تاب آورى ، تحمل مخالف ، روادارى ﴿tolerance﴾ ׳
تائوييسم و لائوتسه ﴿Lao-tse / Taoism﴾ ׳
تئورى
تصميم ﴿Entscheidungstheorie﴾:
تئورى
بازى ها ﴿Spieltheorie﴾: ׳
تئورى
اخلاقى پيتر
سينگر ﴿Peter Singer﴾
تئورى
تعريف ﴿Definitionstheorie ,theory of
definition﴾
تئولوژى ، يزدان شناسى ﴿theology﴾ ׳
تحليلى
، آناليتيک ،
واکافتى analytic
تجربه
باورى ،
امپيريسم ﴿Empirismus
,empiricism﴾ ׳
تجزيه
تحليل،
آناليز،
واکافت ﴿analysis ,Analyse﴾
ترانسندنتال،
ترافرازنده ،
فراسويانه
﴿transcendental﴾
ترانسندنس
، برين ،
برشونده ﴿transcendence﴾
تربيت
، آموزش و
پرورش ،
فرهيختارى
﴿Erziehung ,education﴾
ترديد
، گمان ، شک ﴿doubt
,Zweifel﴾
ترقى
، پيشرفت ﴿Fortschritt
,progress﴾
تصميم
، تصميم گيرى
﴿decision ,Entscheidung﴾
تقدير سرنوشت Schicksal, destiny
تکامل، برآيش، فرگشت ﴿Evolution﴾ ׳
تکنيک ، فن ، شگرد ﴿Technik ,technic﴾ ׳
تمثيلى ، آنالوگى ، همسان انگارى ﴿Analogie﴾
تمنا ، شهوت ﴿passion ,Leidenschaft﴾ ׳
توافق
، موافقت کردن
، هم راى شدن ﴿Konsens
,consensus﴾ ׳
توجيه ، پذيراندن ، عذر آورى ﴿Rechtfertigung ,jistification﴾ ׳
تولرانس ﴿از واژه لاتين tolerare ﴾ به معنى تحمل و تاب آورى انديشه ها، رفتارها، آرا، شيوه ها و جهت گيرى هاى فرد يا جمع ديگرى است که با همه آنچه ما هستيم و انجام مى دهيم، متفاوت بوده و حتا کاملن در ناهمخوانى باشد. ׳
تاب آورى در عمل داراى دو گونه است: ׳
يک﴾ کنش پذير ﴿پاسيو﴾، که با آزادى دگرباشى و دگرانديشى مخالفتى ندارد. ׳
دو﴾ کوشا ﴿اکتيو﴾، که از آزادى دگرباشان و يا دگرانديشان بطور داوطلبانه و آزادانه جانبدارى نموده و آن را به رسميت مى شناسد. اين شکل تحمل، داراى ارزش واقعى و بالاى اخلاقى است. ׳
تاب آورى و تحمل روش و گونه اى که ديگران هستند، هرگز به معنى بى تفاوتى نسبت به آنها نيست، بلکه نشان دهنده موضع گيرى احترام آميزى است که يک فرد با وجود باورها و نگرش هاى شخصى و استوارى که خود دارد، آماده است با ديگران در صلح و مدارا همکارى و همزيستى نمايد. ׳
تحمل ديگرى کمک بزرگى به کشف ارزش هاى جديد نموده و زندگى اجتماعى انسانى را شکوفا مى سازد. ׳
با تبديل دين به بخشى از قدرت حکومتى و در نتيجه پيگرد و نابودى کافران و دگرانديشان بدست نيروهاى قهر، مفهوم تاب آورى مورد توجه و بررسى بسيارى از فيلسوف ها و نيک انديشان قرار گرفت. از نظر جان لاک، داشتن يا نداشتن اعتقاد دينى موضوعى است شخصى، و بنا بر اين، وارد يا خارج شدن از يک جمعيت مذهبى بايد کاملن آزاد باشد. اين آزادى به معنى آزادى شهروندان از قيد و بندها و تعين تکليف هاى حکومت است، حکومتى که خود نيز از امر و نهى هاى مذهبى رهايى يافته است. در اين حالت، مذهب هم از اسارت حکومت بيرون آمده و بجاى حاکم مردم بودن، به تکيه گاهى براى شهروندان آزاد تبديل مى شود. ׳
بر خلاف جان لاک، که تاب آورى و تحمل دگرباشى و دگرانديشى را فقط وظيفه کليسا و حکومت مى دانست، جان استوارت ميل به هنجارهاى اخلاقى نوشته و نانوشته اشاره نموده و خواهان آزادى هاى هر چه بيشتر فردى مى شود. او دخالت حکومت در دايره امور شخصى را، بعنوان يک جنايت آشکار، محکوم مى کند. فرد تا هنگامى که به آزادى ديگرى آسيبى نرسانده باشد از هر گونه بازخواست دولتى بدور است. اين تز ليبرالى تحمل مخالف که از سوى استوارت ميل بيان شده است، مورد پذيرش مردم و حکومت هاى کشورهاى صنعتى قرار گرفته و بنيان جامعه پلوراليستى غرب را مى سازد. مردمانى که از داشتن سيستم دمکراتيک اداره جامعه بهره مندند، تحمل مخالف را يک اصل بديهى و بدون چون و چرا مى دانند: نبرد و رقابت آزاد ميان انديشه ها، شکل گيرى و شفافيت گرايش هاى مختلف را بدنبال داشته و فرماندهى اکثريت را براى مدتى مشخص تعيين مى کند. اقليت پيروزى اکثريت را پذيرفته و با تلاش هاى قانونى و دمکراتيک در صدد بازبينى و رفع اشتباه هاى ممکن خود بر مى آيد. اکثريت هم با تکيه به اصول قانونى و اخلاقى، همواره احترام خود به اقليت را حفظ و اجرا مى نمايد. ׳
در دوران کنونى، تحمل مخالف در سطح بين المللى داراى نقش فزون يابنده اى شده است. همراه "کوچک تر شدن جهان" و نياز به يافتن پاسخ هاى جهانى براى بسيارى از مشکل ها و گرفتارى هاى موجود، امر تحمل مخالف، تفاهم و همزيستى مردمان ﴿و نه فقط حکومت ها﴾ داراى جايگاه حساس و ويژه اى گرديده است. آشنايى با فرهنگ هاى بيگانه و ايجاد رابطه در همه زمينه هاى ممکن ميان شهروندان جهان، مهم ترين اقدامى است که بايد براى اين منظور پى گيرى شود. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
فيلسوف و سياستمدار يونانى ﴿حدود ٦٢۵ - ۵٤۵ پ.م. ﴾. ׳
تالس سفرهاى زيادى به ايران، مصر و ديگر سرزمين ها داشته و دانش آنها را کسب نمود. ׳
او بر پايه اين آموخته ها توانست خورشيد گرفتگى ﴿کسوف﴾ سال ۵۸۵ پ.م. را پيش گويى نمايد. ׳
تالس را نخستين فيلسوف يونانى مى داننند، ولى نوشته اى از او بر جاى نمانده است. ׳
مطابق آنچه در نوشتارهاى فيلسوفان پس از او آمده، تالس آب را عنصر پايه اى جهان مى دانست و بر اين بود که تمام جهان از آب ريشه گرفته است. ׳
