فلسفه آلمانى ﴿deutsche Philosophie﴾ ׳

 

آلمانى ها بدنبال آشنايى با ايده ها و آراى افلاتون و ارستو، بر بستر باورهاى مسيحى خود، در شکل گيرى سکولاستيک شرکت داشته و در قالب عرفان زنانه ﴿Frauenmystik﴾، در نامه ها و نوشتارهاى هيلدگارد فون بينگن ﴿Von Bingen ، ١٩٠٨ - ١١٧٣﴾ و ساير راهبه هاى راين لند ﴿ايلتى در آلمان﴾، پا به ميدان انديشه هاى فلسفى نهادند. ׳

مهم ترين زن فيلسوف در اين ميان، مشتهيلد ماگدبورگ ﴿١٢١٢ - ٨۵،Magdeburg﴾ نام داشت. ׳

 بر زمينه عرفان آلمان، چهره هاى برجسته اى چون مايستر اکارت ﴿ Eckhart، ١٢٦٠ - ١٣٣٧﴾، ׳

هاينريش زويزه ﴿ Seuse ، ١٣٠٠ - ٦٦﴾ و يوهان تاولر ﴿Tauler ، ١٣٠٠ - ٦١﴾ برخاستند. ׳

در دوران رنسانس با فيلسوفانى بر مى خوريم که به عرفان يونانى توجه و علاقه داشتند: ׳

نيکولاس کوزانوس ﴿Cusanus ،١۴٠١ - ٦۴﴾، نتهسهايم ﴿Nettesheim ، ١۴٨٦ ١۵٣۵﴾ و پزشک معروف پارسلسوس ﴿Parcelsus ،١۴۹٣ - ١۵۴١﴾. ׳

 فيلسوف هاى نامدار آلمانى در دوران باروک ﴿Barock ، سبک هنرى ادبى اروپا، در فاصله سال هاى ١۵٨٠ - ١٧٦٠﴾: والنتين وايگل ﴿Weigl، ١۵٣٣ - ١۵٨٨﴾، ياکوب بومه ﴿Böhme، ١۵٧۵ - ١٦٢۴﴾، ׳

 مارتين لوتر ﴿Luther، ١۴٨٣ - ١۵۴٦﴾ که بعنوان يزدان شناس اصلاح گر، از تاثيرگزاران بزرگ

آن زمان بشمار مى رود. وى بر عليه ارسطوگرايان و توميست ها موضع گرفت و جانبدار شفافيت فکرى در کاربرد مفهوم ها و تعريف ها بود. ׳

بنا بر نظر لوتر، انسان نه از طريق کردار و رفتار خود، بلکه از راه اعتقاد و ايمان به خداوند است که جايگاهى انسانى مى يابد. اصلاح طلبى سيستماتيک فلسفه آلمانى با کوشش هاى فيليپ ملانشتون ﴿Melanchton، ١۴۹٧ - ١۵٦٠﴾ پايه هاى خود را استوارتر نمود. ׳

در دوران نوسکولاستيک، اولريش تزوينگلى ﴿Zwingli، ١۴٨٧ - ١۵٣١﴾ اصلاح گرى دينى را تا آخرين پايه هاى اعتقادى به پيش مى برد. در همين دوران، اراده گرايى ﴿ولونتاريسم﴾ توسط سباستيان فرانک ﴿Frank، ١۴۹۹ - ١۵۴٢﴾ نمايندگى مى شود. ׳

در دوران روشن گرى، در زمان جنگ هاى سى ساله، يوهانس کلاوبرگ ﴿Clauberg، ١٦٢٢ - ٦۵٠﴾ و بويژه ياکوب تومازيوس ﴿Tomasius، ١٦٢٢ - ١٦٨۴﴾ مطرح بودند. ׳

فلسفه آلمان با گوتفريد ويلهلم لايبنيتس ﴿Leibniz، ١٦۴٦ - ١٧١٦﴾ به دوران بلوغ خود گام نهاد. لايبنيتس، ايده آليسم آلمان و در واقع فلسفه آلمان را بنيان گزارى نمود. او به تمام دانش هاى دوران خود تسلط داشت. موضع لايبنيتس در برابر ماترياليسم فرانسوى همان اندازه انتقادى بود، که در برابر امپيريسم و شک گرايى انگليسى.  او تلاش کرد بر پايه اتحاد منطق و علوم طبيعى، تکنيک و روش جديدى را براى شناخت بيافريند. بر پايه آموزش هاى او، جهان يک کليت هارمونيک و همساز است و تضاد و تقابلى هم ميان دانش و دين وجود ندارد: جهان ما بهترين جهان ممکن است. ׳

