بخشش
، عفو ﴿Verzeihung ,pardon﴾
برين
، برشونده ،
ترانسندنس ﴿transcendence﴾
׳
بى
گمانى ، يقين
، قطعيت ﴿Gewissheit
,certainty﴾
بى
مرگى ،
جاودانگى
﴿Unsterblichkeit ,immortality ,Athanasie﴾
بى
نهايت ، بى
کران ، بى
پايان ﴿unendlich ,infinite﴾
پارادايم، مدل واره، پاراديگما ﴿paradigma﴾
پارادکس ، ناسازنما ، ناسازه ﴿paradox﴾ ׳
پراگماتيسم
، عمل باورى ،
عمل گرايى
﴿pragmatism﴾
چشم
انداز باورى ،
ديدگاه باورى
،پرسپکتيويسم
(Perspectivism)׳
پسامدرن،
پست مدرن ﴿Postmodernism
,postmodern﴾
پيشايندى،
احتمال ﴿ probability
,Wahrscheinlichkeit ﴾ ׳
بخشش
، عفو ﴿Verzeihung ,pardon﴾ ׳
چشم پوشى از
مجازات يک
گناه کار،
مجازاتى که مى
تواند در شکل
ابراز تنفر،
انتقام و يا
هر گونه آسيب
رسانى مادى يا
معنوى باشد. ׳
بخشش در رابطه ميان دو انسان، نشان دهنده گذشت، تحمل ديگرى و يا بزرگوارى يکى يا هر دو آنهاست. انگيزه مهم براى بخشيدن يک هم نوع، عبارت است از اميدوارى در بهبود رفتارهاى اخلاقى او. بخشيدن يک گناه کار، در مرتبه نخست، حتمن مساوى با پذيرش او در جمع و يا در آن رابطه نيست و بيش از همه تمايل به برقرارى عدالت و فراهم نمودن امکان جبران گناه است. اين انتظار مى رود که شخص گناهکار بدنبال تقاضاى بخشش از فرد يا يک جمع، در جهت اصلاح خود بکوشد. فرد يا جمع بخشنده هم معمولن از اعلام گناه ديگرى و همچنين عمل بخشش خود در افکار عمومى اجتناب مى کند تا آبروى فرد گناهکار را به خطر نياندازد ﴿نسبت به جرم و شرايط﴾. ׳
بخشش تنها در رابطه ميان دو نفر يا دو گروه وجود ندارد، بلکه مى تواند در سطح ادارى، کشورى و يا جهانى باشد. بخشش گناهکاران براى ايجاد آرامش و حفظ صلح در تمام فرهنگ ها و مذهب ها، يک برجستگى ممتاز اخلاقى به شمار مى رود، بطورى که خداوند را هم داراى اين خصوصيت دانسته اند. ׳
بخشش نبايد به معنى بى توجهى به گناه و سهل انگارى نسبت به خطاها باشد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
از واژه لاتين pesimum به معنى بدترين، ديد سياه. ׳
بدبينى، جهت گيرى است بر خلاف خوش بينى، که تنها به جنبه هاى بد در روندهاى هستى توجه دارد. بر پايه اين نگرش، هستى انسانى، در آخرين تحليل، پديده اى بى معنى و بى هوده است. ׳
نگاه بدبينانه مى تواند افسرده جانى ﴿ملانکولى﴾ را در پى داشته باشد. ׳
بدبينى نسبى در بوداييسم و مسيحيت ديده مى شود. شوپنهاور و تا حدودى هم هارتمن، داراى موضع فلسفى بدبينانه اى هستند. نمونه بدبينى شديد و ملانکولى را مى توان در ديدگاه هاى فلسفى جوران
﴿Cioran﴾ فيلسوف رومانيايى مشاهده کرد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
بدى مفهومى است که ضد نيکى بوده و در برابر آن قرار مى گيرد. ׳
در متافيزيک، بدى را داراى واقعيت وجودى ندانسته و به اين مفهوم به دو گونه برخورد مى شود: از سويى، نگرش دوگانه انگارانه ﴿دوآليستى﴾ است که بدى و نيکى را در جدايى و تضاد کامل با يکديگر مى بيند و از سوى ديگر، ديدگاه يگانه انگارانه ﴿مونيستى﴾ است که تنها به نيکى اصالت داده و بدى را انگاشت و يا فرآورده خود انسان مى داند. ׳
در اخلاق، بدى و خوبى داراى بار مذهبى و عقيدتى شده و به هنجارها وابستگى مى يابند. بدى از اراده بد ناشى مى شود. اراده بد، معمولن، به بدى خود اعتراف نموده و اجراى آن را لازم مى داند. ׳
اينکه با وجود خدا ﴿آفريننده مطلق﴾، بدى و شر هم در هستى بسر مى برد، موضوعى است که در يزدان شناسى به گونه اى نسبى گرايانه توضيح داده شده است: بدى و شر تاوان آزادى روح انسانى بوده و نتيجه رفتارهاى گناه کارانه خود او مى باشند و اراده خداوندى از آن بدور است. ׳
نگرش هايى که وجود بدى را صرفن بر پايه زيستمانى ﴿بيولوژيک﴾ توضيح مى دهند ﴿مانند رفتارشناسى - کنراد لورنس﴾، روشن نمى سازند که چرا انسان نسبت به اراده بد خود، بايد مسئول باشد. ׳
بدى نيست و نابود مى شود، چرا که داراى تناقض درونى است و راهى جز تلاشى خود ندارد ﴿کانت﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
برابرى ﴿Gleichheit ,equality﴾ ׳
برابرى، همراه آزادى و همبستگى، بنيان حقوقى يک نظم دمکراتيک را ساخته و به گونه هاى صورى ﴿فرمال﴾، مادى، هنجارى و نسبى تعيين مى گردد. ׳
بطور صورى، يعنى همه شهروندان در برابر قانون برابرند ﴿بدون نظرداشت جنس، تعلق قومى، نژادى، سياسى، مالى، مذهبى، عقيدتى، ...﴾. برابرى سياسى، يعنى تمامى شهروندان براى انتخاب کردن و انتخاب شدن داراى حقوق برابر مى باشند. برابرى از نظر مادى، ناممکن است و قابل انتظار هم نيست، چرا که انسان ها داراى نيازها، توانايى ها، استعدادها و شرايط يکسانى نيستند. ׳