جمله معروف او gnothi seauton ! : ﴿خودت را بشناس !﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تئورى
تصميم ﴿Entscheidungstheorie﴾: ׳
يک
فرد يا يک
گروه در
موقعيت هاى
گوناگون در برابر
انتخاب ميان
کارهاى
متفاوتى قرار
مى گيرد. ׳
تئورى
تصميم تلاش
دارد با بررسى
شيوه ها و امکان
هاى موجود، به
يافتن تصميم
هاى درست و
خردمندانه در
شرايط
گوناگون راه
برد. ׳
از
اين ديدگاه،
بالاترين
ويژگى هر
تصميم درستى
در افزايش
سودمندى و
بهره رسانى به
انسان است. ׳
در
حالتى که
پيامدهاى
احتمالى
تصميم هاى جايگزين،
شناخته شده
باشند، قاعده
عمومى تصميم گيرى
عبارت است از:
آن تصميمى را
بگير و اجرا کن
که با بيشترين
سود همراه
باشد. ׳
هرگاه
پيامدهاى
احتمالى،
صرفن جنبه ذهنى
و سوبژکتيو
داشته باشند،
بايد توقع و
انتظارها را
بالا برد و در
همان حال به
افزايش ريسک و
خطر پذيرى هم آگاه
بود. ׳
هنگامى
که انسان هيچ
پيامدى را
نتواند پيش
گويى نمايد
﴿شرايط
نامطمئن﴾،
قاعده هاى
زيادى مطرح مى
شوند، مانند:
تصميمى را
بگير که
کمترين زيان
ها را در
بدترين
شرايط داشته
باشد. ׳
*************
شاخه
اى از تئورى
تصميم است که
قاعده هاى
خردمندانه
تصميم گيرى در
يک وضعيت
انتخاب، که
کنش هاى شخصى
به کنش هاى
ديگران هم
وابسته است،
را فرمول بندى
مى کند. ׳
اين
تئورى در سال
١٩۴۴ از سوى
مورگن شترن
مطرح شده و بر
اين است که
آدمى هدف هاى
خود را نسبت به
قدرتى که
دارد، پيش مى
برد. خودمدارى
عاقلانه و
رابطه ميان
قدرت ها، براى
حل کشمکش در
مرکز توجه قرار
دارد. ׳
تئورى
بهزيستى يا
انتخاب
اجتماعى
﴿Sozialwahltheorie﴾: ׳
تئورى
انتخاب در يک
وضعيتى است که
امتيازها و برترى
هاى تک تک
افراد به
امتياز يک
گروه فرا مى
رويد. هر يک از
افراد شرکت
کننده در گروه
داراى
وابستگى ها و
علاقه هاى
ويژه اى
هستند، ولى
براى تامين
سود جمعى
تشکيل گروه
داده اند.
ارزش اين گروه
بر پايه ارزش
افراد آن
اندازه گيرى
مى شود و در اين
رابطه تصميم
درست، تصميمى
است که
بيشترين استفاده
را براى آن
مجموعه به
همراه داشته
باشد. ׳
اين
تئورى که مورد
انتقاد نيز
هست ﴿بدليل
بى توجهى و يا
قربانى کردن
فرد براى
جمع﴾ بعدها از
سوى جان رالز
با کمک مفهوم
عدالت تدقيق و
تکوين يافت. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تئورى
اخلاقى پيتر
سينگر ﴿Peter Singer﴾ ׳
پتر
سينگر، متولد ١۹٤٦، فيلسوف
استراليايى
اخلاق است. ׳
او در
کتاب خود ﴿به
نام practical ethics,١٩٧٩﴾
تئورى بحث
برانگيزى را
در باب فلسفه
اخلاق مطرح
نموده است که
در اينجا بطور
فشرده به آن
اشاره مى شود: ׳
پرسش
مرکزى اخلاق
اينجاست که ما
چه وظيفه هايى
در برابر ديگر
موجودات
داريم. ׳
اين
موجودات، از
نظر سينگر، به
سه دسته تقسيم
مى شوند و ما
مى توانيم، بر
اين پايه، چيستى
و چگونگى
وظيفه هاى خود
را نسبت به هر
يک از آنها
روشن کنيم: ׳
-١
موجودات بدون
آگاهى و بى
شعور، شامل
چيزهاى بى
جان، گياهان و
حيواناتى که
از سيستم مرکزى
اعصاب بى بهره
اند. ׳
اين
دسته از
موجودها،
احساس درد و
لذت ﴿خوشى﴾
را دريافت نمى
کنند،
بنابراين، به
خودى خود ارزش
مند نيستند.
يعنى، ارزش
درونى ندارند
و ما نسبت به
آنها هيچ
وظيفه اخلاقى
نداريم. ׳
-٢
موجوداتى که
توانايى درک
آگاهانه را
دارند. شامل
حيوان هايى که
داراى سيستم
مرکزى اعصاب
هستند. از آنجا
که اين حيوان
ها احساس درد
و لذت را درک
مى کنند،
برخوردار از
ارزش معنوى و
داراى ارزش درونى
هستند. ׳
وظيفه
اخلاقى ما
نسبت به آنها
بر اساس و در
چارچوب فايده
باورى ﴿يوتيليتاريانيسم﴾
کلاسيک جاى مى
گيرد، که به
معنى افزايش
مجموع لذت ها
و خوشى آنها
در دنياست. ׳
اين
موجودات
داراى
خودآگاهى
نيستند و در
نتيجه،
موجوديت
تاريخى ﴿آگاهى
به گذشته و
آينده خود﴾
ندارند. آنها
را بايد چون
ظرف هايى حامل
لذت دانست و
مى توان هر يک
از آنها را با
ديگرى جايگزين
نمود. ׳
سينگر،
از سويى افزايش
خوشى ها را
بطور کل و در
تماميت اين
موجودات مى
بيند و از سوى
ديگر، يکايک
آنها را در نظر
مى گيرد. در
حالت نخست، مى
توان افزايش
مجموع لذت ها
را با افزايش
تعداد آن
موجودات و يا خوشى
مجموعه و کل
آنها مورد نظر
داشت و در حالت
دوم، منظور
موجوداتى
هستند که اکنون
وجود دارند.
در چارچوب اين
نگرش و دليل
آورى فايده
باورانه، به
کشتن حيوان
ها، انجام آزمايش
روى آنها،
پرورش صنعتى
آنها، ... توجه
مى شود. ׳
-٣
دسته سوم،
شامل افراد و
اشخاص است، که
داراى باشندگى
و موجوديت
تاريخى
جداگانه و خود
ويژه هستند. ׳
وظيفه
اخلاقى ما نسبت
به اين گروه
بر پايه
امتياز دهى و
برتر بينى
فايده
باورانه
استوار است.
يعنى ما بايد
چنان عمل کنيم
که علاقه ها،
آرزوها و
برنامه هاى آينده
همه آنها به
يکسان رعايت
شده و مورد
توجه قرار
گيرد. شخص، بر
خلاف حيوان،
نيروى درک ويژه
خود را داشته
و جايگزين
پذير نيست.
شخص حق زندگى
دارد. ׳
-
نکته تحريک
آميز در موضع
اخلاقى سينگر
در اينجاست که
او اساس تقسيم
بندى خود را
نه بطور ريشه
اى و ماهيتى،
بلکه کاملن بر
پايه " اکنونيت"
آن موجودها
قرار مى دهد. ׳
يعنى
يک موجود تنها
و تنها هنگامى
يک فرد يا شخص
است که اکنون
و در اين موقعيت
به عنوان فرد
يا شخص، موجود
باشد و نشانه
هاى ويژه نماى
او را همراه
داشته باشد.
