عدالت

 

﴿ بررسى مفهوم عدالت نزد ارسطو، رالز، دورکين و سن ﴾ ׳

 

ﺪكتراسفنديار طبرى

 

بخش دوم

 

جان رالز ﴿John Rawls﴾ ׳

 

   جان رالز مهم ترين فيلسوف اخلاق دوران ماست. فلسفه سياسى با تئورى او پر بارتر شده است. ׳

 تا کنون فيلسوفان زيادى خود را مشغول فلسفه او نموده اند و در اين راه نيز به ديدگاه هاى جديدترى رسيده اند. تئورى رالز، چنان چه خود او مى گويد، يک اوتوپياى رآليستى و يک نظم اجتماعى ايده آلى است که مى تواند در دنياى ما کارکرد واقعى داشته باشد. رالز، اما، در پى تحقق تئورى خود نيست، بلکه خيلى بيشتر، خواهان آشتى ميان امکان عدالت انسانى و دنياى موجود است. ׳

 اثر او بنام Theory of Justice  ﴿تئورى عدالت﴾ در سال ١٩٧١  منتشر شد و ٢٢ سال بعد، در سال ١٩٩٣ تئورى خود را در Political Liberalism ﴿ليبراليسم سياسى﴾ تکامل بخشيد و کتاب

 او The Law of Peoples ﴿حقوق خلق ها﴾ در سال ١٩٩٩ منتشر شد. رالز در "تئورى عدالت" و هم در "ليبراليسم سياسى" به ايده خرد عمومى پرداخته است، ولى هر دو بررسى ها داراى تفاوت و ناقرينگى هستند: ׳

 او در " ليبراليسم سياسى" چگونگى رابطه عدالت - که همه جانبه و فراگير است - و ليبراليسم سياسى خردمندانه - که بدون چنين فراگيرى است - را به پرسش مى گيرد. ׳

آموزش هاى دينى، همه جانبه و دربرگيرنده تمام امور مربوط به مومنان است، ولى ليبرال نيست. ׳

بنابر اين با دو گونه خرد عمومى روبرو هستيم: خرد عمومى که در " تئورى عدالت" به عنوان داده اى بر پايه دستاوردهاى ليبرالى است و خرد عمومى ليبراليسم سياسى به عنوان راهى براى دليل آورى و اثبات ارزش هاى سياسى  اى که از سوى شهروندان آزاد جانبدارى و نمايندگى مى شود. ׳

 پرسش اصلى در کتاب "قانون مردم" چنين است: آيا دمکراسى و آموزش هاى فراگير و تماميت خواه دينى و غير دينى با يکديگر همخوان هستند؟

  رالز پاسخ مى دهد: آرى! به اين شرط که پاى بندى و اجراى تحمل و روادارى وجود داشته باشد. ׳

خواست شکوفايى فردى، از يک سو، و اجراى عدالت و انجام رفتار عادلانه، از ديگر سوى، موضوعى است که از زمان توماس هابس مورد توجه بوده است.  مفهوم کلاسيک برابرى نزد ارسطو، در دوران ما به عنوان اصلى با اعتبار جهانى فهميده مى شود که در همان حال محدود کننده اختيارات طبيعى فرد است. بنا بر درانديشيدگى هاى مربوط به "حق طبيعى"، هنجارهاى اخلاقى براى همه به يک سان اعتبار داشته و جهان شمولند.  جان رالز هم، مانند افلاطون و ارسطو، عدالت را به معنى برترين و نخستين فضيلت نهادهاى اجتماعى مى بيند. انگاشت رالز مبنى بر عدالت منصفانه است، عدالتى که ويژه نما و بنيان نهادهاى سياسى است و آن را به طور فشرده در جهار تز پايه اى بيان مى کند: ׳

 - عدالت منصفانه در برابر فايده باورى موضع گرفته و مى ايستد. ׳

 - تصميم ها بطور علمى و بر اساس هوشيارى و زيرکى گرفته مى شوند. ׳

 - هدف متديک اخلاق علمى در ايجاد ارتباط ميان حقانيت عقلانى پرنسيپ هاى عدالت و باورهاى اخلاقى است. ׳