در حقوق پايه اى اجتماعى به منظور تامين برابرى، به برابر بودن شانس ها و امکانات تاکيد مى شود، يعنى دست رسى همگانى به امکان هاى آموزشى و فن آورى، کاريابى و توزيع خردمندانه وظيفه ها و مسئوليت ها. ׳
ارسطو، برابرى را بطور نسبيتى ﴿proportional﴾ در شکل هندسى ﴿geometric﴾ و حسابى يا عددى
﴿arithmetic﴾ توضيح مى دهد ﴿که با همين مفهوم در انقلاب هاى آمريکا و فرانسه مورد استفاده قرار گرفت﴾ : در برابرى عددى، به توزيع برابر و مساوى کالاها بر پايه ميانگين کارها و نوع کالا توجه مى شود. در برابرى هندسى، شعار " به هر کس، سهم خودش" اجرا مى گردد ﴿بر پايه ويژگى ها، توانايى ها، ... و به منظور برقرارى انضباط سياسى در جامعه﴾. ׳
نظر نسبيتى ارسطو ﴿تقسيم ثروت بر پايه کار﴾، در قانون اساسى کشورهاى دمکرات وارد شده است، ولى تامين برابرى انسان ها را هدف خود نمى دانند، بلکه به تعديل و کاستن تنش هاى اجتماعى توجه مى کنند. اصول دمکراتيک، دولت ها را موظف نموده که رفتارهاى همسان را به گونه اى همسان پاسخ دهند. از سوى ديگر، بايد افراد و گروه ها را نسبت به برخوردهاى نابرابر حمايت نمايند. ׳
البته، برابرى دمکراتيک را نمى توان دقيقن تعريف نمودولى مى توان گفت که اين گونه برابرى ها در صدد ملايم سازى و برقرارى تعادل ميان برابرى صورى و مادى مى باشند. بر اين اساس، خوش بختى جامعه و تحقق و حفظ آزادى هاى فردى و اجراى اصول عدالت پى گيرى شده و برابرى را از حقوق بشر و عدالت اجتماعى - سياسى جدا نمى دانند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
ترانسندنس، از ريشه لاتين transcendere به معنى فراتر رفتن، پا را از محدوده مشخص بيرون
گذاشتن. ׳
ترانسندنس در تئورى شناخت به معنى چيزى است که مستقل از شعور و آگاهى وجود دارد، چيزى که بدون وابستگى به شناساگر ﴿سوبژه﴾ وجود داشته باشد. ׳
از نظر کانت، مفهومى ترانسندنس است که از دايره تجربه هاى ممکن خارج شده و در قلمرو دليل آورى هاى تجربى نباشد. کانت در برابر اين مفهوم، به استدلاال و تحليل ترانسندنتال شرايط تجربه ممکن توجه مى کند و نشان مى دهد که ابژه هاى مورد تجربه، نمود آنها هستند و نه ابژه در ذات خويش ﴿Ding an sich﴾. کانت به جاى ترانسندنس ﴿هستى فراى تجربه﴾، از مفهوم ترانسندنتال ﴿شرايط لازم و پيش اندرانه شناخت﴾ استفاده مى کند. ׳
در متافيزيک نظرآورانه ﴿سپکولاتيو﴾ دوران سکولاستيک، ترانسندنس به معنى وراى طبيعت و جهان بکار رفته است. بالاترين ترانسندنس خداست. روح انسانى هم ترانسندنس است، چرا که مى تواند از تمام جهان گذشته و فراتر رود. ׳
در فلسفه اگزيستانسياليستى، هايدگر ترانسندنس را اوج گيرى انسان بر فراز هستى مى داند. ׳
ياسپرس، آن را بعنوان آنچه از همه ى هستى بالاتر است ﴿خدا﴾ مى فهمد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
بى گمانى ، يقين ، قطعيت ﴿Gewissheit ,certainty﴾ ׳
ويژه گى آنچه بدون ترديد دانسته و پذيرفته شده است. ׳
در حالى که يقين و بى گمانى موجود در " باور" و " ايمان" داراى درون مايه هاى ذهنى است، يقين در علم و دانش داراى عينيت است. يقين بدست آمده نسبت به يک چيز ممکن است بدون واسطه و بطور شهودى باشد و يا با واسطه و از طريق مطالعه و بررسى هاى تاريخى و منطقى گزارش ها کسب شود. دکارت انديشيدن را ﴿در جمله مى انديشم، پس هستم﴾ بنيان قطعيت شناخت دانست. ׳
يقين کامل و مطلق ﴿بدور از هر گونه شک و ترديد﴾ مورد ادعاى فلسفه نبوده و نيست. چنين يقين مطلقى، تنها يک ايده آل قابل فرض است. يقين در زندگى واقعى و عمل روزمره، مشروط به نظرداشت هاى اخلاقى و مسئولانه تک تک کنش گران است. ׳
نکته اى در مورد فونداسيوناليسم و فوندامنتاليسم : ׳
فونداسيوناليسم، مفهومى در تئورى شناخت است و به سيستم هاى فکرى گفته مى شود که بر بنيان يقين به يک باور مرکزى و اصلى استوار هستند، بطورى که ساير باورها از آن ناشى شده و يا متکى به آن باشند. اين باور ﴿بعنوان هسته مرکزى در آن سيستم باورها﴾، نسبت به هر گونه شک و ترديدى مقاومت نشان داده و خود را بدور از اشتباه مى داند. ׳
فوندامنتاليسم، اما، خشک مغزى سياسى مذهبى است که بعنوان اعتراضى به جامعه مدرن شکل گرفته و بر عليه روشن گرى موضع دارد. فوندامنتاليست ها در صدد اجراى راديکال سنت ها بوده و وضع موجود را خطرى براى باورها و يقين هاى خود مى دانند. آنها تعريف هاى جديد و يا باز تعريف سنت ها در جامعه مدرن را گناه نابخشودنى مى بينند. ابراز خشونت نسبت به مدرن و مدرنيت، ويژه نماى فوندامنتاليسم و در همان حال، تبلور نا اميدى و ناتوانى آن در دنياى امروز است. ׳
فونداسيوناليسم ﴿foundationalism﴾، فونداسيون به معنى شالوده، اساس. ׳
فوندامنتاليسم ﴿fundamentalism﴾، بنيادگرايى. ׳
دو مفهوم با بار معنايى کاملن متفاوت هستند که بايد در ترجمه ها بدان توجه داشت. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
