک روسو ﴿Rousseaus، ٧٨ ١٧١٢﴾ از تاثير گزارترين و سرشناس ترين منتقدين و اندرزگويان اين زمان است. بالاترين سند کارآيى روحى فرانسوى ها در دانش نامه ﴿انسيکلوپدى﴾ ديدرو و آلامبر پديدار مى شود که در فاصله سال هاى ١٧۵١ تا ١٧٧٢ ميلادى ٢٨ جلد آن منتشر شد و ٨ جلد ديگر در سال ٧٧ ١٧٧۶ به آنها اضافه گرديد. ׳
۵- دوران انقلاب و بازسازى
انقلاب کبير فرانسه در سال ١٧٨٩از پشتوانه فکرى و فلسفى بويژه دوران روشن گرى برخوردار بود. ׳
دو مابلى ﴿Mably، ٨۵ ١٧٠٩، برادر کونديلا﴾ و آبه مورلى ﴿Morelly، پايان سده هژدهم﴾ از ديگر نظريه پردازان انقلاب بودند. فلسفه " رسمى"، ولى نه واقعى و موثر، بنام ايديولوژى فيزيولوژيک معروف بود، با اين نمايندگان: دستو دو تراسى ﴿Tracy، ١٨٣۶ ١٧۵۴﴾، پير کابان
﴿Cabanis، ١٨٠٨ ١٧۵٧﴾ و لارومگيه ﴿Laromguiere، ١٨٣٧ ١٧۵۶﴾. ׳
روير کولا ﴿Royer-Collard، ١٨۴۵ ١٧۶٣﴾ يک برق کار بود که نماينده مکتب فکرى اسکاتلند نيز به شمار مى رفت. در دوران بازسازى، گروهى از فيلسوفان مسيحى توجه را به خود جلب نمودند: ׳
بونالد ﴿Bonald، ١٨۴٠ ١٧۵۴﴾. لامنه ﴿Lamennais، ١٨۵۴ ١٧٨٢﴾ و مستر ﴿Maistre، ١٨٢١ ١٧۵٣﴾ همراه برخى ديگر از متفکرين زن و مرد. ׳
در سده نوزدهم ، در حالى که ايده انقلاب فرانسه در اروپا گسترش مى يافت، جريان فکرى ايده آليستى و معنوى توسط من دو بيران ﴿Biran، ١٨٢۴ ١٧٧۶﴾ و توماس ژوفروا ﴿Jouffroy، ١٨٢۴ ١٧٩۶﴾ ׳
شکل گرفت. ׳
بسيارى ديگر از انديشمندان فرانسوى در اين دوره زير نفوذ و تاثير ايده آليسم آلمانى قرار داشتند. ׳
پوزيتيويسم علمى با دالامبر ﴿dŽAlembert، ١٧۶٧ ١٧١٧﴾ آغاز شد که به آرامى جايگزين ماترياليسم گرديد و با آگوست کنت ﴿Comte، ١٨۵٧ ١٧٩٨﴾ تکامل يافت. بدنبال انقلاب و نضج انديشه هاى پوزيتيويستى، جريان فکرى سوسياليسم آغاز شده و در نوشتارهاى اين انديشمندان بزرگ مطرح گشت: ׳
سنت سيمون ﴿Simon، ١٨٢۵ ١٧۶٠﴾، فوريه ﴿Fourier، ١٨٣۵ ١٧٧٢﴾، کونسيدران
﴿Considrant، ١٨٩٣ ١٨٠٨﴾ و پرودون ﴿Proudhon، ۶۵ ١٨٠٩﴾. البته اين نگرش سوسياليستى با ايده هاى عرفانى تخيلى همراه بود که به ويژه در آثار لرو ﴿Leroux، ١٨٧١ ١٧٩٧﴾ و ژان رنو
﴿Reynaud، ۶٣ ١٨٠۶﴾ به روشنى ديده مى شود. ׳
فلسفه، به گونه اى مشخص، در رابطه تنگاتنگ با علوم جداگانه به تکامل خود ادامه داد: ׳
بوتر ﴿Boutroux، ١٩٢١ ١٨۴۵﴾ به مفهوم آزادى دقيق شد. تن ﴿Taine، ٩٣ ١٨٢٨﴾ به فلسفه تاريخ پرداخت. رنان ﴿Renan، ٩٢ ١٨٣٢﴾ علوم دينى را موضوع مطالعه خود قرار داد. در قلمرو روان شناسى مى توان از ريبو ﴿Ribot، ١٩١٩ ١٨٣٩﴾، بينه ﴿Binet، ١٩١١ ١٨۵٧﴾ و پير ژانت
﴿Janet، ١٩۴٧ ١٨۵٩﴾ نام برد. کسانى که در زمينه منطق و تئورى شناخت داراى نام هستند: ׳