 - همکارى و بهره مندى متقابل بر پايه رعايت علاقه ها و هويت ﴿کيستى﴾ فردى. ׳

  زندگى بهتر براى تک تک افراد تنها در عرصه همکارى ميان آنها، ممکن و ميسر است. هر کسى خواهان حداکثر سهم براى خود بوده و کوشش بر افزايش سود خود دارد و از همين جاست که کشمکش منافع پديدار مى شود. اصول حل اختلاف ها مانند اصول عدالت توزيعى هستند. ׳

 عدالت، نزد رالز، نسبت به ساير شرط ها تقدم حتمى دارد و شرط لازم است، ولى کافى نيست. ׳

اصول عدالت بر پايه منافع عقلانى شخصى و در شرايط ايده آل بدست مى آيند. ׳

تئورى عدالت رالز يک عدالت منصفانه است، زيرا: ׳

- همه افراد بهره يکسان و نفع برابر دارند. ׳

- عدالت بر پايه آزادى و اختيار استوار است. ׳

- همکارى بنيان و پيش شرط عدالت است. ׳

رالز دو مدل متفاوت عدالت را مطرح مى کند: مدل قرارداد ﴿contract﴾ و مدل همساز ﴿coherent﴾ که در اينجا به توضيح آنها مى پردازم. ׳

 

مدل عدالت بر پايه قرارداد

 

    انديشه هاى مربوط به " قرارداد" براى نخستين بار در ديالوگ کريتيون افلاطون به عنوان قول و قرار و يا پاى بندى به اجراى وظيفه در جامعه شهروندى مطرح شد. اين مفهوم بيشتر حالتى داستانى و افسانه اى داشت. از دوران فلسفه روشن گرى است که درانديشيدگى هاى مربوط به قرارداد داراى درون مايه نوينى مى شوند: نظم سياسى تنها و تنها هنگامى قانونى است که همه آنهاى که در اين نظم زندگى مى کنند به عنوان افراد آزاد و برابر به يک قرارداد راى موافق دهند ﴿قرارداد آغازين﴾ و يا همواره بتوانند اين موافقت را ابراز کنند ﴿قراداد ضمنى﴾ و يا موافقت خود در اصول کلى را نشان داده بدهند ﴿قرارداد فرضيه اى، هيپوته تيک﴾. جان رالز جانبدار قرارداد آغازين ﴿نخستينه﴾ است. اين قرارداد، از نظر او، تنها شکل قانونى بنيان حکومت است، اما هميشه بايد تجديد و تکرار شود. توماس هابس و ايمانوئل کانت را مى توان جانبدار نوع فرضيه اى ﴿هيپوتتيک﴾ قرارداد دانست. ׳

سوبژه اخلاقى ﴿يا انسان﴾ در مدل قراردادى عدالت، يک "خود فرضى" در زير "پوشش بى خبرى" است. شرکت کنندگان در قرارداد در وضعيتى هستند که درباره جايگاه و وضع اجتماعى خود هيچ اطلاعى ندارند. تنها در چنين شرايطى است که امکان بسته شدن يک قرارداد منصفانه وجود دارد. ׳

رالز در تئورى خود هنجارهاى اخلاقى را بر متن آموزش ها و سنت هاى کانتى دليل آورى مى کند. ׳

تئورى او، مانند افلاطون، جنبه همگانى ندارد، چرا که تنها براى فردهاى جداگانه بکار مى رود و کارآمدى، همکارى و ثبات فردى را مد نظر دارد. ׳

تئورى عدالت رالز داراى اين دو ويژگى است: ׳

الف  حق برابر در سيستمى که در آن، آزادى هاى پايه اى و بنيانى برابر وجود دارند. ׳

ب  اين سيستم ﴿اقتصادى، اجتماعى﴾ بايد بيشترين کمک ﴿بهره، سود، امکان﴾ را براى کسى فراهم کند که نسبت به ديگران در وضعيت نامناسب ترى قرار دارد. ׳

يک قرارداد در مرحله هاى مختلفى شکل گرفته و آشکار مى شود: ׳

 در مرتبه نخست يا پله اول: پوشش بى خبرى همه را دربرگرفته است. هيچ کسى از وضع خود و يا امتيازهاى احتمالى چيزى نمى داند. ׳

در پله دوم: قانون اساسى نوشته و تعيين مى شود. در اين مرحله، پوشش بى خبرى تا اندازه اى به کنار مى رود و شرکت کنندگان در قرارداد به ويژگى هاى کلى و اساسى جامعه خود، تا حدودى، پى مى برند ﴿مثلن آگاهى در مورد منابع اقتصادى﴾. ׳