بى مرگى ، جاودانگى ﴿Unsterblichkeit ,immortality ,Athanasie﴾ ׳
تداوم وجودى شخصيت پس از مرگ. در معناى گسترده آن: پيوستن به روح جهانى و يا خدا و يا ادامه وجودى فرد در دنياى بعدى ﴿دنياى ديگر﴾. ׳
بى مرگى فردى، رويا و آرزوى ديرين بشرى است که بدنبال ترس از مرگ و از دست دادن زندگى جلوه نموده و در تمام فرهنگ ها مطرح بوده و هست. ׳
بنابر برداشت هاى مذهبى کهن ﴿با ريشه در مصر و ايران باستان﴾، روح در لحظه مرگ از بدن جدا شده و به آسمان نورانى مى رود و در صورت بدى و بد بودن، به تاريکى مطلق مى پيوندد. ׳
مفهوم بى مرگى روح، در فلسفه، نخستين بار از سوى افلاطون و سپس سيسرو پرداخته شده است. ׳
مطابق آموزش هاى افلاطون روح در حرکت دايمى و بى آغاز و پايانى است که تنها به خود متکى است و در نتيجه بايد جاودانه باشد. ׳
در هستى شناسى، روح را عنصرى غير مادى در نظر گرفته اند که قابل تخريب و نابودى نيست ﴿دکارت، لايبنيتس﴾. ׳
در يزدان شناسى، خواست خداوندى مبنى بر دميدن روح در جهان، روح نمى تواند در اين دنيا به تکامل رسد و بايد به جهان غير مادى ديگرى سفر نمايد. ׳
مطابق برداشت هاى عمومى، در زندگى روزمره، عدالت در اين دنيا وجود ندارد، بنابر اين بايد در دنياى ديگرى که ادامه اين دنياست، عدالت واقعى اجرا شود. کانت اين پديده را داراى ارزش عملى مثبتى دانسته و خواهان بسط اين ايده جهت رشد اخلاقى توده هاست. اپيکور، لوکرز، اسپينوزا، هيوم، هگل، شوپنهاور، مارکس، ... با اين رويکرد مخالفت نموده و آن را از جنبه هاى گوناگون مورد انتقاد قرار داده اند. ׳
در فلسفه کنونى، موضوع بى مرگى روح انسانى را در دايره باورها و گمان هاى سوبژکتيو ارزيابى نموده و آن را به تصميم شخصى کنش گر واگذار کرده اند. هر فردى بر پايه احساس، تجربه ها و ايدآل هاى خود مى تواند آن را پذيرفته و يا رد نمايد و نيازى به اثبات يا استدلال در اين مورد وجود ندارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
بيناذهنى،
ميان ذهنيت ﴿
Intersubjektivitaet ,intersubjectivity ﴾ ׳
- واژه اينترسوبژه : اينتر ﴿لاتين: ميان﴾ و سوبژه ﴿لاتين: قرار داشته در بنيان﴾. ׳
منظور کلى از مفهوم ميان ذهنيت، رابطه اى است که ميان سوبژه ها بر قرار مى شود. سوبژه، موجودى است برخوردار از ويژگى ذهن و "ذهنيت" ﴿انسان، حيوان هاى بسيار تکامل يافته، موجودى احتمالى از سياره اى ديگر﴾. ׳
در حالى که سوبژه با دريافت هاى حسى خود، داراى آگاهى " خصوصى" مربوط به خودش مى باشد، در قلمرو ميان ذهنيت با آگاهى " عمومى" ارتباط مى يابد. ׳
- چند سوبژه در ارتباط با يکديگر، يک دنياى ابژکتيو مشخصى را بوجود مى آورند و در همان حال در پى همخوانى و مطابقت خود با آن برمى آيند. هر سوبژه ديگرى ممکن است با ذهنيت خود در اين دنيا شرکت نمايد. بنابراين، مفهوم ميان ذهنيت بيانگر فرم هاى مختلفى از روابط ميان سوبژه هاست: ׳
-١ رجوع مشترک سوبژه هاى متفاوت به يک دنياى ابژکتيو ﴿مثلن براى کسب شناخت از چيزى﴾. ׳
-٢ ميان ذهنيت بعنوان ميدانى براى عمل مشترک و چند جانبه سوبژه ها. ׳
-٣ ميان ذهنيت بعنوان ايدآلى که فراى هر يک از افراد وجود داشته و بازتاب دهنده بهترين و مناسب ترين ويژگى هاى لازم براى سوبژه هاست. ׳
-٤ ميان ذهنيت بعنوان محور مختصات داورى ها و تعيين گر عينيت چيزها. ׳
- در بحث هاى علمى تئوريک، براى نشان دادن اطمينان تجربى موضوع هاى مورد آزمايش، به ميان ذهنيت رجوع مى شود ﴿ميان ذهنيت بعنوان سنجه اى براى واقعيت﴾. ׳
- باشندگى هاى فيزيکى و تئوريک در ميدان ميان ذهنيت ﴿اينترسوبژکتيو﴾ داراى اعتبار شده و حقيقت، احتمال درستى يا مقبوليت مى يابند. ׳
﴿ برخى از باشندگى ها در اختيار و دسترس سوبژه نبوده و دريافت آنها تنها از طريق ميان ذهنيت و با کمک سوبژه هاى ديگر ممکن است. مانند اتم، ژن، ...﴾. ׳
- فنومنولوژى ترانسندنتال " ادموند هوسرل" نشان مى دهد که در هر سوبژه ﴿من﴾ مفهوم من يا سوبژه ديگرى بطور ضمنى نهفته است. اين دربرگرفتگى، معنى و مفهوم دنياى ابژکتيو را مى سازد. يعنى، سوبژه تنها با ورود به مرحله اينترسوبژکتيو و از طريق ديگران است که امکان دانش عينى و معتبر را کسب مى کند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
بى نهايت ، بى کران ، بى پايان ﴿unendlich ,infinite﴾ ׳
چيزى که نتوان براى آن پايانى تصور نمود و هيچ مرز و حدودى نداشته باشد. ׳
با اين تعريف، مکان و زمان بى نهايت و نا محدود هستند، چرا که هر گونه مرز مکانى و زمانى که در نظر بگيريم، مرز دانسته ها و انگاشت هاى موجود هر يک از ما خواهد بود ﴿که وابسته به احساس و فهم خود ما مى باشد﴾. مفهوم بى نهايت در حساب و در هندسه ﴿دانش اندازه ها﴾ داراى اهميت زيادى است. اين مفهوم از ديرباز در هندوستان وجود و کاربرد داشته و براى فيلسوف هاى باستان نيز مطرح بوده است. ولى در باورهاى مذهبى، جهان داراى حدود است ﴿آسمان گنبدى شکل، گنبد کبود﴾ و تنها خداست که بى نهايت است. ׳
