انسان ﴿human being ,Mensch﴾
׳
انسان موجودى است زنده، داراى روح و
روان که به عنوان " شخص" در روابط اجتماعى و با ديگر انسان ها زندگى مى کند. مفهوم
انسان، بنابر تعريف، از سويى در برابر مفهوم خدا و از ديگر سوى، در برابر مفهوم
حيوان قرار مى گيرد. ׳
انسان ها در مقايسه با يکديگر داراى
تفاوت هاى بسيار گوناگونى هستند ﴿زيستى، اجتماعى، روانى،...﴾، با اين وجود مى توان
امور مشترک ميان آنها را جمع آورى نمود و از انسان بطور کلى سخن گفت. البته در صورت
استفاده از مفهوم مجرد انسان اين خطر وجود دارد که سمبل را جانشين انسان واقعى نمود
و از توجه به ويژگى هاى ممکن و موجود دور گرديد. ׳
- موضوع انسان در شاخه هاى متفاوت علم
و معرفت مورد بررسى قرار گرفته و مى گيرد ﴿براى نمونه: روان شناسى، زيست شناسى،
جامعه شناسى، فلسفه،...﴾. ׳
مجموعه داده هاى علمى رشته هاى گوناگون
درباره انسان از سوى دانش آنتروپولوژى ﴿انسان شناسى﴾ گردآورى شده و مورد کنکاش و
پژوهش هاى علمى قرار دارد. ׳
- انسان موجودى است نظريه پرداز، سياسى
و با توانايى شناخت کنش درست ﴿ارسطو﴾. ׳
- گرانيگاه انسان بودن، به عنوان کنش
گرى آزاد و خودمختار، در اين است که او از خود چه مى سازد و چه بايد بسازد ﴿کانت﴾.
׳
- سخن گويى، ابزار سازى و خردمندى از
ديگر ويژگى هاى انسانى هستند که توسط فيلسوف ها به اندازه هاى گوناگون مورد تاکيد و
توجه قرار گرفته اند. ׳
- انسان بودن نتيجه يک روند اجتماعى
است. مشکل مرکزى انسان، بطور فشرده، در چگونگى استفاده و تکامل امکانات و توانايى
هاى نظرى، عملى و فنى اوست براى يک منظور و هدف : تعيين و ساختن سرنوشت خودش.
׳
- مقايسه توانايى هاى بدنى و فيزيکى
انسان با حيوان هاى تکامل يافته، نشان دهنده نقص ها و ناتوانايى هاى زيادى در طبيعت
انسان است. انسان براى جبران اين کمبودها به اختراع و ساختن فرهنگ بعنوان " طبيعت
دوم" دست زده است. انسان آزادى خود را در جامعه و در ميان انسان هاى ديگر است که
کسب مى کند. ׳
- در جريان گفتمان هاى دوران کنونى،
ديدگاه مطرح و نظريه بالادست بر اين است که کرامت ذاتى و آزادى انسان را نمى توان
به سطح دريافت ها و دانسته هاى موجود فروکاسته و آنها را بر پايه دانش هاى زيست
شناسى، ژنتيک، رفتارشناسى،... توضيح داد. انسان، بطور ساده، موجودى است که مى تواند
" نه" بگويد. نه به غريزه ها و بديهى ترين نيازهاى خود... او آن چنان پيچيده و
تواناست که در هيچ قالبى محدود نمى شود. ׳
يک انسان، موجودى چون موجودات ديگر
نيست، او يک آفريننده است. انسان براى زندگى خود بايد آگاهانه جهان را بسازد. در
اين روند، او نظم پذيرى و در همان حال انعطاف شديدى از خود نشان مى دهد. اينکه چرا
انسان چنين است را نمى توان برپايه دانش موجود و به گونه اى کامل توضيح داد. رابطه
انسان با خودش و با ديگر انسان ها به او نقش يک هم نوع واقعى را داده است که در
دنياى حيوان ها بى سابقه و بى رقيب است. انسان ها داراى انگيزه هاى نيرومندى هستند
و مى توانند آموزش ها و تجربه هاى ديگران را به تجربه هاى شخصى خود تبديل نمايند.
عشق ورزى، پشيمانى، ترديد، همدردى، ارزش گزارى، ... از ويژگى هايى هستند که در روند
اجتماعى شدن جزيى از ساختار وجودى انسان گرديده اند. انسان بر اساس همين روند است
که بر انسانيت خويش مى افزايد. نقش بس مهم آموزش و پرورش را هم مى توان در اين
رابطه درک نمود. وظيفه آموزش و پرورش در اين است که توانايى هاى مغزى و روانى موجود
انسانى را در يک نظم اجتماعى و مفيد براى يکايک افراد قرار دهد. بدون ترديد، رشد و
شکوفايى انسان تنها در شرايطى مطلوب که شايسته اوست، ممکن است. اين شرايط فرآورده
روندهاى پيچيده ى سياسى، تاريخى و اجتماعى هستند: ׳
اجتماعى که به انسان آزادى مى دهد،
انسانى که به جامعه نيرو مى بخشد. ׳
انسان و اجتماعى که به هم عشق مى
ورزند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