در اين دوره کريستيان ولف ﴿١٦٧٩ - ١٧۵۴،Wolff﴾ نماينده مهم فلسفه روشن گرى آلمان زير نفوذ

 فيلسوف هاى فرانسوى و انگليسى ﴿دکارت، لاک، هيوم، شافتسبورى﴾ بود. در کنار او مى توان از موسس مندلسون ﴿Mendelssohn، ١٧٢۹ - ٨٦﴾ و آلکساندر باوم گارتن ﴿Baumgarten، ١٧١۴ - ٦٢﴾ ׳

 نام برد. باور دوران روشن گرى، مبنى بر نامحدود بودن توانايى خرد انسانى، در برابر شک گرايى امپيريستى ﴿که تنها به نيروى حواس استناد مى کرد﴾ قرار داشت. ׳

  ايمانوئل کانت ﴿Kant ، ١٧٢۴ - ١٨٠۴﴾ در فلسفه انتقادى خود اين موضوع را آشکار مى کند که پيش از بيان حقيقت يک شناخت، بايد توانايى شناخت را مورد دقت و تامل قرار داد. بررسى هاى او نشان دادند که ذات چيزها قابک شناخت نيست و ما بايد به شناخت پديده ها و ظاهر چيزها بسنده کنيم. چنين شناختى از پديده ها به شکل ديدگاه و جايگاه ما ﴿بعنوان سوبژه﴾ و همچنين به درک مفهومى ما ﴿مقوله ها﴾ وابسته است. خرد ناب بدليل توانايى داورى خود، مى تواند از اين شناخت ظاهرى، به ايده ها پى برد، ايده هايى که در خارج از محدوده تجربه ها قرار دارند. نيروى داورى انسانى در فراسوى تجربه، طبيعت را هدف مند مى يابد. خرد عملى، قانون عمومى اخلاق را با نام " دستور مطلق" وضع نموده و باور به آزادى، ناميرايى روح و امکان وجود نيروى خداوندى را مطرح مى سازد. ديدگاه هاى انتقادى کانت، بنيان هاى فلسفه سده نوزدهم را ﴿نه فقط در آلمان﴾ تکان هاى سختى داد. تلنگرهاى فکرى ژرف و بى مانند کانت همچنان ادامه دارند. ׳

در ميدان فلسفه آلمان پس از کانت و با تاثيرگيرى از آموزش هاى او مى توان از اين چهره ها ياد کرد: ׳

 راين هولد ﴿Reinhold، ١٧۵٨ - ١٨٢٣﴾، سالومون مايمون ﴿Maimon، ١٧۵٣ - ١٨٠٠﴾، ׳

بک ﴿Beck، ١٧٦١ - ١٨۴٠﴾ و فريز ﴿Fries، ١٧٧٣ - ١٨۴٣﴾. ׳

 کانت در شکل گيرى افکار فريدريش شيلر ﴿Schiller، ١٧۵٩ - ١٨٠۵﴾ نيز نقش تعيين کننده اى داشت، هر چند که شيلر در اخلاق و استتيک خود بيشتر به ايده آليسم افلاتونى روى آورده است. ׳

 گذر از دوران فلسفه روشن گرى و اعلام پايان آن توسط گئورگ هامان ﴿Hamann، ١٧٣٠ - ١٧٨٨﴾ به انجام رسيد. هاينريش ياکوبى ﴿Jacobi، ١٧۴٣ - ١٨١۹﴾ متافيزيکر پروتستان و بنا کننده فلسفه واقعيت فراسويانه تفکرات و تصورات بود و ديدگاه اسپينوزا را دوباره مطرح کرد ﴿گوته از طريق ياکوبى به انديشه هاى اسپينوزا رسيد﴾. گوتفريد هردر ﴿Herder، ١٧۴۴ - ١٨٠٣﴾ تاريخ را بنيان فلسفه خود قرار داد و در برابر کانت موضع گرفت. او مفهوم ارگانيک ﴿اندام وار﴾ را در مقابل مفهوم مکانيک بکار برد. اين فيلسوف، همراه يوهان ولفگانگ گوته ﴿Goethe، ١٧۴٩ - ١٨٣٢﴾ از نخستين پيشگامان مکتب رمانتيک بشمار مى رود، که بعدها، به گونه اى اراده گرايانه در صدد همخوانى با فلسفه انديشمندان باورمند به پيشرفت، همچون گوتليب فيشته ﴿Fichte، ١٧٦٢ - ١٨١۴﴾ برآمدند. ׳