جيوردانو برونو ، فيلسوف ايتاليايى، در برابر اين تز کليسا قرار گرفته و بى کرانى جهان را دوباره اعلام نمود. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پارادايم، مدل واره، پاراديگما ﴿paradigma﴾ ׳
پاراديگما، paradeigma واژه يونانى به معنى الگو، نمونه. ׳
قانون ها و قاعده هاى نانوشته که کنش علمى گروه و جمع پژوهنده ها را تعيين مى کنند. ׳
اين قانون ها که بطور همگانى پذيرفته شده اند، بر پايه نظر توماس کوهن ﴿Kuhn﴾، فيلسزف همگاه آمريکايى، شامل چهار گونه هستند: ׳
-١ عموميت بخشى نمادين؛ مانند قانون دوم نيوتن ﴿نيرو = جرم x شتاب﴾ که گفته اى صورى درباره طبيعت بوده و آزمودنى نيست. ׳
-٢ برداشت هاى متافيزيکى ، که تصورهاى بسيار کلى درباره چگونگى طبيعت مى باشند. مانند پذيرش توضيح مندى چيستى زندگى بر پايه کنکاش رابطه هاى فيزيکى - شيميايى در موجود زنده. ׳
-٣ ارزش گزاردن، مانند کاربرد اصطلاح تئورى " خوب". ׳
-۴ نمونه دانستن، مانند الگو و سرمشق قرار دادن موردهاى موفق، جهت رفع ساير مشکل ها. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پراگماتيسم ، عمل باورى ، عمل گرايى ﴿pragmatism﴾ ׳
پراگماتيسم از ريشه يونانى پراگما ﴿pragma﴾ به معنى عمل، کنش. ׳
جهت گيرى فلسفى که در ايالات متحد آمريکا توسط چارلز ساندرز پيرس ﴿Peirce ، ١٨٣۹ - ١۹١٤﴾، ׳
ويليام جيمز ﴿James ، ١٨۴٢ - ١۹١٠﴾ و جان دوى ﴿١٨۵٩ - ١٩۵٢،Dewey﴾ تکوين يافته و در
اروپا از سوى فرديناند شيلر، پاپينى، برگسون، زيمل، وايهنگر، ... نمايندگى شده است. ׳
مطابق اين نگرش فلسفى، در علم و دانش تنها مفهوم ها و جمله هايى داراى معنى هستند که بر پايه عمل بوده و عملى باشند ﴿اصالت عمل﴾. مفهوم عمل نه تنها زندگى روزمره، که پژوهش هاى علمى را نيز دربر مى گيرد. پراگماتيسم آمريکايى از طريق توضيح مفهوم ها به تئورى همگرايى حقيقت در عرصه سياسى - پداگوژيک راه مى برد. ׳
چارلز پيرس، بر خلاف تئورى شناخت، حقيقت را امرى توافقى مى داند که نه به دلخواه، بلکه بر پايه گذار از شک و ترديد و امکان قانع کنندگى و اطمينان دهى افراد، مورد پذيرش قرار مى گيرد. ويليام جيمز، ويژگى عموميت داشتن حقيقت را انکار نموده و رضايت مندى فردى و شخصى از يک فرضيه را حقانيت آن مى داند. يعنى، حقيقت جنبه کارکردى داشته و تطابق کنش گر با محيط پيرامون او را به نمايش مى گذارد. دانش هم بطور اصولى داراى توان مندى هاى اشتباه آميز است: ׳
گروه پژوهندگان در جستجوى حقيقت هستند، بدون اينکه اطمينان نهايى براى کسب و يا دست رسى به آن را داشته باشند. ׳
پيرس از نظر اخلاقى بر عليه پراگماتيسم عاميانه اى که بر خشنودى ها و لذت هاى فردى تکيه دارد، موضع روشنى داشت: آخرين منظور و هدف کنش انسانى بايد بر پايه خرد باشد، يعنى يک ايده آل ارزش مند که توسط جمعى نامحدود در يک سلسله کنش هاى پيوسته ﴿in the long run﴾ پى گيرى مى شود. جان دوى به جنبه هاى سياسى - اجتماعى پراگماتيسم علاقه و توجه نشان مى داد. از ديد او جمع پژوهندگان و کنش گران در تجربه هاى خود به يکديگر رجوع نموده و هيچ يک به تنهايى مالک و صاحب حقيقت مطلق نيست و نمى تواند باشد. ׳
پراگماتيسم آمريکايى تاثيرهاى مهمى در تئورى علمى و نظريه هاى کواين، آپل، هابرماس، ... داشته است. ׳
بيشترين انتقادهاى مطرح به پراگماتيسم: ׳
برترى غير ديالکتيکى عمل نسبت به تئورى. ׳
حقيقت به عنوان شناخت ايده آل، قربانى کارکردها و کاربردهاى آن در زندگى مى شود. ׳
همچنين کم توجهى به تاثير تئورى ها و يادگيرى آنها در شکوفايى شخصيت فردى و جمعى. ׳
توضيح درباره کاربردهاى مفهوم پراگماتيک : ׳
تاکيد بر پراگماتيک ﴿عملى﴾ بودن يک خواست، اراده، رفتار، ... مى تواند از نظر اخلاقى منفى، بى تفاوت و يا مثبت باشد. براى مثال، پراگماتيک فردى که بيان چگونگى بهترين راه خشنودى يک فرد و تامين علاقه هاى او را در نظر دارد، پراگماتيکى است که در برابر اصول اخلاقى و به ويژه دستور مطلق کانت قرار دارد. همچنين ممکن است پراگماتيک بودن در برخى از موارد ﴿دست کم بطور نا مستقيم و محدود﴾ ربطى به جهت يا بار اخلاقى کنش نداشته باشد. پراگماتيک اجتماعى که گزينش هاى خود را در چارچوب داده هاى اخلاقى و انسانى پيش مى برد، پراگماتيکى است اخلاقى و مورد پسند، که البته با تکيه بر بيشترين سود براى بيشترين افراد، با فايده باورى هم پيوندى دارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
خاستگاه
مقوله هاى پس
اندرانه يا
اپوستريورى
تجربه است.