هنرى پوآنکاره ﴿Poincare، ١٩١٢ ١٨۵٣﴾، پير دوهم ﴿Duhem، ١٩١۶ ١٨۶١﴾، کوتور ﴿Couturat، ١٩١۵ ١٨۶٨﴾. در فلسفه علوم طبيعى: آنتوان کورنو ﴿Cournot، ٧٧ ١٨٠١﴾، پاول تانرى ﴿Tannery، ١٩٠۴ ١٨٣۴﴾. ׳
در سده نوزدهم، يک جريان متافيزيکى ته ايستى با موضع سخت آنتى ماترياليستى هم پا گرفت، نمايندگان آن: پاول ژانت ﴿Janet، ٩٩ ١٨٢٣﴾، واشر ﴿Vacherot، ٩٧ ١٨٠٩﴾، مولين ﴿Molien، ١٩٠٠ ١٨١٣﴾. ׳
در متافيزيک ويتاليستى: فويله ﴿Fouillee، ١٩١٢ ١٨٣٨﴾ و گويا ﴿Guyau، ٨٨ ١٨۵۴﴾ که به عنوان نيچه فرانسه مشهور است. ׳
در سده بيستنم، هنرى برگسون ﴿Bergson، ١٩۴١ ١٨۵٩﴾ پر تاثيرترين فيلسوف فرانسه است. او بر نيروى آفرينندگى زندگى آزاد تاکيد داشته و حقانيت متافيزيک را ، در چارچوب بررسى هاى دقيق علمى، ممکن و پذيرفتنى اعلام کرد. ديدگاه او بر فلسفه زندگى ﴿در آلمان﴾ بيشترين تاثير را داشت. ׳
جانبداران آموزش هاى برگسون ﴿برگسونيست ها﴾ : گاولتير ﴿Gaultier، ١٩۴٢ ١٨۵٨﴾، لو روى
﴿Roy، ١٩۵٨ ١٨٧٠﴾ و بلوندل ﴿Blondel، ١٩۴٩ ١٨۶١﴾. لالاند ﴿Lalande، ١٩۵٣ ١٨۶٧﴾ يک ويتاليست انتقادى بود. برگسون در نگرش هاى بسيارى از جامعه شناسان هم تاثير گزار بود: ׳
آلفرد اسپيناس ﴿Espinas، ١٩٢٢ ١٨۴۴﴾، گابريل تارد ﴿Tarde، ١٩٠۴ ١٨۴٣﴾، اميل دورکهايم
﴿Durkheim، ١٩١٧ ١٨۵٨﴾، لوى برول ﴿Bruhl، ١٩٣٩ ١٨۵٧﴾، لو بون ﴿Le Bon، ١٩٣١ ١٨۴١﴾، بروگ ﴿Brogle، ١٩۴٠ ١٨٧٠﴾. در زمينه هستى شناسى مدرن: لو سن ﴿Le Senne، ١٩۵۴ ١٨٨٢﴾، لويى لاول ﴿Lavel، ١٩۵١ ١٨٨٢﴾. ׳
نئوتوميسم، که امروزه در فرانسه و بلژيک داراى نفوذ زيادى است، از سوى ماريتن ﴿Maritain، ١٩٧٣ ١٨٨٢﴾ و گيلسون ﴿Gilson، ١٩٧٨ ١٨٨۴﴾ رهبرى شد ﴿ماريتن فرانسوى، وايتهد انگليسى، هارتمن آلمانى، بزرگترين متافيزيسين هاى دوران ما هستند﴾. ׳
در جريان جنگ جهانى دوم، مرکز اگزيستانسياليسم از آلمان به فرانسه منتقل شد و از جنبش مقاومت فرانسوى ها بر عليه فاشيست هاى آلمانى تاثير گرفت. نمايندگان مهم آن: ׳
مارسل ﴿Marcel، ١٩٧٣ ١٨٨٩﴾، سارتر ﴿Sartre، ١٩٨٠ ١٩٠۵﴾، آلبر کامو ﴿Camus، ۶٠ ١٩١٣﴾ و مونيه ﴿Mounier، ۵٠ ١٩٠۵﴾ که ميان اکزيستانسياليسم و مارکسيسم جاى مى گيرد. ׳
موضوع هاى جديد مورد بررسى در فلسفه فرانسه: ساختارگرايى ﴿ستروکتوراليسم﴾، کنکاش مفهوم تماميت ﴿توتاليته﴾. ׳
نمايندگان مهم اين جريان فکرى: گلدمن ﴿Goldmann﴾، پونتى ﴿Ponty﴾، گورويچ ﴿Gurvitch﴾. ׳
پساساختارگرايان: فوکو﴿Foucault﴾، دريدا ﴿Derrida﴾، دلوز ﴿Deluze﴾. ׳
در فنومنولوژى : ريکو ﴿Ricoeur﴾، لويناس ﴿Levinas﴾. ׳
در فلسفه جديد : گلوکسمن ﴿Glucksmann﴾، لوى ﴿Levy﴾ و ديگران. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