بخشش ، عفو ﴿Verzeihung ,pardon﴾

بدبينى ﴿pessimism﴾

برابرى ﴿Gleichheit ,equality﴾

برين ، برشونده ، ترانسندنس ﴿transcendence﴾ ׳

بى گمانى ، يقين ، قطعيت ﴿Gewissheit ,certainty﴾

بى مرگى ، جاودانگى ﴿Unsterblichkeit ,immortality ,Athanasie﴾

بى نهايت ، بى کران ، بى پايان ﴿unendlich ,infinite﴾

پارادايم، مدل واره، پاراديگما ﴿paradigma﴾

پارادکس ، ناسازنما ، ناسازه ﴿paradox﴾ ׳

پراگماتيسم ، عمل باورى ، عمل گرايى ﴿pragmatism﴾

پس اندر ﴿aposteriori﴾

پيش اندر ﴿a priori﴾

چشم انداز باورى ، ديدگاه باورى ،پرسپکتيويسم (Perspectivism)׳

پرسش ، سوآل ﴿question ,Frage﴾

پسامدرن، پست مدرن ﴿Postmodernism ,postmodern﴾

پشيمانى، ندامت ﴿regret ,Reue﴾

پلوتين ، فلوتين ﴿Plotin﴾

پيشايندى، احتمال   ﴿ probability ,Wahrscheinlichkeit ﴾ ׳

پيشه ، کار  ﴿work ,Arbeit﴾

پيوندباورى ﴿connectionism﴾

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بخشش ، عفو ﴿Verzeihung ,pardon﴾ ׳

 

چشم پوشى از مجازات يک گناه کار، مجازاتى که مى تواند در شکل ابراز تنفر، انتقام و يا هر گونه آسيب رسانى مادى يا معنوى باشد. ׳

بخشش در رابطه ميان دو انسان، نشان دهنده گذشت، تحمل ديگرى و يا بزرگوارى يکى يا هر دو آنهاست. انگيزه مهم براى بخشيدن يک هم نوع، عبارت است از اميدوارى در بهبود رفتارهاى اخلاقى او.  بخشيدن يک گناه کار، در مرتبه نخست، حتمن مساوى با پذيرش او در جمع و يا در آن رابطه نيست و بيش از همه تمايل به برقرارى عدالت و فراهم نمودن امکان جبران گناه است. اين انتظار مى رود که شخص گناهکار بدنبال تقاضاى بخشش از فرد يا يک جمع، در جهت اصلاح خود بکوشد. فرد يا جمع بخشنده هم معمولن از اعلام گناه ديگرى و همچنين عمل بخشش خود در افکار عمومى اجتناب مى کند تا آبروى فرد گناهکار را به خطر نياندازد ﴿نسبت به جرم و شرايط﴾. ׳

بخشش تنها در رابطه ميان دو نفر يا دو گروه وجود ندارد، بلکه مى تواند در سطح ادارى، کشورى و يا جهانى باشد. بخشش گناهکاران براى ايجاد آرامش و حفظ صلح در تمام فرهنگ ها و مذهب ها، يک برجستگى ممتاز اخلاقى به شمار مى رود، بطورى که خداوند را هم داراى اين خصوصيت دانسته اند. ׳

بخشش نبايد به معنى بى توجهى به گناه و سهل انگارى نسبت به خطاها باشد. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدبينى ﴿pessimism﴾ ׳

 

 

از واژه لاتين pesimum به معنى بدترين، ديد سياه. ׳

 بدبينى، جهت گيرى است بر خلاف خوش بينى، که تنها به جنبه هاى بد در روندهاى هستى توجه دارد. بر پايه اين نگرش، هستى انسانى، در آخرين تحليل، پديده اى بى معنى و بى هوده است. ׳

نگاه بدبينانه مى تواند افسرده جانى ﴿ملانکولى﴾ را در پى داشته باشد. ׳

 بدبينى نسبى در بوداييسم و مسيحيت ديده مى شود. شوپنهاور و تا حدودى هم هارتمن، داراى موضع فلسفى بدبينانه اى هستند. نمونه بدبينى شديد و ملانکولى را مى توان در ديدگاه هاى فلسفى جوران