 فيشته از فلسفه انتقادى کانت يک ايده آليسم ناب ساخت، که با کوشش هاى فريدريش ويلهلم شلينگ

﴿Schelling، ١٧٧۵ -١٨۵۴﴾ به اوج فرديت فرا روييد: طبيعت اصولن از آنجا که انسان بدان مى انديشد، داراى مرتبه گرديده و اهميت يافته است. انسان، طبيعت و هر آنچه هست را به آگاهى خود مى کشاند، به طورى که هستى و تفکر همسان گشته و يکى مى شوند. از ديگر نمايندگان فلسفه رمانتيک، شاعر فيلسوف، فريدريش فون هاردنبرگ نواليس ﴿Novalis، ١٧٧٢ - ١٨٠١﴾ است که آفريننده ايده آليسم جادويى است. شلايرماخر ﴿Schleiermacher، ١٧٦٨ - ١٨٣۴﴾ با تاکيد بر حس مذهبى و فريدريش کرآوزه ﴿Krause، ١٧٨١ - ١٨٣٢﴾ با باورهاى همه خدا انگارى ﴿پان ته ايسم﴾ خود، از ديگر فيلسوف هاى رمانتيک بودند. ׳

 در سده نوزدهم ميلادى، گئورگ ويلهلم فريدريش هگل ﴿Hegel، ١٧٧٠ - ١٨٣١﴾ و آرتور شوپنهاور

 ﴿Schopenhauer، ١٧٨٨ - ١٨٦٠﴾ قطب فلسفى ديگرى را تشکيل دادند. هگل با طرح فلسفه روح، هيچ همتايى در خارج از آلمان نداشته است. او همچنين با ايده ديالکتيکى مفهوم پيشرفت، دوران روشن گرى را پربارتر نمود: روح، خود را در مرتبه هاى هرچه بالاترى از خرد نمودار مى سازد. حکومت تصويرى از نظم جهانى است که درون مايه اخلاقى مى يابد. اين سلسله افکار از سوى هگليست هاى راست، بويژه يوليوس شتال ﴿Stahl، ١٨٠٢ - ٦١﴾ و فريدريش لاساله ﴿١٨٢۵ - ٦۴،Lassalle﴾ دنبال شده و به بيسمارک پايان يافت ﴿بعدها جاده صاف کن هاى فاشيسم آلمان هم از آن استفاده کردند﴾. ׳

تکامل جريان ديگرى از آموزش هاى هگل، با بهره ورى از پوزيتيويسم فرانسه و اتکا به ديدگاه مکانيکى آغاز روند صنعتى شدن اروپا، هگليسم چپ را بوجود آورد. ׳

 لودويگ فويرباخ ﴿Feuerbach، ١٨٠۴ - ١٨٧٢﴾، ماکس شتيرنر ﴿Stirner، ١٨٠٦ - ١٨۵٦﴾، داويد شتراوس ﴿Strauss، ١٨٠٨ - ١٨٧۴﴾، کارل مارکس ﴿Marx، ١٨١٨ - ٨٣﴾ و فريدريش انگلس

   ﴿Engels، ١٨٢٠ - ٩۵﴾ همراه بسيارى از انديشمندان روس از هگليست هاى چپ بودند و يا از آن بيشترين تاثير را گرفتند. بر پايه آموزش هاى شوپنهاور، موضوع فلسفه تنها مى تواند بودگى هستى باشد و نه راه يابى به دليل و علت وجودى آن.  بحث وجود اراده در طبيعت از سوى شوپنهاور تا خواست قدرت که فريدريش نيچه ﴿Nietsche، ١٨۴۴ - ١٩٠٠﴾ مطرح مى کند، همراه ويتاليسم و فلسفه زندگى از جهت گيرى هاى مهم در اين دوران بودند. در کنار اين جريان، انديشه هاى ياکوب فون اوکسکولس ﴿Uexkülls، ١٨٦۴ - ١٩۴۴﴾ بدليل توجه به محيط زيست، داراى جايگاه ويژه اى است. ׳

يوهان فريدريش هربارت ﴿Herbart، ١٧٧٦ - ١٨۴١﴾ در پداگوگى و روان شناسى، برنارت بولتزانو

 ﴿Bolzano، ١٧٨١ - ١٨۴٨﴾ در منطق، فريدريش ادوارد بنکه ﴿Beneke، ١٧٩٨ - ١٨۵۴﴾ در روان