نتيجه اينکه،
جنين و نطفه
انسانى،
نوزادان،
معلولين و
بيماران در
کما ﴿اغما﴾،
شخص به شمار
نمى آيند !! در
همان حال،
برخى از حيوان
هاى تکامل
يافته، مانند
شيمپانزه،
گوريل، نهنگ و
دلفين، شخص
هستند. ׳
اين
موضع اکنونيت
گرايانه
داراى
پيامدهاى خطرناکى
است: سينگر
چنين مى
پندارد که
جنين هاى
انسانى در سن
کمتر از
هيژدهمين
هفته باردارى،
داراى نيروى
درک آگاهانه
نبوده و
بنابراين بى
ارزش هستند ﴿ارزش
درونى متکى به
خود ندارند﴾.
پس مى توان
آنها را به
راحتى سقط
نمود. او جنين
هاى با سن
بيشتر و نوزادان
را در دسته
موجوداتى که
درک آگاهانه دارند،
جاى مى دهد ﴿وظيفه
ما در برابر
آنها، مانند
وظيفه اى است
که در مقابل
موجودات دسته
دوم داريم﴾.
براى روشن شدن
و پى بردن به
موضع اشتباه
سينگر بايد به
داده هاى
فلسفى -
آنتروپولوژيک
رجوع نمود تا
مشخص شود که
چرا اکنونيت
را نمى توان
شرط اصلى و
بنيانى شخص بودن
دانست. ׳
مى
توان با برخى
از انديشه هاى
سينگر موافق
بود و يا با
رفع برخى از
کمبودها، آن
را اصلاح نمود،
ولى اين
تئورى، به
عنوان نمونه
برجسته اى از
تلاش هاى
امپيريستى -
اوتيليتاريستى
دوران ما،
نشان دهنده
برخى از
تاثيرها و
پيامدهايى
است که نگرش
هاى تک بعدى
امپيريستى ﴿امپيريسم﴾
بر اخلاق
دارند. ׳
بيشتر
در اين مورد <---
فايده باورى،
فلسفه اخلاق. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تئورى تعريف ﴿Definitionstheorie ,theory of definition﴾ ׳
منطق، آموزش روش ها و اصولى است جهت تشخيص و فهم تفاوت هاى ميان فکر درست و نادرست. ׳
در تحليل منطقى جمله ها و گفته ها با سمبل ها و اصطلاح هايى روبرو مى شويم که براى درک هر يک از آنها بايد " تعريف" مربوطه را بدانيم. ׳
آنچه که بايد تعريف شود، تعريف ياب ﴿definiendum﴾ ناميده مى شود و آن سمبل يا مجموعه اى از سمبل ها که براى معنى کردن " تعريف ياب" بکار مى رود را تعريف گر ﴿definiens﴾ مى نامند. ׳
مثال: ׳
" مصرف ويتامين ها براى سلامتى لازم است". ׳
در اينجا بدون دانستن مفهوم ويتامين ﴿يا ندانستن آن﴾ نمى توان انتظار درک درست جمله را داشت. ׳
در بسيارى از موردها، با زنجيره اى از تعريف گرها و تعريف ياب ها روبرو هستيم ﴿ در مثال گفته شده، ويتامين ها ترکيباتى هستند که که بطور عمده در بدن ساخته نشده و بايد از خارج در اختيار بدن قرار بگيرند. اين ترکيبات در کارهاى ساختمانى و توليد انرژى بدن شرکتى نداشته و تنها نقش کمکى براى کارکرد برخى از آنزيم ها دارند﴾. ׳
گونه هاى تعريف : ׳
الف﴾ قرار گذارانه ﴿stipulative ,verbal ,nominal﴾، در اين حالت، تعريف در زمينه بکار رفته داراى معناى نوينى است که به منظور ويژه اى استفاده مى شود. مثلن، مى توان پيام ها و دستور کارهاى طولانى را با کمک يک اصطلاح قراردادى جديد کوتاه نمود ﴿ در تلگراف، در ارتباط هاى سازمانى، تشکيلاتى، ...﴾. روشن است که چنين اصطلاح هايى نه درست هستند و نه اشتباه، چرا که در يک حوزه کارى مشخص و ميان افراد و گروه هاى ويژه کاربرد دارد و خارج از آن بى معنى و بى ربط است. ׳
ب﴾ واژه نامه اى ﴿lexical﴾، تعريف هايى هستند که مورد قبول همگان بوده و کاربرد گسترده در يک فرهنگ ﴿يا فرهنگ جهانى﴾ دارند. اين گونه تعريف ها مى توانند درست يا اشتباه باشند. مثلن، کوه مجموعه بزرگى از خاک و سنگ برآمده از زمين است ﴿يعنى نمى توان آن را يک فرو رفتگى در زمين دانست!﴾. از همين روست که تعريف هاى واژه نامه اى را تعريف هاى واقعى ﴿رآل﴾ نيز مى نامند. واقعيت اين تعريف ها بدليل جا افتادگى تاريخى و يا تاييد علمى و عملى آنهاست. در واژه نامه ها و فرهنگ نامه ها براى ارايه تعريف ها به نوشتارها، نويسندگان و انديشمندان برجسته و برگزيده مراجعه مى شود. البته اين تعريف ها ﴿چه در سطح آکادميک و يا در زبان کوچه﴾ به مرور زمان، شکل و درون مايه جديدترى به خود مى گيرند. براى مثال، گرما در فيزيک زمان هاى پيش، بعنوان مايعى سيال و بدون وزن تعريف مى شد، ولى اکنون آن را شکلى از انرژى مى دانند که بر پايه جنبش نا منظم مولکولى يک جسم پديدار مى شود. يعنى، بدنبال تئورى هاى گوناگون مى توان انتظار دگرگونى تعريف تئوريک گرما را داشت. يک تعريف ممکن است تنها متوجه ابژه يا يک چيز مشخص باشد و معناى آن را برساند ﴿detonation﴾، مانند مفهوم سياره که در برگيرنده ابژه هاى مشخصى در فضاست ﴿زمين، مريخ، زهره، ...﴾ و يا صفت هاى مشترکى از يک مجموعه را در بر گيرد ﴿محمول﴾، مانند مجموعه همه شکل هاى هندسى سه گوش. اين مجموعه ﴿گونه، genus﴾ مى تواند داراى زير مجموعه ﴿نوع، species﴾ هاى گوناگونى باشد ﴿کلاس يا طبقه، مطابق تعريف، مجموعه باشندگى هايى است که ويژه گى مشترکى با يکديگر دارند﴾. ׳
اصول و قاعده هاى تعريف: ׳
در رابطه با تعريف بر پايه گونه و نوع، بايد به اين پنج اصل توجه داشت و آنها را رعايت نمود: ׳
يک﴾ تعريف بايد ويژگى ها و نشانه هاى اصلى و مهم يک نوع را بيان کند. مثلن مفهوم " نماينده مجلس" را نمى توان از نظر فيزيکى يا روانى تعريف نمود، بلکه بايد به چگونگى کسب اين مقام، کارکردها، وظيفه ها و مسئوليت هاى آن توجه داشت. ׳
دو﴾ تعريف اجازه ندارد بطور چرخشى و تکرار شونده بيان شود ﴿استدلال دورى﴾. ׳
يعنى تعريف ياب نمى تواند در تعريف گر حضور داشته باشد. ׳
مثال، اين گفته ويتگن شتاين است ﴿در philosophische Untersuchungen﴾: ׳
" معناى يک واژه، آن چيزى است که از راه معنى کردن بيان مى شود"﴿!!﴾. ׳
سه﴾ يک تعريف نبايد خيلى باز و يا خيلى بسته باشد. ׳
يعنى رابطه تعريف گر و تعريف ياب بايد متناسب باشد. ׳