مفهوم پيش
اندر يا
اپريورى در
برابر
اپوستريورى
قرار دارد. پس
اندر مى تواند
مقوله، حکم،
گفتار و يا
شناخت باشد. ׳
آنچه که
پس اندر است
وابسته به
دستگاه حسى
ماست. ارسطو
اين پرسش را
عنوان مى کند
که چه چيزى
پيش از سناخت
آن چيز مى آيد.
دکارت و
لايبنيتس در
سده هفدهم
ميلادى اين
مفهوم
ارسطويى پس
اندر را در
سيستم فلسفى خود
وارد کردند و
به دنبال چيز
ديگرى غير از
تجربه بودند. ׳
کانت
محتواى تازه
اى به پس
اندرى و پيش
اندرى بخشيد. ׳
براى
کانت، احکام
پس اندرانه هم
زمان مفهوم
سينتتيک
﴿ترکيبى،
ساختگى﴾
دارند. اما
احکام پيش
اندرانه مى توانند
هم آناليتيک و
هم سنتتيک
باشند. بر اين مبنا،
کانت مشکل
اساسى
متافيزيک را
در اين پرسش
فشرده نمود که
چگونه وجود
احکام پيش
اندرانه
سينتتيک وجود
دارند، ممکن
است. ׳
پس اندر
شناختى است که
از تجربه و
دريافت هاى
حسى به وجود
مى آيد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پيش
اندر يا
اپريورى
﴿واژه لاتين
به معنى از زمان
پيش﴾ شناختى
است که درستى
آن توسط تجربه
نه تاييد پذير
و نه قابل رد
است. پيش اندر
براى کانت
مفهومى است که
تنها از عقل
ناشى مى شود و آن
گاه به کاربست
مى انجامد. بر
اين اساس مفهوم
هاى زمان و
مکان پيش
اندرانه
هستند و بدون
آنها هيچ چيز
قابل درک
نيست. فلسفه
کانت با فرض
مقوله هاى پيش
اندرانه،
امکان شناخت
را به پرسش
گرفته و بررسى
مى کند. کانت
در عرصه مقوله
ها ميان پيش اندر
﴿اپريورى﴾ و
پس اندر
﴿اپوستريورى﴾
تمايز مى
گذارد. زمان و
مکان مقوله
هاى پيش اندر
مى باشند که
از راه تجربه
قابل دسترسى نيستند.
׳
در حالى
که مقوله هاى
پس اندر از
تجربه ناشى مى
شوند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پرسپکتيو از واژه لاتين
per spicere
׳ .با چشم مشاهده نمودن ،به معنى از راه نگاه دريافت کردن
׳ .نمايش سه بعدى ابژه ها بر روى کاغذ دو بعدى بوده است ،ابتدا در رياضيات بکار رفته است و منظور از آن ﴾دورنما ،چشم انداز﴿ مفهوم پرسپکتيو
׳ .است ﴾..،قصه ،داستان﴿ شکل گيرى يک رويداد ﴾زمانى ،مکانى﴿ پرسپکتيو نقطه آغاز و جايگاه ،در قلمرو تئورى ادبيات
׳ .سيما و رخساره نيز بکار مى رود ،ديدگاه ،ميدان ديد ،دورنما ،چشم انداز ،نقطه نظارت ،وجه ،جنبه ،پرسپکتيو به معنى زاويه ديد ،در فلسفه
׳ .است ﴾مشاهده گر﴿ منظورها و موضع ها وابسته به جايگاه و زاويه ديد ناظر ،به اين معنى است که تمام گفتارها ،در مرتبه نخست ،پرسپکتيويسم در فلسفه
׳ .يزدان شناسى و علوم ادبى داراى اهميت زيادى است ،استتيک ،فلسفه تاريخ ،به مفهوم پرسپکتيويسم ابتدا بطور جدى در تئورى شناخت پرداخته شده است که همچنين در فلسفه اخلاق
׳ .از مطلق گرايى و تعميم بى مرز اصول پرهيز کنيم ،پرسپکتيويسم اين امکان را به ما مى دهد تا بدور از چسبندگى هاى شک گرايانه و يا نسبيت گرايى هاى مکانيکى
׳ .﴾مستقل از ناظر و زاويه ديد او ناممکن است ،شناخت﴿ تمام شناخت مشروط به شناساگر و موقعيت اوست ،مطابق پرسپکتيويسم
׳ .هر يک از موناد ها جهان را از پرسپکتيو خود نمودار مى کنند .پرسپکتيوهاى بى شمارى تقسيم شده است جهان به ،﴾1646- 1716 رياضيدان و فيلسوف آلمانى ،دانشمند﴿ از نظر " لايبنيتس"
׳ .داراى بالاترين و برترين مقام است ﴾ديدگاه فلسفى﴿ قرار دارند و فلسفه ﴾سلسله مراتبى﴿ که در يک نظم پايگانى ﴾دين و فلسفه ،اخلاق ،قانون ،حس﴿ " فيشته " در فلسفه خود به پنج پرسپکتيو پيش اندرانه اشاره دارد .داراى نقش کليدى و تعيين کننده در تئورى و عمل است ﴾ناظر﴿ مشروطيت سوبژه ،در فلسفه ترانسندنتال کانت
׳ .واقعيت عبارت است از مجموعه تمام پرسپکتيوهاى ممکن ،بنابراين ،هر انسانى جهان را از ديده خود مى نگرد ،﴾ياسپرس ،ديلتهاى ،و ديگر فيلسوفان مانند ارتگا گاسرت﴿ مطابق " نيچه "
׳ .﴾بويژه در قلمرو استتيک﴿ پرسپکتيويسم دريافت هاى حسى را بنيانى براى پلوراليسم جهانى مى دانند ،هوسرل و همچنين مرلو پونتى
٭٭٭٭٭٭٭٭
پرسش ، سوآل ﴿question ,Frage﴾ ׳
پرسيدن از رفتارهاى بنيانى و پايه اى بشر است که او را همواره بسوى دانستن و شناخت بيشتر و بهتر مى کشاند. موضوع مرکزى فلسفه، از دوران باستان تا کنون، در منطق گفته ها و نه منطق پرسش ها بوده است. تازه در دوران جديد است که مفوهم فلسفى " پرسش" به ويژه در منطق فنومنولوژيکى و منطق واکافتى به عنوان يک " مشکل" طرح شده است. ׳
در فلسفه اگزيستانسياليستى، پرسش هستى ﴿معناى بودن﴾، که به هستى انسان بودن وابسته است، موضوع کنکاش هاى فلسفى است. ׳
در هرمنوتيک، تنها گفته اى را مى توان درست فهميد که بدنبال پرسش درستى بدست آمده باشد ﴿گادامر﴾. ׳
در متافيزيک، پرسش بازکننده افق هستى انسانى بوده و پيش شرط عروج اوست ﴿رانر﴾. ׳