﴿Cioran﴾ فيلسوف رومانيايى مشاهده کرد. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بدى ، شر ﴿Boese ,evil﴾ ׳

 

بدى مفهومى است که ضد نيکى بوده و در برابر آن قرار مى گيرد. ׳

در متافيزيک، بدى را داراى واقعيت وجودى ندانسته و به اين مفهوم به دو گونه برخورد مى شود: از سويى، نگرش دوگانه انگارانه ﴿دوآليستى﴾ است که بدى و نيکى را در جدايى و تضاد کامل با يکديگر مى بيند و از سوى ديگر، ديدگاه يگانه انگارانه ﴿مونيستى﴾ است که تنها به نيکى اصالت داده و بدى را انگاشت و يا فرآورده خود انسان مى داند. ׳

  در اخلاق، بدى  و خوبى داراى بار مذهبى و عقيدتى شده و به هنجارها وابستگى مى يابند. بدى از اراده بد ناشى مى شود. اراده بد، معمولن، به بدى خود اعتراف نموده و اجراى آن را لازم مى داند. ׳

 اينکه با وجود خدا ﴿آفريننده مطلق﴾، بدى و شر هم در هستى بسر مى برد، موضوعى است که در يزدان شناسى به گونه اى نسبى گرايانه توضيح داده شده است: بدى و شر تاوان آزادى روح انسانى بوده و نتيجه رفتارهاى گناه کارانه خود او مى باشند و اراده خداوندى از آن بدور است. ׳

نگرش هايى که وجود بدى را صرفن بر پايه زيستمانى ﴿بيولوژيک﴾ توضيح مى دهند ﴿مانند رفتارشناسى - کنراد لورنس﴾، روشن نمى سازند که چرا انسان نسبت به اراده بد خود، بايد مسئول باشد. ׳

بدى نيست و نابود مى شود، چرا که داراى تناقض درونى است و راهى جز تلاشى خود ندارد ﴿کانت﴾. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برابرى ﴿Gleichheit ,equality﴾ ׳

 

   برابرى، همراه آزادى و همبستگى، بنيان حقوقى يک نظم دمکراتيک را ساخته و به گونه هاى صورى ﴿فرمال﴾، مادى، هنجارى و نسبى تعيين مى گردد. ׳

 بطور صورى، يعنى همه شهروندان در برابر قانون برابرند ﴿بدون نظرداشت جنس، تعلق قومى، نژادى، سياسى، مالى، مذهبى، عقيدتى، ...﴾. برابرى سياسى، يعنى تمامى شهروندان براى انتخاب کردن و انتخاب شدن داراى حقوق برابر مى باشند. برابرى از نظر مادى، ناممکن است و قابل انتظار هم نيست، چرا که انسان ها داراى نيازها، توانايى ها، استعدادها و شرايط يکسانى نيستند. ׳

  در حقوق پايه اى اجتماعى به منظور تامين برابرى، به برابر بودن شانس ها و امکانات تاکيد مى شود، يعنى دست رسى همگانى به امکان هاى آموزشى و فن آورى، کاريابى و توزيع خردمندانه وظيفه ها و مسئوليت ها. ׳

 ارسطو، برابرى را بطور نسبيتى ﴿proportional﴾ در شکل هندسى ﴿geometric﴾ و حسابى يا عددى

 ﴿arithmetic﴾ توضيح مى دهد ﴿که با همين مفهوم در انقلاب هاى آمريکا و فرانسه مورد استفاده قرار گرفت﴾ : در برابرى عددى، به توزيع برابر و مساوى کالاها بر پايه ميانگين کارها و نوع کالا توجه مى شود. در برابرى هندسى، شعار " به هر کس، سهم خودش" اجرا مى گردد ﴿بر پايه ويژگى ها، توانايى ها، ... و به منظور برقرارى انضباط  سياسى در جامعه﴾. ׳