مثال، شاگردان افلاطون در آکادمى، مدت زيادى صرف پيدا کردن تعريفى براى انسان بودند و سرانجام به اين نتيجه رسيدند که انسان موجودى است داراى دو پا و بدون پر است ﴿!!﴾. ׳
ديوژن، در همين رابطه، يک مرغ پر کنده را در آکادمى رها کرد. اعضاى آکادمى هم تعريف خود را کامل تر نمودند: انسان موجودى داراى دو پا، بدون پر، با ناخن هاى پهن است ﴿!!﴾، که تعريفى خيلى باز مى باشد. و يا اين تعريف: کفش پاپوشى است از چرم. ﴿که کفش هاى چوبى، پلاستيکى، ... را از نظر دور داشته است ﴿تعريف خيلى بسته﴾. ׳
چهار﴾ تعريف نبايد مبهم، دو پهلو و يا با زبان تصويرى باشد. ׳
مثال: هربرت اسپينسر در تعريف تکامل ﴿برآيش، evolution﴾: ׳
" انسجام و يک پارچگى ماده و حرکت همراه آن، بطورى که ماده از همگونى بى مرز و نا وابسته خود به نا همگونى محدود و وابسته فراروييده و با نگاه داشت حرکت خود در يک روند تغيير و تبديل موازى سير کند ﴿!!؟؟﴾. ׳
و يا نمونه معروف براى تعريف تور ﴿شبکه﴾: ׳
" هر آن چيزى که از مجموعه فضاهاى خالى موجود در ميان چيزى درست شده باشد" ﴿!!﴾. ׳
و يا تعريفى براى نان: نان ماده زندگى است ﴿بيان متافيزيکى﴾. ׳
پنج﴾ يک تعريف گر اگر مى تواند ايجابى ﴿مثبت، تاييدى﴾ باشد، نبايد سلبى ﴿انکارى، نفى کننده﴾ باشد. ׳
يعنى، تعريف بيان گر آن چيزى باشد که هست و نه آنچه که نيست. ׳
مثال، تعريف مبل: مبل چيزى است که نه صندلى است و نه ميز ﴿!!﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
نظريه اى در فيزيک مدرن که به وجود و پيدايش ميدان در پيرامون هر نيرويى تاکيد مى کند. ׳
مکان يا فضاى تهى دارى اين ويژگى است که مى تواند ميدان هاى گوناگون را در خود جاى دهد. بدنبال سه نيروى شناخته شده کنونى، مى توان سه گونه ميدان را در نظر گرفت: ׳
- ١ ميدان جاذبه ﴿نيروى جذب کننده از سوى جسم ها و جرم هاى بزرگ و سنگين﴾. ׳
- ٢ ميدان الکترومغناطيسى ﴿نيروى جذب و دفع جسم هايى که داراى بار الکتريکى و يا آهن ربايى هستند﴾. ׳
- ٣ ميدان هسته اى ﴿نيروى کششى پيکرپاره هاى هسته اتم: پروتون، نوترون﴾. ׳
از آنجا که هر انرژى و ماده اى مى توانند به هم تبديل و يا يکديگر را نمايندگى کنند، براى هر ميدانى هم مى توان اندازه اى از جرم را در نظر گرفت ﴿مثلن حتا ميدانى که پيرامون تنها يک الکترون ايجاد مى شود، که در اين حالت، با جرم الکترون برابر است﴾. ׳
مطابق اين تئورى، ماده چيزى نيست جز نقطه يا گره اى در ميدان. ׳
تئورى ميدان در روان شناسى و جامعه شناسى مدرن هم بازسازى شده و مطرح است. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
کانت اين پرسش را مطرح مى کند که آيا رابطه ميان ذهن ﴿سوبژه﴾ و گزاره ﴿پرديکات، predicate﴾ درون سوبژه است يا خارج از او ؟
تمام احکامى که گزاره هاى آن درون سوبژه هستند، از نظر کانت آناليتيک مى باشند. ׳
براى مثال: هر جسمى گسترده است. در اين گفته، جسم به عنوان سوبژه عمل مى کند و گستردگى به عنوان گزاره، ويژگى درونى هر جسمى است. يعنى، گزاره جزيى جدا ناپذير در سوبژه است. ׳
حکم هاى سنتتيک ﴿ترکيبى، سنتزى، هم نهادى، synthetic﴾، حکم هايى هستند که در آن، گزاره چيزى بر سوبژه مى افزايد، يعنى گزاره در خارج از سوژه است. مثال: هر جسمى وزن دارد. ׳
وزن داشتن ويژه گى درونى هر جسم ﴿که در اين گفته به عنوان سوبژه عمل مى کند﴾ نيست، بلکه چيزى از خارج ﴿نيروى جاذبه﴾ بر جسم مى افزايد و در جهت توسعه مفهوم سوژه عمل مى کند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
مجموعه واقعيت ها و آنچه انسان از خويش و يا دنياى پيرامون در زندگى خود بطور آگاهانه دريافت مى کند. ׳
در فلسفه، شناخت واقعيت بر بنيان تجربه استوار است. تمام دانش ها در وابستگى با تجربه بوده و بايد درستى خود را در تجربه نشان بدهند. از سوى ديگر، شناخت نبايد در سطح تجربه باقى بماند، چرا که به منظور استفاده علمى از آن، بايد تجربه هاى گوناگون در انديشه انسانى نظم يافته و مورد همسنجى قرار بگيرند و پس از پيوست ها و گسست هاى ارتباطى ميان آنها، اعتبارمندى خود را نشان داده و کامل تر شوند. ׳
بنا بر نظر ويلهمل ديلتهاى ﴿فيلسوف آلمانى ١٨٣٣ - ١٩١۹﴾، تمام دانش هاى بشرى علوم تجربى هستند. سرچشمه و اعتبار دانش هم به شرايط آگاهى ما وابسته است. ׳
کانت ﴿در نقد خرد ناب﴾ مفهوم تجربه را به بررسى کشيده است: ׳
تجربه نخستين فرآورده نيروى درک ما و نقطه ى آغاز و همچنين بسط دهنده ى روند شناخت است. البته، خود تجربه هم از کارکردهاى روحى است که گونه ويژه اى از فهم را ، بعنوان يک پيش شرط، لازم دارد، فهمى که به نوبه خود در وابستگى با تجربه بوجود مى آيد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
از واژه
يونانى
امپيريا ﴿تجربه﴾،
جريان اصلى در
تئورى شناخت
است که در
برابر راسيوناليسم
قرار دارد.
امپيريست ها
بر اين هستند
که مجموعه
شناخت ما متکى
بر دستگاه حسى
است که در
اختيار داريم:
تجربه مادر
شناخت است. همه
عنصرهاى
شناخت از راه
درک حسى کسب
شده و سپس
تبديل به
مفهوم مى شوند.
مفهوم هايى که
در چارچوب
قاعده هاى
زبانى بطور
مستقيم و يا
نامستقيم با
تجربه هماهنگ
اند. يعنى هر
گونه دريافتى
مستقل از
تجربه، مردود
است. پى گيرى و
تجزيه و تحليل
هر مفهومى، به
گونه اى و در
هر حال، با
تجربه رابطه
مى يابد و در
غير اين صورت،
بى معنى خواهد
بود ﴿به گفته
کانت، براى
امپيريست ها،
شناخت از تجربه
آغاز نمى شود،
بلکه از آن
سرچشمه مى
گيرد﴾. مطابق
امپيريسم،
دانش انسانى
درباره واقعيت
تنها بر پايه
تجربه است.
دانشى که از
راه استقرا
پديد مى آيد.