شناسى، بعنوان علم طبيعى تجربه هاى درونى، از ديگر چهره هاى سرشناس بودند. ׳

 فلسفه آلمان پس از مرگ هگل، کوچکترين علاقه اى به متافيزيک نشان نداد و در کنار ساير علوم آکادميک جاى گرفت. ماترياليسم توسط کارل فوگت ﴿Vogt، ١٨١٧ - ١٨۹۵﴾، ياکوب موله شوت

 ﴿Moleschott، ١٨٢٢ - ٩٣﴾، لودويگ بوشنر ﴿Büchner، ١٨٢۴ - ٩٩﴾ و فريدريش لانگه

 ﴿Lange، ١٨٢٨ - ٧۵﴾ به ماترياليسم علمى ارتقا يافته و از سوى ارنست هکل

﴿Haeckel، ١٨٣۴ -١٩١٩﴾ به يگانه انگارى ﴿مونيسم﴾ تبديل شد. ويلهلم استوالد

 ﴿Ostwald، ١٨۵٣ -١٩٣٢﴾ توجه را از ماده به سوى انرژى جلب نمود. گوستاو تئودور فشنر

 ﴿١٨٠١ - ٨٧،Fechner﴾ با فلسفه طبيعى همه خدا انگارانه خود، رودلف هرمان لوتزه

 ﴿Lotze، ١٨١٧ - ٨١﴾ با ديدگاه ايدآليستى - مکانيکى، ادموند هارتمن ﴿Hartmann، ١٨۴٢ -١۹٠٦﴾ ׳

با " فلسفه ناخودآگاه" در خارج از گروه ماترياليست ها قرار داشتند. ׳

تلاش براى حفظ چارچوب و پاى بندى به روش هاى علوم طبيعى داراى جلوه هاى گوناگونى بود: ׳

 در روان شناسى فيزيولوژيک تجربى ويلهلم وونت ﴿١٨٣٢ - ١٩٢٠،Wundt﴾ و در پوزيتيويسم

 ارنست لاس ﴿١٨٣٧ - ٨۵،Laas﴾ و اويگن دورينگ ﴿Dühring، ١٨٣٣ - ١۹٢١﴾، ׳

 امپريوکريتيسيسم ﴿سنجش گرى تجربه بنياد﴾ ريشارد آوناريوس﴿Avenarius، ١٨۴٣ -١٨۹٦﴾، ׳

 ارنست ماخ ﴿Mach، ١٨٣٨ - ١۹١٦﴾ و تئودور تزيهن ﴿Ziehen، ١٨٦٢ -١۹۵٠﴾ ׳

فلسفه اندرباشى ﴿immanencephilosophy﴾ ويلهلم شوپه ﴿Schuppe، ١٨٣٦ - ١۹١٣﴾ و

پوزيتيويسم ايده آليستى تخيلى هانس فايهينگر ﴿Vaihinger، ١٨۵٢ - ١۹٣٣﴾. ׳

نئوکانتيانيسم از حدود سال ١٨٦٠ در برابر متافيزيک ايده آليستى با چنين نمايندگانى ايفاى نقش نمود: ׳

آلوييس ريل ﴿Riehl، ١٨۴۴ - ١۹٢۴﴾، ويلهلم ويندلباند ﴿Windelband، ١٨۴٨ - ١۹١۵﴾، ׳

هاينريش ريکرت ﴿Rickert، ١٩٣۶  ١٨۶٣﴾ و ارنست کاسيرر ﴿Cassirer، ١٩۴۵  ١٨٧۴﴾. ׳

 در پايان سده نوزدهم، فريدريش نيچه ﴿Nietzsche، ١٩٠٠  ١٨۴۴﴾ چشم هاى فيلسوفان را بر ژرفاى طبيعت انسان و زندگى گشود. گئورگ زيمل ﴿Simmel، ١٩١٨   ١٨۵٨﴾، رودلف ويکن

﴿Eucken، ١٩٢۶  ١٨۴۶﴾، ويلهلم ديلتهاى ﴿Dilthey، ١٩١١  ١٨٣٣﴾ از تلاش گران برجسته در زمينه فلسفه زندگى و تاريخ فلسفه اين زمان هستند. ׳