 در پله سوم: اکنون ويژگى هاى ممکن شرايط تصميم گيرى، براى قانون گزارى عادلانه و به عنوان نتيجه انتخاب عقلانى، اعلام مى شوند. ׳

    و سرانجام در پله چهارم بايد قانون ها و قاعده هاى بدست آمده را با کمک ادارات و قوه قضايى و از طريق شهروندان براى امور مشخص و جداگانه به کار برد. ׳

  چنان چه مى بينيم، در شرايط آغازين هيچ قراردادى در کار نيست. اين شرايط ، نزد رالز، يک آزمايش و تجربه ذهنى براى جلوگيرى از بروز "کشمکش ها بر پايه منافع شخصى" است. ׳

مدل قرارداد، به اين معنى، تحقق اخلاق با استفاده از فيلتر انصاف است. ׳

  سوبژه اخلاقى در تئورى قرارداد يک سوبژه با منافع شخصى است و براى اينکه با سوبژه هاى ديگر، که هم چون خود او داراى منافع شخصى اند، موفق به بستن قرارداد ﴿پيمان﴾ شود، بايد با کمک پوشش بى خبرى، مانند ديگر سوبژه ها،  از منافع خود بى خبر باشد. درستى و حقانيت قرارداد در اين آزمون ذهنى است که تاييد مى شود. در تئورى رالز مى توان با کمک پوشش بى خبرى رابطه سيمتريک و قرينه ميان سوبژه ها بر قرار نمود. در پرتو توافق سوبژه هاست که اصول عدالت رسميت مى يابند. ׳

 اين اصول در يک قرارداد بطور قياسى بدست مى آيند. يعنى، هنجارهاى موجود که خود بدنبال قرارداد شکل گرفته اند، بايد اصول معتبر عدالت منصفانه را پشتيبانى کنند. براى يک جامعه، تنها چنين اصولى داراى اعتبار سراسرى و حقانيت هستند. ׳

 اصل انصاف ، از نظر رالز، داراى دو ويژگى است: ׳

 - وظيفه منصفانه: وظيفه ها و حقوق بر پايه عدالت در منافع ايجاد مى شوند. در اينجا بايد منافع به عنوان يک چهارچوب عمومى کار فهميده شوند، و نه حساب سود زيان يک شرکت اقتصادى. ׳

 - خود انصاف: انصاف ﴿عدل﴾، تمام آن چيزهايى است که در يک شرايط منصفانه ﴿برابرى همگانى﴾ ׳

تصويب شوند. در شرايط منصفانه، همه ى افراد آزاد و برابرند. ׳

 تلاش رالز بر آسان تر کردن پيچيدگى هاى مفهوم عدالت است تا به همگامى و اتحاد شرکت کنندگان در قرارداد برسد. او از اين نقطه حرکت مى کند که انسان هاى مختلف هر چند داراى انگاشت هاى متفاوت و گوناگونى از عدالت هستند، ولى باورهاى پايه اى آنها مشترک است. بدنبال اين انديشه ها، رالز به ايده " پوشش بى خبرى" و طرح شرايط آغازين رسيد. او ابتدا تزها و هيپوتزهايى درباره اين شرايط و يا پيش شرايط به کار گرفت، در گام بعدى، رالز برابرى انسان در شرايط آغازين را انگاشتى عقلانى يافت، چرا که انسان ها در انتخاب اصول نخستين، برابر حقوق و آزادند. آزادى و برابرى دو ويژگى اصلى و تامين شده در شرايط آغازين مى باشند. ׳

براى رالز، انسان موجودى است داراى حس عدالت خواهى و دريافت و درک پديده عدالت. انسان تصور مشخصى از انتخاب هاى خود دارد. ׳

 

٭٭٭٭٭

 

مطابق رالز، تعيين شرايط آغازين داراى کارکرد ديگرى نيز هست: بايد ديد که آيا اصول بنيانى انتخاب شده در همخوانى با برداشت هاى کاملن عقلانى ما از مفهوم عدالت هستند و يا نه. ׳