متافيزيک
موضوعى بى
هوده و بى
معنى است، چرا
که آزمودنى و
تجربى نيست. ׳
امپيريست
ها بدليل
علاقه و
احترامى که به
علوم تجربى
داشتند، نقش
مهمى در دوران
روشن گرى
اروپا ايفا
نموده و سبب
استقلال علوم
طبيعى و رهايى
آنها از
مونوپل
رياضيات و
الاهيات شدند.
׳
امپيريسم
تعريف شده از سوى
جان لاک، به
ويژه در دوران
روشن گرى
فرانسه، به
شکل
ماترياليسم و
در انگلستان ،
به کمک برکلى
و هيوم، در
قالب
فنومناليسم
تکامل يافت. ׳
در زمان
کنونى،
تقريبن تمام
برداشت هاى
امپيريستى با
ترديد و
انتقاد روبرو
شده و همه
امپيريست ها
از مواضع
اصولى و سنتى
خود عقب نشينى
کرده اند.
براى نمونه
روش استقرا ﴿ايندوکسيون﴾
در برابر
تئورى هاى
جديدتر، به
مرور زمان، اعتبار
پيشين خود را
بطور کامل از
دست داده است. ׳
توجه
امپيريست ها
همواره به
واقعيتى بوده
است که مستقل
از ناظر يا
مشاهده گر و
بدون دخالت او
وجود داشته
است. به ديگر
سخن، در اين
نگرش، سهم و
نقش خود ناظر
در روند شناخت
ناديده گرفته
مى شود. اين
ديدگاه با رآليسم
و ابژکتيويسم
خويشاوند
است، چرا که در
همه ى اين
جريان هاى
فکرى، مرکز
توجه به ابژه
است و نه به
سوبژه. ׳
با وجود
همه ى پيشرفت
هاى فکرى و
فلسفى کنونى،
مى توانيم همچنان
با امپيريست
ها در اين
زمينه موافق
باشيم و هم
صدا با آنها
تکرار مى
کنيم: رابطه
تئورى با
زيربناى آن،
يعنى عمل ! ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تجزيه تحليل، آناليز، واکافت ﴿analysis ,Analyse﴾ ׳
آناليز به معنى شکافتن، شکستن و تقسيم کردن يک چيز ﴿يا يک پديده﴾ به پيکر پاره هاى تشکيل دهنده همان چيز ﴿مفهوم آناليز در برابر سنتز، ترکيب﴾: تقسيم يگانه به چندگانه ﴿کل به جز﴾. ׳
واکافت يکى از کهن ترين روش هاى علمى و تجربى بکار رفته است ﴿در رياضيات ، پزشکى و زندگى روزمره﴾. ׳
- واکافت پايه اى ﴿elementary﴾: تجزيه پديده اى به پاره هاى خود، بدون توجه به رابطه اى که آن پاره ها با خود و يا با آن مجموعه دارند. ׳
- واکافت سببى ﴿causal﴾: براى ريشه يابى علت ها. ׳
- واکافت منطقى ﴿logic﴾: جستجوى رابطه هاى منطقى ميان پيکرپاره هاى سازنده آن مجموعه. ׳
- واکافت پديدارشناسانه ﴿phenomenological﴾: با تاکيد بر درون مايه هاى آگاهى از پيکرپاره ها
واکافت روان شناسانه ﴿پسيکولوژيک﴾: تقسيم درون مايه آگاهى به عنصرهاى تشکيل دهنده آن، با کمک روش هاى مربوطه. ׳
در واکافت ها بايد هميشه توجه داشت که هر يک از داده ها در جريان واکاوى ﴿واکاويدن﴾ از جايگاه و مرتبه خود خارج شده و به درجه هاى گوناگون، دگرگونى يافته اند. يعنى در روند تحليل، يک پيکرپاره مشخص رابطه ساختارى خود نسبت به مجموعه را از دست داده و ديگر آن چيزى نيست که بود. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ترانسندنتال، ترافرازنده ، فراسويانه ﴿transcendental﴾ ׳
فلسفه ترانسندنتال، جهت گيرى فلسفى است که از سوى کانت مطرح شده است. ׳
ترانسندنتال، برخلاف ترانسندنس، به هستى وراى تجربه و مستقل از آن مربوط نمى شود، بلکه به مفهوم لزوم آن پيش شرط هايى است که شناخت هستى ﴿آنچه هست﴾ را براى سوبژه ممکن مى گرداند. ׳
درانديشيدگى ترانسندنتال بيان گر پيش اندرانه بودن لزوم برخى ازشرايط امکان تجربه و شناخت است. ׳
فلسفه کانت با در نظر گرفتن اين شرايط لازم براى شناخت، در برابر ساير فلسفه هاى دوران خود قرار مى گيرد، فلسفه هايى که تنها به خود ابژه ها توجه داشتند و نه به شرايط پيش اندرانه امکان شناخت که از سوى سوبژه و در رابطه با او مطرح هستند. اين نگرش کانت، به گفته خود او، يک تحول کپرنيکى بود و از همين روست که فلسفه کانت را فلسفه انتقادى نيز ناميده اند ﴿فلسفه انتقادى کانت، فلسفه ايده آليسم ترانسندنتال﴾. مطابق کانت، تجربه داراى ساختارهاى قانون مندى است، قانون هايى که بر پايه داورى هاى ترکيبى ﴿سنتتيک﴾ استوارند و بطور پيش اندرانه ﴿اپريورى﴾ اعتبار دارند. ׳
بالاترين شرط شناخت تجربه عبارت است از خودآگاهى يا يگان ترانسندنتال آپرسپسيون
﴿ Apperception، دريافت، درک﴾. ׳
چگونگى ديد و شکل هاى مکانى و زمانى به اين خودآگاهى ﴿يگان نخستين﴾ وابسته اند. ׳
برهمين اساس، کانت تلاش در طرح و تعيين قياسى مقوله ﴿کاته گورى﴾ ها و قاعده هاى بنيانى مى کند
﴿مانند توضيح پرنسيپ علت و معلولى﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭
ترانسندنس ، برين ، برشونده ﴿transcendence﴾ ׳
ترانسندنس، از ريشه لاتين transcendere به معنى فراتر رفتن، پا را از محدوده مشخص بيرون
گذاشتن. ׳
ترانسندنس در تئورى شناخت به معنى چيزى است که مستقل از شعور و آگاهى وجود دارد، چيزى که بدون وابستگى به شناساگر ﴿سوبژه﴾ وجود داشته باشد. ׳
از نظر کانت، مفهومى ترانسندنس است که از دايره تجربه هاى ممکن خارج شده و در قلمرو دليل آورى هاى تجربى نباشد. کانت در برابر اين مفهوم، به استدلاال و تحليل ترانسندنتال شرايط تجربه ممکن توجه مى کند و نشان مى دهد که ابژه هاى مورد تجربه، نمود آنها هستند و نه ابژه در ذات خويش ﴿Ding an sich﴾. کانت به جاى ترانسندنس ﴿هستى فراى تجربه﴾، از مفهوم ترانسندنتال ﴿شرايط لازم و پيش اندرانه شناخت﴾ استفاده مى کند. ׳
در متافيزيک نظرآورانه ﴿سپکولاتيو﴾ دوران سکولاستيک، ترانسندنس به معنى وراى طبيعت و جهان بکار رفته است. بالاترين ترانسندنس خداست. روح انسانى هم ترانسندنس است، چرا که مى تواند از تمام جهان گذشته و فراتر رود. ׳
در فلسفه اگزيستانسياليستى، هايدگر ترانسندنس را اوج گيرى انسان بر فراز هستى مى داند. ׳