 اريش روتهاکر ﴿Rothacker، ١٩۶۵  ١٨٨٨﴾ و ادوارد شپرانگر ﴿Spranger، ١٩۶٣  ١٨٨٢﴾ ׳

در رابطه با فلسفه فرهنگ، ارنست ترولچ ﴿Troeltsch، ١٩٢٣  ١٨۶۵﴾ در جامعه شناسى مذهب مشهور هستند. ليست بسيار بلندى از نام آوران انديشه و ادب آلمان زير نفوذ فکرى ديلتهاى بوده اند. ׳

هرمان گراف کايزرلينگ ﴿Keyserling، ١٩۴۶  ١٨٨٠﴾ از پراگماتيست هاى غير راسيونال بود. ׳

لودويگ کلاگس ﴿Klages، ١٩۵۶  ١٨٧٢﴾ واقعيت را جريانى روح مند مى دانست. ׳

 پيش نشانه هاى آغاز سده بيستم در فنومنولوژى نمودار مى گردد. ׳

 پيشگامان اين فلسفه عبارت بودند از: ׳

 فرانتس برنتانو ﴿Brentano، ١٩١٧  ١٨٣٨﴾، آلکسيوس مايننگ ﴿Mainong، ١٩٢١  ١٨۵٣﴾، ׳

 آلوييس هوفلر ﴿Höfler، ١٩٢٢  ١٨۵٣﴾، کارل شتومپف ﴿Stumpf، ١٩٣۶  ١٨۴٨﴾، ׳

 کريستيان اهرنفلز ﴿١٩٣٢،Ehrenfels  ١٨۵٠﴾. ׳

 ادموند هوسرل ﴿Husserl، ١٩٣٨  ١٨۵٩﴾ پايه گزار فنومنولوژى بود و تاثيرهاى

بزرگى بر فلسفه پس از خود داشته و دارد. مهم ترين نماينده فکرى اين جريان بايد از ماکس شلر

 ﴿Scheler، ١٩٢٨  ١٨٧۴﴾ نام برد. اگزيستانسياليسم، که عنصرهاى فکرى فلسفه زندگى

 و فنومنولوژى را در خود جمع دارد، در آلمان توسط مارتين هايدگر ﴿Heidegger، ١٩۶٨  ١٨٨٩﴾ ׳

و کارل ياسپرس ﴿Jaspers، ١٨٨٣ ١٩۶٩﴾ نمايندگى شده است. ׳

هستى شناسى ﴿اونتولوژى﴾ مدرن يکى از جريان هاى فکرى مطرح در فلسفه آلمان است که از روى کردهاى متافيزيکى با تکيه بر دستاوردهاى علمى جانبدارى مى کند. ׳

 تلاش اين دسته از فيلسوفان در ترسيم هماهنگى هاى ممکن ميان دانش هاى جداگانه و تخصصى شده است. اين جنبش فلسفى ابتدا توسط هانس ديتريش ﴿Ditriesch، ١٩۴١  ١٨۶٧﴾ در قلمرو زيست شناسى مطرح شد. برجسته ترين نماينده آن در فلسفه، نيکولاى هارتمن ﴿Hartmann، ١٩۵٠  ١٨٨٢﴾ است ﴿از بزرگ ترين فيلسوف هاى آلمانى در سده بيستم﴾. ׳

 پس از جنگ جهانى دوم، راه نگرش هاى گوناگون فلسفى به آلمان باز شد و تندى آهنگ تحول ها را سبب گرديد. مشغوليت با آنتروپولوژى، فلسفه زبان، فلسفه علم، همراه توجه آگاهانه و دقيق تر به متافيزيک، جهت روندها را نمايش مى دهد. ׳

 

در کنار جريان هاى فکرى گفته شده، در فلسفه کنونى آلمان مى توان اين سه جريان را به خوبى ديد: ׳

فلسفه هرمنوتيک، در پيوند با نام هانس گئورگ گادامر ﴿Gadamer،  ١٩٠٠﴾. ׳

 تئورى انتقادى، بدنبال مکتب فرانکفورت، همراه نام هايى چون تئودور آدورنو

﴿۶٩،Adorno  ١٩٠٣﴾، ماکس هورکهايمر ﴿Horkheimer، ١٩٧٣  ١٨٩۵﴾ و يورگن هابرماس ﴿Habermas،  ١٩٢٩﴾. ׳

 فلسفه آناليتيک ﴿واکافتى﴾، با چهره هاى برجسته اى مانند ولفگانگ شتگمولر

﴿٩١،Stegmüller  ١٩٢٣﴾ در تئورى علمى و گونتر پاتزيگ ﴿Patzig،   ١٩٢۶﴾ در منطق، فلسفه زبان و فلسفه اخلاق. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