  نظر نسبيتى ارسطو ﴿تقسيم ثروت بر پايه کار﴾، در قانون اساسى کشورهاى دمکرات وارد شده است، ولى تامين برابرى انسان ها را هدف خود نمى دانند، بلکه به تعديل و کاستن تنش هاى اجتماعى توجه مى کنند. اصول دمکراتيک، دولت ها را موظف نموده که رفتارهاى همسان را به گونه اى همسان پاسخ دهند. از سوى ديگر، بايد افراد و گروه ها را نسبت به برخوردهاى نابرابر حمايت نمايند. ׳

 البته، برابرى دمکراتيک را نمى توان دقيقن تعريف نمودولى مى توان گفت که اين گونه برابرى ها در صدد ملايم سازى و برقرارى تعادل ميان برابرى صورى و مادى مى باشند. بر اين اساس، خوش بختى جامعه و تحقق و حفظ آزادى هاى فردى و اجراى اصول عدالت پى گيرى شده و برابرى را از حقوق بشر و عدالت اجتماعى - سياسى جدا نمى دانند. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

برين ، برشونده ، ترانسندنس ﴿transcendence﴾ ׳

 

 

 ترانسندنس، از ريشه لاتين transcendere به معنى فراتر رفتن، پا را از محدوده مشخص بيرون

 گذاشتن. ׳

  ترانسندنس در تئورى شناخت به معنى چيزى است که مستقل از شعور و آگاهى وجود دارد، چيزى که بدون وابستگى به شناساگر ﴿سوبژه﴾ وجود داشته باشد. ׳

 از نظر کانت، مفهومى ترانسندنس است که از دايره تجربه هاى ممکن خارج شده و در قلمرو دليل آورى هاى تجربى نباشد. کانت در برابر اين مفهوم، به استدلاال و تحليل ترانسندنتال شرايط تجربه ممکن توجه مى کند و نشان مى دهد که ابژه هاى مورد تجربه، نمود آنها هستند و نه ابژه در ذات خويش ﴿Ding an sich﴾. کانت به جاى ترانسندنس ﴿هستى فراى تجربه﴾، از مفهوم ترانسندنتال ﴿شرايط لازم و پيش اندرانه شناخت﴾ استفاده مى کند. ׳

در متافيزيک نظرآورانه ﴿سپکولاتيو﴾ دوران سکولاستيک، ترانسندنس به معنى وراى طبيعت و جهان بکار رفته است. بالاترين ترانسندنس خداست. روح انسانى هم ترانسندنس است، چرا که مى تواند از تمام جهان گذشته و فراتر رود. ׳

 در فلسفه اگزيستانسياليستى، هايدگر ترانسندنس را اوج گيرى انسان بر فراز هستى مى داند. ׳

ياسپرس، آن را بعنوان آنچه از همه ى هستى بالاتر است ﴿خدا﴾ مى فهمد. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بى گمانى ، يقين ، قطعيت ﴿Gewissheit ,certainty﴾ ׳

 

 

ويژه گى آنچه بدون ترديد دانسته و پذيرفته شده است. ׳

در حالى که يقين و بى گمانى موجود در " باور" و " ايمان" داراى درون مايه هاى ذهنى است، يقين در علم و دانش داراى عينيت است. يقين بدست آمده نسبت به يک چيز ممکن است بدون واسطه و بطور شهودى باشد و يا با واسطه و از طريق مطالعه و بررسى هاى تاريخى و منطقى گزارش ها کسب شود. دکارت انديشيدن را ﴿در جمله مى انديشم، پس هستم﴾ بنيان قطعيت شناخت دانست. ׳

يقين کامل و مطلق ﴿بدور از هر گونه شک و ترديد﴾ مورد ادعاى فلسفه نبوده و نيست. چنين يقين مطلقى، تنها يک ايده آل قابل فرض است. يقين در زندگى واقعى و عمل روزمره، مشروط به نظرداشت هاى اخلاقى و مسئولانه تک تک کنش گران است. ׳

