آگاهى، خودآگاهى
يونانىsynesis : / synaisthesis
آلمانىBewusstsein :
׳
انگليسىconsciousness : / mind
لاتينconscientia : / cogitatio ،
sensus internus ، mens
فرانسوىconscience :
׳
خودآگاهىselfconsciousness :
,Selbstbewusstsein، conscience de soi
انسان موجودى است که فقط زنده نيست،
بلکه زندگى هم مى کند. انسان خود را به عنوان يک موجود زنده درمى يابد، يعنى انسان
به زنده بودن خود آگاه است. ׳
اين آگاهى، نسبت به وضعيت و شرايط ،
درجه هاى گوناگونى را نشان داده و در نتيجه مشروط به هر يک از انسان ها بطور
جداگانه است. ׳
آگاهى، هدايت و کنترل رابطه انسان با
محيط پيرامون او را بر عهده دارد. انسان تحريک ها و دروندادهاى گوناگون را آگاهانه
دريافت نموده و موضوع کارپردازى خود قرار مى دهد. ׳
آگاهى، از نظر ژان پل سارتر، بعد
وجودى پديدارانه سوبژه است که خالى از درون مايه هاى ابژکتيو مى باشد: نه ميز و نه
تصوير ميز، بل آگاهى از وجود ميز است که به گونه اى فراسويانه شکل گرفته است. سارتر
با مفهوم ضمير ناخودآگاه و نيمه آگاه مخالف بود. ׳
در تاريخ فلسفه، مفهوم آگاهى در سه
معناى متفاوت بکار رفته است: ׳
1 به عنوان يک مفهوم کلى شامل تمام
حالت ها و درون مايه هاى آگاهى ﴿دربرگيرنده توجه ها، دريافت ها، احساس ها، يادها،
انديشه ها، فهم،...﴾. ׳
2 به عنوان مفهوم مشخص " آگاهى
تئوريک" نسبت به يک چيز ﴿بويژه در دوره ايدآليسم آلمانى﴾.
׳
3 به معنى " خودآگاهى " ، که در
فلسفه دوران جديد مطرح شده است: دکارت، لايبنيتس، کانت، هوسرل ؛ خودآگاهى، درک و
تجربه اين يا آن ويژگى آگاهى من در اين يا آن موقعيت نيست، بلکه اصولن امکان عينى
آگاهى به وجود خود است، يعنى اينکه من وجود ﴿هستى﴾ دارم.
׳
بنا بر نظر ارنست توگندهات، فيلسوف
همگاه آلمانى، خودآگاهى را نمى توان يک واقعيت يا حالتى واقعى از آگاهى دانست،
بلکه، بيش از هر چيز، استعداد و توانايى بازتاب خود است: خودآگاهى يک تخيل فلسفى
تناقض دار است. ׳
خودآگاهى در زبان روزمره، به معنى
باورمندى به ارزش هاى خويش است. ׳
چيستى و چگونگى " آگاهى" همچنان يکى از
بزرگترين رازهاى حل نشده اى است که توسط روانشناس ها، عصب شناس ها، فيلسوف ها و
علاقمندان شاخه هاى گوناگون علمى مورد پژوهش و کندوکاوهاى بسيار جدى قرار دارد.
׳
٭٭٭٭٭٭٭