ياسپرس، آن را بعنوان آنچه از همه ى هستى بالاتر است ﴿خدا﴾ مى فهمد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تربيت ، آموزش و پرورش ، فرهيختارى ﴿Erziehung ,education﴾ ׳
طرح ها، برنامه ها، کنش ها و رفتارهاى والدين، آموزگاران و سرپرست ها در رابطه با کودکان و نوجوانان، به منظور آشنا کردن آنها با اصول انسانى و اجتماعى. ׳
هدف تربيت در کمک به تکامل و شکل گيرى شخصيت بويژه کودکان و نوجوانان است تا آنها براى تعيين سرنوشت خود آماده شده و در مسير زندگى خود بطور آزادانه و با احساس سربلندى به شکوفايى هر چه بيشترى برسند. اين شکوفايى بايد در تمام زمينه هاى جسمى، روانى، عقلى و احساسى در نظر گرفته شده و شرايط جاى گيرى فرد در جامعه را به گونه شايسته اى فراهم نمايد. آموزش، کامل کننده تربيت بوده و شامل خواندن و نوشتن ﴿فن آورى فرهنگى﴾، فراگرفتن تئورى ها و آزمودن درستى دانسته ها مى باشد. آموزس و تربيت به معنى کپى سازى از کودکان مطابق نمونه بزرگسالان نيست. جابجايى نقش دانش آموزان، امکان مشارکت در تصميم گيرى و داورى اخلاقى را براى آنان ترسيم مى کند، امرى که براى ايجاد تفاهم نسبت به هنجارهاى موجود داراى اهميت است. کودک بايد در همان حال فرمانبرى را هم بياموزد تا از خودمدارى او کاسته شده و برآوردن خواست هاى خود را تنها سنجه واقعيت نداند. پرورش احساس انسان دوستى، دلسوزى و علاقه به کارهاى جمعى از اصول تربيتى و آموزشى هستند. هر فرد بايد به موقعيت و جايگاه خود در خانواده، جامعه و جهان پى برده و به نظم هاى موجود و کارکردهاى آنها آگاهى يابد. ׳
هدف هاى آموزشى و تربيتى در قانون اساسى کشورهاى دمکرات به روشنى بيان شده است. سازمان ملل متحد نيز از حکومت هاى کشورهاى عضو خود مى خواهد که آنها کودکان را آزادى خواه، با شخصيت ، صلح جو و با روحيه اى داراى تفاهم و همبستگى تربيت نمايند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ترديد ، گمان ، شک ﴿doubt ,Zweifel﴾ ׳
ندانستن و يا اطمينان نداشتن از درستى و حقيقت داشتن يک تصميم يا موضع گيرى مشخص. ׳
فکر و انديشه نقاد پيش شرط وجود ترديد است و نخستين مرحله شناخت به شمار مى رود. ׳
اين مفهوم در تاريخ فلسفه نقش مهمى ايفا نموده است. ׳
آگوستينوس و دکارت فلسفه خود را از ترديد نسبت به دانسته هاى موجود آغاز کردند و در اين گذرگاه به سيستم هاى فلسفى جداگانه اى رسيدند. شک منفى ﴿ناباورى﴾ در برابر شک مثبت قرار دارد و با هر گونه اى از شناخت مخالف است. ׳
شک گرايى ﴿ Skeptizismus ,scepticism﴾ از واژه يونانى skepesthai ,skopeo به معنى اين سوى و آن سوى نگريستن، جهت گيرى فلسفى است که شک و گمان را اصل و پرنسيپ انديشه خود قرار مى دهد. ׳
فلسفه شک گرايى دوران باستان در برابر جزم گرايى متافيزيکى موضع مى گرفت. ׳
بعدها اين فلسفه بر نسبى بودن شناخت انسانى تاکيد داشت. در دوران کنونى، به اين موضوع توجه مى شود که هر گونه اى از شناخت در وابستگى به روان سوبژه و پارادايم هاى موجود معنا مى يابد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
آلمانىAngst : ׳
انگليسىdread : ,anxiety
فرانسوىangoisse : ׳
يونانىagkhein : ׳
لاتينanxietas : ,angor
احساس ناخوشايندى که بدنبال به خطر افتادن و يا تهديد موجوديت انسان بوجود مى آيد و همراه حالت هاى جسمى روانى ويژه اى چون تحريک پذيرى زياد، نا آرامى، بى اطمينانى، اختلال در آگاهى و دريافت هاى حسى، افزايش عرق کردن، تندى ضربان قلب، لرز و تهوع است. ׳
احساس ترس ممکن است از چيزى مشخص ﴿مانند ترس از تاريکى﴾ باشد و يا اينکه موضوع مورد ترس مبهم بوده و نتوان روى مورد مشخصى انگشت گذاشت ﴿فوبيا، ترس روان نژندى﴾. ׳
براى درمان و کنترل سوبژکتيو ترس مى توان از روش هاى درمانى گوناگونى کمک گرفت ﴿ تامين آرامش، فاصله گرفتن، رفتار درمانى، لوگو درمانى، ... و احتمالن داروهاى ضد اضطراب﴾. ׳
ترس تاثير مهمى در رفتارهاى آدمى دارد. از نظر فرويد، ترس توانايى تصميم گيرى را کاهش مى دهد. ترس ممکن است بازگشت خواسته هاى سرکوب شده باشد. ׳
در روانکاوى، ترس بنيان روان نژندى هاست: ترس از نزديک شدن انسان هاى ديگر ﴿ترس شيزوييد﴾، ترس از دور شدن انسان هاى ديگر ﴿ترس افسردگى﴾، ترس از تغيير و دگرگونى ﴿ترس وسواسى﴾، ترس از نبود تغيير و دگرگونى ﴿ترس هيستريک﴾. ׳
تمام رفتارهاى انسان کمابيش زير تاثير بخش ناخودآگاه اوست که ممکن است آسيب ديده گى هايى در آن بوجود آيد و در شرايط نابسامان اجتماعى و محيطى، ريشه دوانيده و بر وجود انسان چيره گردند. در اين حالت، زندگى طبيعى ﴿عشق، کار، لذت و خوشى﴾ دچار آشفتگى هاى جدى مى شود. روان کاوها در چنين مواردى کمک مى کنند تا افراد با کوشش و مسئوليت خودشان بر مشکلات چيرگى يابند. ׳
از نظر هايدگر، ترس پيش شرط لازم توانايى تصميم گيرى انسان است، چرا که انسان با وجود اين ترس، به محدوديت زمانى و بى مانندى کنش خود پى مى برد. اين ترس که در زندگى روزمره مخفى و خاموش است، در رابطه با " انتخاب" ، " نگرانى هستى" و " مرگ" خود را آشکار مى کند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ترقى ، پيشرفت ﴿Fortschritt ,progress﴾ ׳
- شکل حرکت از مرحله پست به مرتبه هاى بالاتر. ׳
- مفهوم فلسفى پيشرفت دربرگيرنده ايده اى است که تاريخ را در مجموع خود، حرکتى به پيش مى داند که روندى است از نادانى بسوى روشن گرى، از نادارى و نگون بختى بسوى دارايى و نيک بختى، از اسارت به آزادى، از وحشى گرى به فرهنگ و تمدن انسانى، ... ׳
