انتقاد ﴿critique ,criticism ,Kritik﴾ ׳

 

 انتقاد يکى از توانايى هاى مهم انسانى است براى داورى و دادن حکم که، بويژه در شکل انتقاد از خود، از پيامدهاى اشتباه و توهم هاى احتمالى جلوگيرى مى کند. ׳

 از زمان کانت، رشته فلسفى است که سرچشمه، اعتبار، روند و قانون مندى هاى شناخت انسانى و مرزهاى آن را مشخص مى نمايد. کانت دوران کودکى را با دگماتيسم موازى شمرده، دوره نوجوانى را شک گرايى و دوران بلوغ را سنجش گرى سيستماتيک و نقد گرايى مى داند. ׳

 ديد انتقادى در فلسفه اخلاق از جايگاه والايى برخوردار است: نيت هاى پنهان و پايه اعتبارى رفتارهاى اخلاقى به پرسش گرفته شده و تمامى باورهاى جمعى و فردى در زمينه هايى که بعنوان ممنوعه شناخته شده اند، نقش تابو بودن خود را از دست داده و امور مجاز هم به زير نور آگاهى و بررسى دوباره کشانده مى شوند. فلسفه اخلاق در شکل نقاد و سنجش گر خود، اصولن در آن جايى پيدا شده و نيرو مى گيرد که نظم اجتماعى موجود و ارزش هاى مورد حمايت آن دچار تزلزل گشته و به فرسودن و فروپاشى مى روند. ديد انتقادى اين فرسايش را شتاب مى بخشد و يا بر عکس، آن ارزش ها را تنها در فرمات و قالب ديگرى عرضه مى دارد. هدف از برخورد انتقادى - اخلاقى عبارت است از توهم زدايى و نماياندن شالوده اشتباه ها. چنين اخلاقى، روشن گرانه است و انسان ها را از بند قدرت هاى مذهبى و سياسى و " مسئوليت گريزى خودگناهکارانه" مى رهاند. ׳

 انتقاد به اخلاق يک جامعه، خود پديده اى است اخلاقى. حتا آن اخلاقى که با تمام اخلاق رايج و موجود دشمنى داشته و آن را ويران مى کند، مى تواند نقش سازنده اى را ايفا نمايد. براى نمونه: فريدريش نيچه بر عليه نظم موجودى که به گفته خودش از دوران افلاطون باقى مانده است، موضع گرفته و آن را مردود مى شناسد و در اين راه پرنسيپ اخلاقى جديدى را کشف مى کند" : خواست قدرت بعنوان اصل نيروبخش زندگى". هر چند اين يک اصل شناخته شده کهن بود، ولى نيچه آن را در جايگاه نوينى قرار داد و افق ديد و برداشت ما از زندگى را گسترده تر نمود ﴿با همه انتقادهايى که به او داريم !﴾. ׳

 انتقاد، مثلن در قلمرو فلسفه اخلاق، ممکن است تنها بخشى از سنجه ها و معيارهاى موجود را مردود بداند ولى با سيستم هنجارهاى موجود،، در مجموع، مخالفتى نداشته باشد که در اين حالت ، انتقاد نقش اصلاح گرانه اى را ايفا مى کند. کارکرد اين گونه انتقادها بر پايه دو دليل استوار است: ׳

 -١ اصل مورد انتقاد، زمينه وجودى خود را از دست داده و نيازى به آن نيست، چرا که بى فايده و يا حتا زيان آور مى باشد. اين دليل آورى در رابطه تنگاتنگى با سطح آگاهى و شعور موجود عمل مى کند ﴿بريدن دست و پاى محکومين، سنگسار کردن، تکرار وحشى گرى هاى دوران پيشين﴾. ׳

-٢ شرايط زندگى چنان دگرگون شده که آن اصل براى حفظ کارکرد و ادامه موجوديت خود، بايد تغيير يابد ﴿تبديل بسيارى از اصل هاى مربوط به دوران کشاورزى در دنياى صنعتى﴾. ׳

  از آنجا که انتقاد، داورى کارشناسانه از يک موضوع است و همچنين نوعى ارزش گزارى منفى نسبت به پديده را به همراه خود مى آورد، در صورت استفاده بيش از حد و نا لازم، ممکن است موضع گيرى مثبت و سازنده در زندگى را کاهش داده و در نتيجه پيامدهاى ويران گرايانه اى داشته باشد. ׳

انتقاد موضوعى است کاملن انسانى و اجتماعى. انتقاد از طبيعت، امرى بى ربط و بى معناست. آنچه مورد انتقاد قرار مى گيرد، بايد از دو ويژگى برخوردار باشد: ׳

-١ اختيار و آزادى عمل.   -٢ امکان و نيروى عمل. ׳

 در برخى از موارد اين انتظار وجود دارد که شخص، گروه و يا نهاد انتقاد کننده، توانايى اجراى بهتر را، نسبت به انتقاد شونده، از خود نشان بدهد. ׳

گاهى روند انتقاد و موضوع انتقاد در سطح ديگرى مورد انتقاد قرار مى گيرد. در چنين حالتى، نياز به

وجود سنجه ها و ملاک هايى براى ارزيابى ديده مى شود. چنين سنجه هايى در عرصه هاى گوناگون علمى، هنرى، فنى، ... بطور مشخص از پيش تعريف شده اند و ابزار کار هر نقاد خردمندى را تشکيل مى دهند. با اين وجود، بزرگ ترين منتقدان تاريخ بشرى ، مانند لسينگ، کانت، مارکس، در انتقادهاى خود به ملاک هاى پيشين توسل نجسته و قاعده بازى را خودشان تعيين نموده اند. اصولن، انتقادها، به ويژه در ميدان اجتماعى، اگر قاعده بازى را بر هم نزنند، دست کم، به آنها آسيب رسانده و يا مورد تجديد نظر قرار مى دهند. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