 

نکته اى در مورد فونداسيوناليسم و فوندامنتاليسم : ׳

 

 فونداسيوناليسم، مفهومى در تئورى شناخت است و به سيستم هاى فکرى گفته مى شود که بر بنيان يقين به يک باور مرکزى و اصلى استوار هستند، بطورى که ساير باورها از آن ناشى شده و يا متکى به آن باشند. اين باور ﴿بعنوان هسته مرکزى در آن سيستم باورها﴾، نسبت به هر گونه شک و ترديدى مقاومت نشان داده و خود را بدور از اشتباه مى داند. ׳

 فوندامنتاليسم، اما، خشک مغزى سياسى مذهبى است که بعنوان اعتراضى به جامعه مدرن شکل گرفته و بر عليه روشن گرى موضع دارد. فوندامنتاليست ها در صدد اجراى راديکال سنت ها بوده و وضع موجود را خطرى براى باورها و يقين هاى خود مى دانند. آنها تعريف هاى جديد و يا باز تعريف سنت ها در جامعه مدرن را گناه نابخشودنى مى بينند. ابراز خشونت نسبت به مدرن و مدرنيت، ويژه نماى فوندامنتاليسم و در همان حال، تبلور نا اميدى و ناتوانى آن در دنياى امروز است. ׳

فونداسيوناليسم ﴿foundationalism﴾، فونداسيون به معنى شالوده، اساس. ׳

فوندامنتاليسم ﴿fundamentalism﴾، بنيادگرايى. ׳

دو مفهوم با بار معنايى کاملن متفاوت هستند که بايد در ترجمه ها بدان توجه داشت. ׳

 

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بى مرگى ، جاودانگى ﴿Unsterblichkeit ,immortality ,Athanasie ׳

 

تداوم وجودى شخصيت پس از مرگ.  در معناى گسترده آن: پيوستن به روح جهانى و يا خدا و يا ادامه وجودى فرد در دنياى بعدى ﴿دنياى ديگر﴾. ׳

بى مرگى فردى، رويا و آرزوى ديرين بشرى است که بدنبال ترس از مرگ و از دست دادن زندگى جلوه نموده و در تمام فرهنگ ها مطرح بوده و هست. ׳

 بنابر برداشت هاى مذهبى کهن ﴿با ريشه در مصر و ايران باستان﴾، روح در لحظه مرگ از بدن جدا شده و به آسمان نورانى مى رود و در صورت بدى و بد بودن، به تاريکى مطلق مى پيوندد. ׳

 مفهوم بى مرگى روح، در فلسفه، نخستين بار از سوى افلاطون و سپس سيسرو پرداخته شده است. ׳

 مطابق آموزش هاى افلاطون روح در حرکت دايمى و بى آغاز و پايانى است که تنها به خود متکى است و در نتيجه بايد جاودانه باشد. ׳

  در هستى شناسى، روح را عنصرى غير مادى در نظر گرفته اند که قابل تخريب و نابودى نيست ﴿دکارت، لايبنيتس﴾. ׳

   در يزدان شناسى، خواست خداوندى مبنى بر دميدن روح در جهان، روح نمى تواند در اين دنيا به تکامل رسد و بايد به جهان غير مادى ديگرى سفر نمايد. ׳

 مطابق برداشت هاى عمومى، در زندگى روزمره، عدالت در اين دنيا وجود ندارد، بنابر اين بايد در دنياى ديگرى که ادامه اين دنياست، عدالت واقعى اجرا شود. کانت اين پديده را داراى ارزش عملى مثبتى دانسته و خواهان بسط اين ايده جهت رشد اخلاقى توده هاست. اپيکور، لوکرز، اسپينوزا، هيوم، هگل، شوپنهاور، مارکس، ... با اين رويکرد مخالفت نموده و آن را از جنبه هاى گوناگون مورد انتقاد قرار داده اند. ׳