- پيشرفت ﴿تکامل﴾ در طبيعت به معنى پيچيده تر شدن سيستم هاى زيستى و بدنبال آن، تاثير گذارى بيشتر در محيط زيست است. اين مورد براى انسان به بالاترين مرحله پيشرفت خود رسيده است: انسان طبيعت را در خدمت خود گرفته و دگرگون ساز و تعيين گر سرنوشت شده است. اين مرحله تکاملى، که در طبيعت بى مانند است، به دليل توانايى شناخت و نيروى حيرت انگيز خرد انسانى امکان وجود يافته است. اکنون انسان مى تواند مستقل از طبيعت به پيشرفت در زمينه هاى مورد علاقه خود ادامه دهد. انسان به واسطه نيروى خرد خود، نه تنها يک ناظر، که سازنده و سرور واقعى جهان است. ׳
- پيشرفت فقط يک مفهوم ذهنى مجرد نيست، بلکه واقعن و کاملن وجود دارد ﴿هگل﴾. ׳
- مشکل بزرگ مجموعه هاى انسانى در سرعت غيرقابل پيش بينى پيشرفت ها نيست، بلکه در ناهماهنگى اين پيشرفت هاست: پيشرفت هاى علمى و فرهنگى به موازات يکديگر نيستند ﴿هشدار از سوى روسو، کنراد، ...﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
از واژه فرانسوى " ترور" به معنى هراس، هراس افکنى. ׳
استفاده سيستماتيک از ابزار غير قانونى خشونت ﴿قتل، ويرانگرى﴾ از سوى يک فرد، گروه يا دولت با هدف نگهدارى، دخالت، تشکيل يا تصرف قدرت. ׳
در بعد سياسى، " سو قصد" ﴿خشونت نمادين بر عليه يک فرد﴾ با ترور تفاوت داشته و استراتژى يا تاکتيک يک جريان يا فرقه بشمار نمى رود. ׳
هراس افکنى يا ترور، بعنوان وسيله اى براى رسيدن به هدف هاى مشخص، از دوران باستان مورد استفاده بوده و به اندازه هاى زيادى از سوى نيروهاى حاکم و اپوزيسيون به منظور وارد آوردن فشار مادى و معنوى بکار رفته است: ׳
ترور در سده هاى ميانى در قالب بيدادگاههاى تفتيش عقايد ﴿انکيزيسيون﴾، ترور از سوى اسماعيليان، " ترور سفيد" ضد انقلابيون روس، " ترور طبقاتى" از سوى بورژوازى روس در جريان انقلاب اکتبر، " حکومت ترور" در دوره انقلاب فرانسه، " ترور سياه" در زمان فاشيست هاى آلمان، " ترور سرخ" آنارشيست ها و چپ هاى گزاف گرا، ترور يهودى ها، ترور فلسطينى ها، ترور دولتى، ترور از پايين، ترور بين المللى، ..... ׳
هر چند " ترور چپ" از سوى جنبش جهانى کمونيستى، مارکس و لنين مردود شناخته شده و بعنوان ابزارى ارتجاعى و ضد انقلابى از آن فاصله گرفتند، ولى در جريان جنبش هاى آزادى بخش ملى ﴿با تاثيرگزارى فرانتس فانون و انقلابى بزرگ، چه گوارا﴾، با اعتقاد به برخوردارى از پشتيبانى مردم، به استراتژى انقلابى و روش مبارزه بخش بسيار مهمى از نيروهاى چپ و ترقى خواه تبديل شده بود. ׳
پديده ترور، در دوران کنونى، به معنى تهديد شهروندان فهميده مى شود که در واقع بيشترين سود آورى را براى جريان هاى ارتجاعى، ضد دمکراتيک و مافيايى به همراه دارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تصميم
، تصميم گيرى
﴿decision ,Entscheidung﴾ ׳
اراده
آزاد يک فرد و
يک گروه براى
انتخاب و اختيار
کردن و امکان
انجام دادن يا
ندادن چيزى. ׳
واقعيت
هاى تاريخى بر
پايه و بدنبال
تصميم گيرى
هاى فردى يا
جمعى انسانى
است که شکل مى
گيرند. ׳
انسان
بدليل
برخوردارى از
نيروى تصميم
گيرى است که مسئول
رفتار خود
شناخته مى
شود. البته
اين مسئوليت
نمى تواند
نامحدود و
مطلق باشد،
چرا که زمينه
و بستر انجام
کنش هاى
انسانى، به
اندازه زيادى،
از پيش تعيين
شده اند
﴿انسان به
تنهايى،
آفريننده
کامل همه چيز
و همه ى شرايط
نيست﴾. ׳
روند
تصميم گيرى از
دو مرحله مى
گذرد: نخست، مرحله
سمت گيرى بسوى
مشکل و دريافت
آن. ׳
سپس
مرحله رفع اين
مشکل. ׳
عنصرهاى
تشکيل دهنده
اين دو مرحله
عبارتند از:
انديشه
درباره هدف و
منظور، آگاهى
و شناخت آزادانه
هدف بعنوان
هدف خود شخص،
نقشه و طرح ريزى
راه هايى که
به هدف مى
رسند. ׳
**************
از واژه لاتين definire به معنى مرز کشيدن، محدود کردن، مشخص نمودن. ׳
توضيح، تعيين و نماياندن يک مفهوم از طريق بيان ويژه گى هاى آن. ׳
هر گونه توضيحى يکى از اين سه مورد را در بر مى گيرد: ׳
درون مايه، چيستى، چگونگى. ׳
از آنجا که هر چيزى مى تواند داراى ويژگى ها و جنبه هاى زيادى باشد، تنها از مهم ترين و برجسته ترين ويژگى ها نام برده مى شود ﴿به ويژه در تعريف هاى امپيريستى﴾. ׳
بيان و نمايش پيکرپاره هاى تشکيل دهنده هر چيز ﴿روش تجزيه تحليلى﴾، مانند: ׳
يک دست کت و شلوار شامل کت، شلوار و جليقه است که از يک جنس دوخته شده اند. ׳
بيان رابطه يک چيز با مجموعه و يا سيستم مربوط به همان چيز ﴿روش ترکيبى﴾، مانند: ׳
قلب پمپ يا تلمبه دستگاه گردش خون است. ׳
بيان قاعده هاى بوجود آورنده يک چيز ﴿روش پيدايش شناسى﴾، مانند: ׳
دايره از حرکت يک نقطه در فاصله اى ثابت به دور نقطه اى ديگر بوجود مى آيد. ׳
بيان يک چيز در ارتباط با يک مرجع يا چيز ديگرى، مانند: ׳
ماه جسمى آسمانى است که در يک مدار به دور يک سياره مى چرخد. ׳
در رياضيات و منطق، سيستم ها و روش هاى تعريف به گونه اى مشخص " تعريف" شده اند. ׳
بيشتر در اين مورد: تئورى تعريف
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
،
׳
.تمامى شرايط
و رويدادهايى
که در درون يا
بيرون ما
جريان يافته و
زاييده کنش
هاى ما نباشند
׳
﴾...،محيط
زيست﴿ طبيعت
برون .دنيايى
که پيش شرط تحقق
و تکامل موجود
انسانى است
،هايدگر از پرتاب
شدن موجود
انسانى به
دنيا سخن مى
راند ،در اين
رابطه .کنش
هاى انسانى
وابسته به
موقعيت ها و
شرايطى هستند
که از پيش
وجود داشته و
نقش زيمنه ساز
رفتارهاى
انسانى را
ايفا مى کنند
׳
.دوران بلوغ و
سالخوردگى
خود را تجربه
مى کند ،انسانى
که در آن
چارجوب متولد
شده ،مى توانند
نقش مثبت و
يارى دهنده
داشته و يا در
همان حال خطرى
براى فرد
انسانى باشند
﴾... ،اقتصادى
،فرهنگى
،سياسى﴿ و
همچنين شرايط
اجتماعى ﴾...