در زندگى روزمره، پرسش محدود به جهت گيرى هاى پرگماتيک ﴿عملى﴾ است و يا تنها از روى کنجکاوى و يا براى ايجاد امنيت در رفتارهاى انسانى است. ׳
پرسيدن يک استعداد و توانايى انسان است. تنها انسان است که مى پرسد. او از همه چيز مى پرسد، حتا از خودش و از چرايى و چگونگى امکان پرسيدن. از همين روست که " پرسش" و کارکردهاى آن داراى اهميت زيادى در هستى شناسى ﴿اونتولوژى﴾ است. ׳
فلسفه با پرسش آغاز مى شود. پرسيدن از توانايى هاى بس مهم فلسفى است. پرسش فلسفى، بازتاب فکرى آگاهى به اين نياز است. انسان براى پر کردن چاله هاى نا آگاهى و چاه هاى ندانستن هاى خود، براى تکميل دانسته هاى خويش، مى پرسد! يعنى، انسان وابسته و چسبيده به محيط نبوده و آغوش خود را بر روى تمام جهان باز مى کند و از اين طريق، از واقعيت موجود بلند شده و بالا مى رود. ׳
تنها با آگاهى در کمبود و کاستى در دانستنى ها و نياز به کامل نمودن آنهاست که براى انسان امکان طرح پرسش فراهم گرديده است. پيش شرط پرسش، در آزادى و خردورزى روح انسانى نهفته است. ׳
البته، طرح پرسش يک کنش زبانى است و در متن زبان روى مى دهد. من تنها از چيزى نمى پرسم، بلکه از کسى درباره چيزى مى پرسم. ساختار ديالوگى زبان کاربردى، پيدايش پرسش و پاسخ را ممکن گردانيده است که در همان حال، از رابطه دوجانبه و دو نفرى خارج شده و چيز سومى را موضوع خود مى سازد. زبان بعنوان بستر عمومى کنش هاى رسانشى، ديالوگ و گفتگوها را فرم مى دهد. يعنى، پرسش و پاسخ تابعى از زبان کاربردى بوده و در ساختار زبان جاى دارند. ׳
پرسش در رشته هاى علمى از اهميت روش مندانه ﴿متديک﴾ برخوردار است. دانش براى رسيدن به هدف ها و مقصود خود به شيوه هايى نياز دارد. بخش بندى دانش به شاخه ها و رشته هاى گوناگون بر اساس پرسش هاى مطرح شده از سوى هر يک و انتظار پاسخ هاى ويژه و جداگانه براى آنهاست. ׳
پرسش فلسفى، اما، با پرسش گرفتن ريشه اى همه چيز، از ديگر پرسش ها فراتر مى رود. ׳
به گفته هايدگر، پرسش از خود پرسش، کامل کننده پرسش است و به گونه اى، يک پاسخ براى آن. ׳
راديکال ترين پرسش فلسفى در به پرسش گرفتن خود پرسش است. ׳
پرسش، موضوعى زبانى منطقى است و منطق ويژه خود را دارد: ׳
مى توان پرسش ها را تقسيم بندى هاى گوناگونى نمود؛ پرسش هاى شخصى، ابژکتيو ﴿فقط مربوط به يک امر﴾، تئوريک، پراکتيک، امپيريک، متافيزيکى، اونتيک، اونتولوژيک، .... ׳
اين گوناگونى نشان دهنده فراخى ميدان پرسيدن است ﴿هر چيزى را مى توان به پرسش گرفت!﴾. ׳
البته، پرسش هاى اشتباه، بى معنى و بيهوده هم وجود دارند. پس بايد ديد پرسش هاى منطقى و با معنا چه ويژگى هايى دارند. ׳
هر پرسشى در انظار پاسخى است. پيش شرط پرسش، در بودن يک پاسخ ممکن است. ׳
پرسش بى پاسخ، قابل پرسيدن نيست، اصلن پرسش نيست!! يعنى حقانيت پرسش در صرف پرسش بودن آن نيست ﴿لازم است، ولى کافى نيست﴾. ׳
مثلن اين پرسش ها: آيا منطق به رنگ سبز است يا آبى ؟ اين سنگ چه فکر مى کند ؟
در ا ينجا به دليل پيش شرط هاى اشتباه ﴿رنگ منطق، فکر کردن سنگ﴾، با پرسش هاى بى پاسخ و بى معنى روبرو هستيم. اما هنگامى که مى پرسيم ساعت چند است، يعنى مى دانيم ساعت چيست و چگونه زمان را نشان مى دهد ﴿هر چند که ادعا نمى کنيم، ولى بدون آن پيش شرط ها نمى توانيم چنين پرسشى را طرح نماييم و پاسخ مناسب را دريابيم﴾. ׳
چنان چه مى بينيم، پيش شرط هاى يک پرسش، موضوع همان پرسش نبوده و بطور ضمنى در ساختار آن پرسش جاى دارند. من هنگامى مى توانم بپرسم که بدانم درباره چه چيزى مى پرسم. يعنى پرسش داراى جهت مشخصى است. ׳
پرسش داراى پيش شرط هاى اساسى و اصولى است: ׳
پيش دانسته هاى بشرى بعنوان شرط امکان وجودى و طرح پرسش ﴿مانند مثيل ساعت چند است﴾ يا نهفته در ساختار پرسش هستند ﴿تجربى، امپيريک﴾ و يا در افق ذهنى پرسش گر جاى گذارى شده اند ﴿تفسيرى يا هرمنوتيکى و فنومنولوژيکى﴾. اين افق در رابطه با ساختار پرسشى جهان انسانى است و اين جهان هميشه و همواره محدود است، چرا که نمى توان همه چيز را دانست، بلکه تنها بخشى از واقعيت را. ولى همين بخش ناچيز را هم نمى توان بطور کامل درک نمود، چرا که ما همواره نسبت به ديد دگرگون شونده خود، جنبه يا جنبه هايى از آن بخش را درک مى کنيم. اما جهان ما انسان ها جهانى بسته نبوده و از هر سو کاملن باز است. يعنى ما يک چيز را يک بار براى هميشه نمى فهميم، بلکه بر پايه تجربه هاى جديد خود، افق خويش را در حالت فردى و جمعى گسترش مى دهيم و به ابعاد مختلف واقعيت پى مى بريم. ׳
انسان در رفتارهاى شناختى، ارزش گزارانه و کنش گرانه خود، جهان را تنها کشف نمى کند تا از مرزهاى آن عبور کند، که بسيار بيشتر و تعيين کننده تر، جهان را مى سازد تا مرزهاى آن را در اختيار خود بگيرد. ׳
