انقلاب ﴿Revolution﴾
׳
- دگرگونى ريشه اى و خشونت آميز نظم
حقوقى، سياسى، اجتماعى، اقتصادى و مذهبى موجود و تغيير نظام حکومتى و قانون اساسى
کشور ﴿تعريف تاريخى - سياسى انقلاب﴾. ׳
- انقلاب اجتماعى : رهايى انسان از بند
سرکردگى طبقه استثمارگر. ׳
- انقلاب ملى : تامين حق تعيين
سرنوشت، استقلال و رهايى از سلطه سياسى اقتصادى
کشورها و يا نيروهاى خارجى.
׳
- انقلاب اعتراضى است بر عليه نابرابرى
و بى قانونى ﴿ارسطو﴾. ׳
- از دست دادن يک پارچگى
﴿اينتگراسيون﴾ نظم پيشين، مورد استدلال انقلاب هاى سوسياليستى بوده و براى از ميان
برداشتن سيستم سرمايه دارى و بحران هاى ناشى و زاييده آن، تنها مى توان به انقلاب
سوسياليستى توسل جست ﴿لنين﴾. ׳
- دليل آورى و استدلال همه ى انقلاب ها
بر پايه خواست آزادى و برابرى است که در رابطه مستقيم و تنگاتنگى با شيوه و رفتار
حکومت وقت تعريف مى شود. ׳
تئورى انقلابى، پيش شرط يک انقلاب است.
اين تئورى مى تواند سيستمى از کنش ها، رفتارها، خواست ها و آرزوهاى اجتماعى باشد که
توان درهم شکستن ارزش هاى موجود و وابسته به حکومت را دارا باشد. شکل گيرى آگاهى
جديد، بعنوان تئورى يا ايده انقلاب، ׳
نمى تواند به دوران پس از انقلاب موکول
گردد ﴿برخلاف شورش هاى پراکنده﴾. ׳
خشونت موجود در انقلاب، بازتاب
نارسايى نظم حاکم است ﴿پارسونز﴾. ׳
انقلابيون، در مرتبه نخست، مجبورند در
چارجوب همان هنجارهايى نبرد نمايند که کمر به سرنگونى آن بسته اند. در نتيجه،
انقلاب هرگز نمى تواند يک سيستم سياسى - اجتماعى را بطور کامل حذف کرده و شرايط
کاملن نوينى را آغاز نمايد. ׳
- مشکل اخلاقى مطرح در رابطه با
انقلاب، خشونتى است که همراه و زاييده آن است. انقلابيون، خشونت خود را پاسخى به
خشونت هاى نيروى حاکم مى دانند. آنها آزادى را هم به معنى رهايى مى فهمند. بنا
براين مى توان گفت: ׳
خشونت ابزار انقلاب است و رهايى هدف
آن. ׳
تا آنجا که به فلسفه اخلاق مربوط است،
هنگامى مى توان کنش هاى انقلابى را مورد پشتيبانى قرار داد که -١ رعايت دقيق موازين
انسانى در تمام موارد وجود داشته باشد. ׳
-٢ هزينه هاى اجتماعى ﴿انسانى و مادى﴾
آن تا اندازه ى ممکن، پذيرفتنى و خردمندانه باشد. ׳
پس، مبارزه انقلابى بر پايه اين دو شرط
، عبارت خواهد بود از: ׳
تلاش براى دگرگونى سيستم موجود
﴿تغييرات قانون اساسى، تحميل خواست هاى دمکراتيک ، ...﴾ و هم پاى آن، روشن گرى، کمک
به رشد و بسيج نيروها. ׳
اين مبارزه، يک مبارزه ى درازمدت بوده
و عنصر خشونت را در تئورى و عمل به کمترين ميزان ممکن کاهش مى دهد.
׳
- قانون اساسى کشورهاى دمکرات، حق
مقاومت شهروندان را به رسميت شناخته و دفاع از آن را پيش بينى نموده است ﴿مانند اصل
بيستم قانون اساسى جمهورى فدرال آلمان﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