 در فلسفه کنونى، موضوع بى مرگى روح انسانى را در دايره باورها و گمان هاى سوبژکتيو ارزيابى نموده و آن را به تصميم شخصى کنش گر واگذار کرده اند. هر فردى بر پايه احساس، تجربه ها و ايدآل هاى خود مى تواند آن را پذيرفته و يا رد نمايد و نيازى به اثبات يا استدلال در اين مورد وجود ندارد. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 بيناذهنى، ميان ذهنيت  ﴿ Intersubjektivitaet ,intersubjectivity ﴾ ׳

 

- واژه اينترسوبژه : اينتر ﴿لاتين: ميان﴾ و سوبژه ﴿لاتين: قرار داشته در بنيان﴾. ׳

 منظور کلى از مفهوم ميان ذهنيت، رابطه اى است که ميان سوبژه ها بر قرار مى شود. سوبژه، موجودى است برخوردار از ويژگى ذهن و "ذهنيت" ﴿انسان، حيوان هاى بسيار تکامل يافته، موجودى احتمالى از سياره اى ديگر﴾. ׳

در حالى که سوبژه با دريافت هاى حسى خود، داراى آگاهى " خصوصى" مربوط به خودش مى باشد، در قلمرو ميان ذهنيت با آگاهى " عمومى" ارتباط مى يابد. ׳

 

- چند سوبژه در ارتباط با يکديگر، يک دنياى ابژکتيو مشخصى را بوجود مى آورند و در همان حال در پى همخوانى و مطابقت خود با آن برمى آيند. هر سوبژه ديگرى ممکن است با ذهنيت خود در اين دنيا شرکت نمايد. بنابراين، مفهوم ميان ذهنيت بيانگر فرم هاى مختلفى از روابط ميان سوبژه هاست: ׳

-١ رجوع مشترک سوبژه هاى متفاوت به يک دنياى ابژکتيو ﴿مثلن براى کسب شناخت از چيزى﴾. ׳

   -٢ ميان ذهنيت بعنوان ميدانى براى عمل مشترک و چند جانبه سوبژه ها. ׳

 -٣ ميان ذهنيت بعنوان ايدآلى که فراى هر يک از افراد وجود داشته و بازتاب دهنده بهترين و مناسب ترين ويژگى هاى لازم براى سوبژه هاست. ׳

 -٤ ميان ذهنيت بعنوان محور مختصات داورى ها و تعيين گر عينيت چيزها. ׳

 

  - در بحث هاى علمى تئوريک، براى نشان دادن اطمينان تجربى موضوع هاى مورد آزمايش، به ميان ذهنيت رجوع مى شود ﴿ميان ذهنيت بعنوان سنجه اى براى واقعيت﴾. ׳

 

 - باشندگى هاى فيزيکى و تئوريک در ميدان ميان ذهنيت ﴿اينترسوبژکتيو﴾ داراى اعتبار شده و حقيقت، احتمال درستى يا مقبوليت مى يابند. ׳

 ﴿ برخى از باشندگى ها در اختيار و دسترس سوبژه نبوده و دريافت آنها تنها از طريق ميان ذهنيت و با کمک سوبژه هاى ديگر ممکن است. مانند اتم، ژن، ...﴾. ׳

 

- فنومنولوژى ترانسندنتال " ادموند هوسرل" نشان مى دهد که در هر سوبژه ﴿من﴾ مفهوم من يا سوبژه ديگرى بطور ضمنى نهفته است. اين دربرگرفتگى، معنى و مفهوم دنياى ابژکتيو را مى سازد. يعنى، سوبژه تنها با ورود به مرحله اينترسوبژکتيو و از طريق ديگران است که امکان دانش عينى و معتبر را کسب مى کند. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بى نهايت ، بى کران ، بى پايان ﴿unendlich ,infinite﴾ ׳

 