،ساختمان و
چگونگى
پيکربندى ،جنس﴿
و طبيعت درون
׳
.در چگونگى
برخورد انسان
با آن است ،در
مجموع ،پرسش
اصلى در رابطه
با سرنوشت
تا
اختياريون
﴾اسلام
،مانى﴿ پاسخ
هاى فلسفى هم
طيف گسترده اى
را در بر مى
گيرند: از
جبريون
׳
.﴾کنستروکتيويسم
،هگل ،مارکس﴿
׳
׳ ....
،﴾فلسفه
زندگى﴿ انسان
داراى
نيازهاى کور ،﴾ماترياليسم﴿
انسان بعنوان
موجودى
اتفاقى ،﴾اسلام
،مسيحيت
،يهوديت
،فلسفه
اخلاق﴿ به ديده
هاى گوناگونى
نگريسته مى
شود: انسان
بعنوان اشرف
مخلوقات
﴾سرنوشت
ساخته﴿
جايگاه انسان
هم در اين
شرايط از پيش
فراهم شده ،از
سويى
׳
.فهميده مى
شود ،نسبت به
شرايط و
امکانات ،مفهوم
سرنوشت بيشتر
در رابطه با
ارزيابى عملى
بودن و امکان
داشتن کنش هاى
انسانى ،از
نظر فلسفى .تا
بى اعتناعى
کامل و سطحى
به آن را شامل
مى شود
﴾فاتاليسم﴿
از سرنوشت
باورى ،موضوع
پذيرش سرنوشت
׳
.بلکه براستى
آن شرايط را
هم دگرگون
نموده و سرنوشت
خود و تمام
هستى را
بازنويسى مى
کند ،تنها در
صدد تغيير
شرايط
برنيامده
،تاريخ تکامل
انسان و
مجموعه هاى
انسانى گوياى
اين واقعيت
است که انسان
با بهره ورى
از اراده آزاد
و خرد
فراسويانه
خويش
׳
.انسان ها
براى پيش روى
خود به احساس
مسئوليت
سنگين و احترام
به مرز
توانايى ها و
شناخت هاى
موجود وابسته
اند ،در اين
گذرگاه
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
تمثيلى ، آنالوگى ، همسان انگارى ﴿Analogie﴾ ׳
تمثيل ﴿ در لاتين آنالوگيا و در زبان يونانى آنالوگون﴾ به معنى همسانى و روابط همسان و همانند است که به منظور درک و فهم چيزهاى ناشناخته با کمک و استفاده از چيزهاى آشنا و شناخته شده بکار مى رود. براى نمونه : ׳
داده ها: ׳
" الف" داراى ويژگى " م" و " ج" است. ׳
" ب" داراى ويژگى " م" است. ׳
نتيجه تمثيلى ﴿آنالوگى﴾: ׳
" ب" داراى ويژگى " ج" هم هست. ׳
بنا بر اين، چيزهايى مورد مقايسه قرار مى گيرند که در برخى از جنبه ها و يا ويژگى هاى خود با ديگر چيزها همسان و همچنين متفاوت مى باشند و آنچه سنجه شناسايى آنها قرار مى گيرد، بايد همواره از موضوع شناخت و آن چيزى که مورد بررسى است، بيشتر شناخته و از اطمينان بالاترى برخوردار باشد. اينکه من انسان هستم و داراى احساس و هيجان، بنابراين همه انسان ها هم داراى احساس و هيجان هستند، ديد و برخوردى است تمثيلى براى درک و گسترش ﴿در اين مورد، از راه همسنجى من با ديگران﴾. ׳
در همسانى يا آنالوگى ساختارى ﴿structural﴾، عنصرهاى درونى سازنده سيستم هاى مورد مقايسه ، با يکديگر همانند هستند. ׳
در همسانى کارکردى ﴿functional﴾، سيستم هاى مورد مقايسه داراى کارکرد همانند بوده و مى توان يکى را با ديگرى جاى گزين نمود. ׳
ارسطو از دو گونه استفاده کلامى از تمثيل ياد مى کند: ׳
يک﴾ وصفى ﴿attributive﴾، که در اين حالت، علت و يا شرکت در رابطه مورد توجه است ﴿مانند بيان "سالم" براى بدن انسان و همچنين حالت عمومى و يا رابطه هاى درونى و بيرونى يک سازمان سياسى اجتماعى﴾. ׳
دو﴾ نسبتى ﴿proportional﴾، که رابطه ها با يکديگر مورد مقايسه قرار مى گيرند ﴿مثلن، " ديدن" توسط چشم ها و يا " ديدن" هوش مندانه که توسط يک نيرو يا حس درونى انجام مى گيرد﴾. ׳
افلاطون در تئورى حکومت سياسى خود براى روسن ساختن رابطه ميان حاکم و خلق از تمثيل استفاده نموده و آن را همانند رابطه ناخدا و کشتى يا پزشک و بيمار در نظر گرفته است. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
به توافق رسيدن، در مفهوم توصيفى آن، بيان هم راى و يا هم عقيده شدن دست کم دو نفر بر سر موضوعى مشخص است، که مى تواند شامل هنجارها، ارزش ها، منظورها، تفسيرها، هدف ها،... ׳
باشد. بر پايه توافق، پذيرش يا عدم پذيرش امرى بطور دو يا چند جانبه ميان افراد رسميت مى يابد. ׳
در فلسفه سياسى و فلسفه اخلاق، بر عقلانيت توافق و هم گرايى هاى خردمندانه کنش گران به منظور
قانونيت و يا حقانيت بخشيدن به مورد يا موردهايى، تاکيد مى شود. ׳
توافق هاى خردمندانه با توجه به تيپ هاى گوناگون خردمندانگى ﴿در عرصه تاکتيک و استراتژى، تئورى و عمل﴾ جلوه هاى رنگارنگى داشته و بايد آنها را از توافق هاى اتفاقى و ابزارى کاملن متفاوت دانست. ׳
مفهوم توافق در فلسفه ، يزدان شناسى و سخن ورى پى گيرى شده و به مرور زمان تکامل يافته است. ׳
ايده رسيدن به هم گرايى و توافق از طريق دليل آورى و استدلال، به سقراط و ديالوگ هاى او بر مى گردد. توافق هاى سراسرى ميان تمام مردمان و غير وابسته به زبان کاربردى، از سوى رواقيون مطرح شده است ﴿توافق ميان انسان ها، مستقل از زبان و فرهنگ هاى جداگانه، بنيان توافق اصولى ميان نوع بشر است﴾. ׳
رواقيون، در قالب حق طبيعى، توافق را اصلى از نظم جهانى مى دانستند. ׳
جانبداران قراردادهاى اجتماعى نيز، با تکيه بر طبيعت انسانى، سهم بزرگى در انسجام اين مفهوم داشته اند. ׳
توافق هاى ديالوگى - ارتباطى خردمندانه در کنستروکتيويسم و در اخلاق گفتمانى نقش پايه اى دارند. ׳
هم گرايى و توافق، بعنوان هسته مرکزى اخلاق گفتمانى، در رابطه ميان ذهنى و جمعى کنش گران شکل مى گيرد. براى کسب توافق بايد به ايجاد ارتباط ﴿گفتارى، نوشتارى، تصويرى، حضورى،...﴾ ׳
آزاد و شفاف ميان افراد روى آورد. ׳
بنا بر نظر جان رالز، از آنجا که در جامعه پلوراليستى امکان تحقق توافق همه جانبه و يکدست تقريبن ناممکن است و همه افراد نمى توانند به يک اندازه موافق يک چيز باشند، عدالت سياسى حکم مى کند که توافق ها را به صورت نقاط مشترک در نظر گرفت، يعنى به جاى توافق همه جانبه، مى توان بر سر اصل يا اصول مشخصى به توافق رسيد
﴿ايده توافق هاى پوشاننده، هم پوش، overlapping consensus﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