     احساس مى کنيم پرسش هايى هستند که ما پاسخ آنها را به گونه اى شهودى مى دانيم. رالز در اين مورد دو نمونه مى آورد: تحقير راسيستى و تحمل ناپذيرى مذهبى. ׳

   ما به طور شهودى با هر دو اين موارد مخالفت مى کنيم و آنها را ناعادلانه مى يابيم. ما حتا فکر مى کنيم پاسخ به اين دو مشکل را تجزيه و تحليل عقلانى نموده ايم و مخالفت ما با چنين پديده هايى اصولى و داورى ما بى طرفانه و هيچ سويانه است و علاقه شخصى ما نقشى در اين قضاوت ندارد. ׳

 اين باور عمومى را بايد نقطه ثابت، ولى موقتى براى هر گونه تصورى از عدالت دانست. ׳

چنين انگاشتى داراى ويژگى هنجارى است و به دو بخش تقسيم پذير است: ׳

    ١- هر گونه تصورى، با کيفيت هاى گوناگون، نشان گر تفاوت ميان بد و خوب است که درستى آن را نمايان مى کند. اين يک ويژگى هنجارى است، به طورى که تصورها درباره اين درستى در شکل باورها متبلور مى شوند. چنين تصورهايى به عنوان نقطه ثابت و گرانيگاه تصور ما از عدالت مى باشند. ׳

  ٢- داشتن دليل هاى خوب وابسته به درون مايه به کار رفته و انگاشت فرد است. براى مثال مى توان از انگاشت درستى توزيع ثروت و قدرت نام برد. در اين مورد روش هايى براى زدودن شک و ترديدهاى ما جستجو مى شوند. با کاربست اين روش ها و يا سنجه ها، انگاشت خود را مشخص تر مى کنيم. ׳

 

پس مى توانيم هر چه مشخص تر نمودن شرايط آغازين را بيازماييم و ببينيم که اصول بنيانى آن تا چه اندازه با باورهاى سفت و سخت ما همخوان هستند. ׳

 براى تعيين سيستماتيک شرايط آغازين، در ابتدا، اصلى را به طور فرضى مى پذيريم و سپس اين فرض را چنان مورد سنجش و آزمون قرار مى دهيم تا به نتيجه مورد نظر، يعنى سيستمى از اصول جدى و اعتبارمند برسيم، اگر نه، بدنبال پيش شرط هاى عقلانى ديگرى به جستجوى خود ادامه مى دهيم. هر گاه اين سيستم مرکب از اصول جدى و اعتبارمند در ناهمخوانى با انگاشت هاى ما درباره ى عدالت باشند، مى توانيم روند مشخص تر نمودن شرايط آغازين و يا داورى هاى کنونى خود را تغيير دهيم، زيرا گرانيگاه موقتى انديشه هاى ما نيز قابل تغييرند و جابه جايى آن ممکن است. ׳

 

٭٭٭٭٭

مطابق رالز، انگاشت عدالت در شرايط آغازين از سوى همه شرکت کنندگان پذيرفتنى است. توافق هاى پايه اى که در اين شرايط کسب مى شوند، منصفانه اند. ׳

      هر چند مفهوم " شرايط آغازين" متعلق به تئورى رفتار است، ولى شباهتى بدان ندارد. مهم و لازم است که اصول رسميت يافته در اين شرايط، نقشى در انديشه و رفتار اخلاقى ايفا مى کنند. شايد به رسميت شناختن اين اصول، نشان دهنده يک قانون روان شناسانه باشد. رالز خاطر نشان مى کند که در اين گونه از مشخص تر نمودن شرايط آغازين، منظور خود را بهتر مى رساند. او نشان مى دهد که زير پوشش بى خبرى، افراد مانند خردمندان به خوبى آگاه، رفتاار مى کنند: به عنوان نخستين اصل عدالت، آنها از بيشترين مساوات در آزادى برخوردارند و ، به عنوان اصل دوم عدالت، دارايى ها بر اساس اين اصل توزيع مى شوند که افراد در نامناسب ترين وضعيت، بيشترين پشتيبانى را دريافت کنند. در حالى که هابس تمرکز ابزار قهر حکومتى را تضمينى براى آزادى شهروندان مى داند، رالز، بدنبال آموزش هاى کانت، بر حس عدالت تاکيد مى کند. يعنى، اعتقاد و باور شهروندان بر اين که ساختارهاى بنيادين نهادهاى اجتماعى بايد بر اصل عدالت منصفانه استوار باشند. ׳