البته، تجربه به خودى خود و مستقل از ناظر ﴿انسان﴾ درون مايه پرسنده و پرسشى ندارد. تجربه شرط امکان پيدايش پرسش هاى جداگانه است، ولى رسيدن به پاسخ به معنى پايان روند پرسيدن نيست. ׳
نفس وجودى پرسش، امرى فراسويانه و ترانسندنتال است که بطور پيش اندرانه در وجود انسان منزل دارد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پسامدرن، پست مدرن ﴿Postmodernism ,postmodern﴾ ׳
مجموعه موضع گيرى هايى در معمارى، طراحى، نقاشى، ادبيات و فلسفه، مبنى بر انتقاد به پارادايم هاى دنياى مدرن و " داستان پردازى هاى بزرگ" آن ﴿يعنى ايديولوژى، راسيوناليسم، اومانيسم، دين، مارکسيسم، ناسيوناليسم، کاپيتاليسم، تکنوکراسى﴾. ׳
نه تنها ترديد نسبت به آنچه در دوران مدرن رايج بوده و هست، که انکار آنها و عدم پذيرش تمامى وعده ها، انديشه ها و مفهوم هاى مدرن، مانند: حقيقت، علم، معنا، يک پارچگى، ... و در برابر آن طرح مفهوم هايى چون تنوع، هنر، متافر، فرم، بدن، اتفاق، بازى. ׳
در نگاه پست مدرنيستى، مدرن محکوم است، چرا که تماميت گراست. ׳
پسامدرن با تکيه بر پلوراليسم، ناهمگونى تنزل ناپذير و ناهمسنگى راديکال، امکان " دانش جديد" و " عدالت نوين" را طلب مى کند. ׳
- مفهوم پسامدرن از سوى " ژان فرانسوا ليوتار" وارد بحث هاى فلسفى شد
﴿درسال ١٩٧۹ در اثر او بنام La condition postmoderne ﴾. البته اين مفهوم از
سال ١۹۵۹ در هنر و ادبيات آمريکايى شناخته شده و بکار مى رفت ﴿ از سوى لسلى فيدلر، سوزان سونتاگ﴾ و از آنجا به تئورى هاى معمارى ﴿ با نمايندگى چارلز جنکس، رابرت سترن﴾ راه يافت. پسامدرن در هر دو گفتمان نام برده شده، در پس ايده آل هاى مدرن قرار داشت، ولى بعدن به شکل جديدى در هنر و ادبيات فراروييد و به ويژه در تلاش زدن پلى ميان نخبگان و عوام برآمد و آن هم با تکيه به ترکيب زبان اين دو گروه
و تاکيد بر پلوراليسم فرهنگى، امرى که به معنى گذاشتن نقطه پايانى بر جريان مدرن فهميده شد. ليوتار، پسامدرن را نه يک دوران تاريخى مشخص، بلکه جريانى جوشنده در تمام تاريخ مى ديد ﴿او در آثار ارسطو نيز عنصرهاى پسامدرن را نماياند﴾. ׳
نمايندگان پسامدرن در فلسفه: ׳
جيانى واتيمو ﴿با علاقه به سنت هاى فلسفى نيچه، هايدگر﴾ ׳
ميشل فوکو ﴿با رجوع به فلسفه نيچه﴾ ׳
ژاک دريدا ﴿فلسفه نيچه، هايدگر، فرويد﴾ ׳
ليوتار ﴿فلسفه کانت، ويتگن شتاين﴾. ׳
اکنون انديشه هاى فلسفى پسامدرن در تمام رشته هاى علمى و هنرى جا باز کرده اند ﴿در فيزيک، جامعه شناسى، نقاشى، فيلم، ... حتا يزدان شناسى﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پشيمانى، ندامت ﴿regret ,Reue﴾ ׳
در لاتينpoenitentia : ׳
احساس آزار دهنده اى که به دنبال انجام يک عمل غير وجدانى به انسان دست مى دهد. ׳
پشيمانى، بعنوان سرزنش درونى و احساس گناه، به اين معنى است که انسان تلاش مى کند در شرايط همانند و يا در آينده، رفتار و کردار خود را بر اساس وجدان خويش تنظيم نمايد. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
- درجه درستى و اطمينان يک داورى يا يک تئورى. ׳
- موضوعى که بدون دليل هاى کافى، انتظار درستى آن را داريم. ׳
- ميزان انتظارى که از شکل گرفتن يک اتفاق داريم. ׳
- اندازه تمايل ذهنى براى درستى و حقيقت دانستن چيزى. ׳
- رابطه ميان وقوع يک رويداد و تمامى گزينه هاى ديگر. ׳
نمونه: هرگاه دو تاس را همزمان بريزيم، احتمال اينکه يکى از آنها عدد شش را نشان بدهد، برابر است با يازده به سى و شش ﴿ هر دو تاس روى هم سى و شش حالت ممکن را دارند که يازده بار آن عدد شش مى باشد﴾. ׳
در احتمال آمارى، تعداد نسبى پيشامدهاى ممکن را در رابطه ميان تعداد اتفاق ها نسبت به مجموعه موجود ﴿يا مورد نظر﴾ مى سنجند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پيشرفت، ترقى ﴿Fortschritt ,progress﴾ ׳
- شکل حرکت از مرحله پست به مرتبه هاى بالاتر. ׳
- مفهوم فلسفى پيشرفت دربرگيرنده ايده اى است که تاريخ را در مجموع خود، حرکتى به پيش مى داند که روندى است از نادانى بسوى روشن گرى، از نادارى و نگون بختى بسوى دارايى و نيک بختى، از اسارت به آزادى، از وحشى گرى به فرهنگ و تمدن انسانى، ... ׳
- پيشرفت ﴿تکامل﴾ در طبيعت به معنى پيچيده تر شدن سيستم هاى زيستى و بدنبال آن، تاثير گذارى بيشتر در محيط زيست است. اين مورد براى انسان به بالاترين مرحله پيشرفت خود رسيده است: انسان طبيعت را در خدمت خود گرفته و دگرگون ساز و تعيين گر سرنوشت شده است. اين مرحله تکاملى، که در طبيعت بى مانند است، به دليل توانايى شناخت و نيروى حيرت انگيز خرد انسانى امکان وجود يافته است. اکنون انسان مى تواند مستقل از طبيعت به پيشرفت در زمينه هاى مورد علاقه خود ادامه دهد. انسان به واسطه نيروى خرد خود، نه تنها يک ناظر، که سازنده و سرور واقعى جهان است. ׳