چيزى که نتوان براى آن پايانى تصور نمود و هيچ مرز و حدودى نداشته باشد. ׳

با اين تعريف، مکان و زمان بى نهايت و نا محدود هستند، چرا که هر گونه مرز مکانى و زمانى که در نظر بگيريم، مرز دانسته ها و انگاشت هاى موجود هر يک از ما خواهد بود ﴿که وابسته به احساس و فهم خود ما مى باشد﴾. مفهوم بى نهايت در حساب و در هندسه ﴿دانش اندازه ها﴾ داراى اهميت زيادى است. اين مفهوم از ديرباز در هندوستان وجود و کاربرد داشته و براى فيلسوف هاى باستان نيز مطرح بوده است. ولى در باورهاى مذهبى، جهان داراى حدود است ﴿آسمان گنبدى شکل، گنبد کبود﴾ و تنها خداست که بى نهايت است. ׳

جيوردانو برونو ، فيلسوف ايتاليايى، در برابر اين تز کليسا قرار گرفته و بى کرانى جهان را دوباره اعلام نمود. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پارادايم، مدل واره، پاراديگما ﴿paradigma﴾ ׳

 

 

پاراديگما، paradeigma واژه يونانى به معنى الگو، نمونه. ׳

 

قانون ها و قاعده هاى نانوشته که کنش علمى گروه و جمع پژوهنده ها را تعيين مى کنند. ׳

اين قانون ها که بطور همگانى پذيرفته شده اند، بر پايه نظر توماس کوهن ﴿Kuhn﴾، فيلسزف همگاه آمريکايى، شامل چهار گونه هستند: ׳

 -١ عموميت بخشى نمادين؛ مانند قانون دوم نيوتن ﴿نيرو = جرم x شتاب﴾ که گفته اى صورى درباره طبيعت بوده و آزمودنى نيست. ׳

-٢ برداشت هاى متافيزيکى ،  که تصورهاى بسيار کلى درباره چگونگى طبيعت مى باشند. مانند پذيرش توضيح مندى چيستى زندگى بر پايه کنکاش رابطه هاى فيزيکى - شيميايى در موجود زنده. ׳

-٣ ارزش گزاردن، مانند کاربرد اصطلاح تئورى " خوب". ׳

-۴ نمونه دانستن، مانند الگو و سرمشق قرار دادن موردهاى موفق، جهت رفع ساير مشکل ها. ׳

 

٭٭٭٭٭٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پراگماتيسم ، عمل باورى ، عمل گرايى ﴿pragmatism﴾ ׳

 

 

پراگماتيسم از ريشه يونانى پراگما ﴿pragma﴾ به معنى عمل، کنش. ׳

 جهت گيرى فلسفى که در ايالات متحد آمريکا توسط چارلز ساندرز پيرس ﴿Peirce ، ١٨٣۹ - ١۹١٤﴾، ׳

 ويليام جيمز ﴿James ، ١٨۴٢ - ١۹١٠﴾ و جان دوى ﴿١٨۵٩ - ١٩۵٢،Dewey﴾ تکوين يافته و در

اروپا از سوى فرديناند شيلر، پاپينى، برگسون، زيمل، وايهنگر، ... نمايندگى شده است. ׳

 مطابق اين نگرش فلسفى، در علم و دانش تنها مفهوم ها و جمله هايى داراى معنى هستند که بر پايه عمل بوده و عملى باشند ﴿اصالت عمل﴾. مفهوم عمل نه تنها زندگى روزمره، که پژوهش هاى علمى را نيز دربر مى گيرد. پراگماتيسم آمريکايى از طريق توضيح مفهوم ها به تئورى همگرايى حقيقت در عرصه سياسى - پداگوژيک راه مى برد. ׳

 چارلز پيرس، بر خلاف تئورى شناخت، حقيقت را امرى توافقى مى داند که نه به دلخواه، بلکه بر پايه گذار از شک و ترديد و امکان قانع کنندگى و اطمينان دهى افراد، مورد پذيرش قرار مى گيرد. ويليام جيمز، ويژگى عموميت داشتن حقيقت را انکار نموده و رضايت مندى فردى و شخصى از يک فرضيه را حقانيت آن مى داند. يعنى، حقيقت جنبه کار