 در تئورى عدالت رالز نابرابرى هاى مشخصى، مجازند. برنامه ريزى هاى اجتماعى و اقتصادى بايد چنان باشند که يکايک افراد از نابرابرى ها بهره و استفاده برند. اين اصل به دو معنى است: بهره برى و استفاده هر فرد مى تواند به معنى بهينه سازى شرايط باشد و از سوى ديگر به معنى امرى باشد که رالز آن را اصل نايکسانى ﴿ديفرنس﴾ ناميده است. بنا بر رالز، ما نمى توانيم عدالت را با تکيه بر ويژگى بهينه سازى تعريف کنيم، چرا که توزيع عادلانه هميشه فقط بخشى از بهينه سازى است. ׳

   بنابر اين، رالز به نفع اصل نايکسانى دليل آورى مى کند. اصل نايکسانى ويژگى است که به نابرابرى اجتماعى اقتصادى اجازه موجوديت مى دهد: تنها آن چيزى براى افراد در وضعيت مناسب، خوب و عادلانه است که براى افراد در وضيعت نامناسب ﴿يا کمتر مناسب﴾، خوب و عادلانه باشد. ׳

    در پس اين گفته، انديشه آن نظم اجتماعى اى نهفته است که مى تواند به معنى واقعى کلمه، عادلانه باشد. رالز چنين نظمى در پرتو اصل نايکسانى را يک سيستم عادلانه دمکراتيک مى نامد و آن را از نظام هاى مبتنى بر برابرى ليبرالى و آزادى طبيعى جدا مى کند. ׳

 

٭٭٭٭٭

 

 

 

 

 

 

 مدل همساز ﴿coherent﴾ ׳

 

در حالى که در مدل قرارداد، يک خود فرضى در زير پوشش بى خبرى قابل تشخيص است، سوبژه و داور اخلاقى در مدل همساز، يک خود تجربى ﴿امپيريک﴾ است، که در ارتباط با سوبژه هاى ديگر و با تکيه بر منافع خودى، در اجتماع حضورى ناقرينه دارد. در اينجا، بر خلاف مدل قرارداد، توافق وجود ندارد، بلکه تعادلى ميان اصول رسميت يافته مطرح است. اين اصول نه بطور قياسى، بلکه استقرايى و ديالکتيکى مشخص مى شوند. آن چه به عنوان نتيجه بدست مى آيد، داراى اعتبار موقت و محدود است، زيرا رسيدن به يک تعادل کامل و بدون نقص ناممکن است. سوبژه ها بر اساس اصول عمومى منصفانه عمل نمى کنند و به جاى آن به داورى هاى مشخص جداگانه در زندگى روزمره توجه دارند. داوران اخلاقى داراى يک حس عدالت ﴿خواهى﴾ هستند و براى همين با يکديگر به توافق هايى مى رسند. ׳

 

٭٭٭٭

 آن جايى که بايد تصميمى گرفته شود، معمولن انديشه هاى گوناگونى وجود دارند و مشکل اينجاست که هر يک از اين انديشه ها مى توانند در مقابل هم قرار داشته و يک راه حل مشخصى را نشان ندهند. ׳

انگاشت عدالت، بنا بر نظر رالز، بايد يک راه حل روشن و مشخص بدهد و براى اين منظور مى بايد همترازى و تعادلى در فکرهاى ارايه شده وجود داشته باشد. همترازى انديشه ها به اين معنى است که ما بدانيم کدام اصول با داورى هاى ما در همخوانى هستند و آنها از بودن چه پيش شرط هايى جان گرفته اند. ׳

در جريان همترازى انديشه ها، نهادها نسبت به يکديگر رابطه بر قرار مى کنند و به يک نظام ارزشى اخلاقى فرا مى رويند. براى همين است که اين همترازى هم از سوى کنستروکتيويسم سياسى و هم از سوى شهودباورى راسيونال مورد استفاده قرار مى گيرد، ولى تفاوتى نيز وجود دارد: ׳

براى شهودباور، يک داورى درست، آن است که به داورى هيچ سويانه و مستقل بيانجامد، اما براى کنستروکتيويست، آن داورى درست است که نتيجه روند دليل آورى هاى خردمندانه و عقلانى باشد. ׳