- پيشرفت فقط يک مفهوم ذهنى مجرد نيست، بلکه واقعن و کاملن وجود دارد ﴿هگل﴾. ׳
- مشکل بزرگ مجموعه هاى انسانى در سرعت غيرقابل پيش بينى پيشرفت ها نيست، بلکه در ناهماهنگى اين پيشرفت هاست: پيشرفت هاى علمى و فرهنگى به موازات يکديگر نيستند ﴿هشدار از سوى روسو، کنراد، ...﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
کار مفهومى است که در تمام شاخه هاى زندگى کاربرد داشته و دربرگيرنده معناهاى گوناگون است. اين واژه بسيار دير وارد فلسفه شد ﴿ در مرحله گذار کار دستى و کشاورزى به جهان صنعتى و مدرن توسط لاک، روسو، هگل، مارکس و انگلس﴾. ׳
- معنى کار در مرحله پيش فلسفى: عمل مورد درخواست و براى تامين چيزهاى لازم، سامان دادن و بهتر نمودن شرايط زندگى و بعنوان نتيجه اين فعاليت ها. ׳
در زبان امروزى، کار به معنى کنش هاى برنامه ريزى شده انسانى است در وابستگى با طبيعت و پاسخ به نيازهاى طبيعى و اجتماعى با استفاده از ابزارهاى ويژه به منظور توليد و يا دادن خدمات مشخص. ׳
کار بنيان و شکل دهنده هستى انسانى است. توليد کنندگى، ويژه نماى نوع انسان است و کار، روندى است براى توليد جهان ﴿مارکس﴾. ׳
در جهان صنعتى موجود، به دليل توليد قطعات و تقسيم روند توليد کالا به بخش هاى کوچک تر، کنترل شديد آهنگ و تندى کار، ... از شکوفايى فردى و آزادى انسان جلوگيرى شده است ﴿اتفريد هوفه﴾. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
پوپوليسم، عوام گرايى ﴿populism﴾ ׳
مردم، خلق populus =
پوپوليسم بيان گر سياستى است که بطور مستقيم به حرف هاى مردم جهت گيرى مى کند. ׳
پوپوليست ها به نارضايتى هاى مردم چنگ انداخته و راه حل هاى آسانى را ارايه مى دهند
که با پيش داورى هاى مردم جور و همساز باشد. پوپوليست ها بجاى راه حل هاى درست حساب شده، به هيجان هاى مردم رجوع نموده و حرف هاى شيرين دهان پر کن مى زنند. ׳
پوپوليست ها برنامه هاى پايه اى براى رفع مشکلات ندارند و در واقع، نه منافع مردم، که تنها سود خودشان را دنبال مى کنند. ׳
مردمى که فکر و سابقه سياسى ندارند، بسرعت فريب پوپوليست ها را خورده و مدتى اسير آنها مى شوند. "هنر" پوپوليست ها در اين است که براى مسايل پيچيده، نسخه هاى ساده از پيش تهيه شده مى آورند، چرا که هدف آنها کسب و حفظ قدرت است. ׳
اگر سياستمداران در سخن، خواست و عمل خود نيازهاى مردم را پى گيرى کنند، دمکرات هستند. اما خواست و فکر مردم يکدست و يک پارچه نيست و از اين رو، ممکن است فرصت طلبان، عوام فريبان و جزم گرايان با استفاده از شرايط ، خود را نماينده مردم معرفى نمايند. تا هنگامى که گفتمان دمکراتيک کارکرد داشته باشد، پوپوليست ها هيچ شانسى براى قدرت ندارند. اگر احزاب دمکراتيک اتحاد عمل و نيروى کافى نداشته باشند، راه براى پوپوليسم باز مى شود. سياستى دمکراتيک است که منافع گاه متناقض مردم را بيان نموده و راه حل هاى دمکراتيک عرضه کند. ׳
حضور پوپوليسم يعنى ناتوانى دمکرات ها. ׳
ويژگى هاى مشترک پوپوليست ها: ׳
آنها در همه جاى دنيا، خود را نماينده " تمام خلق" دانسته و بر عليه اليت فاسد وارد عمل مى شوند. آنها براى عظمت سرزمين پدرى و يا تجديد سنت ها تبليغ نموده و با بيگانگان و خارجى ها مبارزه مى کنند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭
مفهومى نسبتن جديد در قلمرو پژوهش هاى هوش مصنوعى ﴿artificial intelligence﴾ ׳
و علم شناخت و فلسفه ذهن ﴿Mind ,Geist ,spirit ,esprit﴾. ׳
برخلاف مدل هاى ذهنى سنتى ديجيتال ﴿شماره اى، رقمى﴾، در کونکسيونيسم بر ساختار و روندهاى موازى با هم تاکيد مى شود. ׳
مدل پايه اى در اين تئورى را مى توان چنين توضيح داد: ׳
اين مدل از يگان ﴿گره﴾ هايى در يک شبکه ﴿عصبى، الکترونيکى﴾ تشکيل شده است. ׳
يگان هاى تقويت کننده، در رابطه با درونداد ﴿input﴾ و برونداد ﴿output﴾ ميان يک يا چند يگان، وجود دارند. ׳
هر يگان با يگان مجاور خود داراى پيوندهاى دگرگشت پذير ﴿واريابل﴾ است که تابع روند ويژه يادگيرى به شمار مى رود، يعنى اين مدل ﴿سيستم شبکه اى﴾ با تمرين و ارتباط هاى گوناگون بر امکان و توانايى هاى خود مى افزايد. جالب اينجاست که که هيچ يک از يگان ها، به تنهايى، سيستم را نمايندگى نمى کنند ولى مجموعه آنها به سيستم شکل ويژه آن را مى دهد. در حالى که سيستم هاى ديجيتالى بيشتر براى پژوهش روندهاى استدلالى بکار مى روند، سيستم هاى پيوندى ﴿با روندهاى عصبى﴾ براى شناخت نمونه ها داراى امتياز هستند. ׳
٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