جستجوى همترازى انديشه ها يک جستجوى بى پايان است. يعنى هدف ، نه يک نتيجه يا نقطه اى در سرانجام کار، بلکه يک موقعيت و حالت است که دست نيافتنى بودن آن از پيش روشن و دانسته است. ׳

  اما آن چه دست يافتنى مى باشد، يک همترازى نسبى است که در بر گيرنده بهترين پاسخ ها ﴿و نه يک فقط يک پاسخ﴾ است. البته در چنين حالتى بهترين پاسخ ها بايد از يک جهت مشخص و همانند، با هم قابل مقايسه باشند. براى رسيدن به همترازى دريافت ها مى توان ميان اين چند مرحله تفاوت گذاشت: ׳

طرح کردن، مشخص نمودن، عموميت دادن. ׳

 يک نظر يا عقيده " بيان" مى شود. گفته هاى سياسى و اخلاقى، معمولن، بطور فرضيه اى طرح مى شوند. شهود و آگاهى شهودى، از يک سو، و بازسازى هاى تئوريک، از سوى دگر، نقش بس مهمى در در بيان گفته ها دارند. در تئورى رالز، درون مايه گفته ها و داورى ها نتيجه يک روند بازسازى است، امرى که ساختار اين گفته ها را تعيين مى کند: درون مايه و يا بنيان هاى عدالت سياسى را مى توان به عنوان نتيجه يک روند بازسازى نشان داد. در اين روند، کنش گران عاقل و راسيونال، به عنوان نمايندگان شهروندان در يک شرايط خردمندانه، دست به تهيه و پرداخت قانون و قاعده هاى جامعه و زندگى شهروندى مى زنند. در اينجا، روند ساخت و بازسازى بر خرد عملى، و نه خرد نظرى، استوار است" :... در همخوانى و با تکيه بر آموزش هاى کانت مى گوييم، خرد عملى چيزها را مطابق تصورى از اين چيزها بررسى مى کند، در حالى که خرد نظرى به شناخت داده هاى موجود و موجوديت چيزها مى پردازد". خرد نظرى نمايان گر يک توانايى شناخت است، ولى خرد عملى ، استعداد و توانايى است براى تعيين و اعمال اراده. بنا بر فلسفه کانت، خرد نظرى، خرد ناب است که نسبت به فهم، در مقام و مرتبه بالاترى قرار دارد، چرا که اين خرد، در دليل آورى هاى خود، جستجوگر ارتباط با ايده خرد است. خرد عملى، بر خلاف آن، کوشش در معنا بخشيدن به کنش ها دارد. همترازى انديشه ها و چاره جويى، چنان چه خواهيم ديد، يک کنش است و براى همين است که

 

 رالز به خرد عملى کانت رجوع مى کند. کانت به خرد عملى يک ويژگى و شخصيت جداگانه اى مى بخشد، به طورى که اصول اخلاق را هرگز نمى توان تنها با کمک خرد نظرى دليل آورى نمود. ׳

  جان رالز، به گفته خودش، کنستروکتيويسم سياسى خود را بر بستر يک پارچگى خرد عملى طرح و پى گيرى مى کند. اما نقش خرد نظرى را هم نبايد در تئورى او دست کم گرفت: خرد نظرى شکل دهنده انديشه ها و شناخت افرادى است که در روند بازسازى شرکت دارند. و اين افراد در انتخاب قاعده و بنيان هاى عدالت، از قدرت دليل آورى، نتيجه گيرى و داورى خود استفاده مى نمايند. ׳

 در مرحله دوم، فرضيه ها و نظرهاى بيان شده، مشخص مى شوند و مفهوم هاى جديدى پديدار مى گردند. کنش عقلانى هدف مند در اين مرحله بايد به همترازى و تعادل انديشه ها ميان شرکت کنندگان دست يابد. رابطه فکرى پيچيده فرد و جمع در روند " مشخص کردن" سبب مى شود که همترازى دريافت ها از " مرحله طرح" گفته، به مرحله شکل و ساخت عبور کند. در اين راه، يک فرد فقط با آگاهى شهودى خود نقش ندارد، بلکه خيلى بيشتر، بايد داراى توانايى هاى عقلانى باشد. ׳

    فرد، از نگاه کنستروکتيويسم سياسى ، عضو يک جامعه سياسى است و در همکارى هاى اجتماعى

          شرکت فعال مى کند. او از حس عدالت دوستى و خيرخواهى برخوردار است و آن را نه بطور شهودى، بلکه کاملن عقلانى درک مى کند. بدون اين پيش فرض نمى توان تصورى از آفرينش و شکوفايى ايده عدالت داشت. روند " مشخص کردن" به درک مفهومى گفته ها و داورى ها مى انجامد. همچنين مفهوم هاى جديد و قاعده هاى مربوطه ساخته شده و شکل مى گيرند. اين روند، بطور ضمنى، بر توانايى ساخت و پرداخت هاى نظرى دلالت دارد. براى رسيدن به همترازى، نه تنها نتيجه ها، بل قاعده ها و موردها نيز در برابر يکديگر مى ايستند، موضوعى که اتفاقن سبب دشوارى در روند همترازى و رسيدن به تعادل مى گردد. ׳

     نظرداشت هاى کنستروکتيويستى، که مورد پذيرش فلسفه سياسى و فلسفه اخلاق هستند، با ايده هاى کنستروکتيويستى فلسفه رياضيات نيز همانندى دارند. يکى از مهم ترين اين شباهت ها در ارايه روندانه و روش مندانه دليل آورى هاى درست و نمايش ويژگى هاى مربوط به موضوع است. ׳

 داورى ها هنگامى خردمندانه و کاملن درست هستند که بر گزاره هاى حقيقى استوار بوده و نتيجه استفاده درست از روش بکار رفته باشند. داورى ها و گفته ها را مى توان اثبات، تصور، ادعا، تاييد، رد، فرض، ..... کرد. مشخص کردن يک داورى، يعنى آزمودن درون مايه و چگونگى ابژکتيو بودن آن.  اما چگونه؟  رالز براى اين منظور، ويژگى هاى زيادى را فرمول بندى مى کند، که در همان حال مى توان آنها را به عنوان مرحله هاى مختلفى از روند " مشخص کردن" دانست. ׳

   نخستين ويژگى مهم در اين است که آزمون ابژکتيو بودن را در چارچوب افکار عمومى بيآوريم و در پى گفت و گو و تبادل افکار، بر پايه رخدادها به نتيجه برسيم. يعنى ايده و داورى سياسى و اخلاقى نه بر اساس حالت تهيجى و موضع شخصى و جداگانه، بل با تکيه بر خرد جمعى و استفاده آزادانه از نيروى داورى هر يک از افراد، ساخته و پرداخته شده و به توافق و همگرايى مى رسد.  بدون حضور و شرکت در جريان افکار عمومى بيدار و خاأج از چارچوب منافع جمعى، نمى توان به کم ترين نتيجه عاقلانه اى نزديک شد. مطابق رالز، ويژگى اجتماعى بودن اين روند، مهم ترين گام بسوى مشخص کردن ابژکتيويته و آزمايش درستى و خردمندانگى آن است. ׳

مرحله دوم يا ويژگى ديگرى که رالز براى آزمودن ابژکتيويته بکار مى بندد، تعريف داورى درست يا خردمندانه در همخوانى با هنجارهاست. هنجارهاى اجتماعى داراى نقش آگاهى بخش نيستند، بلکه اثر شکل دهند گى دارند. يعنى، هنجارها چارچوب و فرمات داورى را مشخص مى کنند. اگر يک داورى

جداى از اين هنجارها باشد، از واقعيت بدور است و ابژکتيو نيست. در اينجا مى توانيم از اصل اعتبارمندى، مطابق هابرماس، استفاده کنيم: درستى يک داورى را مى توان در يک دنياى اجتماعى و در ارتباط با هنجارهاى اجتماعى سنجيد و پذيرفت، حتا اگر حقيقت آن در دنياى ابژکتيو قابل تاييد و تشخيص نباشد. رالز تاکيد مى کند که کنسترکتيويسم سياسى او در مقابل شهودگرايى راسيونال قرار ندارد. اگر آنها در ازمون ابژکتيو بودن، درستى و حقيقت خود را نشان دهند، مى توانند به عنوان

     انگاشت هايى پذيرفته شوند که در تناقض با دنياى ابژکتيو نيستند. براى ابژکتيو بودن يک انگاشت، کافى است که آن انگاشت توسط هنجا&